کودکانه‌های ساختمان استانداری رشت

روایت نوش‌آفرین مسعود انصاری از کودکی‌اش در رشت

گفت‌و‌گوکننده: مهسا پوراحمد

دکتر نوش‌آفرین انصاری را به عنوان یکی از پیشگامان کتابداری نوین ایران و از پژوهش‌گران کتابداری می‌شناسند. او نخستین زن ایرانی دانش‌آموخته‌ی کتاب‌داری و دبیر شورای کتاب کودک است. خانم انصاری پس از اخذ مسئولیت راه‌اندازی بخش فنی کتابخانه‌ی مرکزی دانشگاه تهران، ساختار کتابخانه را متحول و بخش مرجع آن را فعال کرد. او در کنار تدریس سی‌ساله و ریاست پانزده‌ساله‌ی گروه آموزش کتابداری و اطلاع‌رسانی در دانشگاه تهران، ریاست کتابخانه‌ی دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی این دانشگاه را در بازه‌ای به عهده داشت. او مقالات و کتاب‌های بسیاری را در زمینه‌ی تألیف و ترجمه‌ی کتب مرتبط با کتابداری و کتابخانه‌های کودکان و بزرگ‌سالان نوشته است. همچنین سیاست‌گذار فرهنگ‌نامه‌ی کودکان و نوجوانان است که تا کنون چندین جلد آن منتشر شده است. اقداماتی  نظیر تأسیس کتابخانه‌ در مناطق محروم و همچنین برای پناهندگان و کودکان و نوجوانان معلول مرهونِ تلاش‌های اوست. همچنین حمایت او از شورای کتاب کودک منجر به ایجاد چندین سازمان جدید مانند مؤسسه‌ی پژوهشی کودکان دنیا، مؤسسه‌ی مادران امروز، مؤسسه‌ی پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان و کانون توسعه‌ی فرهنگی کودکان شده است. او در عرصه‌ی بین‌الملل نیز عضو هیئت مدیره‌ی دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان (IBBY) و رییس کمیته‌ی کشورهای در حال توسعه بوده است. [۱]

او به واسطه‌ی شغل پدرش دوران کودکی و نوجوانی را در شهرها و کشورهای گوناگونی سپری کرد. انتصاب پدرش عبدالحسین مسعود انصاری به سمت استانداری گیلان در سال ۱۳۲۴، بهانه‌ای را برای سکونت کوتاه‌مدت او و خانواده‌اش در شهر رشت فراهم کرد؛ یعنی در دوره‌ای که شهر شاهد درگیری‌های عظیم دو حزب توده و جنگل بود. ساختمان استانداری در میدان شهرداری رشت واقع شده بود و در حقیقت، بخشی از کودکی دکتر انصاری در این ساختمان گذشته است. او دوران تحصیلی‌اش را در رشت آغاز کرد و آنجا بود که با الفبا و زبان فارسی بیشتر آشنا شد. گرچه خاطرات او از رشت پراکنده است و در آنها نشانی از وضعیت خیابان اعلم‌الهدی (شاه) و عناصر شاخص پیرامونش نیست، می‌توان تا حدودی با وضعیت برخی عناصر نظیر سکونت‌گاه و مدرسه‌ی او در رشت آشنا شد. محوطه‌ی ساختمان استانداری گیلان در خیابان سعدی و نزدیک میدان شهرداری و مدرسه‌ی ۱۷دی در نزدیکی خیابان پهلوی در این زمره است.  توصیفات و خاطرات او تا حدودی به شناخت اوضاع سیاسی، اجتماعی و محیطی‌ای کمک می‌کند که مردمان آن زمانِ رشت را درگیر خود کرده بود. در این میان می‌توان با آن‌دسته از تجارب و احساسات شخصیِ کودکانه‌ی او در مواجهه با مسائل مختلف نیز آشنا شد. برای شنیدن این خاطرات ساعتی در منزل پنجاه‌ساله‌ی ایشان و دکتر محقق در محله‌ی یوسف‌آباد نشستم و با ایشان گفت‌وگو کردم.

***

ـ شما در چه سال‌هایی در رشت زندگی می‌کردید و چطور شد که به آن شهر رفتید؟

در ابتدا لازم است که بگویم پدرم استاندار گیلان بودند و یک شرح حال شش‌جلدی دارند با نام «زندگانی من» که نایاب و اخیراً در حال تجدید چاپ است. جلد اولش هم چاپ شده است. سفر گیلان ایشان در جلد سوم[۲] است. این کتاب خاطرات یک کسی است که مدتی گیلان بوده و شاید صحت نکاتی را که من به آنها اشاره می‌کنم، بتوان در این کتاب  تثبیت کرد. اول آذر ۱۳۲۴ پدرم حکم مأموریت گیلان را گرفت و از وزارت امور خارجه به وزارت کشور منتقل شد و به سمت گیلان رفت؛ درست زمانی که شهر در تشنج و آتش ناامنی بود. من متولد ۳۰ شهریور ۱۳۱۸ هستم و هنگامی که به رشت رفتم، شش‌ساله بودم.

ـ آیا اصالت پدری یا مادری‌تان به شهر رشت برمی‌گردد ؟

نه، من سفرهای متعدد رفتم و هیچ نسبتی با رشت نداشتم. تعیین پدرم به استانداری گیلان به دلایل گوناگونی بود؛ روس‌ها آنجا بودند و دلایلی بوده که پدرم را انتخاب کردند. [۳]

ـ از رشت دوران کودکی‌تان چه تصویری در ذهن دارید؟

در این یک‌سال و نیم که خیلی هم طولانی نبود، تصاویری از رشت در ذهن من مانده است. چند تصویر را یادداشت کرده‌ام که بگویم. پدرم قبل از ما به گیلان رفته بود. یادم می‌آید که با اتوبوس و همراه با مادرم و خانم نوجوانی که آن‌موقع با ما زندگی می‌کرد، سه‌نفری از تهران راهی رشت شدیم. نام آن خانم طلعت فیروزی بود. در خاطرم است که مرتب از مادرم  سؤال می‌پرسیدم که بابا را کی می‌بینیم؛ یعنی این خاطره را از آن اتوبوس دارم. خاطراتی که ذکر می‌کنم، همه تک‌خاطره است و به هم اتصالی ندارد.

خاطره‌ی دیگری که دارم آتش‌سوزی است؛ آتش‌سوزی‌های خیلی مهیبی در آن زمان اتفاق می‌افتاد و یادم می‌آید که دورتادور استانداری، شعله‌های مهیب آتش زبانه می‌کشید و صدای فریاد الله‌اکبر و یاالله مردم به گوش می‌خورد. یادم است که پدرم یک شلنگ خیلی کلفت آب دستش بود. او و همه سعی می‌کردند که به اشکال مختلف این آتش را خاموش کنند. این شعله‌ها فوق‌العاده بلند بود. شهر شلوغ بود و خانه‌ها چوبی بود و احتمالاً به همین علت خانه‌ها طعمه‌ی آتش می‌شد.

ـ به خاطر دارید که علت این آتش‌سوزی‌ها چه بود؟

به علت درگیری‌های سیاسی آن‌ زمان که با گروه چپ وجود داشت و فعالیت چپ‌ها و توده‌ای‌ها، شهر تماماً در آتش‌سوزی و اغتشاش و جنگ و غیره بود و پدرم آنجا بود تا بتواند اوضاع را کنترل کند.

در خاطرم  است که در قسمت پشت ساختمانی که در آن زندگی می‌کردیم‌ــ شاید در قسمت جلویش هم همین‌طور بودــ ایوانی با [چند] ستون وجود داشت و مشرف بود به یک باغ. در سمت چپ این باغ حمامی قرار داشت و رفتن به حمام هم یک داستان بود. باید از صبح صدا می‌زدند که حمام را آماده کنند.  آتش را روشن می‌کردند و مسائل مرتبط با خزینه و دو حوضچه‌ی حمام سنتی در خاطرم مانده است. چیزی که قبل از حمام‌ رفتن برایم جالب بود، شعله‌ی آتشی بود که با خار از زیر روشن کرده بودند و من خیلی دلم می‌خواست تا زمانی که آب گرم می‌شود و آیین رفتن به حمام برگزار می‌شود، بروم و آنها را نگاه کنم. حمام رفتن یک حادثه بود؛ از صبح صدا می‌زدند که حمام را گرم کنید و … .

باز یادم است در همان ایوان بالای [استانداری] که ستون‌هایی داشت،  ایستاده بودم و پسرکی که در باغ کار می‌کرد، روی یک چاه پرید. ظاهراً سر این چاه محکم بسته نشده بود و من ناگهان متوجه شدم که پسرک نیست و شروع کردم به فریاد زدن. متوجه شدم که به درون چاه افتاده. او را از چاه بیرون کشیدند؛ اما شوکِ افتادن این بچه در چاه همیشه تا مدت‌ها در یادم بود. احتمالاً آن زمان در باغ‌ها چاه‌های زیادی وجود داشت. حوض قشنگی هم در همان ‌منطقه بود و خاطرم است که چندین بچه‌مرغابی یا بچه‌اردک در آب بودند و پشت سر مادرشان در آب حرکت می‌کردند. مهمانی از تهران داشتیم که از اقوام بودند و به سن و سال خودم، حدود شش‌هفت ساله. ایشان یکی از این بچه‌اردک‌ها را گرفت و کشت و من هیچ‌وقت یادم نمی‌رود و هیچ‌وقت نفهمیدم که ایشان چرا این کار را کرد. تراژدی مرگ این حیوان من را خیلی ناراحت کرد. آن خانم بعدها پزشک شد و الان هم در فرانسه است و قطعاً هیچ قصد بدی نداشته و گمان نمی‌کرده که با فشار دادن گردن آن اردک، او را می‌کشد؛ ولی من فوق‌العاده از این داستان ناراحت شدم.

آن موقع مشخص شد که من یک زگیل بر پوست پایم دارم و گفتند باید عمل شود. خیلی صحبتش را در خانه می‌کردند و من کمی می‌ترسیدم. در آن زمان در رشت بیمارستان شوروی دایر بود و پزشکان روس در رشت بودند. پدرم با رییس بیمارستان صحبت کردند و من و مادرم و یکی از دوستان‌شان به نام خانم وحدانی، که اتفاقاً بعدها معلم کلاس اول من هم شدند، با ماشین به بیمارستان رفتیم تا این عمل انجام شود. یادم می‌آید که من را بیهوش کردند و هنگامی که به هوش آمدم و من را با بانداژ برگرداندند، مادرم و خانم وحدانی همراهم بودند.

به گمانم اول مهر ۱۳۲۵ بود که به مدرسه رفتم. در خاطرم است که بچه‌ها روی طاقچه  نشسته بودند. کلاس خیلی شلوغی بود. یک کلاس اولی بود و نیمکت‌ها همه فرسوده بودند. من روی یک نیمکت نشسته بودم و کنارم  بچه‌ی دیگری بود که روی طاقچه نشسته بود. به هرحال کلاس اول را آنجا گذراندم. نکته‌ی قابل توجه این است که من پیش از آن خیلی کمتر در ایران بودم و هیچ‌وقت فارسی را خوب نمی‌دانستم و تا آن زمان چندین زبان عوض کرده بودم. یادم است که در آن مدرسه اولین مشق‌ها را شروع کردم و الفبا را یاد گرفتم. همان خانم وحدانی معلم من بودند و نام آن مدرسه هم «۱۷دی» بود. در آن مدرسه اتفاقی افتاد. موهای من نسبتاً بلند بود و سر من در آن مدرسه دچار حادثه‌ی جانوری شد و به شپش آلوده شد. این موضوع خاطره‌ی خیلی خاصی است. در اتاق من در طبقه‌ی بالای ساختمان استانداری، ملحفه‌ای روی زمین پهن کرده بودند و من آن‌وسط نشسته بودم و گریه می‌کردم. یک شانه‌ی چوبی که نخ‌بند شده بود را برای شانه کردن موهای سر من به کار می‌بردند و من می‌دیدم که آن جانوران به پایین می‌ریزند و زنده‌اند. همچنین بوی شدید و وحشت‌ناک نفت را حس می‌کردم. بعد از این داستان و بعد از مشاوره‌هایی که انجام شد، تصمیم گرفتند موهای من را کوتاه کنند. گریه‌ی خیلی زیاد و تأثری عمیق را از آن تجربه به یاد دارم.

باز داستانی را در زیرزمین همان استانداری در خاطر دارم. یادم است یک‌بار نصف شب از زیرزمین صدای داد و فریاد می‌آمد. مادر و پدرم از اتاق‌شان بیرون آمدند و همه آمدیم و چراغ‌ها همه روشن شد. یک زوجی که خدمت‌کار و از پرسنل استانداری بودند، داد و فریاد می‌کردند. اول چنین استنباط شد که این خانم و آقا با هم دعوا می‌کنند؛ اما بعد متوجه شدند که آن شب یک موش در لحاف‌ آنها پیدا شده و… خلاصه یک جنجال عجیب موشی بود! به طوری که من به بهانه‌ی ترس از موش، شب‌های زیادی از اتاق خودم به اتاق پدر و مادرم کوچ کردم.  

یادم است اولین سینمایی که من رفتم در رشت بود. با همان خانم طلعت فیروزی به سینما رفتم و برایم تجربه‌ی خیلی جالبی بود و تا آن زمان سینما نرفته بودم. فیلمی خارجی بود و در آن آب و دریا و موسیقی حضور داشت و قطعاً باید از آن خیلی لذت می‌بردم؛ ولی لذت نبردم؛ به دلیل اینکه من باید برای فردای آن روز شعری را حفظ می‌کردم و این موضوع برایم مصیبتی بود. [در سینما] دائم به این طلعت خانم می‌گفتم که بقیه‌اش چه بود و او هم شعر را برایم می‌خواند و من نمی‌دانستم باید از فیلم لذت ببرم یا شعر را از ترس مدرسه‌ی فردا حفظ کنم. این دوگانگی را از آن شب در خاطر دارم.

شهریور ۲۶ بود و تولدم نزدیک می‌شد. کشف کردم که زیر تخت‌خواب پدر و مادرم که تخت‌ آهنی بلندی بود، چیزی است که مربوط به تولد من است. بعد از اینکه متوجه این موضوع شدم، مدام زیر تخت می‌رفتم. این [هدیه] لای یک روزنامه یا کاغذی پیچیده شده بود. من دائماً شروع می‌کردم به باز کردنش تا کشف کنم که چیست و برای اینکه خیلی متوجه نشوند که [بسته‌بندی] این هدیه باز شده، خُردخُرد بازش می‌کردم. هردفعه حدود یک‌سانتی‌متر بازش می‌کردم. بعد از مدتی که [بسته] کم‌کم باز شد، متوجه شدم که ماکت یک کشتی واقعی است؛ ولی مینیاتوری و کوچک. با وجود کوچک بودنش، قد و بالایش اقلاً نیم‌متر بود و اصلاً بی‌نظیر بود. پدرم که گرفتار بودند، اما مادرم احتمالاً متوجه این مسئله‌ی رفتن به زیر تخت و نگاه کردن به این کشتی و پاره کردن بسته‌ی آن بودند. بالاخره [برایشان سؤال بود] که من ساعات طولانی زیر آن تخت چه می‌کنم و می‌دانستند که هدیه آنجاست، ولی به روی خودشان نیاوردند و روز تولدم آن کشتی را به من هدیه دادند. آن مخفی‌کاری و کشف آن هدیه، به عنوان یک گنج زیر تخت خواب، یک خاطره‌ی خیلی خوب من از آن دوران است.

دیگر اینکه یادم است اقای قوام، احمد قوام (قوام‌السلطنه) برای بازرسی منطقه به گیلان آمده بودند. مدتی از استانداری پدرم می‌گذشت و گمان می‌کنم غائله خاموش شده بود و آرامش برقرار شده بود. گمان می‌کنم که ایشان به استانداری آمدند. آن زمان عکسی روی بالکن هم گرفته شد که مدت‌ها در یک آلبوم بود. [در آن عکس] من هم از پشت بالکن و در گوشه‌ی رجالی که آنجا ایستاده بودند، سرکی کشیده بودم؛ ولی مدت‌هاست عکس را ندیدم و موضوعی که برایم خیلی جالب بود، این بود که کف سر آقای قوام تیره‌رنگ بود و یادم می‌آید به مادرم گفتم که این آقا کف سرش را واکس زده. به من پرخاش کردند که من اصلاً نباید در امور افراد مداخله می‌کردم و… ؛ اما برایم خیلی جالب بود و با کنجکاوی زیاد نگاه می‌کردم که چه بلایی بر کفِ سر ایشان آمده و گمان می‌کنم حنا بود. ایشان خیلی علاقه‌مند بودند که به قاسم آباد بروند؛ برای دیدن رقص‌های معروف آنجا . پدر و مادرم و عده‌ای دیگر همراهی‌شان کردند و یادم می‌آید در طبقه‌ی دوم یک ساختمان سنتی بودیم. اولاً باران بسیار شدیدی می‌آمد؛ بی‌نهایت شدید. طبقه‌ی دوم ساختمان میزی گذاشته شده بود و ناهار خیلی خوبی هم در آنجا سرو شد. باران زیادی می‌آمد و از روی پوشال‌های سقف به پایین می‌ریخت. پدرم ناگهان درخواست نان کردند و نان نبود. چون ما در مناطق مرکزی و کویری ایران بزرگ شده بودیم، وجود نان روی سفره‌هایمان همیشه مهم بود. نه فقط برای خوردن، که به عنوان وسیله‌ای برای کمک به خوردن غذا. [از آنجا که] در گیلان و مناطق اطراف برنج غذای اصلی است، نان نبود. این خانه هم از هر مرکزی که می‌توانست نان را فراهم کند، بسیار دور بود. بالاخره کسی را صدا زدند که با اسب برود نان بگیرد. همیشه پدرم این خاطره را یاد می‌کردند و من هم آن را در یاد دارم. بعضی خاطراتْ خاطراتِ نقل‌ شده است؛ ولی [در این مورد] من تاسف عمیق ایشان را در خاطر دارم که چرا و چطور بدون توجه به فرهنگ بومی آنجا، که اصلاً نان را از ضروریات سفره نمی‌دانستند، درخواست نان کردند. همین‌طور استرس عجیب آن خانواده را یادم است که با اینکه آن‌همه زحمت کشیده بودند، حس می‌کردند که تمام زحمت‌‌‌شان بر باد رفته است؛ چون نان نداشتند. [از قاسم‌آباد] همین خاطره برایم مانده؛ خاطره‌ای از آن رقص و آن مراسم ندارم.

یکی از آخرین خاطراتی که در یادم مانده است، این است که پدرم در آن زمان به دلایلی؛ شاید به دلیل شیوعِ کشیدن تریاک، با اسب به تمام روستاها سرکشی می‌کرد و به نظرم این خیلی زیبا بود. پدر را همیشه می‌دیدم که سوار اسب می‌شد و حرکت می‌کرد و دیگران هم همراهش می‌رفتند. خیلی لذت می‌بردم که پدرم سواری یاد گرفته بود. او حس رفتن به این مراکز را گاهی برای مادرم تعریف می‌کرد و من می‌شنیدم که چه اتفاقاتی می‌افتد. [این رفت و آمد] مرتبط بود با بحث تریاک و مواد مخدر.

 این خاطرات تنها تصاویری است که از آن دوره برای خودم باقی مانده است. ممکن است مواردی را دیگران تعریف کرده باشند و من در یاد سپرده باشم؛ مثلاً افرادی را می‌شناختم که در کودکیْ پدرم را در مدرسه‌ی پسرانه‌ی معروف شاپور دیده بودند. خاطرات خودم در همین حد است. هیچ دوستی هم از آن زمان ندارم که باقی مانده باشد؛ علتش هم سفرهای مختلف است. ما بعد از یک‌سال‌ونیم یا دوسال اقامت در رشت، به استانداری اصفهان رفتیم و یک‌دفعه از جایی به جایی دیگر منتقل شدیم و این گسست اتفاق افتاد.

ـ در خاطرتان مانده که در رشت چه تفریحاتی داشتید؟

خیلی فرصت این کار نبود. خانم طلعت فیروزی دستم را می‌گرفت و بسیار به گردش می‌برد. جاهای مختلف می‌رفتیم، اما یادم نمی‌آید. از آنجا که آن دوره دوره‌ی سختی در تاریخ معاصر ایران بود، پدر و مادرم فرصت نداشتند که من را  به جاهایی ببرند یا من در یادم مانده باشد. فقط یادم است در خیابان‌ها گردش می‌کردیم و به بعضی مهمانی‌ها می‌رفتیم. آقای شاپور میهن‌پور آنجا بودند و با پدرم خیلی دوست بودند و همیشه در تهران از آن زمان‌ها یاد می‌کردند.

ـ همان‌طور که گفتید خیلی سفر می‌کردید و در سال‌های گوناگون در شهرها و کشورهای مختلفی ساکن بودید. در همان حال و هوای کودکی چه تفاوت شاخصی را میان رشت و سایر شهرهای ایران می‌دیدید؟

به هرحال من از یک سرزمین سبز بارانی و پردرخت و پرگیاه به یک شهر خیلی تاریخی [مانند اصفهان] می‌رفتم. بعدها که در زمینه‌ی چاپ و نشر کار کردم، متوجه شدم که گیلان در این حوزه خیلی مهم بوده؛ اما در هفت‌هشت‌سالگی تصورم این بود که دارم از رشت به شهری مهم در تاریخ ایران می‌روم که ساختمان‌ها و مساجد بزرگی دارد و چیز دیگری در این زمینه یادم نیست. در تهران هم پدربزرگم منزل خیلی فوق‌العاده‌ای داشتند و در تمام بیست و پنج سالی که ما در سفرهای مداوم بودیم، پذیرای‌مان بودند. در تهران روبروی مسجد سجاد حالیه، یک کاشی کوچکی است به اسم انصاری؛ البته آن خانه دیگر نیست. ما بعد از رشت دوسه‌ماهی آنجا رفتیم و در طبقه‌ی دومش که مخصوص مادرم بود و طبقه‌ی فاطماخانم نام داشت، اقامت کردیم و سپس دوباره اسباب و وسایل را جمع کردیم و به مأموریت دیگری رفتیم.

ـ پیش آمد که تا قبل از انقلاب باز هم به رشت بروید؟

بله سفرهای مختلفی به استان گیلان داشتیم. خانواده‌ی مادری‌ام در غازیان ویلا داشتند. ما بیشتر دریاکنار و اطراف بابلسر می‌رفتیم. رشت هم رفتیم. لاهیجان هم رفتیم. یکی از اتفاقات بی نظیر بعد از انقلاب، سفرم به قلعه‌رودخان بود. هنوز برق به آنجا نیامده بود. آن موقع این سفر را با دکتر باقری رفتم که از محققان درجه‌ی اول آن منطقه بودند. ما با تعدادی از دوستان همسفر شدیم و لذت فراوان بردیم. از رشت هم خاطرات بسیار خوبی دارم اما آن خاطراتِ مشخص مربوط به همان شش‌هفت سالگی است.

پی‌نوشت‌ها:

۱: برای کسب اطلاعات بیشتر در زمینه‌ی فعالیت‌های دکتر انصاری رجوع کنید به:

نسرین‌پی، پریچهر. نوش‌آفرین انصاری: با مهاتما گاندی شروع شد. چ۱. تهران: شرکت تهیه و نشر فرهنگ‌نامه‌ی کودکان و نوجوانان، ۱۳۹۸

۲: مسعود انصاری، عبدالحسین. زندگانی من. ج۳. تهران: ابن سینا، اردیبهشت۱۳۵۲

۳: عبدالحسین مسعود انصاری آشنایی با زبان و اخلاق روس‌ها را علت انتصابش به استانداری گیلان می‌دانست. (عبدالحسین مسعود انصاری، زندگانی من ج۳، ص۲۹۰)

۲۲۲۹۰cookie-checkکودکانه‌های ساختمان استانداری رشت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *