باغ وحش زنجبیلی: پرسه‌ای دراماتیک در ابعاد خیالی خیابان فلسطین

جلوی تئاتر باران ایستاده‌ام و دارم همه‌‌ی سرنوشت‌هایی را که فکر می‌کنم لایق‌شان است توی سرم لیست می‌کنم: آتش‌سوزی؟‌ سیل؟ حمله‌ی ملخ‌ها و سوسک‌ها؟ انفجار‌ راکتور اتمی؟ رانش زمین؟ کیپ شدن چاه فاضلاب؟ یا حتی ورشکستگی و تغییر مدیریت. فرشاد، کارگردان‌مان، نگذاشت گریمم را پاک کنم؛ حتی نگذاشت درست از روی سن بیایم پایین و بعد سرم داد بزند که گند زدی. هنوز تماشاچی توی سالن بود. بعد انگار من خودم نمی‌دانم. هر کسی می‌داند آدم نباید سر صحنه بزند آکسسوار را خرد و خاک‌شیر کند. اگر هم کرد نباید بلند به خاطرش از کارگردان معذرت‌ خواهی کند. در دفاع از خودم فقط می‌توانم باز هم معذرت بخواهم. ببخشید. بیایید من را بزنید. با گریم لورای باغ وحش شیشه‌ای رفتم سر صحنه و جادوگر اُز از سالن دویدم بیرون. خیلی دیروقت بود ولی نمی‌توانستم با آن قیافه بروم خانه. فلسطین را آن‌قدر رفتم پایین تا بالاخره میان آن خانه‌های پیر و دوده‌خورده یک آب‌خوری پیدا کردم و صورتِ شورم را شستم. باد چنارهای غو‌ل‌آسای خیابان فلسطین در باد پاییزی مثل همسرایان در نمایش‌های یونان باستان حرص‌و‌جوش میزدند. طبق روال بازیگر‌ها اولین تصمیمم خودکشی سر صحنه بود ولی وقتی بی‌آر‌تی رسید ترجیح دادم اشک‌هایم را به نحوی دراماتیک پاک کنم و سوارش شوم. هر چه چنارها ریزتر و دورتر می‌شدند استیصالم بیشتر می‌شد تا اینکه یک ایده‌ی نبوغ‌آمیز به ذهنم رسید. برای آن‌که آبروی از دست رفته‌ام را پس بگیرم نباید فقط اشتباهم را جبران می‌کردم، باید فردا سر صحنه بهترین بازی قرن را نشان‌شان می‌دادم. با این فکر مثل آدم‌های عجیب توی بی‌آر‌تی لبخند زدم. من توانسته بودم خشمم را به یک‌چیز سازنده یا همان جَو تبدیل کنم و قرار بود به همه‌شان ثابت کنم که واقعاً که هستم. حالا فقط مانده بود ببینم چطور این کار را کنم.

به خانه که رسیدم تصمیم گرفتم مثل آدم‌های همه چیز باخته‌ی توی فیلم‌ها موهایم را کوتاه کنم. البته موهایم کوتاه بود و فقط چتری‌ام را کمی مرتب کردم. این‌جا بود که ناگهان نیمه‌ی دوم راه‌حل نبوغ‌آمیزم هم به ذهنم رسید: توی آینه به خودم گفتم من لورا وینگفیلدم. این یک نمایش نیست. واقعیت است. مطمئن بودم لورا هم هر شب که جلوی آینه مسواک می‌زند یا لباس خوابش را می‌پوشد به خودش همین را می‌گوید. همین‌طور وقتی قبل خواب آبغوره می‌گیرد.

در هجده ساعت بعدی همین‌ها را با خودم تکرار کردم و رفتم باران. حالا تازه می‌رسیم به آن‌جا که من، یک بسته بیسکوییت باغ‌ وحش به دست (هر اسباب‌بازی‌فروشی‌ای که سر زدم حیوان شیشه‌ای نداشت و دیرم شده بود) ایستاده بودم جلوی دالان زرد ورودی تئاتر باران با آن فرشته‌ها و گل‌وبلبل‌های لاکی‌اش. انعکاس همسرایانم (چنارها) را توی شیشه‌ی اورسی بالای در دیدم که برعکس دیشب آرام و راضی بودند. خودم هم فکر می‌کردم تا این‌جا روشم خیلی خوب جواب داده. لنگیدن مثل لورا وینگفیلد آنقدر برایم طبیعی شده بود که تصمیم داشتم برایش بروم دکتر. یک‌دفعه فهمیدم سرنوشت انتخابی‌ام برای این مکان نفرین‌شده چیست. لحظه‌ی بریدن ربان قرمز مدرسه‌ی بازیگری‌ای که قرار بود درست جای همین ساختمان تئاتر باران تأسیس کنم را به وضوح دیدم. مدرسه‌ای که از یک درش ترکه و زباله وارد می‌شد و از در دیگرش مارلون براندو و مریل استریپ خارج. فرشاد را تصور کردم که آمده آن‌جا ثبت‌نام کند و من به منشی‌مان میگویم که به منشی‌اش بگوید به او تخفیف بدهد با این شرط که از سطح مقدماتی شروع کند. یاد تمرین‌هامان توی پلاتوهای دانشگاه افتادم. وقت‌هایی که توی آب یا عسل یا قیر راه می‌رفتیم. یا تصور می‌کردیم لاک‌پشتیم یا قارچ یا قارچی که همیشه می‌خواسته لاک‌پشت باشد. وقت‌هایی که باید می‌دویدیم و داد می‌زدیم «در لرستان له نرن دو هر رلی نه لره نر» و پارکت کف پلاتو هم قیژ قیژ می‌کرد. یا وقتی که توی پلاتو نان‌پنیر‌گوجه می‌زدیم و بعد می‌نشستیم توی کوچه‌ی کنار هنرومعماری‌ و سیگارکشان جدو‌آباد کاراکتر را تحلیل می‌کردیم، یاد هفته‌های اول تمرین افتادم که همه‌اش را فرشاد اختصاص داده بود به لحظه‌ی ورود من به صحنه. می‌گفت یک‌جوری قدم بردار انگار یک رز آبی هستی که صبح باغبانی تو را چیده که دوست داشته تو را به زنش بدهد ولی چون آن باغبان پول نداشته تو را فروخته و دست خالی رفته خانه پیش زنش. بعد از آن بقیه‌ی پنجاه دقیقه‌ی باقی‌مانده از کار را توی یک هفته بستیم. من در مقایسه با این‌ها یک نابغه بودم و همه قرار بود این را بفهمند. البته که من عمیقاً لورا وینگفیلدم. رفتم داخل و اجازه دادم در و دیوار تیره‌ی باران من را ببلعند. سر راه به مسؤول گیشه گفتم «امروز با تراموا آمده‌ام».

گریم. من لورا وینگفیلدم. لباس. من لورا وینگفیلدم. دستشویی قبل اجرا. من لورا وینگفیلدم. سینرژی. من لورا وینگفیلدم. و شروع.

من لورام. پس قراره کی باشم. اینجا شبیه خانه است ولی پس چرا دیوار‌ها سیاهَند؟ یک‌چیزی سر جایش نیست. وایسا ببینم…«تام ، تو باغ وحش من را با بیسکوییت عوض کردی؟ چرا با سرت داری علامت می‌دهی؟ می‌خواهی مامان نفهمد؟ امروز خیلی عجیب شده‌ای. اوه… این‌ها که هستند توی خانه‌مان؟ سلام. من لورا وینگفیلدم… ببخشید یک‌کم خجالتی‌ام. یعنی خیلی زیاد. کسی این‌جا کیسه دارد؟ حالت تهوع دارم. چرا چیزی نمی‌گویید؟ چرا همین‌جوری مارا تماشا می‌کنید؟ مگر این‌جا باغ وحش است؟ ببخشید… من این‌طوری نمی‌توانم. آخر عمیقاً خجالتی‌ام.»
از آن‌جا می‌زنم بیرون. می‌شنوم که یکی از آن آدم‌ها می‌گوید «عجب اجرای هنجار‌شکنی، آفرین». منظورش را نمی‌فهمم. از آن ساختمان تنگ می‌آیم بیرون و خیابانی با یک عالمه درخت های بلند و جوبی خیلی پهن با آب شفاف جلوی رویم است. تنها آدم هایی که توی خیابان هستند دو دختر با لچک هستند که لباس‌هایشان گل‌گلی‌های خیلی ریز دارد. این‌جا سنت‌لوییز نیست. کل سنت‌لوییز این همه عینک‌فروشی یک‌جا ندارد. به نظرم گم شده‌ام. آخر من جهت‌یابی‌ام خیلی بد است، در حدی بد که یک مدت می‌خواستم برای خودم یک سگ راهنما بگیرم. دلیلش هم رؤیاپردازی بی‌وقفه‌ام است. ذهن من مثل این کامپیوتر قدیمی‌ها کار می‌کند که اسکرین سیور داشتند. آن لوله‌ای‌اش را یادتان هست؟ یک لوله‌ی نازک رنگی بود که از یک گوشه شروع می‌کرد و هی می‌پیچید تا کل صفحه را پر می‌کرد. چه میگفتم؟ بله جهت‌یابی بد من. برای همین هم فقط همین جوب پهن را می‌گیرم و می‌روم تا جایی که می‌رسم به ته خیابان که با نرده بسته‌اند و چند تا سرباز هم جلویش رژه می‌روند، هر بار به این‌جا می‌رسم برمی‌گردم. تا غروب راه می‌روم. عادت دارم. معمولاً بیشتر روز را توی خیابان‌های سنت لوییز پرسه می‌زنم. وقت‌هایی که مامانم فکر می‌کند کلاس خیاطی یا موسیقی یا شیرینی‌پزی‌ام. لااقل این‌جا به تعدادی که سنت‌لوییز تیر چراغ‌برق دارد مغازه‌ی پارچه‌فروشی هست. سر راهم دو تا گربه و یک کبوتر زخمی هم بلند می‌کنم (شیشه‌ای نیستند ولی از هیچ بهترند) و این باعث می‌شود کم‌کم خسته شوم. از یک آب‌خوری آب می‌خورم و همان‌جا می‌نشینم. گربه‌های بیشتری دورم جمع می‌شوند. گربه‌های اینجا حسابی لوسند و مردم حتی کف خیابان برایشان کنسرو ماهی سرو می‌کنند. کنار آب‌خوری خوابم می‌برد و وقتی بیدار می‌شوم یک دوقلو جلویم زانو زده. خودشان را گالیله معرفی می‌کنند. یعنی هر دوتاشان گالیله‌اند. بهشان می‌گویم من را ببرند همان‌جا که ازش آمدم. همان‌جا که حداقل شبیه خانه‌مان بود. خلاف جریان آب جوب خشکشویی را رد می‌کنیم تا می‌رسیم به یک در آینه‌ای که سریعاً می‌شناسم چون هر بار از جلویش رد می‌شدم سلفی مي‌گرفتم. گالیله و گالیله اصرار دارند برویم داخل. دم در یکی ایستاده که نمی‌گذارد حیوان‌هایم بروند داخل و از من می‌خواهد شال‌گردنی که روی سرم پیچیده را بیاورم جلو، احتمالاً می‌داند سینوزیت دارم. از پله‌های سمت راست می‌رویم بالا. دیوار راهرو هم مثل نود درصد از دیوار های دیگر پوشیده از پوسترهایی است که تاکید خاصی روی ریخت و پاش خونی دارند. وارد یک طبقه می‌شویم با چند تا اتاق که ازشان صدای آواز و موسیقی و فحش هم‌زمان می‌آید. توی اتاق سمت چپ ماشا، الگا و ایرینا ایروپولی بازی می‌کنند. در اتاق‌های روبه‌رویی ولادیمیر، استراگون، دکتر استوکمان و مکبث منتظرند. از گالیله‌ها می‌پرسم اینجا کجاست و چرا من اسم این آدم‌ها را می‌دانم؟ می‌گویند این‌جا دانشگاه هنرو معماری شعبه‌ی جهنم تئاتری‌هاست: همه‌ی نمایش‌هایی که تمرین می‌شوند ولی اجرا نمی‌روند عاقبت سر از این طبقه‌ی جهنم در می‌آورند. یک بهشت هم هست که اجرا رفته‌ها را می‌برند و کلاً هم نه این‌جا و نه آن‌جا کیفیت مطرح نیست. در نهایت هم برایم اقامت ابدی خوشی را آرزو می‌کنند. البته اشتباه می‌کنند من اصلاً در زندگیم توی هیچ تئاتری نبوده‌ام. گالیله ها می‌روند بوفه چیپس‌‌پنیر بزنند و من با جوانی مهربان و اصیل به نام کنستانتین ترپلف همراه میشوم تا پاتوقشان را نشانم دهد. خیابان حالا پر شده‌است از کرگدن و من موفق می‌شوم یکی‌شان را با خودم همراه کنم. بعد از خشکشویی و نرسیده به آب‌خوری کبابی سمندریان. در عمرم این همه آدم یک‌جا ندیده‌ام. ده‌ها ویلی لومان،گالی‌گی، آنتیگونه و یزدگرد دور میزها یا روی میزها یا زیرشان جمع شده‌اند و هر کدام سعی می‌کنند مرکزیت توجه را بدست بیاورند. تقریباً هیچ‌کس غذا نمی‌خورد و وقتی من استیک نیمه پخته سفارش می‌دهم برای یک لحظه سکوت حاکم می‌شود. می‌رویم داخل و تا سفارشمان حاضر شود ترپلف نیم‌پله را هم نشانم می‌دهد که تعداد خیلی زیادی هملت تویش در آرامش نشسته، تفکر می‌کنند و من خجالتم را می‌گذارم کنار و با یکی‌شان سلفی می‌گیرم.

بعدش ترپلف به من پیشنهاد سینما می‌دهد و من هم با این امید که تام را پیدا کنم می‌پذیرم. آخر تام را از هر طرف که ول کنی از سینما سر در می‌آورد. در راه سینما هملت‌های بیشتری می‌بینیم که قدم‌زنان عمیقاً تفکر می‌کنند. به طور کلی جمعیت هملت‌ها هر لحظه زیادتر می‌شود و ترپلف می‌گوید شهرداری باید یک فکری بکند. خشکشویی، پارکینگ با نرده‌ی شیردار و  نقاشی عقاب را که رد می‌کنیم سینما فلسطین-اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم توی فلسطین باشیم، نزدیک ترین حدسم ترکیه بود-همان نزدیکی است، به شکل یک قوطی کبریت زیبای آبی و زرد. تام توی سینما نیست ولی یک فیلم قشنگ روی پرده است به اسم «این‌جا بدون من». احساس می‌کنم زندگی شخصیت‌ها شباهت‌هایی به زندگی من دارد و خیلی گریه می‌کنم. آخر فیلم نوشته با اقتباس از نمایشنامه‌ی باغ‌ وحش شیشه‌ای نوشته‌ی تنسی ویلیامز. ترپلف تصمیم می‌گیرد این نمایشنامه را کارگردانی کند و از من می‌خواهد برایش بازی کنم. من هم همان‌جا تصمیم می‌گیرم یک بازیگر مشهور شوم، البته نمی‌دانم چطوری ممکن است چون من عمیقاً خجالتی‌ام و هیچ بعید نیست جلوی تماشاچی‌ها بالا بیاورم. از آن گذشته یک کمی هم می‌لنگم. ترپلف دستش را می‌پیچد دور شانه‌ام.

۱۶۰۱۰cookie-checkباغ وحش زنجبیلی: پرسه‌ای دراماتیک در ابعاد خیالی خیابان فلسطین

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *