خیابان شعر و اشک و سکوت

روایت کوروش رنجبر، عکاس و نویسنده از پاتوق‌های فرهنگی خیابان اعلم‌الهدی

تاثیرگذاری خیابان اعلم‎‌‌‎الهدی بر من برمی‌گردد به اوایل دهه‌ی هفتاد. آن‌زمان زیر کتابخانه‌ی ملی، نزدیک ورودی پاساژ امیرکبیر، کتابفروشی کوچکی به نام پاتوق کتاب بود که هادی میرزانژاد اداره‌اش می‌کرد. هادی از دوستان ما بود و مثل ما عشق کتاب و شعر و داستان. ما تازه‌جوان‌های آن زمان عصرها حتماً سری به پاتوق می‌زدیم و با دوستان شاعر و نویسنده معاشرت می‌کردیم. از تازه‌های کتاب باخبر می‌شدیم و برای هم شعر می‌خواندیم. قدیمی‌ترها هم می‌آمدند، مثل جواد شجاعی‌فرد و رقیه کاویانی که هر دو شاعر بودند و هوای ما جوان‌ها را داشتند. کمی نزدیک‌تر به ما سعید صدیق بود که همیشه خورجین معلوماتش پُروپیمان بود. بعد از پاتوق، قدم‌زنان به سمت سبزه‌میدان می‌رفتیم و جایی جمع می‌شدیم و گپ‌وگفت ادامه داشت.

کتاب‌فروشی نصرت اما حال و هوای دیگری داشت. مجلات روشنفکری آن زمان مثل آدینه و دنیای سخن و چیستا و ماهنامه‌ی فیلم را از آنجا می‌خریدیم. اواسط دهه‌ی شصت مجله‌ی مفید را که چند شماره منتشر می‌شد فقط می‌توانستیم از نصرت تهیه کنیم. همان‌طور که نوار کاست موسیقی فیلم و موسیقی کلاسیک و در کل موسیقی‌های بی‌کلام را از آن‌جا می‌خریدیم. کتابفروشی نصرت پاتوق چند نفر خاص بود و جوان‌ترها در آن‌جا جایی نداشتند. هرچند کوچکی فضای کتابفروشی مانع از جمع شدن می‌شد ولی دکتر میرخائف و علی صدیقی را می‌شد آنجا دید. آقای ناصر شهرابی، صاحب کتابفروشی نصرت تعریف می‌کرد که روزی مسعود خیام وارد کتابفروشی شد و آدرس خانه‌ی نصرت رحمانی را جویا شد. معلوم شد احمد شاملو آن طرف خیابان در ماشین نشسته است و قرار است به منزل نصرت بروند. ویترین کتابفروشی نصرت خیلی جذاب بود. کتاب و کارت‌پستال‌های هنرمندان و نقاشان و نویسندگان و شاعرانی که دوست داشتیم را در آنجا می‌دیدیم.

کمی بالاتر از نصرت، آن سمت خیابان نبش کوچه‌ی دکتر شعار، نوار فروشی استودیو نغمه بود که بیشتر موسیقی کلاسیک داشت و برای ما گنجینه‌ای بود؛ مخصوصاً که پخش باکیفیتی هم داشت و می‌توانستیم بخشی از موسیقی را بشنویم و انتخاب کنیم. همین امکان را نوارفروشی ادراکی هم داشت که مغازه‌ی بزرگی بود درست زیر کتابخانه‌ی ملی. نوارفروشی ادراکی هم نوار می‌فروخت، هم تعمیرگاه رادیوضبط بود و هم فروشگاه وسایل صوتی و تصویری. یادم نمی‌رود که همیشه دوست داشتیم در آن مغازه موسیقی بشنویم، چون هم پخش صوت خوبی داشت و هم عادت داشت موسیقی را با صدای بلند پخش کند. برادران ادراکی اوایل انقلاب خودشان استودیوی موسیقی داشتند و کارهای زیادی تولید کردند.

سن ما به کافه شمشاد نرسید ولی کافه قنادی حقیقت را دیدیم و گاهی عصرها با هم سری به کافه‌اش می‌زدیم و بستنی می‌خوردیم. آن زمان که هنوز خیابان تبدیل به پیاده‌رو نشده بود، مجبور بودیم در ازدحام پیاده‌روی سابق قدم بزنیم و این کار را بارها تکرار می‌کردیم. یک خیابان زیبا و نورانی و پر از مغازه و بوتیک. خود پاساژ فاتحی یک پاساژ دیدنی است. مخصوصاً طبقه‌ی همکَفَش که فقط ساعت‌فروشی است. اما قرار عاشقانه‌ی تمام جوان‌های رشتی زیر کتابخانه‌ی ملی و جلوی کتابفروشی طاعتی است. طاعتی هم به خاطر فضای کوچک و نوع چیدمان کتاب‌هایش نمی‌توانست پاتوق ما باشد، چون کتاب‌ها دور از دست مشتری چیده شده بود و هنوز هم وضع بر همین منوال است، ولی جزو اولین کسانی بود که مجله‌ی کلک را آورده بود و ما برای گرفتنش حتماً سری به طاعتی می‌زدیم. زیر کتابخانه مبدأ و مقصد خیلی‌ها در رشت است. هنوز هم همین است. چه بخواهی به سینما بروی یا قدم بزنی یا قرار کاری داشته باشی مکان همان است: شهرداری، زیر کتابخانه‌ی ملی. قدیمی‌ها روایت می‌کنند که از بدو تأسیسش همین بوده و محل قرار.

اوایل انقلاب این خیابان پاتوق سیاسی‌ها بوده و هر حزب و گروه و دسته‌ای برای خودش در این خیابان پاتوق و دکه داشته و مشغول فروش نشریات و کتابهای خودشان بودند. سیاسی‌های آن زمان خاطرات زیادی از این خیابان دارند. هر چه هست این خیابان برای من سرشار از خاطرات است. در باران و برف و آفتاب در این خیابان راه رفته‌ام، با رفقایم شعر خواندیم و حرف زدیم و اشک ریخیتم و بغض کردیم و سکوت کردیم و راه رفتیم.

صفحه‌ی اصلی پرونده: اعلم الهدی؛ کالسکه‌ای روی سنگفرش بارانی

۲۰۸۹۰cookie-checkخیابان شعر و اشک و سکوت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *