روستازاده‌ای ارمنی در بهجت‌آباد؛ گفت‌و‌گو با روبرت صافاریان

گفت‌و‌گو با روبرت صافاریان درباره‌ی میرزای شیرازی، سنایی، و حضور ارامنه در شهر تهران

گفت‌و‌گوکننده: کامیار صلواتی و  محمد صلاحی


روبرت صافاریان چهره‌ای چند بُعدی است. هم نویسنده است، هم مترجم، هم کارگردان، و هم منتقد. نمی‌شود فعالیت‌های او را به راحتی در چند خط فهرست کرد؛ اما همین‌قدر می‌توان گفت که در حوزه‌ی سینما، ادبیات، نقد فیلم، و مستندسازی فعال است. فیلم‌های مستند زیادی ساخته و کتاب‌هایی را نوشته یا ترجمه کرده است. آنچه باعث شد که به سراغ او برویم این بود که کتابی با نام «خانه‌ی دو طبقه‌ی خیابان سنایی» به نویسندگی او خواندیم. صافاریان در این کتاب، که چیزی میان مجموعه‌داستان و زندگی‌نامه است، قصه‌ی زندگی‌اش از کودکی تا بزرگسالی در خانه‌ای در خیابان سنایی بازگو می‌کند و سپس به وقایع دیگر زندگی‌اش می‌پردازد. علاوه بر این، صافاریان از علاقه‌مندان به تهران‌شناسی است و خودش هم از ارمنیان تهران است. همین‌ها کافی که مشتاقانه به سراغ او برویم و با او درباره‌ی میرزای شیرازی، سنایی، بهجت‌آباد، و به‌طور کلی حضور ارامنه در شهر تهران گفت‌و‌گو کنیم. او را ساعتی پیش از آغاز یک برنامه در مجتمع چارسو دیدیم و سخنانش را شنیدیم.

 

شما کودکی‌تان را در محدوده‌ی خیابان سنایی گذرانده‌اید که خیلی به خیابان میرزای شیرازی نزدیک است. آن‌موقع که ساکن آن‌جا شدید، آن محله چه وضعیتی داشت؟

شاید [بهتر باشد] با این پرسش شروع کنیم که خانواده‌ی ما و خانواده‌های ارمنی چگونه در اطراف نادرشاه (میرزای شیرازی امروز، نادرشاه دیروز و یوسف‌آباد پیش از آن) مستقر شده‌اند. خانواده‌های ما در خیابان نجات‌اللهی در کوچه‌ی نوید یا شش‌متری ساکن بودند، همان‌جایی که من متولد شدم. بعدش پدرم که گارسن بود خانه‌ای خرید آمدیم به سنایی. آن‌روزها مردم می‌توانستند با پس‌انداز و وام در محله‌ای مثل سنایی که نیمه‌بیابان بود، زمین بخرند و با قرض و قوله خانه بسازند. کلاً ارامنه در مناطق ویلا، بهجت‌آباد، نادرشاه و لارستان حضور داشتند. نمی‌دانم چرا، اما به خیابان میرزای شیرازی امروز و اطرافش می‌گفتند یوسف‌آباد! مثلاً زمانی که در خیابان ویلا بودیم، می‌گفتیم بچه‌های خاله‌ام در یوسف‌آباد زندگی می‌کنند. آن‌ها ساکن کوچه‌ی روبروی پمپ بنزین نادرشاه بودند که البته در آن زمان هنوز ساخته نشده بود.

من در هر کوچه‌ای خاله‌ای داشتم. دو تا از خاله‌ها هم بچه‌هایی هم سن و سال من داشتند. تا حدودهای دوازده سالگی در همین دوروبر نادرشاه و سنایی بزرگ شدیم. علت وجود ارامنه در این منطقه برمی‌گشت به سال‌های بعد از جنگ جهانی دوم. در سال ۱۹۴۶، بین ایران و شوروی قراردادی بسته شد که برابر آن ارامنه ایران باید به شکل سازمان‌یافته به ارمنستان شوروی منتقل می‌شدند. به این مهاجرت گسترده می‌گفتند «نِرگاقت»، که به ارمنی یعنی «مهاجرت به وطن». براساس این قرارداد، ارمنی‌ها را از روستاهای ارمنی به تهران می‌آوردند بعد آن‌ها را به ارمنستان می‌فرستاندند. بعد از مدتی قرار داد بهم می‌خورد. عده‌ای که از روستاها به تهران آمده بودند، در تهران ماندگار می‌شوند. این‌ها در بهحت‌آباد، جایی که الان برج‌های بهجت آباد هست، که فکر می‌کنم اولین برج‌های مسکونی تهران بودند، ساکن می‌شوند. آن‌جا الونک‌نشینی به وجود می‌آید که ساکنانش ارمنی بودند. حزب توده هم در آنها نفوذ داشت، چون عموماً روستایی و بی‌چیز بودند. دولت برای برچیدن این آلونک‌نشین‌ها در نامک و مجیدیه و این‌ها زمین ارزان یا حتی شاید رایگان داد به ساکنان این منطقه. عده‌ای هم در محله‌ی یوسف‌آباد، یعنی همان نادرشاه و ویلا باقی ماندند. این گروه هم باقی‌مانده‌ی نرگاقت هستند. مدرسه‌ای هم که می‌رفتم در فیشرآباد (خیابان قرنی) بود؛ در یکی از کوچه‌های مقابل پارک هنرمندان کنونی که البته هیچ ساختمان و دکانی از آن باقی نمانده جز ساختمان شرکت اتوبوس بین‌شهری تی‌بی‌تی روبه‌روی کوچه در خیابان قرنی یا همان فیشرآباد. چون اهالی این منطقه ارمنی بودند، مدرسه‌ی ارمنی هم تاسیس کرده بودند. ما به سنایی رفته بودیم، اما باز هم برای مدرسه به فیشرآباد می‌آمدیم.

فکر می‌کنم این هم معلوم شد که جمعیت ارمنی این مناطق روستایی بودند. پدر و مادرم هر دو از روستای لیلان منطقه‌ی کمره به تهران مهاجرت کرده بودند. زبان ارمنی‌ای که حرف می‌زدیم، یک لهجه‌ی روستایی بود. شهری‌ها با تحقیر به ما نگاه می‌کردند و ما سعی می‌کردیم لهجه نداشته باشیم.

من شش ساله بودم که از ویلا به سنایی رفتیم. آن‌موقع از خیابان کریمخان به بالا خاکی بود. پل کریمخان هم وجود نداشت.

این‌ها مقارن با چه سال‌هایی ا‌ست؟

من متولد ۱۳۳۳ هستم و آن‌موقع که شش ساله بودم، می‌شود سال ۱۳۳۹ یا ۱۳۴۰. کلیسای ویلا که امروز می‌بینید هم وجود نداشت. سه تا کلیسای ارمنی در مناطق جنوبی‌تر تهران بود.

اما برگردیم به سنایی. یک سرکوچه‌ی ما در سنایی بود و سر دیگرش می‌خورد به میدان شعاع. در آن دور و بر معدودی خانه‌های ساخته شده وجود داشت. وقتی می‌خواستیم به کوچه‌ی بالا برویم، لازم نبود به خیابان اصلی برویم. راهمان را می‌گرفتیم و از میان زمین‌های خالی می‌رفتیم بالا. از خانه‌ی ما آنتن تلویزیون ثابت‌پاسال دیده می‌شد. بچه‌ها و جوان‌ها در این زمین‌های ساخته نشده فوتبال بازی می‌کردند. گاهی هم خیلی جدی؛ ثبت‌نام می‌کردند و تیم می‌دادند و بازی‌های به صورت دوره‌ای برگزار می‌شد و تیم‌های برنده جایزه می‌گرفتند.

میدان شعاع جایی بود که در آن زباله می‌ریختند. دور از چشم خانواده، در میان زباله‌ها می‌گشتیم و گاهی چیزهای خوبی پیدا می‌کردیم. از جمله نامه‌های تمبردار خارجی. خاطرم هست اولین بار نام و تصویر نهرو را روی همین تمبرها دیدم. در محله‌ی ما در یکی دوتا از خانه‌هایی که حیاط‌های بزرگی داشتند آمریکایی‌ها هم زندگی می‌کردند. یکی از چیزهایی که پیدا می‌کردیم توپ‌های سفت کوچکی بود فکر می‌کنم توپ گلف بودند و  گاهی از دیوار بیرون می‌افتاد و آمریکایی‌ها دیگر به خودشان زحمت نمی‌دادند بیایند دنبال‌شان و نصیب ما می‌شد.

این‌ها که می‌گویم مقارن با دوره‌ی دبستان من بود؛ یعنی نیمه‌ی اول دهه‌ی ۱۳۴۰. کوچه‌ها خاکی بودند و در آن قاپ‌بازی و تیله‌بازی با بچه‌ها انجام می‌دادیم. در زمستان آتش روشن می‌کردیم و پیاز و سیب زمینی در آتش می‌گذاشتیم. سر کوچه‌ی ما در خیابان سنایی بیمارستانی بود به نام «بیمارستان شماره‌ی دو». بیمارستان خیریه و دولتی بود. آشپزخانه‌اش در زیرزمین بود وهمیشه بوی بدی می‌داد. جمعه بعد از ظهرها ملاقاتی داشتند. ملاقاتی‌ها بیشتر از جنوب شهر می‌آمدند و زن‌ها همه چادری بودند. جمعه بعد از ظهرها چند ساعت جو محله عوض می‌شد. بچه بودیم. دوست داشتیم زودتر این ساعت‌ها بگذرد. در این روزها می‌فهمیدیم که جاهای دیگری هم در تهران هست که مردمش سبک زندگی دیگری دارند.

در این روزها میرزای شیرازی وجود خارجی نداشت؟

چرا، نامش نادرشاه بود. اما من دارم از کوچه‌ی خودمان می‌گویم؛ یعنی بیشتر خیابان سنایی. همین کوچه‌ای که بیمارستان در ابتدای آن بود را ادامه می‌دادی به نادرشاه می‌خورد. خانه‌ی خاله‌ها و بچه‌های‌شان در نادرشاه بودند. این ساختمان پنج طبقه که الان روبروی پمپ بنزین (ضلع جنوبی خیابان شاهین) هست، آن موقع هم بود و به ساختمان پنج طبقه معروف و مشهور بود. احتمالاً بزرگ‌ترین ساختمان آن دور و بر بود. بعضی از مغازه‌های آن زیر هم همان‌طور مانده است. از روی این ساختمان پنج‌طبقه آدرس می‌دادند. پمپ بنزین هم همان موقع  یعنی در دهه‌ی چهل ساخته شد. اما یادم نمی‌آید نادرشاه کی آسفالت شد. باید همان سال‌های دهه‌ی ۱۳۴۰ بوده باشد.

در خیابان نادرشاه سال‌ها یک خط اتوبوس داشتیم؛ خط ۱۰۸ که از توپخانه می‌آمد، از کنار پمپ می‌رفت تا انتهای نادرشاه. البته اوائل از سنایی می‌آمد بالا و بعد از خیابان شاهین می‌رفت تو نادرشاه. پدرم و خودم وقتی به مرکز شهر می‌رفتیم از این خط استفاده می‌کردیم. بعداً هم با همین خط ۱۰۸ به دبیرستان می‌رفتم. دبیرستانم در نادری بود؛ در خیابان قوام السلطنه (سی تیر فعلی). روبروی دبیرستان فیروزبهرام دبیرستان ما بود که «کوشش» نام داشت. «کوشش» تنها دبیرستان ارمنی تهران بود. الان آن‌ را به یک دبیرستان غیرانتقاعی که ارمنی نیست اجاره داده‌اند.دبیرستان ما ساختمان زیبایی داشت و دارد.

کاربری ساختمان پنج طبقه چه بود؟

مسکونی بود. زیرش مغازه‌هایی مثل بقالی و اتوکشی بود. اتوکشی مال یکی از اقوام ما بود که بعداً به ارمنستان مهاجرت کردند. این را هم بگویم که بعد از به‌هم خوردن قرارداد «نرگاقت»، مهاجرت به ارمنستان همچنان ادامه پیدا کرد اما نه به شکل انبوه. مهاجران جدید که تعدادشان کمتر بود روزهای دوشنبه‌ با قطار به جلفا و از آن‌جا به ارمنستان مهاجرت می‌کردند. یادم می‌آید که عموی من و خانواده‌اش هم یکی از همین دوشنبه‌ها رفتند. آن‌هایی که به ارمنستان مهاجرت می‌کردند اغلب ناراضی بودند و اگر می‌توانستند از آن‌جا به غرب مهاجرت می‌کردند.

پراکندگی ارامنه در تهران را می‌توان از روی کلیساهای ارامنه شناخت. کلیسایی در مولوی هست که نیمه‌دایر است؛ هفته‌ای یک بار درش را باز می‌کنند و مراسمی برگزار می‌شود. یک کلیسا هم در میدان شاپور هست که الان خانه‌ی سالمندان هم هست. بعد در سی تیر یا همان قوام السلطنه، کلیسای مریم مقدس هست که دبیرستانمان در کنار آن بود. و سرانجام کلیسای سرکیس مقدس در بلوار کریمخان سر ویلا. این پراکندگی جغرافیایی نشان می‌دهد که تمرکز ارمنی‌ها به ترتیب از مولوی به کریمخان و تخت‌طاووس آمده است. یعنی ارامنه‌ی تهران به تدریج از جنوب شهر به سمت شمال رفته‌اند. زمانی که دبیرستانی بودیم، خانواده‌های ارمنی از اهواز و آبادان به تهران مهاجرت می‌کردند.آن‌ها معمولاً از کارمندان شرکت نفت و معمولاً پولدارتر بودند و در مناطق گران‌تر، بالاتر از خانه‌ی ما که حالا خیلی گران شده بود، خانه می‌خریدند. خانه‌های بزرگ‌تر و زیباتر. لهجه‌شان هم با ما فرق داشت؛ بیشتر از ارامنه‌ی چهارمحال بودند که بعضی‌شان در هندوستان پیش انگلیسی‌ها تحصیل کرده و بعد در شرکت نفت استخدام شده بودند.

پایگاه طبقاتی میرزا و سنایی یکی بود؟

بله یکی بود. شاید برای شما جذاب باشد بدانید که تپه‌های عباس‌آباد، یعنی زمین‌های خالی ضلع شمالی خیابان تخت طاووس، سال‌ها محل برگزاری یکی از جشن‌های ارمنی‌ها بود، جشنی که به زبان روستایی به «پوتوتوریک» مشهور است. سال‌هاست که این مراسم فراموش شده و دیگر برگزار نمی‌شود. مراسم در روستاها این‌طوری بوده که مثل پیک‌نیک، به دشت می‌رفتند. خانواده‌هایی که نوعروس داشتند کوفته درست می‌کردند و پسرها می‌رفتند کوفته‌ها را می‌قاپیدند. این‌ها را از مادرم شنیده‌ام. در تهران هم چیزی شبیه این مراسم را برگزار می‌کردند. در تپه‌های عباس‌آباد جمع می‌شدند و کوفته هم درست می‌کردند. البته دیگر راهزنی پسرها نبود! ولی تصور کن بعد از ظهر همه‌ی زن‌های ارمنی با بچه به آن‌جا همین بالای خیابان تخت‌طاووس می‌رفتند. بیابان بود. گل و گیاهی نبود زمین خاکی خالی بود. و سالی یک‌بار به مناسبت «پوتوتوریک» پر از جمعیت می‌شد.

الآن از آن رسم چیزی مانده است؟

نه، در سال‌های اخیر نشنیده‌ام چنین جشنی بگیرند. حتی مناسبتش را هم یادم نمی‌آید. به هر صورت الآن دیگر نیست. خودم هم الان یک‌هو در ذهنم زنده شد. عجیب است، چون باقی اعیاد‌ همه هستند، اما این رسم به کلی از میان رفته.

شاید چون دیگر دشتی دیگر نمانده است!

شاید. بعد هم خانواده‌های ارمنی ساکن این مناطق همه روستایی بودند. گفتم پدر و مادر خودم هم زاده‌ی روستا بودند. ما ــ من و همسالانم ــ اولین نسلی بودیم که در شهر متولد شدیم. اما هم در محیط خانودگی روستایی بار آمدیم. در واقع نیمه‌شهری هستیم.

این سال‌هایی که دارید دربارۀ آن صحبت می‌کنید، یعنی در دهۀ چهل، خیابان میرزا و اطراف آن مراکز مهمی داشته است؟

مراکز دولتی یادم نمی‌آید. ولی شاید جالب باشد بدانید که روبروی آن ساختمان پنج طبقه، یعنی ضلع غربی خیابان میرزای شیرازی، کوچه‌ای هست که ابتدایش اندکی سربالایی است. سر آن کوچه یک چاه بود که مردم می‌رفتند و از آن آب می‌گرفتند. معروف بود به «کوچه‌ی چاه»، یا به ارمنی «هوری کوچه». الان درست جنوبش پارک کوچکی هست و پایین‌تر هم پارکینگ ماشین‌های بهشت زهراست. دور این‌ها بیشتر زمین‌های خالی بود که دورش دیوار داشت و آنجا یک زمین فوتبال بزرگی بود که در آن مسابقات فوتبالِ مقداری جدی‌تر محله برگزار می‌شد. دو خانواده در همین زمین خانه ساخته بودند و زندگی می‌کردند.

همان زمینی که الآن پارک شده است؟

همان زمین و شاید پایین‌تر از آن. این زمین به نام زمین فوتبال معروف بود. آن دو خانواده در آن اتاقی زده بودند و ما نسبت دوری با یکی از آن‌ها داشتیم. فامیل‌های ما رفتند، اما آن‌یکی خانواده ماند و بعداً پولدار شدند. اصولاً خانواده‌هایی که از روستا به شهر مهاجرت می‌کنند با تعدادی بچۀ قدونیم‌قد، به دشواری از تامین مخارج بزرگ کردن بچه‌ها برمی‌آیند. اما به هر رو بچه‌ها یکی‌یکی بزرگ ‌می‌شوند و کار می‌کنند و پول در ‌می‌آورند و وضع مالی خانواده خوب می‌شود.

ارمنی بودند؟

بله. این دو خانواده ارمنی بودند.

آنجا مراکز فرهنگی یا تفریحی مثل گالری یا کافه و کاباره‌ و رستوران وجود داشت؟

نه. تا آن‌جا که به خاطر دارم، نه. این محلات اتفاقاً از نظر فرهنگی محلات فقیری بودند. یک گالری در محله‌ی ما بود. در خیابان سنایی بالاتر از کوچه‌ی ما یک چلوکبابی بود و کنارش یک گالری در زیرزمین. البته گالری به مفهوم امروز نبود که مرتب نمایشگاه برگزار کند و محل رفت‌وآمد روشنفکرها باشد. بیشتر آموزشگاه نقاشی بود. حتی نقاشی‌هایش هم یک‌جور نقاشی‌های کیچ بود. یا روبه‌روی پمپ بنزین یک دوره آموزشگاه تئاتر اسکویی‌ها بود. آن‌ها در تئاتر آدم‌های مهمی بودند. ولی ما کاری با آن‌ها نداشتیم. موسسه‌ی آن‌ها هم در بافت محله نبود. این تصور که چون محله ارمنی‌نشین بوده پس لابد فرهنگی‌تر بوده درست نیست. به نظرم فرهنگِ زندگی و شیوه‌ی زیست که وجه فرهنگی دارد در رابطه با بحث‌مان جالب‌تر باشد. مثلاً پیرمردهای ارمنی در خیابان شاهین بر آفتاب ردیف می‌نشستند و با هم دوز بازی می‌کردند. با گچ تصویر صفحه‌ی دوز را می‌کشیدند و بازی می‌کردند.

یعنی مخاطبان فضاهایی مانند همین آموزشگاه تئاتر، اهالی آن محله نبودند؟

نبودند. کتاب‌فروشی‌ها هم که خیلی دیر به بلوار کریم‌خان آمدند؛ بعد از سال‌های انقلاب. فقط نزدیک هفت تیر کتاب‌فروشی کوچکی هست که کتاب‌های خارجی می‌فروشد. این قدیمی‌ است. در یک کلام این محلهْ فرهنگی نبود.

الان در خیابان تغییرات بسیار زیادی ایجاد شده. این تغییرات بطئی بوده یا دفعی؟

بطئی بوده. ساخت‌وساز بیشتر شده. ترکیب عوض شده. ارمنی کم شده است. نه تنها به‌خاطر مهاجرت، [بلکه به این دلیل که] باقی [هم] زیاد شدند. ارمنی‌ها کمتر شدند. خیلی ساخته شده. خیابان زمین‌ باز بوده است.

الان چقدر می‌توانیم بافت اجتماعی محله را ارمنی‌نشین بدانیم؟

الان هم مقداری هست. ولی نکته این است که مثلاً در نادرشاه، در جایی که امروز درخت کاج و این چیزها را می‌فروشند، خریدارها هیچ‌کدام ارمنی نیستند، فروشنده‌ها هم ارمنی نیستند. یعنی خرید و فروش کاج و تزئینات درخت کریسمس دیگر به ارمنی‌ها ارتباطی ندارد. حدود بیست سال پیش که بچه‌های‌مان کوچک بودند، دوره‌ای در قوام‌السلطنه (سی‌تیر) زندگی می‌کردیم و می‌رفتیم از نادرشاه درخت کاج می‌خریدیم. یعنی هنوز کاج سبز، نه کاج مصنوعی، می‌فروختند. خُب این بی‌ارتباط نیست به این که ارامنه در آن‌جا زندگی می‌کردند. اما بعدش این راسته تبدیل شد به فروشگاه‌های درخت کاج مصنوعی. این‌جایی که فضایش ارمنی بوده فضایش ارمنی مانده است.

شیرینی‌فروشی طلایی هم یادم است از دوره‌ی کودکی ما بود، ولی چند قنادی دیگر هم در محله بوند. طلایی کوچک‌ترین و ضعیف‌ترین‌شان بود.

آن باقی چه بودند؟

یکی هم در لارستان بود و یکی دیگر در همان خیابان نادرشاه کمی پایین‌تر از ساختمان پنج‌طبقه.

ساندویچی طلایی چطور؟

آن هم خیلی قدیمی نیست، اما خیلی وقت است که هست. من هیچ موقع از آن‌جا خرید نکردم. اما کنار آن، روبروی قنادی طلایی، یک حمام بود. کنار گلفروشی که الان هم هست. ما بیرون حمام می‌رفتیم. هفته‌ای یک‌بار با مادرم با کیف و بقچه‌ی وسائل حمام.

در خانه‌ی سنایی‌تان حمام نداشتید؟

تا مدت‌ها بعد از ساکن شدن در خیابان سنایی هم حمام نداشتیم و بیرون حمام می‌رفتیم. عجیب است، نیست؟ این‌ها می‌تواند تصویر واقعی‌تری از وضعیت اقتصادی آن زمان ــ دهه‌ی چهل شمسی ــ به دست بدهد. در خانه حمام بود؛ یعنی جای حمام بود، اما دوش و آبگرمکن نبود. تصور کن که خرید این‌هااحتمالاً [بین] هشت یا ده سال طول کشید. وقتی رفتیم خانه‌ی سنایی، آن اوایل خانه لوله‌کشی شده بود اما تا نزدیک یک‌سال آب لوله‌کشی نداشتیم. با تانکر آب می‌خریدیم و آب‌انبار را پر می‌کردیم. بعد این آب تلمبه می‌شد به مخزنی در پشت بام و از آن جا توی لوله‌ها می‌رفت. اما با وجود این‌که آب لوله‌کشی بود، حمام نبود. پول خرید آبگرم‌کن نبود.

یا مثلاً طبقه‌ی دوم خانه‌ی همسایه‌ی بغلی ما به سمت کوچه در داشت و دو تا تیر‌آهن دو طرف در از نمای ساختمان زده بود بیرون. پول‌شان نرسیده بود تراس را بسازند. فکر می‌کنم تا آخر هم نساختند. منتهی آن در را به پنجره تبدیل کردند. راه پله‌های همسایه‌ی دیگری سال‌ها شیشه نداشت. میزان تنگ‌دستی مردم با الان خیلی فرق داشت. بافت محله این بود.

سیستم ساخت و ساز این محله‌ها چگونه بود؟ مثلا معمار خانه‌ی شما یک معمار عامی بوده یا آرشیتکت بوده و در دانشگاه درس خوانده بود؟

وقتی پدرم زمین خانه را خرید، زمین در این منطقه ارزان بود. کل زمین خانه هم هم صد متر بود. روز اولی را که رفتیم و زمین را متر کردیم یادم هست. فامیلی داشتیم، تازه مهندس، که برایمان نقشه را کشیده بود، یعنی خانه‌مان مهندسی‌ساز بود. اما این مهندس در طراحی نما ابتکاری به خرج داده بود: قسمت راه پله‌های نما شیبی به سمت بیرون داشت، انگار می‌خواست بریزد. نه اینکه اشتباه کرده باشد، تعمداً این کار را کرده بود که خانه مدرن‌تر به نظر بیاید. مادرم خیلی از این نما ناراضی بود.

در ضمن این را هم بگویم که تابستان‌ها پشت بام می‌خوابیدیم. پشت بام خوابیدن عادی بود و خیلی کیف داشت.

بالکن هم داشتید؟

بله داشتیم. یک بالکن کوچک.

از بالکن‌تان چه استفاده‌ای میکردید؟

خیلی استفاده می‌کردیم. میز و صندلی گذاشته بودند و پدر و مادرم هر روز عصر در این بالکن می‌نشستند و کوچه را تماشا می‌کردند. ما هم که دیگر بزرگ شده بودیم و در آن خانه زندگی نمی‌کردیم، هر از گاهی می‌رفتیم پیش‌شان و در بالکن چایی می‌خوردیم.

ناگفته نماند که طبقه‌ی همکف این خانه‌ی دوطبقه دست عموهایم بود. در نتیجه یک جور جمعی از خانه و راه‌پله‌ها و پشت‌بامش استفاده می‌شد. این شیوه‌ی زندگی فکر می‌کنم در خانه‌های دیگر آن دوره هم بود.

الان در آن خانه چه خبر است؟

مسکونی است. پدرم که مهاجرت کرد، نصفش را فروخت به یکی از دوستان من. نصفش را هم به اسمِ من کرد. سی سال پیش، ما می‌خواستیم بکوبیم و بسازیم. بعد پشیمان شدیم و پول نداشتیم و فروختیم و کسی از ما خرید. او هم می‌خواست بکوبد ولی نمی‌دانم چرا او هم پشیمان شد. یعنی احتمالاً به این فکر کرد که با یک بازسازی در آن زندگی کند و طبقه‌ای را هم اجاره بدهد. در آن ماند. این اواخر گاهی فکر می‌کردم برویم بخریمش. هنوز هم به سنایی فکر می‌کنم. الان جایی دور از این محله می‌نشینیم؛ پونک می‌نشینیم. اما در فکر این هستیم که به سنایی برگردیم. از نظر اقتصادی می‌توانیم. بیشتر خودم خیلی میل ندارم برگردم. حتی یک دوره فکر می‌کردم چقدر خوب است که آدم آن خانه را بخرد ولی بعد که فکر کردم [دیدم] دوست ندارم بروم در آن خانه زندگی کنم. اما ممکن است به سنایی برویم.

اسنادی از زمان ساخت خانه ندارید؟

نداریم، اما خانه را پدرم با وام ساخت. وام را از بانک ملی شعبه خیابان فردوسی گرفته بود. من یادم هست که خیلی وقت‌ها با هم می‌رفتیم قسط را می‌دادیم. خیابان فردوسی برای‌مان مرکز شهر و جای دیدنی بود.

چیزهایی که گفتم درباره‌ی خیابان سنایی بود، اما در نادرشاه یا میرزای شیرازی هم وضع به همین منوال بود. میرزای شیرازی حتی فقیرانه‌تر بود. سنایی به اصطلاح موندش با کلاسش بالاتر بود. آسفالت شدن‌شان تقریباً همزمان بود. فکر می‌کنم حرف‌هایی که زده‌ام و چیزهایی که در کتابم «خانه‌ی دوطبقه‌ی خیابان سنایی» نوشته‌ام، تصویری از وضعیت طبقه‌ی متوسط پایین دهه چهل ایران باشد. رشد اقتصادی در دهه‌ی ۱۳۴۰ بسیار بالا بود. وسائل رفاه به معنی امروزی مثل یخچال، کولر و این‌ها طی همین دهه همه‌گیر شد.  یادم می‌آید تا سال‌ها کولر نداشتیم و درهای بالکن و پنجره‌ها تابستان‌ها همیشه باز بود، یا در همسایگی ما فقط دو خانواده تلویزیون داشتند و ما بچه‌ها همه می‌رفتیم خانه‌هایشان و سریال می‌دیدیم. این تحولات ویژگی دهه‌ی چهل بود. من تا دهه‌ی شصت که خانواده‌‌ی پدری‌ام در ایران بودند آن‌جا رفت و آمد داشتم، اما بعد از اینکه رفتند دیگر رفت و آمدم کمتر شد.

در دهه‌ی پنجاه جایگاه اقتصادی خیابان تغییر کرده بود؟

مثل امروز شده بود، اما نه اینکه تبدیل به محله‌ای فرهنگی شده باشد. محله‌ی فرهنگی روبه‌روی دانشگاه بود. کتاب‌فروشی‌ها در اواسط دهه‌ی شصت به کریمخان آمدند و کافه‌ها هم که همین اواخر.

اسباب بازی فروشها چی؟

یادم می‌آید در دهه‌ی شصت مغازه‌هایی باز شدند که کارت‌پستال می‌فروختند. با این مغازه‌ها، این راسته شروع شد. این‌ها در دوره‌ی ما نبودند.

۱۸۵۵۰cookie-checkروستازاده‌ای ارمنی در بهجت‌آباد؛ گفت‌و‌گو با روبرت صافاریان

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *