از مشروطه تا زندان لاکان: بازنمایی رشت در ادبیات داستانی فارسی

ادبیات داستانی تنها از انسان‌ها و روابط‌شان نمی‌گوید. هر ماجرا و روایتی از اشخاص خواه ناخواه در بستری از زمان و مکان شکل می‌گیرد. گاه این بستر مکانی ناپیدا و ناملموس است و گاهی نقشی برجسته پیدا می‌کند و چه بسا خود تبدیل به یکی از شخصیت‌های داستان می‌شود. این مکان گاه می‌تواند تخیلی باشد، گاه تنها وسعتی به‌اندازه‌ی یک اتاق داشته باشد و گاه وسعتی به‌اندازه‌ی یک محله یا یک شهر پیدا کند.

شهر رشت یکی از این مکان‌هاست. بستری است برای روایت تعدادی از داستان‌های فارسی و هرچند در قیاس با تهران-این پایتخت شلوغِ  پرماجرا- کمتر مورد توجه داستان‌نویسان قرار گرفته، می‌توان سراغ آن را در تعدادی از داستان‌های جدید و متون قدیمی‌تر گرفت.

اولین نمونه‌ها از متونی که می‌توان آن‌ را مقدمه‌ای بر شکل‌گیری «داستان» به مفهوم مدرن آن در ادبیات فارسی دانست، به دوران مشروطه باز می‌گردد. در حالیکه بیشتر تمرکز پژوهشگران حوزه‌ی تاریخ ادبیات فارسی بر دهخدا و چرندوپرند منتشره‌ی او در صوراسرافیل متمرکز است، کمتر اشاره‌ای به نویسنده‌ی هم‌دوره‌ی او ابوالقاسم افصح‌المتکلمین شده است. افصح‌المتکلمین تنها مدت کوتاهی پس از انتشار یادداشت‌های دهخدا، با نام مستعار علی عمو شروع به نوشتن در روزنامه‌ی خیرالکلام رشت کرد. نوشته‌های او عمدتاً بسیار کوتاه و در عین‌حال روان و گیرا بودند و هرچند نمی‌توان الگوهای داستان‌های کلاسیک را در آن‌ها جستجو کرد، زبان، لحن، و استفاده از تکنیک‌های روایی به آن‌ها حال‌وهوایی داستان‌گونه‌ بخشیده‌اند.

رشت موضوع داستان‌گونه‌های علی عمو نیست، اما در قالب نوشته‌ها هرجا سخن از «شهر» هست یا نام عناصری چون مطبعه، قنسولگری و بازار و… برده می‌شود، می‌توان به قرائن موجود دریافت که مقصود شهر رشت است. به طور مثال:

از آنجا بیرون آمدم دیدم مردم تهیه‌ی خود را می‌بینند که علاقجات خود را به حاجی‌ویشه نقل کنند. پرسیدم برای چه این کار می‌کنند؟ مگر شهر رشت چه عیب دارد؟ گفتند مردم باید در جایی بمانند که خریدوفروش آذوقه آنجا باشد. چون خریدوفروش برنج در حاجی‌ویشه است، مردم مجبورند که حاجی‌ویشه را شهر کنند و منزل نمایند… (ص۲۰)

حکایت‌های علی عمو اگر «شهر» را مورد توجه قرار می‌دهد، به خاطر ایجاد وجه تمایز آن با «روستا» است؛ روستایی عمو علی که خود را برآمده از آن می‌داند و به کنایه مستبدین و فرنگی‌مآبان شهری را در مقابل آن قرار می‌دهد. در طول روایت‌ها نیز اشارات بیش از همه یا به عناصر شهری است یا به محلات:

دیروز شعبان را در نزدیکی کردمحله دیدم که چانچو[۱]ی خالی بر دوش و مثل عقل فرار می‌کند. گفتم شعبان؟ در میانه‌ی این همه مردم یک امیدی به تو بود با آن چانچوکش معروف ما هستی و از اداره‌ی چانچوکشان دیپلوم گرفته‌ای تو چرا می‌گریزی؟ گفت: حرف‌های نستعلیق تو پدر مرا درآورد. تمام دهاتی‌ها را تو با این حرف‌های خود داغان کردی…من از دنبال او هی بدو، هی بدو. هی شعبان بمان هی بمان. در «اَدو برادران» به او رسیدم…هین هین هین آمدیم تا اول «ساغری‌سازان». یک نفر پیش آمد خربزه بخرد شعبان یواش به او گفت: فردا شب شهر را آتش می‌زنند. (صص ۸۱-۷۹)

بنابراین سخن گفتن علی عمو از رشت مبتنی بر تصویرگری جزئیات یا توصیف دقیق مکان‌ها نیست؛ با این‌حال ماجراهایی تخیلی که رویکردی تمثیلی هم دارند، عموماً در بستر همین شهر اتفاق می‌افتند؛ در دل محله‌ها، بازار، قهوه‌خانه‌ها، خانه‌ها و بناهای حکومتی‌اش و همین می‌تواند به خواننده‌ی تیزبین تصویری از حال‌وهوای شهر در آن دوران بدهد.

اگر حکایت‌های علی عمو اولین نمونه از حضور رشت در ادبیات داستانی باشند، مطمئناً تنها نمونه نیستند. بیژن نجدی در مجموعه داستان تحسین‌شده‌ی یوزپلنگانی که با من دویده‌اند که در سال ۱۳۷۳ منتشر شد، اشاره‌هایی به شهر دوران کودکی‌اش دارد؛ از جمله جایی که هنرمندانه رشت را از جایگاه متمم جمله به نقش فاعلی ارتقاء می‌بخشد: « کوچه‌های رشت از توی گربه رد شدند…».

بیژن نجدی (عکس از ایلنا)
بیژن نجدی (عکس از ایلنا)

در اوایل دهه‌ی هشتاد نیز رمان اتوبیوگرافیک شال بامو از نقاش مشهور، فریده لاشایی (که خود متولد رشت است)، تصویرهایی زنده از گذشته‌ی این شهر به دست می‌دهد. لاشایی با مرور کودکی و جوانی خود در این شهر، میان خاطرات خود و وقایع تاریخی نهضت جنگل و پس از آن پیوند می‌زند و در تمام این رفت‌وبرگشت‌ها، رشت جایگاهی اساسی دارد. رفت‌وبرگشت‌هایی که گاه از بازار رشت و خرید روزانه‌ی رشته‌ خوشکار می‌گویند و گاه تماشاچی اعدام دکتر حشمت می‌شوند. حتی گاه روایت‌گیر رابطه‌ی عاشقانه‌ی دو نفر هستند:

هنگامی که آن دو در کوچه‌‌پس‌کوچه‌های رشت راه می‌رفتند، در حالیکه نم‌نم همیشگی باران خاک را مرطوب و خوشبو می‌کرد و زمزمه‌ی جاودانی‌اش را یک‌ریز بر روی سفال‌های سرخ تکرار می‌نمود، صرف عبور آنان برای چشمان عابران ضیافتی بود از جوانی و طراوت و خوش‌پوشی…هرشب به سینما مایاک یا تئاتر ارامنه می‌رفتند و از آنجا روانه‌ی رستوران می‌شدند و داروندار خود را بی‌محابا خرج می‌کردند… (ص ۷۱)

فریده لاشایی؛ نقاش و نویسنده‌ی «شال بامو» (عکس از گالری‌اینفو)
فریده لاشایی؛ نقاش و نویسنده‌ی «شال بامو» (عکس از گالری‌اینفو)

در دهه‌ی اخیر هم رشت در تعدادی از مجموعه داستان‌ها و رمان‌ها حضور داشته، نه به عنوان قهرمان یا شخصیت داستان‌ها، اما بخشی مهم و تفکیک‌ناپذیری از آن‌ها. از آن جمله می‌توان به مجموعه داستان من ژانت نیستم (۱۳۹۱) اثر محمد طلوعی اشاره کرد. رشت در دو داستان این مجموعه نقشی کلیدی دارد. در داستان کوتاه داریوش خیس بازنمایی رشت با عناصر کالبدی و روح شهری‌اش خواندنی است:

یک روزی زیر طاقی کتابخانه‌ی ملی رشت، پشت به خیابان ایستاده بودم تا باران کم شود. کم شدن باران که دروغ است، آدم رشتی منتظر این چیزها نمی‌شود…ضرب‌المثل رشتی هست که وقتی چهارشنبه باران بگیرد تا جمعه بند می‌آید ولی وقتی شنبه باران بگیرد معلوم نیست کی بند بیاید. شنبه‌ای بود و به بهانه‌ی بند آمدن باران زیرطاقی پا به پا می‌کردم تا دختر باریک روبه‌روی ویترین کتاب‌فروشی طاعتی را که چند باری توی شب شعرها دیده بودم، سیر نگاه کنم…توی آن شنبه‌ی بارانی وقتی ساعت شهرداری دو بار زنگ زد و زیر طاقی کتابخانه منتظر بودم، هرآن ممکن بود یکی از سپیدرودی‌های دوآتشه که رد می‌شود بیاید زیر طاقی و بشناسدم و باختن دو صفر استقلال رشت به نیروی زمینی را دست بگیرد و کری بخواند. به خاطر همین پشت به خیابان ایستاده بودم که داریوش اقبالی خیس آب آمد و با لهجه‌ی تهرانی که اگر توی رشت آن‌طوری حرف بزنی همه یک‌جوری نگاهت می‌کنند که یعنی بابا، بچه‌تهرون آتش خواست. داریوش اقبالی خیسی که گفتم، هر روز یک‌ دستش توی جیب کت سیاه پاکوی اتونخورده‌اش در خیابان علم‌الهدی بالا و پایین می‌رفت، با موهای پوش‌داده و پیراهن سیاه یقه‌باز و شلوار سیاه چروک و کفش سیاه ورنی. می‌لنگید یا خودش را به لنگیدن می‌زد.

طلوعی در این داستان توانسته میان عناصر غیرملموس متعلق به رشت (تیم‌های فوتبال)، شخصیت‌ها و فضاها و نشانه‌های شهری هم‌نشینی متوازنی ایجاد کند و در عین حال به روایت قصه‌ی اصلی بپردازد. همین‌طور در داستان من ژانت نیستم از این مجموعه که عنوان خود را به روی جلد کتاب نیز داده، باز هم سخن از شخصیتی رشتی است: «…سه سال بعد آقایی با دیپلم خیاطی برگشت رشت و بالای عکاسی متروپل سبزه‌میدان، خیاطی ترمه را باز کرد و تا سال‌ها تنها خیاط اسم و رسم‌دار زن‌های اعیان رشت بود.»

شهلا شهابیان نیز با رمان بوی برف رفت‌وبرگشتی در تاریخ را میان زمان معاصر و شهریور ۱۳۲۰ رشت رقم می‌زند. در این رمان نیز رشت نقشی محوری دارد و بستر رخ‌دادن اتفاقات است:

کمی بعد کامیون ها از راه می‌رسند. سه کامیون یشمی رنگ پر از سالدات روس. افسری پیاده می شود. به اشاره دستش سرباز ایرانی نگهبان ساختمان شهرداری رشت جلو می دود. دیلماج از زبان افسر روس می گوید سرباز تفنگش را تحویل بدهد. سرباز ناباور نگاه می کند. «تاواریش ما سالدات پادشاه!» افسر روس عصبانی می شود. فریاد می کشد. دستور می دهد. عزیزه جان نه ساله می ترسد. چیزی مثل یک گنجشک سر کنده توی قفسه سینه او خودش را به در و دیوار می کوبد. هوا بوی مصبیت می دهد. بوی چهل روزی که پدر به خانه نیامد و مادر دو بیتی خواند. (ص ۴۹)

در میان جدیدترین آثار داستانی منتشرشده هم می‌توان سراغی از رشت گرفت. محبوبه‌ موسوی در مجموعه داستان به‌هم پیوسته‌ی بازخوانی چند جنایت غیر عمدی (۱۳۹۶) حضور رشت، کوچه پس‌کوچه‌ها و رودخانه‌ی میان شهر را به زیبایی به تصویر می‌کشد. همین‌طور زندان لاکان رشت در رمان تحسین‌شده‌ی بند محکومین (۱۳۹۷) نوشته‌ی کیهان خانجانی‌فرد بستری روایت ماجرایی است از یک شب در این زندان، با زندانی‌هایی که عموماً رشتی‌اند و رشتی که در یک ناکجا (زندان) مستحیل شده است. گویی با آنکه زندان بخشی از شهر هست، اما در عین حال جزو آن نیست و این همان حسرتی است که زندانیان در بند از ندیدن شهر یا همان مفهوم آزادی در دل دارند.

بی‌شک بازخوانی جزءبه‌جزء حضور رشت در ادبیات داستانی فارسی نیازمند پژوهشی مفصل است، اما در این نوشتار کوتاه می‌توان ردِ پای حضور این شهر مهم را در داستان‌های فارسی دید. مطمئناً آنچه که بیش از هر چیز می‌تواند رشت، حال‌وهوای آن و کالبد عینی و ذهنی‌اش را در قالب کلمات بر روی کاغذ بیاورد تجربه‌ی زیسته‌ای است که جز از گذر سال‌ها زندگی و پیوند با مردم و اجتماع حاصل نمی‌شود. بنابراین هرچند حضور رشت در داستان‌ها فاصله‌ی چشمگیری با شهری چون تهران دارد، از نگاه‌های توریستی و سرسری هم به دور مانده. شاید بشود گفت که از رشت جز آن‌ها ننوشته‌اند که پیوند عمیقی با آن دارند.


پانوشت 

[۱] چوب بلندی که با آن دو سطل آب را حمل کنند؛ چوبی بلندی که روی شانه می‌گذارند و بر هر سر آن یک سطل آب آویزان می‌کنند (فرهنگ عمید). افصح‌المتکلمین از این کلمه و ترکیب چانچوکش برای خلق بخش مهمی از شخصیت عمو علی استفاده‌های فراوان کرده است.


آثاری که در این متن از آن‌ها نام برده شده:

چراغی، رحیم. ۱۳۸۰. علی‌عمو چنین گفت، به همراه مکاشفات و گنجشک‌نامه ابوالقاسم افصح‌المتکلمین. رشت. خیابان گیلکان.

لاشایی، فریده. ۱۳۸۱. شال بامو. تهران: بازتاب نگار.

نجدی، بیژن. ۱۳۷۳. یوزپلنگانی که با من دویده‌اند. تهران: نشر مرکز.

موسوی، محبوبه. ۱۳۹۷. بازخوانی چند جنایت غیر عمدی. تهران: نشر آگه.

خانجانی‌فرد، کیهان. ۱۳۹۷. بند محکومین. تهران: نشر چشمه.

طلوعی، محمد. ۱۳۹۲. من ژانت نیستم. تهران: نشر افق.


صفحه‌ی اصلی پرونده: اعلم الهدی؛ کالسکه‌ای روی سنگفرش بارانی

۲۰۶۵۰cookie-checkاز مشروطه تا زندان لاکان: بازنمایی رشت در ادبیات داستانی فارسی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *