راوی چهارم: مدل کوچک خیابان پهلوی

راوی: علی صمدپور؛ آهنگساز و نوازنده‌ی تار
قبل از هرچیز یک فانتزی ذهنی درباره‌ی خیابان کاخ داشته‌ام که قابل کتمان نیست. همیشه فکر می‌کرده‌ام که خیابان کاخ تمرینی بوده برای ساختن خیابان پهلوی؛ مدلی کوچک و جمع و جور که در اشل کوچک امتحان شده است. دومین نکته درباره‌ی این خیابان شأن نزول نام‌گذاری کاملاً انقلابی‌اش بعد از انقلاب بود: فلسطین! تمام! چرا؟‌ چون سفارت اسراییل قبل از انقلاب در این خیابان بوده است و حالا منحل شده و به سفارت فلسطین تبدیل شده، لابد کاخ هم طاغوتی است و نام فلسطین که مظهر مبارزه برای آزادی بود در دهه‌ی هفتاد میلادی مناسب‌ترین… اما تناظر و تقابل عجیبی بود، این خیابان با هر حسابی در جغرافیا و تاریخ تهران و مکان و مسیر و موقعیت ویژه‌ای دارد که با واکنش‌های انقلابی ناسازگار است؛ رفاه و شهریت و تمدن و تجدد خاصی در آن متراکم است، اکنون مثل زنی میان‌سال از خانواده‌ای متوسط است که در جوانی به کاباره می‌رفته و بی‌حجاب بوده است اما تحت تاثیر جو انقلابی از نام سمیه خوشش آمده و نام دختر از خودش متجدد‌ترش را گذاشته «شیما» یا «سمیه» اولین شهید زن تاریخ اسلام.

رفت و آمد من به خیابان «کاخ-فلسطین» از سال ۱۳۶۷ بیشتر شد. سر نبش تقاطعش با خیابان «شاهرضا-انقلاب» ساختمان مرکزی دانشگاه آزاد اسلامی بود و من دانشجوی رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی همین دانشگاه. شروع از مسیر خارج شدن‌ها خطر کردن‌ها و معامله‌ها و تعامل‌ها از همین خیابان شروع شد. کشف موقعیت «قنادی رضا» که در کودکی با ماشین دایی‌ام از خیابان «تاج-ستارخان» برای خرید شیرینی‌هایش می‌کوبیدیم و می‌آمدیم در ۱۸ سالگی هنگام ورود به دانشگاه با اشاره‌ی خواهرم که برای ثبت نام همراهی‌ام می‌کرد صورت گرفت هرچند که اوضاع اقتصادی آن روزها هیچگاه فرصتم نداد که در ۵ سال رفت و آمدم به دانشگاه سری به درونش بزنم.

وجود بورس عینک فروش‌ها هم این حدس را دامن زد که شاید چون دانشجوها به تدریج چشم‌شان ضعیف می‌شود این بورس در این خیابان لانه کرده است.

من در ۵ سال رفت و آمدم به آنجا بود که بارها در ایستگاه نمونه‌ی کوچک خیابان پهلوی از اتوبوس «انقلاب-امام‌حسین» پیاده شدم و چشم دواندم بلکه دوستم را ببینم و اولین هدیه و نامه‌ی پر از مباحث فلسفی‌ام را سر نبش این خیابان به دختری که دوست داشتم دادم همچنانکه خیابان کاخ-فلسطین مبدا بیش از نیمی از قرارها و قدم‌زدن‌ها و بحث کردن‌ها بود با همان مخاطب نامه.

اولین کلاه زندگی‌ام در این خیابان سرم رفت. آقایی که خود را صدابردار معرفی می‌کرد و بعضی برنامه‌های ما را در دانشگاه با وسایل پیش پا افتاده‌ای صدابرداری می‌کرد، مغازه‌‌ی خرید و فروش ساز و موسیقی‌ای بالاتر از راسته‌ی دانشگاه برپا کرد. من تارم را به او سپردم برای پوست و پرده کردن و پرسیدم که فکر می‌کند چقدر می‌ارزد. گفت می‌پرسد، روز موعود که ساز قرار بود آماده شود رفتم که ساز را بگیرم که مدعی شد من ساز را برای فروش گذاشته بوده‌ام و او به قیمت ۱۵ هزار تومان ساز را فروخته است. دعوایم با او راه به جایی نبرد و «شاهرخی » از دستم ربوده شد و بسنده کردم دوسالی به با سازهای قرضی و امانی ساز زدن تا دوربین عکلسی «مینولتا»یی که داشتم را فروختم و تاری از ارژنگ ناجی خریدم.

خیابان کاخ-فلسطین یکبار می‌خواست جان مرا هم بگیرد. با دانشجویان دیگری و با پیکان دانشگاه از اجرای برنامه‌ای آمدیم و توفان بهاری‌ای درگرفته بود، از ماشین پیاده شدیم و خود را به ساختمان دانشگاه رساندیم، رسیده نرسیده یکی از همان چنارهای معروفش بر فرق پیکان دانشگاه فرود آمد و مرگ از بیخ چشم و گوش‌مان گریخت.

چندین بار لباس‌های جینم را که هر چند وقت یکبار در دانشگاه ممنوع می‌شد به خشکشویی پایین‌تر از چهارراه انقلابش سپردم و در راه برگشتن چشمم به کتابفروشی«فرَوَهر» افتاد که کتاب‌های آیین زرتشتی را می‌فروخت و کتاب‌فروش زرتشتی‌اش بی‌گناه‌ترین آدم عالم بود به چشم ما. سال آخر دانشگاه متوجه شدیم که دانشگاه آزاد گاهی برای تصرف املاکی از ما دانشجویان استفاده‌ی ابزاری می‌کند؛ کوچمان دادند به بهجت‌آباد و ما از کاخ-فلسطین بریده شدیم و کمتر مسئله‌مان بود.

مأخذ تصویر: صفحه‌ی تلگرام پادکست فلانور

۱۶۸۰۰cookie-checkراوی چهارم: مدل کوچک خیابان پهلوی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *