سبزه‌میدان؛ چهارگوشه‌ی تخیل

جغرافیای ذهنی سبزه‌‌میدان رشت به روایت محبوبه موسوی، رمان‌نویس

پیرمرد همیشه یک‌جا می‌نشست یا می‌ایستاد. رو به یکی از چندین تنه‌ی قطور درخت‌های میدان و نگاه ماتش می‌چرخید لابه‌لای خطوط و رگه‌های درهم تنه‌ی درخت که گاه خیس از باران، رنگ قهوه‌ای‌اش سیر می‌شد. غریبه‌هایی که به شهرهای تازه قدم می‌گذارند، همواره یک نقطه‌ی شهر را بلدِ راه خود می‌کنند و این نقطه در رشت برای من سبزه‌میدان بود؛ برای هر تازه‌واردی در رشت، سبزه‌میدان است. سال‌ها پیش از آن که پایم به رشت برسد اسم سبزه‌میدان با ترانه‌ای تداعی می‌شد که روزگاری دوستی شمالی از سر شوخی و در حال وجد برایمان خوانده بود: «آی سوپوله، آی سوپوله. سبزه‌میدان چرید و چرید و یک جعبه سیگار کشید و کشید و…[۱]» تجسم تماشای سوسکی که در سبزه‌میدان در حال چریدن (!) است و احتمالاً خیس از باران، پک‌های محکمی از سیگار می‌گیرد هم فال است و هم تماشا.  هم تداعی حس شوخ‌طبعی گیلانی است و هم تجسم میدانی چنان فراخ که قدم‌زدن در آن به اندازه تمام کردن یک پاکت سیگار قد می‌دهد.
اما در گردش‌های هر روزه‌ام در سبزه‌میدان با پیرمردی مواجه شدم که مرا یکسره از یاد سوپوله‌ی خوش‌مشرب بیرون کشاند. پیرمردی که هر روز رو به تنه‌ی یک درخت خاص از درخت‌های قطور آن میدان می‌نشست و اگر هوا بارانی بود روبه‌رویش می‌ایستاد و به جایی در تنه‌ی خیره می‌شد که تقریباً هم‌قد خودش بود، شاید کمی کوتاه‌تر. این پیرمرد، بعدها، در داستان کوتاه زقوم خوش نشست. مردی که زمانی همسری داشته با اختلال مشاعر و برای اینکه از شر مزاحمت‌هایش خلاص شود پای زن را به درخت می‌بسته و در تنهایی رهایش می‌کرده. «اشانه یاد نایه چون اویا نیسابید ولی مرا که یاده اون خودش خودشه زنا بوکوشت[۲]». این همه در داستان واقع شد، در واقعیت اما او مردی بود که به سختی می‌شد به او نزدیک شد و همکلام شدن با او از این هم سخت‌تر بود. تنها نقطه‌ی اتصال ما حضور هر روزه‌مان در سبزه‌میدانی بود که برای او بس آشنا بود، آن‌قدر که گویی بخشی از تن اوست و برای من، هنوز، غریبه.
هر شهر، خیابان ‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و مردمان خود را دارد با این همه، چیزی در شهرها هست که یکی را به دیگری متصل می‌کند. پیچ کوچه‌ای در جنوب، تو را می‌برد به پیچ کوچه‌ای در شهری شمالی با خانه‌ها و پنجره‌هایش. حتی  تلألوی نور بر سطح آسفالت یا درختان حاشیه در آفتاب ظهرگاه یا زیر چراغ‌های شب، تو را از یک شهر به شهری دیگر می‌رساند. آدم‌ها نیز؛ این پرسه‌گردهای ذهن، چه در واقعیت موجود و چه در واقعیت داستانی، حتی آن‌هایی را که ندیده‌ای در این گذار ذهنی همدستند. مردی، قوزکرده در اثر باران شبانگاهی، در ورودی شهر غریبه‌ای که به آن گام می‌گذارم، تا همکلام نشدن با او، اکبر رادی نمایشنامه‌نویس است یا آن یکی که عکاسی آشناست و سال‌هاست کتاب‌های عکسش را نگاه می‌کنی تا مردمانی را ببینی که او دیده. اما این یکی پیرمردی است که هرگز در هیچ‌کجای جغرافیای ذهنت او را ندیده‌ای، درست مثل همان میدان فراخ که یکسره بدیع است. میدان هست و نیست. چهارگوش است بر خلاف نام میدان، و سبز است، خیلی سبز، همچنان که بوستانی باید باشد و درخت‌هایش هر کدام خاطره ی قرونی را در خود دارند و از همین روست که پیرمرد و درخت به جزئی جدایی‌ناپذیر از پرسه‌ی ذهنی بدل می‌شوند.
تا فکر و حواس را از اندوه مبهمِ پیرامون پرت کنم ترانه آی سوپوله را زمزمه می‌کنم. می‌شنود پیرمرد. لبخند بر لبش می‌نشیند و تلفظ درست گیلکی‌اش را  می‌گوید، می‌خواند. چشم می‌چرخد به سمت سینما بیست‌ودوی بهمن و عکاسی را می‌بیند که در پناه سر در سینما ایستاده و دوربینش را زوم کرده بر تن درختی کهنسال در لبه‌ی سبزه‌ میدان. عکاس هم دنبال خاطره‌ای است که تنه‌ی درختی راوی آن است یا این صرفاً عکسی است از طبیعت خیس و باران‌خورده‌ی سبزه‌میدان که خاطره‌ی تاریخ را با خود می‌کشد؟

هر شهر روح کلّی خود را دارد؛ روح کلی و بوی خاص هر شهر یگانه است. برخی شهرها انگار صدای خنده‌شان، بلند از ته دل است. برخی عبوسند، برخی قضاوت‌گر و منزوی. این یکی اما انگار مجسمه‌ای است با آغوشی گشاده. عمیق و آرام است. از این‌هایی که آسان‌گیر و پذیرایند، گوش میسپارند و یک چشم بزرگ دارند. چشم‌های این یکی سبز است، دور تا دور مردمک سیاه عمیق با مژه‌های خیس‌خورده از باران. بوی آن هم شبیه خودش است. در شامه‌ی من، بوی پوستِ درختان تازه‌بیدار است. درختانی که تنه‌شان با آفتاب چند روز پیش گرم شده، به حشرات ریز و درشت پناه داده تا خانه‌شان باشد و حالا زیر باران خیس می‌خورد تا خرده ریزها را از تنش بشوید و هیاهوی صدا در گوش تنش آرام گیرد.

من در ماه روزه گذرم به رشت افتاده است و در این ماه شهر عاری از بوی غذا، بوی خالص خود را دارد. در شرجی مردادماه، هر وقت از هتل قدم به بیرون می‌گذاری انگار در ابری از بخار راه می‌روی که هم راه نفس بر تو می‌بندد و هم تک تک سلولهای پوست را با هوا یکی می‌کند. روزهای اول فقط همین است، هنوز ذهنت درکی از شرجی ندارد. بعد یاد می‌گیری که شرجی چون آغوشی منتظر راه می‌گشاید. یاد می‌گیری که با هر قدم جزئی از ذرات رطوبت هوا ‌شوی که در ریه‌ها جا خوش می‌کند. قدم برداشتن، نوعی حل شدن است؛ حل شدن در آب و در هوا. به افزون شدن شرجی می‌اندیشی تا خاطره‌ی باران همچنان که در ذهن هواست در ذهنت جاری شود و بعد باران می‌بارد؛ اول نرم نرم و در خود و بعد سیلاب شادی. در ابتدا انگار هوا آرام و درخود می‌گرید. شهر به زنی می‌ماند که از رفتن معشوقی دلگیر است اما روی آن ندارد که جلوی چشم همه به‌وضوح اشک بریزد. ابرِ اشک را در خود می‌فشرد، لقمه می‌کند تا قورت دهد اما همیشه ذراتی ریز از لقمه جا می‌ماند و می‌نشیند بر سر و روی مردمان و درختان و کبوتران در گذر. اما همین‌که خبر می‌رسد معشوق بازگشته، ناگهان اختیار از کف می‌دهد و شادمانه فریاد می‌زند و این‌بار از شوق، های‌های می‌گرید. قدم‌های مردمان هم تند می‌شود نه برای فرار از باران و یافتن پناهگاهی برای در امان ماندن از آن، بلکه از شوق سبکبالی. بارانْ گمگشته‌ای بوده که باز آمده. پیرمرد این را می‌داند. حالا که جوانی را به دور افکنده و تنها در میدان می‌نشیند تا ترانه‌های قدیمی در ذهنش زنده شود یادش می‌آید که روزگاری زنی با همه‌ی اختلال مشاعرش منتظر بازگشت او بوده. زن شاید هیچ‌وقت درکی از ظلمی که مرد در حقش می‌کرده نداشته و آمدنش همیشه او را خوشامد بوده. پیرمرد داستان زقوم از آن درخت می‌ترسد. به دنبال روحی خفته در آن درخت است و زل زدن او به تنه‌ی درخت برای یافتن رد ناخن‌های زنی است که همچنان که بسته بوده، بر درخت خط می‌کشیده، چنگ می‌کشیده و چه بسا فریاد را قاطی سرانگشتان خونی‌اش به تن درخت می‌فشرده است.
برای در امان ماندن از بارانِ یکریزِ سبزه‌میدان به کتابخانه‌ی میدان پناه می‌برم. از کنار تندیس بزرگان گیلان می‌گذرم و کتابخانه به رویم در می‌گشاید. بوی نا، با بویی از جنس کاغذ ترکیب می‌شود و روح زنده‌ی مکان مطالعه را به تمام حواس می‌پاشد. کتاب‌ها حرف‌های دیگری از سبزه میدان دارند. ردپای خون در آنجا هم هست. پس پیرمرد، شاید خاطره‌ای نه از خود که از دیگری و دیگرانی پس پشت خود را دنبال می‌کند. درخت‌های آن میدان شاهد گردن‌زنی‌ها و اعدام‌هایی بوده در عصر صفوی. جانیان، قاتلین، هنجارشکن‌ها، بیچاره‌ها و مفلوکانی نیز که شاید بی‌گناه بوده‌اند اما توان دفاع از خود نداشته‌اند. همه‌ی خشک و تر در آتش خشم شاهانه- حاکمانه‌ی امیر یا والی سوخته‌اند. پس صدای خفه‌ی درخت‌ها به هنگام سکوت باد و باران بازتاب به‌جای مانده‌ی رنج استیصال فردی دم مرگ است؟ کتاب را ورق می‌زنم و کتاب‌های دیگر. صداهای مرگ آرام می‌گیرد. زمان می‌گذرد و می‌خوانم که سبزه‌میدان خیلی زود خود را از مرگ رها می‌کند. صداهای دیگر می‌رسد. صدای نطق‌های میرزای جنگلی، دکتر حشمت، صدای برابری‌خواهان، آرمان‌گرایان و بعد ذره ذره باغ ساخته می‌شود. ستون‌های سنگی پدید می‌آید. درختان محصور می‌شوند و سبزه‌میدان میدانی می‌شود برای دمی نشستن در میان هیاهوی شهر اما در محاصره‌ی سکوت درختانش. بوستان‌ها را معمولاً دور از مرکز شهرها می‌سازند تا همهمه‌ی شهر مزاحم خلوت ساکنانش نشود، اما سبزه‌میدان در وسط شهر خود خالق سکوت است.
از کتابخانه که بیرون می‌آیم باران بند آمده و پیرمرد رفته است یا در جای همیشگی‌اش نیست. از قهقهه‌ی شاد کودکی می‌فهمم که سوپوله‌ی سرخوش از نزدیک زیرپایم می‌گذرد و سیگاری دیگر می‌گیراند و می‌دود؛ در هر گام کودک کبوتری بال می‌گشاید و آسمان فراز سبزه‌میدان را به ترنم وامی‌دارد.
می‌روم سمت درخت پیرمرد. قد بلند او را تجسم می‌کنم و روی تنه دنبال جایی می‌گردم که پیرمرد به آن زل می‌زد. فکر می‌کنم زنی اگر به درخت بسته شده باشد، لزوماً همقد پیرمرد نبوده که حالا او اینجور دقیق لابه‌لای رگه‌های این تنه به دنبال اثر انگشتش می‌گردد. دور تا دور درخت می‌چرخم. پیرمرد آنجاست. در نیمکتی  روبه‌روی جایی که همیشه می‌نشست. می‌آید سمت درخت. کمر زن خمیده از نشای برنج قد او را برایم کوتاه‌تر می‌کند. قد فرضی‌اش را روی درخت اندازه می‌زنم و بعد دستش را که دراز شده تا تکه‌ای از پوست درخت را بکند تا بر کندی گذر زمان یا خشمِ پنهانش غلبه کند. و بعد جای نگاه پیرمرد را پیدا می‌کنم. دو قلب تنیده در هم. تیری میانشان نیست. فقط دو قلب است که حکاکی‌اش ناقص مانده. خراشیدگی زیاد کهنه نیست. نه این نمی‌تواند باشد. بیشتر نگاه می‌کنم. پیرمرد دست‌ها را، پشت سر، در هم قفل کرده، و همراه من نگاه می‌کند. یک خط اریب می‌یابم و نقطه‌ای بالاتر از آن. نقطه برای اندازه‌ی کنده‌کاری خط اریب بزرگ است اما تکه‌ها را سر هم می‌کنم و می‌خوانم «ز». اسمش زری بوده؟ با خودم حرف می‌زنم. پیرمرد می‌گوید: «زقوم. این درخت زقومه.» پشت می‌کنم به مرد. دور می‌شوم از او تا در فضای سرخوش و سبکبال سبزه‌میدان کنار مردمان شادتری وقت بگذرانم. می‌بینم که درخت خانه‌ی پیرمرد آتش گرفته است. می‌بینم که زن از میان جیغ می‌‌دود سمت پنجره. از میان قد بلند شعله‌های رقصان جز سایه‌هایی که سر خم کرده می‌دوند چیزی دیده نمی‌شود و بعد صدای التماس زن: «بازه کن… د اذیت نوکونم. بازه کن… بازه کن. بازه کن.» و زنی دیگر که می‌دود و در را باز می‌کند. آن زن منم و دریچه‌ای که به رویم باز شده، خانه‌ی پیرمرد است؛ جایی که دیر یا زود قرار است در آن ساکن شوم.  سرم گیج می‌رود. به خود می‌آیم پشت سرم را نگاه می‌کنم. پیرمرد همچنان بر نیمکت نشسته و به درخت زل زده. پیرمردی است معمولی مثل دیگران. میدان اما جای معمولی نیست. درست از همان لحظه می‌فهمم این شهر جایی برای نوشتن است، برای بال و پر گرفتن تخیل و رفتن به اعماق ناکجای ذهن. آن مریع میدان به غاری باستانی می‌ماند که تا در آن گام می‌گذاری ناگزیر از کشف و تخیلی و آدم‌هایش همه از دل داستان‌ها به بیرون پرواز کرده‌اند. فقط باید گرد هم آورم، مثل کبوتربازی که کفتران را جَلد می‌کند. درست مثل همان سوپوله که بسته سیگارش هیچ‌وقت ته نمی‌کشد و قدم‌های پرسه‌گردش نیز که رنگ شادی بر سبزه میدان می‌پاشد نیز از نا و توان نمی‌افتد. رشت خانه‌ی من می‌شود، همچنان که خانه‌ی داستان‌های من.

پی‌نوشت‌ها

[۱] ترانه‌ی گیلکی با صدای ناصر وحدتی

[۲] اونا یادشون نمیاد، چون اینجا نبودن اما من که یادمه. اون زنشو کشت. از مجموعه داستان باز خوانی چند جنایت غیرعمدی. ص ۲۵

۲۰۷۸۰cookie-checkسبزه‌میدان؛ چهارگوشه‌ی تخیل

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *