آشویتس در خیابان شاه رشت

روایت اکبر رادی از رشت، سبزه‌میدان و خیابان شاه در دهه‌ی بیست شمسی

مقدمه‌ی دالان: اکبر رادی (۱۳۱۸-۱۳۸۶) از شناخته‌شده‌ترین نمایشنامه‌نویسان ایرانی است که نه تنها در رشت به دنیا آمده و در آن‌جا زیسته، بلکه برایش جغرافیایی عزیز بوده که در آثارش هم بازتاب داشته است. او در ابتدای نمایشنامه‌ی «ملودی شهر بارانی» در تقدیم‌نامه‌ای لطیف و عاشقانه چنین نوشته است: «تقدیم به مادرم گیلان؛ آن سبزه‌روی مه‌آلود». متنی که خواهید خواند، بریده‌ای از گفت‌و‌گوی طولانی اکبر رادی با ملک‌ابراهیم امیری در کتاب بشنو از نی است. او در این بریده از تجربیات زیسته‌اش در رشت، تأثیرات جنگ جهانی بر زندگی در رشت، زیست شبانه‌ی سبزه‌میدان، و ویژگی‌های خیابان شاه در آن دوران می‌گوید. رادی تا یازده سالگی در رشت زندگی کرده است.

من سومین فرزند از یک خانواده‌ی متوسط بازاری هستم، که جمعاً دو خواهر و چهار برادر می‌شدیم. پدرم در رشت قناد بود، و در زمان جنگ یک کارخانه‌ی کوچک قندریزی داشت، که قندِ بخشی از شهر را با همین کارخانه تأمین می‌کرد و روی هم دستش به دهانش می‌رسید و سفره‌اش گشاده بود. و این هم شاید از کرامات جنگ بود که مقارن با دوران کودکی من است. و ما اگرچه به یک معنی از جغرافیای جنگ بیرون بودیم، ولی به هر تدبیر از تلاطم‌های اقتصادی آن بی‌نصیب نبودیم، که امواج بلندش به مرزهای شمالی ایران می‌کوبید و رسوبات مخرّب خود را روی آن‌ سامان به جا می‌گذاشت: جیره‌بندی ارزاق، شناور شدن قیمت‌ها، کمبود نان و نفت و کاغذ و رواج صفحات حلبی که بچه‌ها مشق‌های خود را روی آن‌ها می‌نوشتند و چه… با وجود همچه خِنِس‌هایی، و عدلْ آن‌زمان که هواپیماها یله می‌شدند و در مسافتی بسیار دور ساختمان‌های عظیم‌الجثه در انفجاری از خاک و دود می‌نشستند، زمانی که تکه‌های اجساد زیر هُرم خورشید به سرعت تجزیه، و طعمه‌ی لذیذ حشرات گرسنه می‌شدند، دوره‌ای که زنان و کودکان برهنه در «راه آسمان» به حمام می‌رفتند، دوره‌ی خطابه‌های آتشین و وعده‌هایی طلایی و کوره‌ها… درست آن‌زمان، دورانِ کودکی من در محلّه‌ی پیرسرای رشت در یک رفاه و امنیت نسبی گذشت و گرچه گناه این همزمانیِ ناخواسته گردن من نیست، اما عذابی است که من همیشه ثقل آن را روی دوش خود احساس کرده‌ام.

آن روزها خانه‌ی ما پشت مسجد ملامحمدعلی بود که با دیوارهای مهربان و مرموزش مرا از مصائب دنیا محفوظ می‌داشت. هنوز اتاق‌های متعدد با سقف‌های چوبی آبی‌رنگ خانه را به یاد می‌آورم، آن طَنَبی شیشه‌بند و فرش‌های جفتی کاشان و پرده‌های گل‌بهی، باغچه‌های پرگُل و گیاه با درختان بادرنگ و شمشاد، مهِ سرد و زلالِ سپیده‌دم، سنگ‌بست‌های باران‌ خورده که آن‌قدر نظیف بود که می‌توانستی پابرهنه روی قلوه‌های آن راه بروی، برگ‌های چسبِ روی دیوارها و سفال‌های خزه‌بسته‌ای که جرگه‌ی گنجشک‌های شاد در استتار نمناک آن‌ها جستن و جیک‌جیک می‌کردند، آب‌نمای سبزفام پوشیده از نیلوفر آبی و ماهی‌های سرخ و تنبل و فربه، سرود کشدار و یک‌تیغ زنجره‌ها که خواب قیلوله‌ی بعد از ظهر اهل خانه را سنگین و دلچسب می‌کرد، آدختر و عذرا و حسین که مأمور خدمات داخلی و خارجی خانه بودند و طول و عرض اتاق‌ها را می‌رفتند و می‌آمدند، و آن گربه‌های خوش‌تن و توش و پلنگی که زیر دست‌و‌پا ول بودند و یا به طمعی با طمأنینه و رندانه دور آب‌نما می‌پلکیدند…

بیرون خانه دنیای دیگر بود که من به تدریج با آن مأنوس و اخت می‌شدم (عیناً جوجه‌ی رسیده‌ای که آهسته سر از تخم در کند). اولِ پاییز گیله‌مردها با اسب‌های ابلق می‌آمدند و پشت خانه نگه می‌داشتند و بارهای خود را که لنگه‌های برنج بود، در صندوق جادار انبار خالی می‌کردند و می‌رفتند. خانه‌ی ما در انتهای یک کوچه‌ی پیچ‌در‌پیچ سنگفرش واقع شده بود؛ کوچه‌ای که در یکی دو نبش تیرهای چوبی برق داشت و شب‌ها سایه‌های ملول و وهم‌انگیز پیش پای ما می‌انداخت. در همین کوچه بود که با برادرم، علی، و بچه‌های همسایه گردوبازی و اوستا سلام وارمنی گوش می‌کردیم، و در برف‌های ساکت زمستان –که گاهی به ارتفاع سفال‌های خانه می‌رسید- آدمک‌های نکره‌ای از برف می‌ساختیم، و یا در بادهای گرم بهاری با شلاقی از قطان گردالو می‌چرخاندیم. آن درخت بادرنگ یادم هست، قانفت‌های زنجبیلی و قلیان بلوری که افتاد، و تابستان به مکتب‌خانه‌ی ملاجان می‌رفتیم که در بن‌بست کوچه بود و آدختر ما را می‌رساند.

ملاجان زن عاقله‌ای بود و سبیل داشت. و ما برای او برنج پاک می‌کردیم و قرآن را با ترتیل می‌خواندیم؛ بی‌آنکه معنی آن را بدانیم. و بعد درشکه‌های دو اسبه می‌آمدند با چراغ‌های فانوسی و کروک‌هایی که در باران کشیده می‌شد. درشکه‌چی‌ها از دم کلاه کاسکت می‌گذاشتند و آداب‌دان و مرتب بودند. و من اشتیاق کودکانه‌ای داشتم که برِ دست درشکه‌چی بنشینم، افسار آن اسب‌های جوان را بگیرم و در شب بارانی و مه روی سنگفرش درشکه برانم. و این موقعی بود که به خانه‌ی بستگان یا به سینمای شرق می‌رفتیم، که زیر ساعت بلدیه بود و فیلم‌های روسی به زبان اصلی می‌داد: اسب کوهان‌دار، ماهی اسرارآمیز، گل سنگی. افسانه‌های رنگی و جادویی که در زوایای ذهن کودک شش‌هفت‌ساله‌ای چون من طوفانی از گل‌های اقاقیا و تخیل آبی‌رنگ بود… بزرگ‌تر که می‌شدم، دایره‌ی معلومات من از محیط، وسیع‌تر، واقعی‌تر، و خلاق‌تر می‌شد. پسری شده بودم سالم و ظریف و بشّاش و کَمَکی هم از شما چه پنهان تُخس! و در این حال بود که ما کاسب‌های محله را نم‌نمک می‌شناختیم، که هریک مواق احوال‌شان لقب یا صفتی یدک داشتند: احمد سیگاری و پخدوز و شل معین و چه. به تقلید سریال سینمایی خنجر مقدس آرتیست‌بازی می‌کردیم؛ آن‌ هم با هفت‌تیر و خنجر چوبی که کاردستی خودمان بود. با سنگ‌انداز بیرون شهر به باغ محتشم می‌رفتیم تا سار و گنجشک و کاکایی شکار کنیم. و در ماه توت دسته‌جمعی به هفت‌باغ ریسه می‌شدیم که می‌گفتند پشت هر درختش جنّی با لباس سفید ایستاده است.

اما باغ سبزه‌میدان برای ما لطف دیگری داشت، که مرکز شهر بود و در حاشیه‌ی شرقی آن پیراهن‌های زنانه‌ی لهستانی حراج می‌کردند، که تمام دست‌دوم بود و ما در آن سال‌ها نمی‌دانستیم حکمت‌شان چیست، و من سال‌ها بعد دانستم که این‌ها لباس‌هایی بود که صاحبان‌شان به آشویتس و تربلینکا و دیگر اردوگاه‌های مرگ رفته بودند…

از باغ سبزه‌میدان تا ساعت بلدیه خیابان شاه بود. آن روزها در نگاه سودایی من این خیابان چقدر طولانی و آن باغ چه باشکوه و بزرگ می‌نمود! آن باغِ پرخاطره، شب‌های تابستان تبدیل به گاردن‌پارتی می‌شد که در ضلع غربی آن موزیک می‌نواختند، و زنان و کودکان در میان درختان کاج و فانوس‌های مهتابی گردش می‌کردند، و ما در بوی خنک ریگ‌های شسته و گل سرخ پشت میزهای کوچک می‌نشستیم و بستنی ثعلبی با شربت توت‌فرنگی می‌خوردیم. ترنّم شورانگیز آکاردئون از دور یادم هست، شعله‌های نقره‌ای ستارگان و آرسِن. و بیرون که می‌آمدیم، چرخی در خیابان شاه می‌زدیم که شب‌های منظره‌ی بسیار بدیعی داشت: کافه‌قنادی نوشین که قسمت کافه‌اش محفل مردان و زنان فرنگی‌مآب شهر بود، میوه‌فروشی الله‌وردی با تابلوی زیبای سردرش (باغی و باغبانی و گلابی تنومندی به کولش) که ویترین خود را با برگ و میوه‌های نوبرانه تزیین می‌کرد و فی‌الواقع بوتیک میوه‌های فصل بود، سینما مایاک با فیلم‌های ماریا مونتز، هتل ساوُی، قرائت‌خانه‌ی ملی، میدان بلدیه و عمارت‌های سفید و گلباغش، و دختران و پسران شیک‌پوش و آلامد که در پیاده‌روی خیابان با تأنی قدم می‌زدند… خیابان شاه با این منظره، مخصوصاً در صراحتِ رنگ‌های شب، حال‌و‌هوای غریبی داشت و به طرز رازگونه‌ای درون مرا سرشار از بداهت و آهنگ و تصویر می‌کرد…


منبع: 
امیری، ملک‌ابراهیم. (۱۳۷۰). بشنو از نی: مکالمات با اکبر رادی. رشت: هدایت.


صفحه‌ی اصلی پرونده: اعلم الهدی؛ کالسکه‌ای روی سنگفرش بارانی

۲۰۹۳۰cookie-checkآشویتس در خیابان شاه رشت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *