از کوچینی تا کاخ؛ مروری بر تاریخ خیابان فلسطین

کاخ یا فلسطین؟ مسیر طولانی منتهی به قدرت یا خیابانی تداعی‌گر ملتی مظلوم؟ ماجرای خیابان فلسطین یا کاخِ سابق معادله‌ای دومجهولی نیست. متغیرهای پرتعدادی در سرنوشت این خیابان دخیل بوده‌اند. از تصمیم‌های سیاسی گرفته تا آشوب‌ها، از سکنی‌گزیدن رجال سیاسی تا مصادره‌ی اموال، زمین‌ها و کوچیدن آدم‌ها به جغرافیاهای دیگر. از کوچینی تا کاخ. از هواداران گریان سلطنت در زمستان هزار و سیصدوسی‌یک تا فریادهای خشم‌آلود و مشت‌های گره‌کرده در زمستان هزار و سیصد و پنجاه‌وهفت. از مصادره‌ای به مصادره‌ای دیگر.

مصادره‌ی محترمانه

شروع داستان به یک تصمیم برمی‌گردد. رضا پهلوی می‌خواهد در زمین‌های شاهزاده‌ی نامدار قاجار کاخ تازه‌ای بسازد. حکومت پهلوی در اوج قدرت است. هنوز چهار سال به زوال نابه‌هنگامش مانده و شاه مقتدر، سرمست از افتادن قطار مدرنیزاسیون به ریل، در جستجوی سمبلی تازه است. سمبلی برای سکنی‌گزیدن و حکومت‌کردن. سمبلی اختصاصی در دل تهرانِ تا حد ممکن زدوده‌شده از نشانه‌های قاجار. دستور صادر می‌شود. فرمانفرما چرا باید با چنین پادشاهی سر ناسازگاری بگذارد؟ مصادره محترمانه است. خواهشی ملوکانه و پاسخی درخور از رعیتِ متمول. لرزاده و طاهرزاده‌ی بهزاد و تادوسیان و دیگران دست به کار می‌شوند. ماحصل کاخی است مرمرین. اقامتگاهی باشکوه با معماری‌ برگرفته از شاهکارهای تاریخی ایرانی. مأمنی نوین برای سلسله‌ی پادشاهی نوین و فرمانروایی ایران نوین. با اقامتگاهی برای  ولیعهدِ بازگشته از اروپا. این‌گونه «کاخ» متولد می‌شود. خیابان مقابلش تقریباً مستقیم تا شمال امتداد پیدا می‌کند و بعدها کامل و کامل‌تر می‌شود. خیابان کاخ انگار که پرتویی از قدرت باشد، جان می‌گیرد و تا آنجا که دست تقدیر اجازه می‌دهد پیش می‌رود و بالاخره جایی محو می‌شود؛ جایی در نزدیکی‌های خیابان دیگری که به‌ نام «زرتشت» می‌شناسیم‌اش. این ابتدا و انتها انگار حامل معنایی‌اند: شروعی متجددانه که به گذشته‌های دور می‌رسد. به میراثی مذهبی و اسطوره‌ای. انگار که خیابان در نهایت به تاریخ تن می‌دهد.

تقاطع زرتشت و فلسطین شمالی

مرگ و جدال قدرت در محدوده‌ی کاخ

شروع دهه‌ی بیست با جابه‌جایی در کاخ همراه است. ولیعهد جوان، حالا شاهی جوان است. وارث کشوری تحتِ اشغال و در سایه‌ی نفوذ قدرت بازیگرهای قدیمی: قوام‌السلطنه و سیدضیاءالدین طباطبایی. محمدرضای جوان حالا تکیه بر جای پدر زده و قرارها و ملاقات‌های رسمی‌اش را در کاخ مرمر برگزار می‌کند. چالش‌ها دشوارند. کشور درگیر قحطی است. کمبود مصالح محسوس است. غائله‌ی آذربایجان و کردستان نگران‌کننده است. دستِ برقضا همان قوام‌السلطنه‌ای که بعد از بازگشت از تبعید اجباری، رو به شاهِ جوان به کنایه گفته بود «چقدر بزرگ شده‌اید!» حالا همسایه‌ی اوست. در خانه‌باغ بزرگی در خیابان کاخ و کمی بالاتر از کاخ مرمر. محمدرضای جوان چاره‌ای جز تحمل‌کردنش ندارد. قوام سیاست‌مداری است قهار و کهنه‌کار. تنها سلاحی که شاید در برابر قدرت شوروری به کار آید و به کار هم می‌آید. استالین فریب می‌خورد و  نفت شمال را با آذربایجان معامله می‌کند. ماجرا برای شاهِ جوان پایانی شیرین دارد. پایانی که دوست دارد قهرمان اصلی‌اش خودش باشد، اما می‌داند که نیست. حضور قوام سنگین است، با این‌حال باید تحملش کرد. نمی‌شود کار او را بی‌مزد گذاشت: «حضرت اشرف» افتخاری است برای قوام، اما همان‌طور که این لقب بعداً پس گرفته می‌شود، انگار دیگر مزایا هم چندان اعتباری ندارند.

سال ۱۳۲۶ فرصتی است برای اجرای طرح عقب‌مانده‌ی پهلوی اول، طرحی که اتمامش به کابوس آب‌های آلوده‌ی تهران پایان می‌دهد. شهردار وقت نخستین پلاک لوله‌کشی را بر سردر خانه‌ی قوام می‌کوبد، اما کار به همان‌جا ختم می‌‌شود. طرح لوله‌کشی در کوران بحران‌های سیاسی و اقتصادی دهه‌ی بیست مسکوت می‌ماند. قوام از کار برکنار می‌شود و تبدیل می‌شود به همسایه‌ای متخاصم و تحتِ نظر. بحران‌ها از راه می‌رسند و اولین لرزه‌های جدی را بر پی‌های کاخ می‌اندازند. در همان سال‌ها است که خیابان کاخ تبدیل به مکانی مناسب برای دفاتر وکلا، کتابفروش‌ها و دیگران می‌شود. از جمله برای منوچهر وارسته وکیل پایه‌ یک دادگستری، که کتابخانه‌ای به نام ابن سینا را در آن دایر کند و جدیدترین ترجمه‌های حقوقی از فرانسه را به دانشجوهای علاقمند عرضه کند. شاید در نهم اسفند ۱۳۳۱ وقتی که وارسته در راه رفتن به دفترش بود، می‌دید که چطور جمعیت اطراف کاخ حلقه می‌زنند و استوار ارتشی، چطور با سخنرانی هیجانی و پرسوزش از مردم آه و اشک می‌گیرد.

عکاس: کامیار صلواتی | دالان
عکاس: کامیار صلواتی | دالان

استوار ارتشی در واقع هیچ سنخیتی با ارتش ندارد. از نزدیکان دربار است که در خانه‌ی آشنایی-دست بر قضا آن هم در خیابان کاخ-از برنامه‌ی رفتن شاه مطلع می‌شود. یونیفرم‌ را قرض می‌گیرد و کمی بعد جلوی دروازه‌های کاخ مردم را تهییج می‌کند که مانع از رفتن شاه شوند تا جان و مال‌شان در امان بماند. تلاش‌های استوار ثمری ندارد. شاه می‌رود. دکترمصدق تبدیل می‌شود به مرد شماره‌ی یک کشور. در ماه‌های منتهی به کودتا، بیشتر وقت‌ها درازکشیده در اتاقش در خانه‌ی خیابان کاخ به کارها رسیدگی می‌کند. مرکز قدرت کمی بالاتر می‌رود، اما هنوز در خیابان کاخ می‌ماند. شش ماه بعد اطرافیان نخست‌وزیر احساس می‌کنند اوضاع دارد از کنترل خارج می‌شود. مثل دخترش که در خانه‌ی دیگری در همان نزدیکی‌ها نگران پدر، اوضاع را رصد می‌کرده. شاه که برمی‌گردد و دوره‌ای جدید از خودکامگی را آغاز می‌کند، اندکی از اهمیت کاخ کم می‌شود. مدتی بعد شاه نقل مکان می‌کند. شاید از شلوغی تهرانِ در حال رشد افسارگسیخته، شاید هم برای فراموش‌کردن تمام اتفاقات و آدم‌های آن ساختمان و خیابان هم‌نامش. حالا کاخ سهم نخست‌وزیر است و برادر محمدرضا پهلوی، شاهپور علیرضا.

خیابان کاخ دوباره زندگی را از سر می‌گیرد. هنوز هم سیاسی، اما در اختیار قدرت حاکم. انجمن روابط فرهنگی ایران و پاکستان در ۱۳۳۳ در همین خیابان افتتاح می‌شود. کلاس‌های ماشین‌نویسی، حسابداری و خیاطی در کنار کتابخانه و قرائتخانه، آن‌جا را تبدیل می‌کنند به یکی از پاتوق‌های فرهنگی تهران. جلسات و نشست‌ها برگزار می‌شود و افرادی چون سیمین بهبهانی، رهی معیری، مهرداد اوستا و مشفق کاشانی به آن‌جا رفت‌وآمد می‌کنند.

اما همزمان با رونق زندگی، مرگ دست از کار نمی‌کشد. کاخ برای برادر شاه خوش‌یُمن نیست. شاهپور علیرضا در آبان ۱۳۳۳ در سانحه‌ی هوایی مشکوکی جانش را از دست می‌دهد. هیچ‌کس از چندوچون ماجرا سر در نمی‌آورد. البته که کاخ و محدوده‌ی اطرافش از رازهای سربه‌مُهر تهی نیست. مگر قبل از اینکه خیابان و کاخی در کار باشد، منتخب‌الدوله را در همان حوالی، در سردر سنگی نکشتند؟ درست است که «کمیته‌ی مجازات» مسئولیت ترور را بر عهده گرفت، اما اختلاف داخلی بین اعضا نگذاشت که قاتل اصلی مشخص شود. حالا هم که مرگ سراغ یکی از خاندان سلطنت را گرفته بود، باز هم قرار نبود حقیقت مشخص شود. کمی بعد نوبت مرگ قوام‌السلطنه است. خانه‌باغِ بزرگ قوام میراث اوست برای خیابان کاخ، میراثی که سیزده سال بعد نصیب اسرائیلی‌ها می‌شود تا سفارت غیر رسمی‌شان را در آن برپا کنند و سنگ بنای هویت جدید خیابان، ناخواسته چیده شود.

سال‌های آرامش و لذت‌جویی

خیابان کاخ بیش از پیش محبوب افراد مرتبط با قدرت، استادان دانشگاه و جویندگان دفاتر اداری و فضاهای تجاری کوچک می‌شود. دکتر قریب هنوز قبل از آن شهرت چشمگیرش، خسته از زندگی در خانه‌ی تنگ خیابان پهلوی (ولیعصر) متوجه می‌شود که خانه‌ای جادار و زیبا در میدان کاخ به فروش می‌رود. خانه متعلق به احمدعلی ابتهاج است. مهندس پیشکسوت و صنعتگری سرمایه‌دار. ماجرا مربوط به سال‌ها قبل از افسردگی و بعد تصادفی است که او را برای همیشه مفقودالاثر کرد. دکتر قریب و خانواده‌اش به خانه‌ی جدید نقل مکان می‌کنند و سال‌ها در آن زندگی می‌کنند. در خانه‌ای که دوستش دارند و در محله‌ای نسبتا آرام، جز در وقت‌هایی که تجمعی برپاست. مثل تجمع معلم‌ها به مناسبت سال‌روز ۲۱ فروردین در مقابل کاخ. تجمعی که در آن بیست هزار جمعیت ذکرشده در مطبوعات، از خیابان پهلوی و سپه وارد کاخ می‌شوند و با استقبال هویدا، هزارودویست دسته‌گل را در حیاط کاخ می‌چینند.

در دهه‌ی چهل خیابان کاخ دیگر خیابانی اسم‌ورسم‌دار و باپیشینه است. خیابان شمالی-جنوبی با خیابان‌های شرقی-غربی مهم دیگری قطع می‌شود و هر تقاطع شخصیت و حال‌وهوایی منحصربه‌فرد پیدا می‌کند. تجمع قدرت در پاستور، مراکز اداری در تخت جمشید، کتاب‌فروشی‌ها در شاهرضا و تفریح و خوشگذرانی در بلوار. خیابان کاخ در مسیر حرکتش به بالا هربار شکلی می‌گیرد و رنگی عوض می‌کند، اما هنوز راسته‌ای کم‌وبیش یکپارچه است. نه شلوغی و فراخی خیابان پهلوی (ولیعصر) را دارد و نه آن‌قدر در حمل‌ونقل شهر موثر. ترکیبی است از زندگی روزمره‌ی مردم عادی و رفت‌وآمد سیاست‌مدارها. فرهنگی‌ها و اداری‌ها هم که جای خود دارند. یکی از شناخته‌شده‌ترین کتاب‌فروشی‌هایش شعبه‌ای است از انتشارات گُلشائی. پدر و پسر ناشر کتاب‌های کمیک «پیشتازان فضا» و «کره‌ی میمون‌ها» که شعبه‌ای از کتاب‌فروشی‌شان را در کاخ دایر می‌کنند تا کودکان و نوجوانان را با کتاب‌هایشان شگفت‌زده کنند و ببرندشان به عالم خیال. دهه‌ی پنجاه از این بابت چیزی کم‌وکسر ندارد. دیگر دوران خیال‌پردازی و بی‌خیالی است. دوران سرخوشی‌های شبانه، شاید در نقطه‌ی مقابل بیداری سیاسی و کار تشکیلاتی.

دو طیف مختلف هر دو در محدوده‌ی خیابان کاخ فعال‌اند، اما در خود خیابان، غلبه بر لذت‌جوهاست. «دیسکوی میخک نقره‌ای» پاتوق شبانه‌ای است اطراف میدان کاخ و کمی بالاتر، در آستانه‌ی ورود به بلوار، نوبت «کوچینی» مشهور است. قانون «کوچینی» ساده است: از ۴ تا ۸ دیسکو با مبلغ ورودی کم و مناسب برای جوان‌های دانشجو. اما از ۸ به آن‌طرف تبدیل می‌شود به دانسینگ و سفارش شام هم با قیمت‌های بالاتر الزامی است. در همین شب‌ها است که خواننده‌های مشهور برنامه‌هایشان را برپا می‌کنند. فرهاد و شهرام و شهبال و شماعی‌زاده از مارپیچ سیاه‌وسفید و گیج‌کننده‌اش پایین می‌روند و بخشی از تاریخ معاصر را می‌سازند.

«فلسطین»؛ هویتی جدید برای خیابان میان‌سال

بعد از انقلاب «کاخ» دگرگون می‌شود. سی بهمن ۱۳۵۷ یاسر عرفات، سیداحمد خمینی و ابراهیم یزدی قدم به سفارت و خانه‌ی سابق اسرائیل و قوام می‌گذارند، پرچم تازه بالا می‌رود و از آن به بعد خیابان هویت جدیدی پیدا می‌کند: فلسطین. فلسطین هم نام کشوری است، هم پشتوانه‌ی ایدئولوژیک حکومت تازه. حالا باید همه‌چیز تغییر کند، یکی از آن‌ها هم هنر است. سال بعد از انقلاب نوبت فعالیت «حوزه‌ی اندیشه و هنر اسلامی» است در فلسطین شمالی. محل تردد عده‌ای از جوانان گمنام و مذهبی آن روز و شخصیت‌های فرهنگی شناخته‌شده‌ی سال‌های بعد. از رسول ملاقلی‌پور گرفته تا امیرحسین فردی و دیگران. دیگر نشانه‌های هویت جدید آرام‌آرام قد می‌کشند. مسجدی باشکوه و وسیع به جای دفتر شخص با نفوذ رژیم پیشین- فرمانفرما- می‌نشید و تبدیل به عنصر غالب میدان فلسطین می‌شود. «کاخ» باز هم مرکز قدرت باقی می‌ماند اما دیگر خبری از شکوه و تاج سلطنتی نیست. همزمان نسل جدیدی از جوانان، اندیشه‌ها و روزنامه‌ها از راه می‌رسند و بخشی از آن‌ها در فلسطین استقرار پیدا می‌کنند. «آفتاب یزد» در بحبوحه‌ی اصلاح‌طلبی و جنبش‌های دانشجویی در فلسطین صفحه‌بندی می‌شود. «جامعه‌ی مدنی» هم همین‌طور. تنها روزنامه‌ها نیستند، انجمن ایران‌شناسی فرانسه هم جای بهتری جز فلسطین پیدا نمی‌کند. حتی دبیرخانه‌ی شورای عالی انقلاب فرهنگی هم ترجیح می‌دهد از فلسطین سیاست‌های آموزش عالی کشور را تنظیم کند.

عکاس: کامیار صلواتی | دالان
عکاس: کامیار صلواتی | دالان

فلسطین همین حالا هم پر است از هم‌نشینی فضاها، کاربری‌ها، اندیشه‌ها و انسان‌های مختلف. از آن بالا، در امتداد خیابان جویبار، با اغذیه‌فروشی‌ها و فروشگاه‌های ریز و درشت دیگر آغاز می‌شود و تا به انتهای خود و کاخ سابق برسد، میان «بورس عینک‌فروشی‌ها»، خانه‌باغ‌های به‌جا مانده از گذشته، مراکز سیاسی و کتاب‌فروشی‌ها و هزار و یک فضای دیگر چرخ می‌خورد. هربار داستانی از گذشته را تعریف می‌کند و هر روز ماجرای تازه‌ای به خود می‌بیند. ماجراهایی که شاید هر لحظه‌ در سرتاسر طول چندین کیلومتری‌اش اتفاق می‌افتند و کسی از آن‌ها خبردار نمی‌شود. فرقی نمی‌کند در کجا، در دفتری مخفی در دل یکی از فرعی‌هایش یا در کلاس‌های دانشگاه یا در اتاق خانه‌ها یا روی صندلی کافه یا رستورانی مشرف به خیابان. ماجراهایی که متفاوتند و فرق‌های زیادی دارند، اما آنچه که تغییر نمی‌کند این حقیقت است که «فلسطین» یا «کاخ»، بخش مهمی از تاریخ و هویت دیروز و امروز تهران است. بخشی مهم که کمتر روایت شده و حالا باید از آن نوشت.

 

صفحه‌ی اصلی پرونده خیابان فلسطین

۱۳۰۳۰cookie-checkاز کوچینی تا کاخ؛ مروری بر تاریخ خیابان فلسطین

3 comments on “از کوچینی تا کاخ؛ مروری بر تاریخ خیابان فلسطین

  1. مگر ميشود از خ كاخ گفت اما از لباس عروس منصور در ميدان كاخ نگفت و خيلي چيزهاي ديگر…،

    1. دوست عزیز؛
      از نظرتان سپاسگزاریم. خیابان فلسطین تا پایان ماه موضوع کار دالان خواهد بود و در این یک ماه به مزونی که اشاره کردید و دیگر مغازه‌ها نیز خواهیم پرداخت. البته توجه بفرمایید که دالان در فاز آزمایشی‌ست.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *