عاشقی زیر سقف‌های سفالی قرمز: گفت‌و‌گو با آیدین آغداشلو درباره‌ی تجربه‌های زیسته‌اش در رشت

گفت‌و‌گوکنندگان: کامیار صلواتی، محمد صلاحی

به ما گفته بودند آیدین آغداشلو اهل حرف زدن نیست و حوصله‌ی کسی را ندارد. به همین‌ خاطر، وقتی در آن صبح جمعه‌ی پاییزی و دودی تهران به محل قرار رسیدیم، با نگرانی و این‌پا و آن‌پا کردن زنگ در را زدیم. گفت‌و‌گو را لرزان و مردد آغاز کردیم، اما هرچه پیش‌تر می‌رفتیم سوال‌های ما و گفتنی‌های او بیشتر می‌شد. در آن دو ساعت آغداشلو با حرارت و هیجان سخن گفت. بارها گفت عاشق رشت و مردمانش است و هرچه دارد از آنجا دارد. رشت چنان در او نفوذ کرده بود که یک‌دو‌باری با مرور خاطرات کودکی‌اش بغض کرد و عمیقاً به فکر فرو رفت. به قول خودش، «به یُمن رشت» بود که ما را به حضور پذیرفته بود. پس از انجام مصاحبه و ارسال نسخه‌ی اولیه، زمان فراوانی را صرف اصلاح آن کرد و طرحی هم از کوچه‌ی کودکی‌اش در رشت برایمان کشید.

گفت‌و‌گوی مفصلی که خواهید خواند، درباره‌ی تجربیات زیسته‌ی آیدین آغداشلو در رشت است و موضوعاتی مثل فضای فرهنگی و هنری رشت در دهه‌ی بیست، فعالیت‌های مردم در حوالی سبزه‌میدان، آفخرا و میدان شهرداری،  تأثیر روس‌ها بر فرهنگ شهری رشت، و بازگویی خاطرات خانه‌ی آغداشلو و خانواده‌اش را دربرمی‌گیرد. همه‌ی پانوشت‌ها افزوده‌ی دالان و برای توضیح اسامی خاصّی هستند که در گفت‌و‌گو آمده‌اند.


کمی از موضوع موضوع مفروض گفت‌و‌گویمان عقب برویم: شنیده‌ایم که پدر شما معمار بوده، درست است؟
پدر من مهندس راه و ساختمان‌ و ‌آرشیتکت بود. سینما سیروس رشت را پدر من ساخت. سه، چهار بنای عمومی هم در رشت ساخت. مهندس وزارت راه بود و در نتیجه مخصوصاً در گیلان و مازندران، بعضی از پل‌های مهم از جمله پل منجیل را ساخت. کارمند وزارت راه بود و بعضی وقت‌ها سفارش‌های خصوصی هم می‌گرفت و کار می‌کرد.

سینما سیروس کجای رشت بود؟

سینما سیروس در خیابان پهلوی (خیابان امام خمینی فعلی) و قبل از میدان شهرداری بود. ما در کوچه‌ی آفخرای رشت بودیم و وقتی به طرف میدان شهرداری می‌رفتیم، سمت راستش سینما سیروس بود که هنوز هم هست، ولی احتمالاً اسمش دیگر سیروس نیست[۱].

پدرتان چه بناهای دیگری را در رشت طراحی کردند؟
یادم نیست. اما می‌دانم قسمتی از زندگی ما از این راه تأمین می‌شد، چون حقوق دولتی کفاف چندانی نمی‌داد.
نقشه یا سندی از آن ساختمان باقی مانده است؟
فکر نمی‌کنم. وقتی پدرم فوت کرد من بودم و مادرم. شوهر خاله‌ام آقای عباس بیجارچی به رشت آمد و هر چه داشتیم را گفت سمسار بخرد و بعد ما را با خود آورد به باغَش در زرگنده‌ی قلهک. در نتیجه لوازم زیادی با خودمان نیاوردیم. فقط مادرم یک مقدار از کتاب‌های پدرم را که به زبان‌های روسی و آلمانی بود با خود آورد.

سینما سیروس در چه سالی طراحی شده‌ است؟
باید از سال ۱۳۲۰ به بعد بوده باشد. وقتی هفت، هشت سالم بود بعضی وقت‌ها پدرم مرا به آنجا می‌برد تا فیلم ببینیم و چون پدرم معمار آن سینما بود پول بلیت نمی‌دادیم!
تا چه سالی در رشت بودید؟ کجا درس خواندید؟
تا سال ۱۳۳۰ که پدرم فوت شد. آن موقع یازده سالم بود. در دبستان عنصریِ شماره‌ی دو درس می‌خواندم. نزدیکی‌های کوچه‌ی آفخرا و میدان شهرداری. چندان دور نبود. ضمن این‌که خود شهر هم کوچک بود.

فکر می‌کنم چهره‌های دیگری هم در مدرسه عنصری درس خوانده‌اند. مثلاً اکبر رادی هم آنجا بوده است.
احتمال دارد. چیزی یادم نمی‌آید. خیلی کوچک بودم. خیلی‌ها آنجا درس خوانده‌اند. حدود ۱۵-۱۰ سال پیش رفتم نزد دکتر ایرج تهرانی که چشم‌پزشک است و معلوم شد در دبستان با هم هم‌شاگردی بوده‌ایم! به این ترتیب او قدیمی‌ترین دوست من می‌شود، امّا یادم نیست چه کسانی در آن مدرسه بودند.

بنابراین فقط دوره‌ی دبستان در رشت بوده‌اید؟
بله، آن هم نه همه‌ی دوره‌ی دبستان را. در شش سالگی به مدرسه رفتم و در یازده سالگی آمدیم به تهران. سال‌های آخر دبستان را در تهران بودم.
گویا با حبیب محمدی در رشت ارتباطاتی داشته‌اید یا شاگرد او بوده‌اید.
شاگرد ایشان نبودم. حبیب محمدی با پدرم دوست بود. یک‌بار پدرم در ۹-۸ سالگی مرا به آتلیه‌ی ایشان برد و محیط آتلیه و دیدن شاگردهایش در رسمیت پیدا کردن نقاشی در ذهن من خیلی موثر بود. بهمن محصص شاگرد او بود. روزی که پدرم مرا به آتلیه‌ی حبیب محمدی برد بهمن محصص در آنجا نشسته بود و داشت یک تابلوی بزرگ را با رنگ روغن نقاشی می‌کرد که خیلی برای من هیجان‌انگیز بود. خود حبیب محمدی هم آدم بسیار مهربانی بود. بعدها او را در تهران دیدم. اواخر عمرش به تهران آمد و در گروه دکور تلویزیون ملی ایران مشغول به کار شد. دیدن خود حبیب محمدی هم برای من خیلی مؤثر بود.
یادتان می‌آید که آتلیه‌اش کجای سبزه‌میدان بود؟
یادم نیست.

یکی از چیزهایی که درباره‌ی کار حبیب محمدی یا به‌طور کلّی تاریخ فرهنگی و اجتماعی رشت مشهود است، ارتباط با روسیه است؛ اینکه روسیه چطور در زندگی روزمره و مناسبات خانوادگی رشتی‌ها تاثیر می‌گذاشته.

رشت دروازه‌ای بود برای ورود فرهنگ‌های مختلف‌. ترک‌ها هم در رشت زیاد بودند. به هر حال گیلان با آذربایجان هم‌مرز است و یک سری ترک‌ها از آذربایجان به رشت می‌آمدند و یک سری هم مثل ما مهاجر قفقازی بودند. مهاجران قفقازی در رشت زیاد بودند. روس‌ها هم در رشت زیاد بودند. آن‌ها تا مدت‌ها اصلاً گیلان را جزو املاک خودشان می‌دانستند و هر وقت دلشان می‌خواست می‌آمدند و می‌رفتند و فتح می‌کردند. در جنگ جهانی دوم رشت را بمباران کردند. آقای به‌آذین[۲] در بمباران رشت توسط روس‌ها یک دستش را از دست داد. روس‌ها حضور پررنگی در رشت داشتند، هم خودشان و هم فرهنگ‌شان. مثلاً فرهنگ وُدکاخوردی به وسیله‌ی روس‌ها در آنجا جا افتاده بود و همه ودکا می‌خوردند. زیاد هم می‌خوردند و پاتیل می‌شدند! روس‌ها کار هم می‌کردند و بعضی از رستوران‌ها در اختیارشان بود. سرباز‌های روسی هم در رشت زیاد بودند. زمان‌هایی که پایشان به آنجا می‌رسید برای خودشان پادگان‌ درست می‌کردند.

در خانواده‌ی ما هم روس‌ها نقش عمده‌ای داشتند چون پدر من از دست بلشویک‌ها فرار کرده بود؛ پدرم معاون وزیر کشور در کابینه‌‌ی مساوات قفقاز بود که در یک دوره‌ی کوتاه یکی دو ساله در باکو مستقر و مستقل شدند. اما بعد که وعده‌ی لنین عملی نشد و جاهایی را که اعلام کرده بودند مستقل هستند دوباره پس گرفتند، پدرم به خاطر اینکه معاون وزیر کشور بود باید فرار می‌کرد، چون اگر می‌ماند او را می‌کشتند. این‌طور شد که پدرم به ایران آمد و پناهنده شد و تابعیت ایرانی گرفت و به‌عنوان مهندس وزارت راه در شهرهای مختلف کار کرد. از آن‌جایی که پدرم با این پس‌زمینه آمده بود، با روس‌ها آمد و شد زیاد داشت و روس‌ها هم در خانواده‌ی ما آمد و شد داشتند. بسیاری از دوستان پدرم، روس بودند و خیلی‌هایشان با پدرم دوستی نزدیک داشتند. شاید پدرم، هم دلش برای روسی حرف زدن تنگ می‌شد و هم آن‌ها از فرهنگی می‌آمدند که با فرهنگ پدرم مشترک بود.
تأثیرات فرهنگی این آمد و رفت‌ها چه بود؟

خیلی زیاد بود. من در آن سن به خاطر همین آمد و شدها روسی را خوب می‌فهمیدم. پدر و مادرم وقتی دعوا می‌کردند به روسی دعوا می‌کردند تا من نفهمم! ولی خُب من می‌فهمیدم! پدرم آلمانی را خیلی خوب می‌دانست ولی بیشتر مطالعاتش به روسی بود. به همین دلیل زبان و فرهنگ روسی در بچگی من خیلی جا باز کرده بود. بعضی وقت‌ها که پدرم دلش برای روسی حرف زدن تنگ می‌شد، با این‌که من زبان روسی را خوب نمی‌فهمیدم – یا پدرم اهمیتی نمی‌داد که نمی‌فهمم- برایم شعر روسی می‌خواند. از الکساندر پوشکین برایم می‌خواند. در اطاق راه می‌رفت و منظومه یوگنی اونگین[۳] را برایم بلند بلند می‌خواند. در نتیجه همیشه احترام خیلی زیادی نسبت به ادبیات روسی داشتم و این روی من ماند، تا این‌که بعدها ادبیات روسی و تقریباً همه‌ی نویسندگان مهم معاصرش را تعقیب کردم. از پاسترناک[۴] بگیرید تا بولگاکف[۵]، تا سولژنیتسین[۶]، تا شولوخوف[۷] و دیگر چهره‌های ادبیات روس.

این بخش عمده‌ای از فرهنگ من است و اصلاً تفکیک‌ناپذیر است. شاید هیچ جایی هم اشاره نکرده‌ام و صحبتش پیش نیامده است ولی تأثیرش خیلی زیاد بوده است. این رابطه برایم عشق و نفرت ایجاد کرد. با آن فرهنگ، زبان و ادبیات بزرگ شده بودم ولی از بچگی فکر می‌کردم روس‌ها باعث آوارگی ما شده‌اند، چون می‌خواستند پدرم را بکشند. اصلاً پدرم توی لیست تیرباران باقروف[۸] بود که به آنجا قفقاز آمده بود و ناچار پدرم سوار اسب می‌شود و بدون اینکه چیزی به همراه داشته باشد شبانه از رود ارس می‌گذرد. در نتیجه در من بغض و عداوتی نسبت به بلشویک‌ها ایجاد شد. شاید به این خاطر بود که هیچ‌وقت چپ نشدم، در حالی‌که روشنفکری همیشه چپ بود: ما هزار کیلومتر مرز مشترک با روسیه داریم. اما به هر ترتیب رابطه من با روس‌ها یک رابطه درهم و برهم عجیب شد.

فرهنگ روسی را خیلی دوست داشتم. نقاش‌هایش را هم دوست داشتم. فکر نمی‌کنم نقاشان مهمی بودند ولی مثلاً ایلیا رپین[۹] را از همان بچگی دوست داشتم و پدرم نقاشی‌هایش را نشانم می‌داد. اما با خود بلشویسم عداوت داشتم. البته سال‌ها بعد تعادل برقرار شد. عداوتم کمتر شد و ارادتم نسبت به فرهنگ، زبان و ادبیات روسی حتی بیشتر هم شد، مخصوصاً نسبت به نسل بعد از داستایوفسکی، عداوتم هم کمتر شد. بعدها و شاید در طول سال‌های بعد از انقلاب ما بود که زدن چپ‌ها رسم روز شد و من شاید از معدود کسانی بودم که چیزی در این‌باره ننوشتم. همیشه می‌گفتم این‌ها به انترناسیونالیسم – و به قول خودمان به امّت- اعتقاد دارند و در نتیجه مسئله‌ی وطن، ملیّت و وطن‌پرستی برای‌شان در اولویت نیست. همه‌ی آن‌هایی که در اروپای شرقی بودند هم همین‌طور بودند. آن‌ها در بنیان به اندیشه‌ی مارکسیستی اعتقاد داشتند و برای آن حاضر بودند هرکاری بکنند و اصلاً فکر نمی‌کردند که دارند وطن‌فروشی می‌کنند! گفتن این حرف جسارت می‌خواهد، ولی من در بعضی از سخنرانی‌هایم به این نکته اشاره کرده‌ام. بنابراین آن‌ها را باید خائن به چه دانست؟ آن‌ها اصلاً به وطن یا ملیت اعتقادی نداشتند، به رویارویی طبقات و به پیروزی پرولتاریا اعتقاد داشتند. برای طبقه‌ی کارگر شوروی باید همان منافعی را در نظر می‌گرفتند و از آن‌ دفاع می‌کردند که در  هر جای دیگر. در نتیجه این عداوت کمتر شد. من هیچ‌وقت چپ یا کمونیست نشدم، اما عقلم رسید که این را جور دیگری تحلیل کنم.
گویا فضای آن سال‌های رشت خیلی تحت تأثیر گفتمان چپ بوده است.
بله. اصلاً آنجا منطقه‌ای بود که بذر کمونیسم و بذر روس‌ستایی درش افشانده می‌شد، چه به وسیله‌ی حزب توده، چه به وسیله اتحادیه‌های کارگری و چه به وسیله خود روس‌ها که حضور زیادی داشتند. مادرم همیشه تعریف می‌کرد سربازهای روس بعضی‌وقت‌ها که عرق گیرشان نمی‌آمد، می‌آمدند از خانه‌های مختلف اُدکلن می‌گرفتند و سرمی‌کشیدند! و این‌ها در دوره‌هایی خودشان را صاحب آنجا می‌دانستند و از هیچ خشونتی پرهیز نمی‌کردند. روس‌ها در رشت در دوره‌هایی، مثلاً در فاصله‌ی بعد از جنگ جهانی اول یا در جنگ جهانی دوم، فاتح بودند. سمپات‌های خودشان را هم داشتند. از میرزا کوچک‌خان جنگلی تا خیلی از نزدیکان او. کسانی مثل حیدرخان عمواوغلی.
بمباران روس‌ها در رشت بر جای خاصّی تأثیر ماندگاری داشت؟
تأثیرش را نمی‌دانم ولی واقعاً بمباران کردند. وقتی متفقین حمله کردند، شمال سهم روس‌ها شد و آذربایجان و گیلان را گرفتند. در گیلان نه به اندازه‌ی فرقه‌ی پیشه‌وری در آذربایجان، اما در رشت، لاهیجان و لنگرود و جاهای دیگر خیلی نفوذ داشتند.
یادتان نمی‌آید کجاهای شهر رشت را بمباران کردند؟
نه، من خیلی کوچک بودم. مادرم تعریف می‌کرد.
اشاره کردید روس‌ها در رشت صاحب فضاهایی مانند رستوران بودند. آن فضاها را یادتان هست؟
خیر. بعضی وقت‌ها پدرم به آن کافه‌ها و رستوران‌ها می‌رفت. آنجا پاتوق دوستان هم‌پالکی‌اش بود. روس‌ها را بیشتر آن‌جاها می‌دیدم. روس‌ها خیلی با ایرانی‌ها قاطی نمی‌شدند ولی با بعضی از ایرانی‌ها، مانند تجّاری که به باکو رفت‌و‌آمد می‌کردند، دوستی داشتند و شب‌ها در این پاتوق‌ها می‌نشستند که بیشتر پیاله‌فروشی بود؛ عرق می‌خوردند، می‌گفتند و می‌خندیدند و آواز دسته‌جمعی می‌خواندند.
آن رستوران‌ها و کافه‌ها در کدام محدوده‌های شهر رشت بود؟
در همان حوالی خیابان پهلوی و جاهای اصلی شهر.
پس بافت اجتماعی طوری بود که روس‌ها بتوانند این کارها را انجام بدهند؟
بله. روس‌ها در دوره‌هایی فاتح بودند، کمی هم قاطی می‌شدند. وقتی پدرم دیر به خانه می‌آمد مادرم مرا می‌فرستاد به دنبالش که: «برو بابات رو بیار». من هم می‌رفتم به کافه‌ها سر می‌زدم و بالأخره در یکی از کافه‌ها پیدایش می‌کردم. پدرم می‌گفت صبر کن، می‌آیم. من اما حوصله‌ام سر می‌رفت و می‌پلکیدم و [پدرم] می‌گفت برای من لیموناد بیاورند تا در آنجا دوام بیاورم! من هم به هوای خوردن لیموناد استقبال می‌کردم که بروم دنبال پدرم. 
به‌نظر می‌رسد که شب‌های آن موقعِ رشت خیلی زنده بوده است.
بله خیلی. مردم رشت به غیر از رستوران‌ها و کافه‌ها، به سینما و تئاتر می‌رفتند و تا دیر وقت گشت و گذار داشتند.
در کافه‌ها به غیر از نوشیدن و خوردن فعالیت خاصی انجام می‌شد؟
زیاد یادم نیست. به غیر از نوشیدن و مزه و غذا خوردن به همراه نوشابه‌ها‌شان، چیز زیادی سراغ ندارم و نمی‌دانم دیگر چه‌ می‌کردند. مثلاً نمی‌دانم آیا کافه‌هایی که در آن‌ها آواز هم بخوانند یا موسیقی هم بزنند داشتند یا نداشتند، اما احتمال می‌دهم که داشته‌اند. شاید اگر شما از آقای سمیعی که سنش از من بیشتر است بپرسید بیشتر یادش باشد.
شما در آفخرا زندگی می‌کردید. چیزی از خانه‌تان یادتان هست؟
همه‌چیزش را دقیق به یاد دارم. سر کوچه‌ ما، سمت خیابان پهلوی (خیابان امام خمینی فعلی)، یک قنادی بود که تا چند سال پیش هم آنجا بود و به‌تازگی آن را فروختند. وقتی به طرف میدان شهرداری می‌رفتید سمت چپ‌تان کوچه‌ی آفخرا بود. اسمش را هم از اسم مسجد آفخرا گرفته بود که آفخرا احتمالاً باید همان آقا فخرالدین باشد. قنادی آذربانی نبش کوچه‌ی آفخرا بود. یک ضلعش به کوچه بود و یک ضلعش به خود خیابان اصلی. کوچه‌ی ما یک پیچ داشت و انتهایش به صورت یک T درمی‌آمد که یک ضلعش خیلی کوتاه بود و ساقه‌اش بلند بود و به مسجد آفخرا می‌رسید و از آنجا دوباره به خیابان پهلوی راه داشت. خانه‌ی ما درست محل اتصال آن دو ضلع T بود. خانه‌ای بود با در چوبی و وقتی وارد آن می‌شدید یک حیاط داشت که دیوارهایش با سفال مسقف شده بود و خود حیاط هم، با اینکه در بچگی فکر می‌کردم حیاط عظیمی است (!) ولی حیاط کوچکی بود که حوض داشت، درخت انار داشت، چاه داشت، و کرته‌خاله داشت. کرته‌خاله همان چوب v شکلی بود که با آن آب را از چاه بیرون می‌کشیدند. در ضلع مقابلش هم یک ساختمان دو طبقه بود با آپارتمان‌های متعدد که همه از گچ، آجر و چوب ساخته شده بودند و به مقدار زیادی چوب در آن‌ها استفاده شده بود و نرده‌ها، کف‌ها و سقف‌ها تماماً از چوب بود و به همین خاطر خیلی زود هم آتش می‌گرفتند. من به کرات شاهد بودم که در محله‌ی مجاور ما آتش‌سوزی شده بود و ما همه خانه‌مان را تخلیه می‌کردیم، چون ساختمان‌ها چوبی بود و آتش خیلی زود منتشر می‌شد. خانه‌ی ما طبقه دوم بود و پله‌های چوبی خیلی پر سروصدایی داشت. در جمع سه اتاق داشتیم که یکی از آن‌ها بزرگ‌تر و اتاق پذیرایی بود. دو اتاق دیگر اتاق‌های کوچک‌تری بودند که یکی از آن‌ها اتاق خواب پدر و مادرم بود.

همه‌جا گچی بود و خانه‌ی ما تا مدت‌ها برق نداشت و همیشه چراغ گردسوز داشتیم، تا اینکه در اواخر اقامت ما در رشت صاحبخانه‌مان برای آنجا برق کشید. مجموعه‌ چهار واحد در کنار هم بود که در یکی از آن‌ها صاحب‌خانه‌ی ما، آقای زربینیان، می‌نشست. دخترهای هم‌سن من داشت و پسر هم داشت. اسم همسرش هم خانم شریعت بود. آدم‌های فوق‌العاده نازنینی بودند. زندگی در آنجا طوری بود که همه قاطی بودند و می‌رفتند در خانه‌ی هم غذا می‌خوردند و سر مشکلات همدیگر شریک می‌شدند و کسانی را که دعوا داشتند جدا می‌کردند. زندگی غریب و پُرلطفی بود. شاید هم من مردم‌دوستی‌ام را از آنجا دارم. همیشه با مردم قاطی بودم و هیچ‌وقت از بچگی فکر نکردم من و خانواده‌ام تافته‌ی جدا بافته‌ای هستیم و تفاوتی داریم، و این روی من ماند. با وجود این‌که تفاوت فرهنگی عمیقی داشتیم، اما تفاوت مالی نداشتیم چون وضع مالی ما هم زیاد خوب نبود. ارمنی‌هایی که در آن محله بودند دوستان نزدیک ما بودند. با ارمنی‌ها زندگی کردیم و خیلی از دوستان من پسران ارمنی بودند. خانمی به اسم مانوش که دوست نزدیک مادرم بود اصلاً ادعای مادری مرا داشت و همیشه می‌گفت این بچه را من بزرگ کرده‌ام! واقعاً هم راست می‌گفت و خیلی به مادرم کمک می‌کرد. من تنها بچه‌ی خانواده بودم و با مادر وسواسی و عاشقی من داشتم، کمک لازم بود.
منظورتان از عاشق چیست؟
مادرم عاشق من بود. احتمالاً یک وقتی عاشق پدرم بود، ولی بعد عاشقی‌اش متوجه شد به من! من هم عاشقش بودم و در کنارش خیلی خوش می‌گذشت. در رشت همه‌ی اقوام مختلف در هم بودند. مثلاً آشوری‌ها خیلی زیاد بودند.
ارمنی‌ها یا آشوری‌ها جای خاصی در شهر داشتند یا در شهر پراکنده بودند؟
شاید نزدیک هم می‌نشستند، ولی تا حدودی پراکنده بودند. آشوری‌ها با خانواده‌ی ما خیلی آمد و شد داشتند. ارمنی‌ها هم همین‌طور. آن خانه و آن مجموعه خیلی تأثیرگذار بود و همه به هم خیلی نزدیک بودیم.
خانه‌ی دوران بچگی‌تان تخریب شده است؟
بله. سال‌ها قبل که به رشت رفتم دیدم آنجا را کوبیده‌اند و به جایش یک مدرسه ساخته‌اند که اسم مدرسه در خاطرم نیست. اما خانه‌ی مجاورش سر جایش بود. برای پیدا کردن آنجا می‌توانید از هادی میرزاده مدیر نشر ایلیا کمک بگیرید. در سفری که به رشت داشتم با هادی در کوچه‌ی آفخرا گشت زدیم و یک کاشی دیدیم که بالای سَردر یک ساختمان بود و داشتند ساختمان را می‌کوبیدند. روی کاشی جمله‌ی «نصر من الله و فتح قریب» نوشته شده بود. به هادی گفتم این را برای من بخر تا یادگاری داشته باشم. داشتند کاشی را خراب می‌کردند، ولی زمانی که هادی رفت به صاحب‌خانه گفت این کاشی را به ما بفروش، گفت نه! هادی گفت به هر قیمتی که بگویی این کاشی را می‌خریم ولی گفت نه فروشی نیست! و کاشی را نفروخت و احتمالاً الان گوشه انباری‌اش افتاده، چون ارزش هنری خاصی نداشت و فقط ارزش خاطره‌ای داشت. فقط برای من مهم بود.

این است که هر آجر آن کوچه برای من بسیار بسیار اهمیت داشت. وقتی از قنادی آذربانی می‌پیچیدیم توی کوچه‌ی آفخرا، یک سکو آنجا بود که وقتی زیاد راه می‌رفتم و می‌دویدم آنجا می‌نشستم. آن سکو هنوز هم هست. خود قنادی جای خیلی جذابی بود به خاطر این‌که شیرینی‌های متنوعی می‌پختند. ماه رمضان که می‌شد قنادی در پیاده‌رو بساط می‌کرد و رشته خشکال و زولبیا بامیه درست می‌کردند و من از تماشای درست کردن این‌ها کیف می‌کردم. قناد سی چهل‌تا که درست می‌کرد، نگاه می‌کرد به من و یکی به من می‌داد و فوراً می‌خوردم. همه‌جای آن کوچه برای من خاطره‌انگیز است. کنار خانه‌ی ما یک ساختمان دو، سه طبقه بود که ساختمان هنوز هم هست. ما مستأجرهای آنجا را می‌شناختیم و آمد و شد داشتیم. دو دختر هم‌سن و سال من آنجا بودند که خیلی هم شیطان بودند. زیر پنجره‌شان می‌ایستادم و صداشان می‌کردم تا پایین بیایند و دسته جمعی بازی کنیم. در سفر آخرم پنجره را دیدم ولی فروغ آنجا نبود! اسم یکی از دخترها فروغ بود. دلبستگی زیادی میان همه‌ی ما بود و خیلی همدیگر را دوست داشتیم.
در کوچه بازی می‌کردید؟
نه، در حیاط بازی می‌کردیم. لزومی نداشت در کوچه بازی کنیم. حیاط خانه به نظر ما حیاط خیلی وسیعی بود و ما در آن هزار جور بازی می‌کردیم. حیاط خانه‌ی ما یک درخت بید با ترکه‌های بلند داشت. چاه آب حیاط خانه هم یک بدنه سنگ‌چین داشت که نمی‌گذاشت در آن بیفتیم! قسمتی از دیوارهای خانه‌ی ما همراه با دیوارهای خانه‌ی مجاور آن هنوز مانده است. دیوارها گچی بودند و با سفال سقفی روی آن درست می‌کردند و رویش را می‌پوشاندند.
هیچ‌وقت شما را به‌ چشم اقلیت و خانواده‌ی مهاجر نمی‌دیدند که بخواهند با شما طور دیگری برخورد کنند؟
خیر. رشتی‌ها اصلاً این‌طوری نبودند و هنوز هم فکر می‌کنم نیستند. رشتی‌ها نه‌تنها به یک فرهنگ مختلط راه می‌دادند و با آن کنار می‌آمدند، بلکه دوستی با اقوام مختلف را دوست داشتند. همه‌ی ما با هم بودیم و رشتی‌ها واقعاً ما را به عنوان بیگانه نمی‌شناختند. هنوز هم همین‌طور هستند و هنوز هم فکر می‌کنم رشتی‌ها فوق‌العاده‌اند و من همیشه عاشق‌شان بوده‌ام. خیلی روشن‌فکر بودند و هستند. شاید [رشت] در کنار تبریز یکی از اولین جاهایی بود که فرهنگ جهانی از آن وارد شد. این اتفاق برای تبریز از راه قفقاز و استانبول و برای رشت از راه شمال و مهاجران باکو و روسیه می‌افتاد. در نتیجه طبقات فرهیخته‌ی رشت بسیار فاضل بودند. کتابفروشی‌های خوبی داشت که کتاب‌هایی را به زبان اصلی می‌فروخت. آدم‌های بسیار مهربانی داشت. در عین حالی که مذهبی بودند، با فرهنگ جهانی هم همراه بودند. خوش‌لباس و اهل گشت و گذار و تفریح و قدم زدن بودند. خیابان پهلوی جایی بود برای قدم زدن. یادم هست در آنجا یک آرایشگاه به نام خاصه خان وجود داشت و همین‌طور یک آتلیه‌ی تابلونویسی و نقاشی هم بود که به آقای رسّام تعلق داشت که در آن آتلیه هم تابلو می‌نوشت و هم نقاشی می‌کشید و هم نقاشی تعلیم می‌داد. پدرم گاهی دست مرا می‌گرفت و قدم‌زنان با هم از خانه بیرون می‌زدیم و کمی راه که می‌رفتیم به مسجد آفخرا می‌رسیدیم.

مسجد آفخرا مسجد زیبایی بود. این اواخری دیدم که در آنجا بدسلیقگی کرده‌اند و طوری شده بود که دیگر آن مسجد را نشناختم. مسجد آفخرا گنبد نداشت و قسمت عمده‌ای از آن از چوب بود و یک بخش آجری هم داشت. همراه با پدرم به آن مسجد می‌رفتم ولی یادم نمی‌آید که آیا کتیبه هم داشت یا نه؟ -که بخواهم بگویم علاقه من به خوشنویسی از آنجا شروع شد! جای بسیار دلپذیری بود و من خوش‌خوشانم می‌شد که پدرم به من رسمیت می‌داد و مرا همراه خودش به آن مسجد می‌برد. سابقه رابطه پدرم با مسجد به سال‌ها قبل برمی‌گردد. پدر بزرگ من، حاجی محمد آقا در آغداش که شهر ماست، ملاک بسیار معتبری بود. او در قرن نوزدهم [میلادی] سه مسجد در باکو و آغداش ساخته بود و سه بار هم به حج رفته بود. در سفری که به باکو داشتم، باقی مانده خانواده‌ام مرا به بازدید مسجدهایی بردند که پدربزرگم ساخته بود. مسجدهای بسیار بزرگی بودند. نام یکی را هم مسجد حاجی محمدآقا گذاشته بودند. به همین خاطر بود که پدرم از همان دوران بچگی سنت مسجد رفتن را داشت. پدرم سنی بود و مادرم شیعه و در نتیجه من از بچگی یک‌جورهایی با مذهب‌های مختلف آشنا شدم و در آخر شیعه را انتخاب کردم. پدرم مذهبی نبود ولی تاریخ اسلام را بسیار خوب می‌دانست که شاید علاقه من به تاریخ از همان قصه‌ها و حکایت‌هایی که پدرم می‌گفت به وجود آمد. شب‌هایی که پدرم سر شب به خانه می‌آمد جشن می‌گرفتم، چون مدام سوال می‌پرسیدم و او هم با حوصله جواب می‌داد و من کیف می‌کردم. قصه‌های مربوط به شکل‌گیری اسلام و آمدن اسلام به ایران را به زبان بسیار ساده برای من تعریف می‌کرد. از آنجایی که پدرم بدون جبهه‌گیری صحبت می‌کرد، زمینه‌ی تاریخ بی‌طرف در ذهن من شکل گرفت. مادرم می‌گفت عمه‌های من که در قفقاز زندگی می‌کردند و سُنی بودند در ماه محرم مراسم برگزار می‌کردند.

وقتی پدرم طراحی می‌کرد و کاریکاتور می‌کشید، کنار او می‌نشستم و به دست او نگاه می‌کردم. چیزی یادم نمی‌داد ولی کار کردنش را تماشا می‌کردم. من تنها بچه‌ی خانواده بودم و پدرم از من حرف‌شنوی داشت. اغلب او را روی زمین می‌نشاندم و می‌خواستم تا قند بخورد و وقتی قند را می‌جوید گوشم را روی سرش می‌گذاشتم. چون وقتی قند می‌خورد صدای کروچ‌کروچِ قند میان جمجمه‌اش می‌پیچید و من کیف می‌کردم.

به میزان زیادی هر چه را که دارم مدیون پدرم و دورانی هستم که در رشت بودم. این تساهلی که در همه‌ی زندگی‌ام داشته‌ام از رشت می‌آید. شاید اگر در اصفهان زندگی می‌کردم آدم دیگری می‌شدم! البته تا یازده سالگی بیشتر در رشت نماندم. فرهنگ تُرکی آذری هم جز از نظر زبانی تأثیر روی من نگذاشت. زبان خانگی ما تُرکی آذری بود و من با مادرم به تُرکی صحبت می‌کردم. حیف که الان دارم این زبان زیبا را فراموش می‌کنم، چون از وقتی که مادرم فوت کرده دیگر کسی نیست تا با او به تُرکی آذری صحبت کنم. سفری که اخیراً به آذربایجان داشتم برای من بسیار دلنشین بود چون با مردم به تُرکی صحبت می‌کردم. یک بار هم از تلویزیون باکو آمدند و از من یک مصاحبه‌ی دو ساعته به زبان تُرکی آذری گرفتند که از عهده برآمدم.

خانه‌ی شما نزدیک سبزه‌میدان بود؟

بله.
یادتان می‌آید که آن موقع در سبزه‌میدان چه خبر بود و چه اتفاقاتی می‌افتاد؟
گاهی گروه‌های موزیک می‌آمدند و در سبزه‌میدان موزیک می‌زدند و مردم گوش می‌کردند. در آنجا یک سینما هم بود که هنوز برخی از فیلم‌های آن سینما یادم است. یک باغ به نام باغ محتشم وجود داشت که باغ بزرگ و سرسبزی بود و هنوز هم خاطره‌ی آن در ذهن من باقی مانده است. آن باغ درخت‌های بلند بالا داشت که پدرم مرا به آنجا می‌برد و گردش می‌کردیم. قنادی نوشین هم بود که در یک لیوان پایه‌دار قیفی‌شکل چهار قلمبه بستنی وانیلی می‌گذاشتند و قاشقی که باید با آن بستنی می‌خوردیم داخل آب جوش می‌گذاشتند و وقتی بستنی را درآن قاشق می‌گذاشتم، از آن بخار بلند می‌شد. جای بسیار خوب و بافرهنگی بود. آدم‌های دلپذیر و فاخری در آن میدان قدم می‌زدند.

یادم نمی‌آید در رشت هیچ گزند و مزاحمتی اتفاق افتاده باشد. البته آن موقع بسیار کوچک بودم ولی اگر چنین اتفاق‌هایی می‌افتاد قطعاً در ذهنم باقی می‌ماند. دوران بسیار خوب و خوشی بود و تنها عیبش این بود که ما پول نداشتیم! پدرم با آقای رسّام دوست بود و گاهی به مغازه‌ی او می‌رفت و با هم گپ می‌زدند و من نقاشی‌های آن کارگاه را نگاه می‌کردم. در همه‌جایش بوی رنگ و روغن به مشامم می‌رسید. رشت یک شهر امن و زیبا بود و من هیچ خاطره‌ی بدی از رشت ندارم. لحظه‌ای که پدرم فوت کرد لحظه بسیار تلخی بود، چون در سن یازده سالگی سعی می‌کردم مادرم را تسکین بدهم و بزرگ‌تری کنم. پدرم در سال‌های آخر عمرش دائماً سرفه می‌کرد و خون بالا می‌آورد –مسلول شده بود- و تمیز کردنش کار آسانی نبود. به جز این ماجرا هیچ خاطره‌ی تلخی از رشت ندارم. همیشه عاشق مردم رشت بوده‌ام و دوست‌شان دارم.
آن موقع خیابان شاه (اعلم‌الهدی) -همان خیابانی که شهرداری را به سبزه‌میدان وصل می‌کند- چه وضعیتی داشت؟
آن خیابان به یادم نمی‌آید.

میدان شهرداری چطور؟
آنجا کاملاً در یادم است. ساختمان شهرداری یک ساختمان سه چهار طبقه بود که بالای آن یک برجک وجود داشت و وسط آن هم یک میدان بود که طبق معمول یک مجسمه‌ی شاه وسطش بود. ساختمان بسیار تمیزی بود و یک هتل هم در کنارش بود که اسمش از یادم رفته است. هتل یک رستوران مجلل هم داشت که ما پول نداشتیم برویم آنجا غذا بخوریم. بعدها بنا شد که ساختمان شهرداری خریداری و تبدیل به موزه‌ی رشت شود. از آنجایی که من امکانش را پیدا کرده بودم، تمام کارهای آنجا را ردیف کردم و الان هم آقای [حسین] محجوبی دارد کارها را پیش می‌برد. ما مقدار زیادی از تابلوهای هنرمندان گیلانی را جمع‌آوری کردیم و به آنجا تحویل دادیم. این‌طور شد که تازه فهمیدم چه نقاش‌های زیادی -از قبیل فریده لاشایی، بهمن و اردشیر محصص، [قاسم] حاجی‌زاده، محجوبی و [علی] آذرگین- داشته است. آذرگین نقاش خوبی بود ولی بعدها چون نقاش دربار شد نامش از یاد رفت. اولین نقاشی‌ای که من از او دیدم به دوران دبستانم برمی‌گردد. یک روز به مدرسه‌ی ما آمد و به بچه‌ها گفت شما «ناقاشی» (!) دوست دارید؟ ما گفتیم بله. گفت می‌خواهید «ناقاشی» نگاه کنید؟ دوباره گفتیم بله. یک دفترچه‌ی مستطیلی (بیاض) داشت و آن را باز کرد و نقاشی‌هایش را به ما نشان داد. وقتی نقاشی‌ها را دیدم غرق آن‌ها شدم. آن‌قدر در ذهن من تأثیرگذار بودند که هنوز هم آن نقاشی‌ها را به یاد می‌آورم و می‌توانم آن‌ها عیناً را بکشم.

در میدان شهرداری رویداهای خاصی رخ نمی‌داد؟
گاهی تجعماتی برگزار می‌کردند، ولی تنها چیزی که در ذهنم باقی مانده موزیک‌هایی است که در آنجا می‌زدند. در میدان شهرداری هم موزیک می‌زدند ولی گردشگاه اصلی سبزه میدان بود و بیشتر آنجا موزیک می‌زدند. آدم‌ها خوش و خرّم از خیابان پهلوی می‌گذشتند و تا انتهای آن می‌رفتند و برمی‌گشتند. در رشت عده زیادی مذهبی بودند، ولی کسی مانع کسی نمی‌شد. یادم هست که در ایام عاشورا مسجد آفخرا غلغله می‌شد و پدرم مرا به آنجا می‌برد. یادم نمی‌آید در رشت قمه‌زنی دیده باشم و اولین بار در تهران بود که چنین مراسمی را دیدم. مردم رشت به صورتی اساسی آداب مذهبی را به جا می‌آوردند و نسبت به اجرای آن تعصب داشتند.

از پاتوق‌های فرهنگی و هنری آنجا اطلاعی نداشتید؟
کتابفروشی‌ها همیشه پاتوق‌های فرهنگی بودند. پدر من به کتابفروشی‌ها می‌رفت و کتاب‌ها را ورق می‌زد.

کتابفروشی خاصی را یادتان می‌آید؟
در خیابان پهلوی یک کتابخانه بود که کتاب‌های مختلفی به زبان اصلی داشت و من عاشق آنجا بودم و از آن‌جایی که کوچک بودم جرئت نمی‌کردم به تنهایی به آنجا بروم چون می‌ترسیدم بیرونم کنند. در رشت انواع کتاب‌های هنری و ایدئولوژیک وجود داشت.

رشت یک کتابخانه‌ی ملّی معروف هم دارد. آیا به آنجا هم رفته بودید؟
خیر.

آفخرا از نظر بافت اقتصادی یا اجتماعی چگونه بود؟
جای بسیار خوبی بود و اصلاً منطقه فقیرنشینی نبود. شما با طیّ بیست سی قدم، از خیابان پهلوی که جای بسیار مهمی بود می‌توانستید به کوچه‌ی آفخرا برسید. البته ما و همسایه‌هامان پولدار نبودیم. اکثر ساکنان آن منطقه یا کارمند دولت بودند یا مغازه داشتند. ریخت‌وپاش نمی‌کردند، ولی فقیر هم نبودند. در تصویری که از رشت [در ذهن] دارم هیچ آدم فقیری در آن وجود ندارد. البته نمی‌گویم که فقیر وجود نداشته، ولی حداقل در خاطر من نیست. منطقه ما موقعیت متوسطی داشت. جای فوق‌العاده‌ای بود. یکی از بخت‌هایی که من داشتم این بود که در آنجا به دنیا آمدم و بزرگ شدم.

این فرهنگ مختلط و متکثر رشت در کار شما و نقاشان دیگر رشت چه تأثیری داشت؟
تأثیر بسیار زیادی داشت. ما وقتی می‌خواستیم موزه‌ی رشت را درست کنیم تازه متوجه شدیم که رشت چه حجمی از نویسنده و شاعر و نقاش دارد. رشت واقعاً جای با فرهنگ و طراز اولی بود. بعدها حوادث طوری اتفاق افتاد که موزه‌ی رشت تأسیس نشد. فقط دو ماه به تأسیس آن موزه باقی مانده بود که انقلاب شد و انقلابی‌ها آنجا را تصرف کردند. البته به تابلوها آسیبی نرساندند ولی آن‌ها را به انباری منتقل کردند. رشتی‌ها اهل صدمه زدن به آثار هنری نیستند و آدم‌های با فرهنگی هستند. شنیده‌ام که در یکی دو سال گذشته آقای محجوبی دارد زحمت می‌کشد تا آنجا را دوباره تبدیل به موزه کند. رشت با آن تعداد نقاش واقعاً حقش است که یک موزه مفصل سه طبقه داشته باشد. شکل فرهنگی رشت همیشه یک شکل بسیار غنی بود و آدم نمی‌توانست از آن تأثیر نگیرد. من هر چه دارم از دوران حضورم در رشت دارم. بذر کارهای من در همان دوران کاشته شد.

در محدوده محله آفخرا ساختمان‌های تاریخی مهمی هم وجود داشت که یکی از آن‌ها حمامی بود که الان تبدیل به حمام نمره شده است. شما تجربه رفتن به آن حمام را نداشتید؟
آن موقع بسیار کوچک بودم و از آب چاه حمام می‌کردیم.

آخرین باری که به رشت رفتید کِی بود؟
سه یا چهار سال پیش به دعوت یک کتابفروشی به رشت رفتم. کتابفروشی از من ‌خواسته بود تا بروم کتاب‌هایم را امضا کنم و یک سخنرانی هم در رشت داشته باشم و من هم با کمال میل قبول کردم. در آن سفر بعضی از دوستان قدیمی خودم را دیدم که دیدن آن‌ها برایم بسیار لذت‌بخش بود. مثلاً خانواده‌ای بودکه رشتی نبودند ولی سال‌ها بود که مقیم رشت شده بودند؛ خانواده‌ی روح‌الله خان صابر که رئیس اداره‌ی دخانیات رشت بود. سرور خانم، همسرش وقتی چهارده سالم بود به من سفارش داده بود که توی یک بشقاب برایش نقاشی بکشم. آن روز که در آن کتابفروشی سخنرانی داشتم، نوه‌ی سرور خانم به کتابفروشی آمد و همان بشقاب نقاشی شده را به من هدیه داد. بی‌اندازه خوشحال شدم چون در کل سالم بود، هرچند رنگ بعضی جاهایش کمی ریخته بود. بعد از شصت سال! گفتم این بالاترین هدیه‌ای است که می‌توانم از کسی داشته باشم چون قدیمی‌ترین نقاشی [من] است و در چهارده سالگی آن را کشیده‌ام.
چیزی از بازار رشت یادتان می‌آید؟
چندان یادم نمی‌آید ولی می‌دانم بازار پُر و پیمانی داشت. بازار بسیار شلوغی بود و مثل همه‌ی بازارها خوش‌بو بود و پر از اجناس! ولی من هیچ‌وقت تنها به بازار نمی‌رفتم. فقط گاهی مادرم مرا با خودش به بازار می‌برد. رشت یک بازار بسیار شلوغ داشت که به غیر از مغازه‌ها، کسانی که کنار خیابان بساط می‌کردند هم بودند که با صدای بلند مشتری‌ها را دعوت می‌کردند. قافیه‌ها و اصطلاحات بامزه‌ای هم به کار می‌بردند!
رابطه‌ی تهرانی‌ها با رشتی‌ها چطور بود؟
رشتی‌ها با تهرانی‌ها رابطه‌ی خاصی نداشتند ولی تهرانی‌های زیادی به رشت رفت‌وآمد می‌کردند. رشت شهر توریستی نبود و مردم برای تفریح، بیشتر به انزلی می‌رفتند. کمتر برای گردش به رشت می‌آمدند. در کل رابطه‌ی رشتی‌ها با تهرانی‌ها بد نبود. فقط یادم است زمانی که به مدرسه می‌رفتیم، برخی از تکیه کلام‌های تهرانی‌ها مثل «زکی» را مسخره می‌کردیم و می‌خندیدیم! می‌گفتیم «زوکی» و هرهر! البته آن موقع هنوز تهرانی‌ها جوک‌های «رشتی» را نساخته بودند! این جوک‌ها و شوخی‌ها بدجوری روی رشتی‌ها اثر می‌گذاشت و به آن‌ها برمی‌خورد. اما فکر می‌کنم الان دیگر این جفنگیات در سطح جامعه فروکش کرده است. یک‌بار در جمعی بودم و یک نفر که خوب لطیفه تعریف می‌کرد گفت: «شنیده‌اید که یک رشتی…»، گفتم «حواست باشد چون من رشتی هستم!» بعد گفت معذرت می‌خواهم. گفت: «شنیده‌ای که یک تُرکه…»، گفتم «حواست باشد چون من تُرک هم هستم!» طفلکی هر لطفیه‌ای که می‌خواست تعریف کند به من اصابت می‌کرد! در کل رشتی‌ها نسبت به توریست‌ها، تهرانی‌ها و کسانی که به قصد تفریح به آنجا می‌رفتند چندان برانگیخته نبودند.
قفقازی‌ها و روس‌ها چرا به رشت می‌آمدند؟
رشت پر از جاسوس‌های شوروی بود، ولی رشتی‌ها این مسائل را بین خودشان حل می‌کردند. روس‌ها تأثیرهای مختلفی در رشت داشتند. پدرم تعریف می‌کرد یک روز با دو نفر از دوستان روس خودش همین‌طور در جاده رانندگی می‌کردند که یک‌دفعه پدرم متوجه می‌شود خیلی از شهر دور شده‌اند. پدرم از آن‌ها می‌پرسد کجا می‌رویم؟ آن‌ها می‌گویند آستارا! پدرم می‌گفت متوجه شدم آن‌ها می‌خواهند وارد شوروی شوند و مأموریت‌شان این است که مرا بکشانند به آنجا و بکشند، چون در زمان استالین به هر کسی که از شوروی فرار کرده بود بدگمان بودند و سعی می‌کردند او را از بین ببرند. ضمن اینکه عموی مرا هم در همان دوره‌ی استالین کشتند: عمویم احمد آقا حاجی‌اُف در زمان جنگ در باکو رئیس راه‌آهن بوده، یک روز همسر باقروف که همه‌‌کاره‌ی قفقاز بوده و باغ سیب داشته به عموی من می‌گوید باید این سیب‌ها را با راه‌آهن به مسکو ببری. عموی من می‌گوید این کار در زمان جنگ درست نیست. عموی مرا با خودشان می‌برند و وسط دریا غرق می‌کنند! این قصه‌ها باعث شدند که من چپی نشوم! آن روز پدرم به دوستان روس خودش التماس می‌کند و می‌گوید من یک بچه‌ی کوچک دارم و آدمی نیستم که علیه شوروی تبلیغ کنم و آن‌ها هم در عالم مَستی جوانمردی‌شان گل می‌کند و پدرم را به رشت برمی‌گردانند!

و اگر رشت رنگی و بویی داشت، آن رنگ و بو برای شما چه بود؟

رشت همیشه برای من بوی نم و باران است. هر وقت باران می‌آید یاد رشت می‌افتم. به همین دلیل است که خیلی از باران خوشم می‌آید. زمانی که راه رفتنم راحت‌تر بود خیلی زیاد در باران قدم می‌زدم. رنگ رشت هم سفید و سبز و قهوه‌ای ‌قرمز است. یک جورهایی مثل رنگ پرچم ایران است… آن سال‌ها، سفال‌های پشت‌بام‌ها قهوه‌ای و قرمز بودند و دیوارها سفیدِ گچی بود. همه‌جای رشت هم سرسبز بود. رنگش می‌شد رنگ پرچم ایران!


پانوشت‌ها

[۱] این سینما بعدها به کورش تغییر نام داد. پس از انقلاب، آن را «سینما انقلاب» نام نهادند. ساختمانِ اکنون متروکه‌ی این سینما در ضلع شمالی خیابان امام خمینی (پهلوی قدیم)، نرسیده به میدان شهرداری است.

[۲] با نام اصلی محمود اعتمادزاده، متولد ۱۲۹۳ و درگذشته‌ی ۱۲۸۵. فعال سیاسی، نویسنده و مترجم مارکسیستِ عضو حزب توده. او در دوره‌ای رییس کانون نویسندگان بود و در دوره‌ای دیگر سردبیر کتاب هفته.

[۳] رمانی منظوم و تأثیرگذار از الکساندر پوشکین که بین سال‌های ۱۸۲۵ تا ۱۸۳۲ منتشر شده است.

[۴] شاعر و نویسنده‌ی متولد ۱۸۹۰ و درگذشته‌ی ۱۹۶۰. مشهورترین اثر او دکتر ژیواگو است.

[۵] متولد ۱۸۹۱ و درگذشته‌ی ۱۹۴۰. مشهورترین اثر وی مرشد و مارگاریتاست.

[۶]  برنده‌ی جایزه‌ی نوبل در ۱۹۷۰. او منتقد کمونیسم و استالین بود و به همین دلیل بیست سال را در تبعید گذراند.

[۷] میخائیل شولوخوف، متولد ۱۹۰۵ و درگذشته‌ی ۱۹۸۴. او در ۱۹۶۵ برنده‌ی جایزه‌ی نوبل شد. معروف‌ترین اثر شولوخوف دُن آرام است.

[۸] میرجعفر باقروف، متولد ۱۸۹۶ و درگذشته‌ی ۱۹۵۶، رهبر جمهوری آذربایجان شوروی از ۱۹۳۲ تا ۱۹۵۳ میلادی در زمان استالین.

[۹] نقاش رئالیست، متولد ۱۸۴۴ و درگذشته‌ی ۱۹۳۰. اومشهورترین نقاش روس قرن نوزدهم بود.

۲۱۴۶۰cookie-checkعاشقی زیر سقف‌های سفالی قرمز: گفت‌و‌گو با آیدین آغداشلو درباره‌ی تجربه‌های زیسته‌اش در رشت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *