خیابان کاخِ دهه‌ی سی؛ عاشقی به وقت شب

خیابان کاخِ دهه‌ی سی؛ عاشقی به وقت شب
 
 آیزاک یوم‌توبان یکی از مهندسان ایرانی-آمریکایی‌ست که در دهه‌های سی و چهل شمسی در ایران و در حوالی خیابان کاخ می‌زیسته است. او در خاطرات خود که با نام «ایران من» در سال ۱۳۹۵ منتشر شده است، توصیفات جالب‌توجهی از خیابان کاخ در دوران تحصیل‌اش، یعنی دهه‌ی سی شمسی ارائه می‌دهد که خواندنی‌ست. آن‌ها را بدون هیچ توضیح اضافه‌ای با هم بخوانیم:
 
▫️«خیلی از دانش‌آموزان درس را بیرون از خانه و مدرسه‌ی کورش و در فضای دل‌انگیز پارک‌ها یا روی نیمکتی زیر سایه در خیابان‌های پردرخت حاضر می‌کردند. من کتاب‌هایم را بر می‌داشتم، آشیخ‌هادی را به طرف شمال تا خیابان جامی ‌می‌رفتم و بعد به طرف غرب تا خیابان پهلوی و کاخ. عاشق آن منطقه بودم. شکوه خاصی داشت. شاخه‌های ردیف درختان بلند و تناور چنار در دو طرف خیابان کاخ دست به دست هم می‌دادند و روی خیابان طاق می‌زدند. چنری که از برگ درختان درست می‌شد روی خیابان سایه می‌انداخت. تابستان‌ها خنکای نسیم، برگ درختان را به رقص وامی‌داشت و موسیقی دلپذیری از‌ هارمونی بادوبرگ پدید می‌آمد. پاییزهایش بس رنگارنگ بود و زمستان‌ها، برف بر شاخه‌های درختان می‌نشست.
 
▪️از بالای خیابان کاخ شروع [می‌کردم و به] طرف غرب می‌رفتم. کتابم را در می‌آوردم و شروع به خواندن می‌کردم. به چهارراه چهارکاخ که می‌رسیدم یک درس را تمام کرده بودم. اسم این چهارراه را هیچ وقت نفهمیدم چیست. فقط می‌دانستم که در هر ضلعش یکی از کاخ‌های شاه واقع شده. سر چهارراه کتابم را می‌بستم و عرض خیابان را طی می‌کردم و همزمان در دلم زیبایی و شکوه دروازه‌ها را تحسین می‌کردم. در آن سوی خیابان کتاب دوم را بیرون می‌آوردم و آهسته‌آهسته به طرف غرب قدم می‌زدم. هر از گاهی زیر درختی توقف می‌کردم و چند صفحه را تمام می‌کردم. به آب زلالی که در نهر کنار پیاده رو جاری بود چشم می‌دوختم. این زلال ترين آب جاری در شهر بود که از چشمه‌ای در همان نزدیکی سرچشمه می‌گرفت.
 
▫️در ضلع شمالی خیابان ردیف اتومبیل‌های مرسدس، کادیلاک، و رولزرویس متعلق به وزیران و مقامات ارشد مملکت پارک می‌شد و شوفرهای ملبس به اونیفرم‌های آراسته و مرتب زمان انتظار برای مسافران عالی رتبه را با برق انداختن اتومبیل‌ها کوتاه می‌کردند.
 
▪️به انستیتو پاستور که می‌رسیدم نیمی ‌از مسیر از پیش تعیین شده‌ام را گز کرده بودم. محله #خیابان_کاخ در مجاورت انستیتو پاستور همیشه آرام بود و وقار مخصوصی داشت. کم‌ترافیک بود و رهگذرانش اغلب دانشجو بودند. گاهی دانشجویان را در جمع‌های کوچک دو سه نفره می‌دیدم که کفش و جوراب را کنده و پا در خنکای جوی آب کرده و به گفت وگو مشغول‌اند. این جور جمع‌ها عمدتاً پسرانه بود و دانشجویان دختری که به شکل گروهی به درس خواندن مشغول باشند، به ندرت دیده می‌شد. گاهی حرفی می‌افتاد و دهان به دهان می‌چرخید و شایعه می‌شد که دخترهای دانشجو در فلان نقطه خیابان دارند درس می‌خوانند. ناگهان در آن راسته خیابان جای سوزن انداختن پیدا نمی‌شد چرا که همه برای دید زدن دخترهای دانشجو مسیرشان را به آنجا کج کرده بودند، در فصل امتحانات پارک‌های اطراف خیابان کاخ پر می‌شد از دانشجوها و دانش‌آموزان.
 
▫️این خیابان‌ها شب‌ها آرام‌تر بود. در تاریکی شب، خیابان کاخ وعده‌گاه عشاق می‌شد و دخترها و پسرها بازو در بازو قدم می‌زدند. چه دلدادگانی که در این خیابان به عشق‌شان اعتراف کرده‌اند و به دور از چشم جهانیان، در گوش یار شرح دلدادگی داده‌اند و چه اشک‌ها که با نوازش‌های عاشقانه از گوشه چشمی ‌غلنيده. هوا که بارانی می‌شد دلدادگان دوتایی زیر یک بارانی پناه می‌گرفتند و با بوسه‌های گرم و عاشقانه سرمای هوا را به فراموشی می‌سپردند.»

صفحه‌ی اصلی پرونده خیابان فلسطین

۱۳۷۸۰cookie-checkخیابان کاخِ دهه‌ی سی؛ عاشقی به وقت شب

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *