اعلم‌الهدی؛ کالسکه‌ای روی سنگفرش بارانی

بر خاک رشت عصاره‌ی همه‌ی زیبایی‌ها را چکانده‌اند: رنگ و طعم و سرخوشی و شاعرانگی. در هوایش بوی تاریخ بی‌قراریِ ما پیچیده و زیر آسمان تیره‌اش جغرافیایی بزرگ فشرده شده: از شالیزارهای گیلان تا می‌خانه‌های ورشو، از نوای آکاردئون‌ها تا لالاییِ گیله‌زنان، از دکتر حشمت تا ابتهاج، از ماهی‌های محصص تا شادانه‌های آشورپور، و از سبزه‌میدان تا شهرداری.

سبزه‌میدان تا شهرداری را خیابانی به هم وصل می‌کند که دیروز شاه نام داشت و امروز اعلم‌الهدی. خیابان سینماها و هتل‌ها و آتلیه‌ها و ترانه‌ها. خیابانی که در یک‌سرش پیرمردان مشغول بازی‌اند، و در سرِ دیگرش همواره جشنی شبانه برپاست. خیابانی که هنوز از آن صدای ساز و آواز و قهقهه و همهمه می‌آید اما هزار صدای دیگرش خاموش شده: صدای قدم‌زدن مردانِ خوش‌پوشِ عصرگاهی، صدای شب‌گردان کافه‌نشین، صدای اسبانِ کالسکه‌ای روی سنگفرش بارانی،صدای طبل و ترومپت ارکستر بلدیه، و صدای در هم پیچیده‌ی شعارهای احزاب انقلابی.

پرونده‌ی جدید دالان درباره‌ی همه‌ی صداهای مرده و زنده‌ی این خیابان است. با ما همراه باشید!


ققنوس کوچک رشت
روایتی از تاریخچه‌ی خیابان اعلم‌الهدی

نویسنده: زهره‌ توحیدی

اصلاً می‌شود آدم در همان شهری بمیرد که در آن به دنیا آمده است؟ در همان خیابان؟ در همان کوچه؟ من خوشبختانه در کوچه‌ای به دنیا آمده‌ام که هنوز خانه‌ی پدری‌ام در آن است. اما از بن‌بست اِل-شکل قدیمی‌ای که دوران کودکی‌ام در آن گذشته، فقط یک خانه باقی مانده است. نمی‌خواهم پای نوستالژی و دیوارهای آجری و بام‌های سفالی را پیش بکشم. می‌خواهم بگویم ما حتی اگر هجرت نکنیم، نمی‌توانیم در محله، کوچه‌ و حتی شهری بمیریم که در آن متولد شده‌ایم. بقالی‌ها بسته می‌شوند، هایپرمارکت‌ها باز می‌شوند، آپارتمان‌ها ساخته می‌شوند و از دل شهر زادگاهمان شهر و شهرهای دیگری متولد می‌شود.

مطالعه متن کامل

۱۹۹۶۰cookie-checkاعلم‌الهدی؛ کالسکه‌ای روی سنگفرش بارانی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *