راوی دوم: چرا از خیابان فلسطین متنفرم؟‌

راوی دوم: فائزه عبایی

پنج سال بدون وقفه از خیابان فلسطین عبور کردم و دوستش نداشتم.
همین خیابان سرسبز پر از درخت، پر از کافه، پر از عینک فروشی.
فقط یک کوچه‌ی باریک داشت که خانه‌ی یکی از دوستان مدرسه‌ام بود، یک خانه‌ی قدیمی‌ در یک کوچه‌ی باریک که آن را دوست داشتم. بعدها که از خیابان فلسطین می‌گذشتم نتوانستم پیدایش کنم.
نمی‌‌دانم کدام کوچه بود و کدام خانه. دوستم از آنجا رفته بود.
هر صبح سوار اتوبوس می‌شدم و خودم را به انقلاب می‌رساندم ، و بعد سوار خط دیگری می‌شدم که قبل از میدان فلسطین نگه می‌داشت و بعد با یک ورودی پله‌ای، به دانشکده‌ی نچسب علوم پایه می‌رفتم.
از آنجا متنفر بودم.
وقتی قبول شدم به این خیال که دانشگاه دنیایم را تغییر می‌دهد و منتهای آمال و آرزوهایم است قدم به آن‌جا گذاشتم. امّا همان‌روز ثبت‌نام برای اوّلین‌بار احساس کردم در دنیای بزرگ جامعه رها شدم.
من هجده‌ساله بودم و روز اول ثبت‌نام در دانشکده‌ی معماری قدیمی ‌دانشگاه آزاد بود که الان درش قفل خورده و دیگر قابل استفاده نیست.
پدرم آمده بود که همراهم باشد. نمی‌دانستم انتخاب واحد چیست و واریز کردن شهریه‌ی ثابت چگونه است. اول به رستورانی در خیابان ولی‌عصر رفتیم تا ناهار بخورد و من که در خانه‌ی مادربزرگ کوکوسبزی خورده بودم، میلی به غذا نداشتم و فقط نوشابه خوردم.
بعد نوبت مراحل اداری و بالا و پائین کردن پله‌های طبقات مخروبه‌ی دانشکده بود.
وقتی به مرحله‌ی بانک رسیدم پدرم به من پول داد و من در صف ایستادم. آن موقع‌ها کارت بانک رسم نبود و همه‌ی پول‌ها یا نقد بود یا چک کاغذی.
صفْ طولانی بود و پدر عجله داشت. فرم پر کردن را برای من خیلی سریع توضیح داد و خداحافظی کرد. من ماندم و استرس اشتباه پر کردن فرم‌ها و فیش‌ها.
یادم نیست چه شد، امّا از آن به بعد من یکهو بزرگ شدم و خودم به تنهایی می‌رفتم و می‌آمدم. ثبت نام می‌کردم و واحد برمی‌داشتم.
نمره نمی‌آوردم و پاس نمی‌کردم. حذف می‌کردم و سر امتحان حاضر نمی‌شدم. شاگرد خوب مدرسه، از درس‌های دانشگاه آن هم ریاضی کاربردی خوشش نمی‌آمد.
آخر ترم سر تا تهِ خیابان فلسطین را طی می‌کردم به دنبال فتوکپی جزوه‌های بقیه؛ چون بعضی کلاس‌ها را نرفته بودم و در سینما عصر جدید یا فلسطین فیلم دیده بودم یا در خیابان انقلاب شیشه‌های مغازه کتاب‌فروشی را دید زده بودم یا اگر رفته بودم، تهِ کلاس کتاب خوانده بودم.
از آن ساختمان پنج طبقه با شیشه‌های رفلکس سبز اول خیابان فلسطین که بیشتر عمرم را در پله‌هایش گذرانده بودم متنفر بودم.
از اثبات قضیه‌ی «بین صفر تا یک، بینهایت عدد وجود دارد»  متنفر بودم.
از استادم که با لهجه‌ی ترکی فرانسوی پای تخته با گچ سفید می‌نوشت و تندتند پاک می‌کرد متنفر بودم.
دروغ چرا! فقط از یک درس آمار خوشم می‌آمد چون استادش را دوست داشتم و چقدر با سواد بود. چون اروپا رفته بود و دلش برای خط‌خطی‌های روی صندلی‌های اتوبوس می‌سوخت.
دو ترمی‌ که آمار داشتم پابند خیابان فلسطین شده بودم. به موقع می‌رفتم، به موقع می‌آمدم. هر دو درس را با نمره‌ای خوب قبول شدم. اما استاد که رفت منم باز پناه بردم به ادبیات.
من موقع برگشتن از خیابان فلسطین چند دوست هم مسیر پیدا کرده بودم.
از درهای باز دانشگاه تهران رد می‌شدیم و خودمان را به ایستگاه اتوبوس می‌رساندیم، سر راه از جلوی گل‌فروشی رد می‌شدیم، از جلوی پیرزن لیف‌فروش ادوارد براون عبور می‌کردیم و جلوی خرمافروشی سوار اتوبوس می‌شدیم و من کل راه را از کتاب‌ها و فیلم‌هایی که دیده بودم حرف می‌زدم.
از پائولو کوئیلو، جبران خلیل جبران و کریستین بوبن گرفته تا م. حورایی و ترجمه‌های گیتی خوشدل از کتاب‌های کاترین پاندر.
گاهی که تنها بودم مشغول خواندن کتاب می‌شدم. و تا تهش را در نمی‌آوردم ول‌کن نبودم.
روزگارم این‌گونه طی شد تا اینکه مشروط شدم و بعد از کلی نامه‌نگاری و تعهد توانستم یک ترم دیگر بخوانم اما باز همان شرایط قبلی تکرار شد و من نُه ترم بود که ریاضی می‌خواندم و فقط ۸۷  واحد پاس کرده بودم.
فهمیدم من واقعا از این سر خیابان فلسطین و دانشکده علوم متنفرم و دیگر نمی‌توانم ادامه بدهم. با شجاعت تمام به خانواده‌ام اعلام کردم «من از دانشکده‌ی علوم این سر خیابان فلسطین متنفرم»، من عاشق دانشکده‌ی هنرومعماری آن سر خیابان فلسطین هستم.
و ادامه‌ی ماجرا را زمانی برایتان تعریف خواهم کرد که درباره‌ی خیابان آزادی بنویسم.

۱۶۶۵۰cookie-checkراوی دوم: چرا از خیابان فلسطین متنفرم؟‌

4 comments on “راوی دوم: چرا از خیابان فلسطین متنفرم؟‌

  1. خانه دوست کجاست؟
    در فلق بود که پرسید سوار اسمان مکثی کرد رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت: …….؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *