راوی سوم: تجربه‌ی دانشجوییِ خیابان فلسطین در دهه‌ی شصت

راوی: پرسیا بهارلو؛ نوازنده‌ی ویلون و موسیقی‌دان


من از بچگی در محدوده‌ی خیابان طالقانی ( تخت جمشید)، خیابان بهار و خیابان شریعتی (نزدیک ملک که کلاس پدرم در آن‌جا بود) بزرگ شده‌ بودم. آن محدوده در آن سال‌ها تا خیابان کاخ (فلسطین) محل گردش و تفریح و مدرسه‌ی من بود. بعد از انقلاب به تهران‌پارس رفتیم. همچنین من از سال ۶۷ تا ۷۱ در خیابان فلسطین دانشجوی مترجمی زبان آلمانی بودم. دوروبر دانشگاه آزاد، دانشگاه تهران و پلی‌تکنیک، تالار وحدت، تئاتر شهر، و سینما عصر جدید بهترین خاطرات جوانی مرا رقم زده‌اند.  

قنادری رضا خاطرات بچگی مرا در بر داشت. پدر و مادرم خرید شب عیدشان را سال‌ها از آن‌جا انجام می‌دادند و وقتی من دانشجو شدم، من خرید عیدشان را انجام می‌دادم. علاوه بر آن در سال ۱۳۶۷، جزو معدود جاهایی بود که دانشجویان دانشگاه از آن شیرینی می‌گرفتند و به مناسبت‌های مختلف در دانشگاه بین دانشجویان پخش می‌کردند. قنادی رضا در خیابان فلسطین، نزدیک تقاطع انقلاب، روبه‌روی در ورودی ساختمان مرکزی دانشگاه آزاد بود. خیلی از دانشجویان شیرینی‌های قبولی فلان درس مشکل، قبولی آخر سال، تولد و نامزدی و عروسی‌شان را از قنادی رضا می‌گرفتند و توی دانشگاه بین بقیه پخش می‌کردند.

خیابان فلسطین پر از دانشجویانی بود که با عجله و گاهی در حال دویدن سعی می‌کردند خودشان را از دانشگاه‌ها به سینما عصر جدید برسانند و صدایشان شنیده می‌شد که در حال دویدن می‌گفتند «استاد امروز کلاس رو دیر تموم کرد، نتونستم زودتر از دانشگاه بیام بیرون». سینما عصر جدید جزو تفریحات انگشت‌شماری بود که آن‌موقع وجود داشت: دیدن فیلم‌های جشنواره و فیلم‌های سورئال ایرانی و خارجی. سینما فلسطین هم‌ بود. آن‌جا برخلاف عصر جدید همیشه فیلم‌های خوبی نداشت، ولی گاهی فیلم‌های خوب می‌آورد که برای ما غنیمتی بود. مثلاً فیلم هملت ( ورژن روسی) را آن‌جا دیدیم. سینما فلسطین موقع برگزاری جشنواره هم ‌فیلم‌های خوبی داشت و ‌چون سالنش بزرگ بود، احتمال اینکه بشود داخل رفت زیاد بود.

در دوران دانشجویی و بعد از آن با دوستان و با شوهرم، همه‌ی محدوده‌ی فلسطین را گز می‌کردیم، هر کافه و‌ رستورانی که حتی سال‌ها تعطیل بود و متروکه و بعد به یک‌باره باز می‌شد را سر می‌زدیم. یکی از این‌ها کوچینی بود. زمان بچگی از جلویش رد می‌شدیم ‌‌و فکر می‌کردیم که این‌جا برای جوان‌ها است. به جوانی که رسیدیم، این تفریحات دیگر وجود نداشت. وقتی جایی دوباره در قالب یک رستوران باز می‌شد با عطش دیدن آنچه درون ساختمان بود، و با تجسم آنچه از قبل شنیده بودیم، سعی می‌کردیم برای خودمان یک دل‌خوشی درست کنیم.

توی میدان فلسطین از بالا که وارد میدان می‌شدید، یک کافه‌ی کوچک توی گودی دور میدان بود، شیرینی‌های عالی و کاپوچینو داشت. آن موقع مثل الان نبود، کاپوچینو پدیده‌ای محسوب می‌شد. در واقع رسماً‌ کافه نبود، بلکه یک قنادی بسیار کوچک بود و حتی جای نشستن هم نداشت. اسمش بی‌بی‌گل بود. در ضلع شمال شرقی میدان فلسطین هم یک کتاب‌فروشی با کتاب‌های فراوان و بیشتر کتاب‌های اسلامی وجود داشت[۱]. یادم می‌آید در دانشگاه به ما کاغذی دادند که به اندازه‌ی صد مارک آلمان (آن‌موقع هنوز یورو نبود) می‌توانستیم از این کتابفروشی به یک انتشارات در آلمان کتاب سفارش بدهیم. من پنج تا دیکشنری سفارش دادم که یکی از آن‌ها دیکشنری اصطلاحات موسیقی بود، و همچنان از آن استفاده می‌کنم. در ضمن مدرسه‌ی معروف هشترودی (پسران) و مدرسه‌ی تیزهوشان دختران (فرزانگان) هم در خیابان فلسطین و کوچه‌های مشتق از آن بود.

از قنادی رضا تا درخت‌ها و سایه‌های زیبای‌شان، تا رفت‌‌وآمد دانشجویان دانشگاه‌های مختلف، قدم زدن زیر سایه‌ی درختان، قدم به قدم خاطره است، آن‌گونه که بعد از گذشت سی سال همچنان هر وقت که به ایران می‌آیم، برای یادآوری این خاطرات سر به این خیابان می‌زنم گویی قسمتی از دوران جوانی‌ام در گوشه و کنارش جا مانده.


پی‌نوشت:

[۱]  توضیح دالان: این کتابفروشی هم‌اکنون هم در همان‌جا فعال است.

منبع عکس: وب‌سایت پیاده

۱۶۷۱۰cookie-checkراوی سوم: تجربه‌ی دانشجوییِ خیابان فلسطین در دهه‌ی شصت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *