طلایی‌ها

داستان یک قنادی و یک ساندویچی در خیابان میرزای شیرازی

 

در محدوده‌ای نسبتاً کوچک در دو سوی خیابان میرزای شیرازی، شاید به طول پنجاه تا صدمتر، چند مغازه وجود دارند که انواع و اقسام مشتقات کلمه‌ی «طلا» را در نام‌گذاری‌شان می‌بینیم: قنادی طلایی، ساندویچ طلایی، قهوه‌ی طلایی، اسباب‌بازی‌فروشی طلا، و گل‌فروشی گلزار طلا. این‌همه «طلا» این‌جا چه می‌کنند؟‌

***

مغازه‌ای زیر ساختمانی آجری

یک تابلوی سیاه با فونتی طلایی رنگ که رویش نوشته شده «قنادی طلا». این چشم‌گیرترین نشانه‌ای است که از بیرون قنادی جلب نظر می‌کند. بالای قنادی، یک ساختمان سنگی یک طبقه‌ی مسکونی وجود دارد. معلوم است که این ساختمان تغییر شکل داده، چون ساختمان بغل‌دستی‌اش همان ارتفاع را دارد، حجمش خیلی شبیه به آن است، و الگوی پنجره‌هایش هم مشابه است، اما آجری‌ست و آشکارا متعلق به –احتمالاً- دهه‌ی چهل یا سی شمسی. ساختمان بغل‌دستی آجری روی قهوه‌فروشی طلایی را پوشانده است.

 

داخل که می‌شویم می‌بینیم که این‌جا اصلاً شبیه یک قنادی کوچک پیر نیست؛ آن‌طور که در مینیون و اوریانت می‌بینیم. این‌جا یک قنادی کاملاً امروزی‌ست؛ از مصالح گرفته تا سازوکار فروش و حتی تنوع شیرینی‌ها. این‌جا به وضوح ایده‌ای متفاوت با اوریانت و مینیون دارد.

شلوغی و هیاهو و غریبگی فضا چند دقیقه ما را در خود فرو می‌برد. نمی‌دانستیم از کجا شروع کنیم، از که بپرسیم، و از چه عکس بگیریم. فکر می‌کردیم این‌جا به خاطر شهرتش دیگر «ارمنی» نباشد، اما یک‌سره کلمات غریبه‌ی ارمنی بود که از زبان مشتریان و صاحب قنادی بیرون می‌آمد. پیرمردها و پیرزن‌های مرتب و روشن‌پوستی که با لبخندی بر لب به با خانم پشت کانتر به زبان ارمنی صحبت می‌کردند.

خانم پشتِ کانتر قیافه‌ای نسبتاً جدی داشت. بور بود با چشمان آبی. با چهره‌ی مصممش تند تند به مشتریان فاکتور می‌داد و قبض صادر می‌کرد. این مصمم بودن و جدیت را که کنار آن شلوغی که گذاشتیم، کمی ترسیدیم با او صحبت کنیم. شکموترهایمان داشتند پشت ویترین‌ها پرسه می‌زدند و دانه به دانه، با دقتی عمیق شیرینی‌ها را بررسی می‌کردند. بعضی شیرینی‌ها به چشم ما مطلقاً غریبه بودند؛ اما بعضی‌های دیگرشان را می‌شناختیم: گاتا، پیروک، پای، شیرینی دانمارکی و رولت و ناپلئونی. روبه‌روی ویترین‌ها و روی طاقچه‌ای دیواری، مجسمه‌های کوچکی از عیسی مسیح نشسته بودند. در این شرایط سردرگم، بالاخره یکی‌مان دل به دریا زد و با خنده‌ای عمیقاً همدلانه، از خانم پشت کانتر خواهش کرد که درباره‌ی تاریخچه‌ی قنادی با ما صحبت کند. او پذیرفت اما به دو شرط: یکی اینکه صدایش را ضبط نکنیم، و دوم اینکه از کارکنان عکس نگیریم. چاره‌ای نداشتیم جز تسلیم.

طبق آنچه که خانم پشت کانتر گفت، قنادی را عمویش را ساخته بود. بعد که به آمریکا رفته، به پسرانش گفته هر کس می‌خواهد می‌تواند بیاید در قنادی کار کند و هر کس هم نمی‌خواهد می‌تواند به آمریکا برود. سال‌ها گذشته و خانواده‌ی خانم پشت کانتر، این قنادی را از عمویشان خریده‌اند. به نظر می‌رسید که خانم نمی‌دانست چرا نام این‌جا را طلایی گذاشته بودند. وقتی از او پرسیدیم که قدمت این‌جا به چه سالی می‌رسد، کارتی نشان‌مان داد که رویش سال تأسیس قنادی را ۱۹۶۲ زده بود؛ یعنی حدوداً سال ۱۳۴۰. اطلاعات خانم پشت کانتر دقیق و کامل نبود، اما محترمانه جواب سوال‌های ما را می‌داد، تا جایی که یک‌دو‌بار مشتری‌ها منتظر ماندند تا فاکتورهایشان را صادر کند. فضا کمی غریب بود، لابه‌لای سوال‌هایی که ما در آن فضای کوچک جلوی کانتر از او می‌پرسیدیم، به ارمنی چیزهایی می‌گفت و سپس بلافاصله جواب سوال‌های ما را می‌داد. وقتی حین خداحافظی از او پرسیدیم که «لطف کردید به ارمنی چه می‌شود؟»، با لبخندی پاسخ داد: «ما اهل تعارف نیستیم».

دقیقاً بغل‌دست قنادی، قهوه‌فروشی طلایی بود. معلوم بود که صاحب این دو مغازه یا یک نفر است یا یک خانواده. هر دو بازسازی‌شده بودند، هر دو یک تمِ رنگی سیاه در داخل داشتند، و تابلوی هر دو دقیقاً یک فونت و یک رنگ داشت. بوی قهوه‌ی جلوی مغازه دیوانه‌کننده بود. خواستیم به داخل برویم که دیدیم صاحب مغازه نیست؛ پس تصمیم گرفتیم به «طلایی» مهم دیگر خیابان سر بزنیم: ساندویچ طلایی.

موزه‌ی نوشابه‌ها

در مقایسه با قنادی طلایی، ظاهر ساندویچی طلایی از مد افتاده بود؛ اما دقیقاً همین از مدافتادگی بود که جذابش می‌کرد. روی شیشه‌ی مغازه با چراغ‌های نئونی و یک فونت شکسته‌ی انگلیسی نوشته شده بود «Golden Sandwich».

داخلش که شدیم، انگار وارد موزه‌ی نوشیدنی‌ها شده بودیم. درست روبه‌روی در ورودی، چند قفسه‌ی سفید ام‌دی‌اف بودند که رویشان چندین و چند بطری نوشیدنی مختلف به چشم می‌خورد: انواع مختلف کوکاکولاها و فانتاها و پپسی‌های قدیمی و امروزی در ابعاد و طرح‌های مختلف، بطری ماءالشعیر بدون الکل اِفِس، بطری شیشه‌ای قدیمی «آب انگور ساندیس»، و چندین و چند برند دیگر قدیمی که نمی‌شناختیم‌شان. ساندویچ طلایی هم ژامبون و کالباس و سوسیس کیلویی می‌فروخت و هم ساندویچ. این‌جا را دو نفر می‌چرخاندند: مردی سال‌خورده و دامادش.

ساندویچ طلایی علی‌رغم شهرتش از قنادی طلایی خلوت‌تر بود. طبیعی هم بود. آن ساعتی که ما آن‌جا بودیم نه وقت ناهار بود نه شام. شبیه به خیلی از ساندویچی‌های قدیمی‌تر، آن‌ها که دهه‌ی هفتاد هم کمابیش رایج بودند، یک طرف ویترین بود و طرف دیگر طاقچه‌ای نسبتاً کم عمق که جلویش صندلی‌های نسبتاً مرتفعی چیده بودند. روی طاقچه چند نوع سس وجود داشت و نمک و فلفل.

دو گرداننده‌ی مغازه خوش‌مشرب بودند. محترمانه و دوستانه به سوالات ما جواب می‌دادند و از دادن اطلاعات‌شان دریغ نمی‌کردند. بیشتر مرد جوان‌تر جواب سوال‌های ما را می‌داد؛ اما وقتی از جواب‌ها مطمئن نبود سوال‌ها را به زبان ارمنی از پدرزنش می‌پرسید. بخشی از گفت‌و‌گوی ما به تاریخچه‌ی استقرار در خیابان گذشت. به گفته‌ی صاحبان ساندویچی طلایی، میرزای شیرازی قبلاً گودنشین بوده و مهاجران ارمنی‌ای که از دیگر استان‌ها به تهران آمده بودند در این‌جا ساکن شده بودند. خانه‌ها گلی و روستایی و بوده و وضع مالی ارمنیان منطقه نامساعد.

بعد از این‌ها بحث به خود ساندویچی طلایی رسید؛ ساندویچی‌ای که به گفته‌ی صاحبانش در سال ۱۳۴۲ راه‌اندازی شده است. اگر گفته‌ی صاحبان ساندویچی طلایی و قنادی طلایی را بپذیریم، قاعدتاً ساندویچی طلایی باید حدود شش سال پس از قنادی طلایی دائر شده باشد. اما سوالی که هنوز جوابش نامعلوم است این است که چرا بعضی مغازه‌های این منطقه نام‌شان «طلایی» یا مشتقی از آن است.

چرا طلایی؟

طبق گفته صاحبان ساندویچی طلایی، صاحب ملک آن‌ها شخصی به نام «طلاچیان» بود و صاحب ساندویچی طلایی و برادرش، که در کاباره لوکولوس کار می‌کردند، آن را از این شخص گرفته‌اند. نه تنها نام ساندویچی و قنادی طلایی، که نام گلفروشی نزدیک همان ساندویچی هم «گلزار طلایی» است. آن‌چنان که صاحبان ساندویچی می‌گفتند، مالک گلفروشی و حمام عمومی پشت ساندویچی هم همین شخص، یعنی طلاچیان بوده است. صاحبان ساندویچی اعتقاد داشتند که قنادی طلایی بعد از ساندویچی اسم «طلایی» را روی قنادی‌شان گذاشته‌اند. اگر همه‌ی این‌ها را بپذیریم، به این نتیجه می‌رسیم که ممکن است ملک قنادی طلایی متعلق به طلاچیان نبوده باشد.

خانه‌ی خواهر خانم ویگن، پاتوق ابی

بعید است چهره‌ای معروف پای در مغازه‌ای با چنین قدمتی نگذاشته باشد؛ چه برسد به اینکه آن مغازه به شهرتی هم‌پای ساندویچی طلایی داشته باشد. سوال بعدی این بود: آیا شخص معروفی، از هنرمند گرفته تا ورزشکار و سیاست‌مدار، پای به این مکان گذاشته است؟

صاحبان طلایی بیش از هر چیز حضور دو نفر از خوانندگان معروف موسیقی پاپ را به یاد می‌آوردند. گویا طبقه‌ی بالایی ساندویچ طلایی خانه‌ی خواهر همسر ویگن بوده و او زیاد به آن‌جا می‌آمده. دختر صاحب سال‌خورده‌تر ساندویچی، که همسر همکار جوان‌ترش بود، حضور ویگن را در آن‌جا به خاطر می‌آورده. علاوه بر ویگن، ابراهیم حامدی (ابی) هم زیاد به آن‌جا می‌آمده و قهوه می‌خورده. نباید فراموش کرد که استودیو پاپ و استودیو بل، دو تا از مجهزترین استودیوهای ضبط موسیقی در دهه‌ی پنجاه در نزدیکی ساندویچی طلایی بوده‌اند. علاوه بر این، ویگن، خود یکی از کسانی بود که در راه‌اندازی استودیو پاپ در سال ۱۳۴۹ مشارکت داشت. بنابراین، گفته‌ی صاحبان ساندویچی طلایی دور از واقعیت به نظر نمی‌رسد.

دیگر طلایی‌ها

از ساندویچی که بیرون زدیم، دو طلایی دیگر دیدیم؛ یکی گل‌فروشی گلزار طلایی و دیگری اسباب‌بازی طلا. هر دو همکف ساختمان‌هایی بودند که معماری‌شان به بناهای دهه‌ی سی و چهل شمسی می‌خورد. گل‌فروشی مغازه‌ی دو دوهنه‌ای بود با بوی گل‌های تازه و طراوت آب‌ پاشیده شده روی پیاده‌رو. اسباب‌بازی‌فروشی هم چنانکه انتظار می‌رفت ویترین رنگارنگی داشت و فونت نستعلیق قدیمی وساده‌ای روی زمینه‌ی سفید تابلو‌ئش. گل‌فروشی داشت می‌بست و صاحب اسباب‌بازی‌فروشی در مغازه نبود. ناچار بودیم طلایی‌ها را ترک کنیم. باید روزی دیگر قصه‌هاشان را می‌شنیدیم.

 

۱۸۳۶۰cookie-checkطلایی‌ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *