تک‌پسر خانه‌ی ابتهاج‌ها‌: روایت هوشنگ ابتهاج از خانه‌ی کودکی‌اش در رشت

من یک گیلک تقلبی هستم! پدر و مادر من رشتی بودند، اما پدر و مادر مادر و پدرم رشتی نبودند. هرکدام از جایی بودند؛ پدر پدرم گرگانی و تفرشی بود. مادربزرگم شیرازی و اصفهانی بود. من هم که در رشت به دنیا آمدم. ظاهراً نُه صبح جمعه… شاید ماه رمضان بود. نمی‌دانم… روز ۶ اسفند ۱۳۰۶.

پدربزرگم ابتهاج‌الملک بود که معروف است در جوانی برای زنی به اسم گوهر شعر می‌گفته ولی ما از او هیچ‌وقت شعری ندیدیم! گویا بابی هم بوده و در وقایعی که نم هنوز هم نمی‌دانم اصلش چه بوده، سرش را در جنگل یا دهی بریدند. او پیش از تولد من مُرد. مادربزرگ پدری‌ام با ما زندگی می‌کرد. دور حیاط ما خانواده [وخویشاوندان] زندگی می‌کردند: دایی، خاله، مادربزرگ. این مادربزرگم بعد از مادربزرگ مادری‌ام مُرد. خیلی هم من را دوست داشت. پنج شش سالم بود که مُرد.

در طبیعت من از بچگی یک‌جور قُدّی و سرکشی و اطاعت نکردن بود. خیلی هم مردم‌آزار بودم. مثلاً یادم می‌ذآید چهارپنج ساله بودم و پدر و مادرم مرا به انزلی بردند. رأی ملوکانه‌ی من بر این قرار گرفت که یکی از آن خُم‌های خیلی بزرگ را خواستم! توی این همه چیز چرا آن خُم را خواستم [خودم هم نمی‌دانم]! بیچاره پدر و مادرم، چه کارهایی کردند تا مرا منصرف کردند!

یا پسری بود به نام عبدالله که از من کوچک‌تر بود. من طناب را از پس گردنن و زیر بازوش رد می‌کردم، مثل اسب درشکه! یک ترکه هم توی دستم بود. من از او بزرگ‌تر بودم و تندتر می‌دویدم. این بیچاره برای اینکه من بهش نرسم پر می‌گرفت. گاهی هم او را قِل می‌دادم روی زمین. در سفری که به رشت رفته بودم، به خانه‌ی خواهرم پروین رفتیم. آقای باقری [همراهم در سفر] از پروین پرسید که فلانی در بچگی چه‌جور بود؟ پروین گفت: وای! وای! شیطان بود! در بچگی آدم بی‌رحمی بودم که وای وای!

دختر کوچکی توی خانه‌ی ما بود. فرض کنید اگر من ده سالم بود، او پنج شش سالش بود. هوای مرطوب رشت را در نظر بیاورید که همه‌چیز در آنجا خیس است. می‌دانید که درت انجیر چقدر تُرد است. به این دختر می‌گفتم: برو آن انجیر را برای من بچین! آن دختر بیچاره به هزار زحمت می‌چسبید به درخت که خزه بسته بود و هی پایش لیز می‌خورد و بالاخره خودش را به بالای درخت می‌رساند. تا دست دراز می‌کرد که انجیر را بچیند، می‌گفتم: نه نه نه! آن نه! آن یکی را می‌خواهم! بیچاره با چه زحمتی باید از این شاخه‌ها می‌آمد به آن طرف. من حاکم مطلق خانه بودم. تک‌پسر بودم! نه پدرم، نه دایی‌ام، هیچ‌کس روی حرف من حرف نمی‌زد. خلاصه تا در حدود یازده-دوازده سالگی همین وضع بود، ولی از یازده-دوازده سالگی نمی‌دانم واقعاً چه اتفاقی افتاد. مثلاً فرض کنید که من تا ساعت یازده، همان بچه‌ی شرور مردم‌آزار- واقعاً مردم‌آزار کافی نیست!- بودم، ساعت دوازده گوشه‌ی اتاق نشسته بودم و شروع کرده بودم به کتاب خواندن و یک‌نفس می‌خواندم. لب دریا می‌رفتیم، همه لخت می‌شدند که شنا کنند، من با کت و شلوار و کراوات می‌نشستم و کتاب می‌خواندم. در خانه‌ی ما کتاب بود. یادم می‌آید کتابی بود به نام بوسه‌ی عذرا که رمان است. هنوز جلوی چشمم است. نوشته بود در پراغ، همان پراگ چاپ شده. خیلی بچه بودم که این کتاب را خواندم. یا یک عجایب‌المخلوقات خیلی نفیس داشتیم که نمی‌دانم چه شد.

در خانواده‌ی ما گیلکی حرف زدن علامت صمیمیت بود. فارسی حرف زدن نشانه‌ی احترام بود و این همیشه رعایت می‌شد. مادرم با پدرم گیلکی حرف می‌زد، پدرم بهش فارسی جواب می‌داد. در تمام مکالمات روزمره این‌طور بود. پدرم که با مادرم فارسی حرف می‌زد با مادر خودش گیلکی حرف می‌زد و مادرش بهش فارسی جواب می‌داد! یعنی مادربزرگم به پسرش به عنوان مرد خانه احترام می‌کرد. از این‌ور پدرم با مادرم با احترام حرف می‌زد و مادرم با صمیمیت با گیلکی جواب می‌داد. همه‌ی اهل خانه با ما فارسی حرف می‌زدند. وقتی روز اول به مدرسه رفتم، همکلاسی‌هایم فهمیدند که زبان اصلی من گیلکی نیست؛ یعنی گیر می‌کنم برای گیلکی حرف زدن، درنتیجه همکلاسی‌هایم هم با من فارسی حرف می‌زدند. بارها گفته‌ام که اگر تمام گیلکی‌هایی را که در این عمر بی‌خودی درام حرف زده‌ام جمع کنند، دو سه دقیقه می‌شود. مثلاً به گاراژ گیلان-مشهد می‌رفتم. آنجا باقرخانی بود که با او دست و پا شکسته گیلکی حرف می‌زدم. بعداً هم دیگر زبان فارسی به نوعی برایم زبان حرفه‌ای شد و عجیب است که اگر دو نفر اینجا دو سه دقیقه گیلکی صحبت کنند، این زبان فاخر فردوسی و سعدی برای من بی‌مزه و وارفته می‌شود. خیلی عجیب است. من گیلکی حرف نزده‌ام و بیشتر هم فارسی شنیدم، ولی نمی‌دانم این زبان مادری چه می‌کند که چنین اثری می‌گذارد.

فضای روشنفکرانه‌ی دموکراتیکی در خانه‌ی ما حاکم بود. بچه بودم ولی خوب یادم می‌آید که مادرم، خاله‌ام، زن‌دایی‌ام و یک خانم دیگر که یادم نیست چه کسی بود –شاید مش‌اوستا خیاط خانواده بود- چهارتایی نشسته‌اند و دارند با هم صحبت می‌کنند. فکر کنم حدود ۱۳۱۶ بود. هنوز جنگ جهانی دوم شروع نشده بود. این خانوم‌ها دارند می‌گویند چمبرلن، نخست‌وزیر انگلیس، تابستان و زمستان هرجا می‌رود چترش را به همراه دارد؛ مثل این‌هایی که امروز می‌گویند فلان هنرپیشه فلان ماشین را سوار می‌شود. در آن فضای بسته‌ای که زن‌ها اصلاً از خانه بیرون نمی‌رفتند و ماهی یک‌بار به حمام عمومی می‌رفتند، این‌ها از کجا این اطلاعات را داشتند؟! می‌گفتند چمبرلن نخست‌وزیر انگلیس که هرجا می‌رود چترش را به همراه خودش می‌برد، به لهستان رفته و دارد مذاکره می‌کند. اگر مذاکرات موفق نشود، جنگ دنیایی شروع می‌شود که البته همین‌طور هم شد. فکر کنید که چه فضای روشنفکرانه‌ای باید توی این خانه باشد که زن‌های خانه این حرف‌ها را می‌زنند. حتی با امروز مقایسه کنید. خانه‌ی ما چنین محیطی داشت.

در خانه‌ی ما کلفت و نوکر همه می‌نشستند سر یک سفره و با هم غذا می‌خوردیم. آقا و خانم در کار نبود. مثلاً کلفت قهر می‌کرد و کار نمی‌کرد، اما هیچ‌کس بهش چیزی نمی‌گفت تا از قهرش دربیاید. در خانه‌ی ما کلفتی به اسم لیلا خانوم زندگی می‌کرد. من تازه چهارچنگولی راه افتاده بودم و مثل حالا خیلی آدم با جرأتی بودم! مادرم به من شیر گاو به من می‌داد و برای همین هم بالاخره [به گاو] نسب برده‌ام! مادرم از ترس میکروب این شیر را آنقدر می‌جوشاند که بیشترِ حجمش بخار می‌شد و یک‌سوم شیر می‌ماند. لیلا رفته بود ماهی را تمیز کرده بود ولی روده‌ی ماهی را دور ریخته بود. گیلک نبود دیگر… چون روده‌ی ماهی لطیف‌ترین جای ماهی است! اصلاً در عالم نظیر ندارد. حتی مغز هم لطافت روده‌ی شیرین ماهی را ندارد. مادرم به شوخی بهش گفت: خاک بر سرِ خَرت! آدم چنین چیزی را دور می‌ریزد؟‌ لیلا هم قهر کرد و رفت یک گوشه نشست. مادرم ظرف شیر را از روی اجاق برداشته که توی یک ظرف دیگر بریزد که خنک شود و بدهد به من تا بخورم. مادرم می‌گوید: لیلا بچه را بگیر! او هم توجه نمی‌کند. در اعتصاب بوده و همین‌طور نشسته. من سرم را به دست مادرم زد و او هم دستپاچه شد و شیر را روی تنم ریخت. لیلا هم دستپاچه شد و پیراهن مرا درآورد که پوست تنم کنده شد. گویا چندین ماه مجروح بودم و معالجه‌ام می‌کردند. هنوز هم اثرش به صورت پیچ‌خوردگی روی گلویم باقی مانده است. جالب این است که هیچ‌کس لیلا را نه از خانه بیرون کرد، نه به او فحش داد.

پدرم مذهبی نبود، اما مادرم مذهبیِ خیلی عجیب و غریبی بود. حتی موقعی که آخر عمری پادرد داشت- طفلک در ۳۸ سالگی مرد- نشسته نماز می‌خواند. خیلی خدای قشنگی داشت. با خدا بحث می‌کرد، دردودل می‌کرد، دعوا می‌کرد. همسایه‌ای داشتیم که یک پسر به اسم علی داشتند که کفتر باز بود. یک‌بار علی‌آقا از بام کفترخانه‌اش پایین افتاد و پایش شکست. مادرم با خدا جرّ و بحث داشت: تو مگر نمی‌دانی این‌ها چه‌جور این بچه را بزرگ کرده‌اند؟ تو می‌زنی پای او را می‌شکنی؟ این عدل است؟ انصاف است؟ بعد دستش را گاز می‌گرفت و می‌گفت استغفرالله. لابد می‌خواهی بگویی حکمتی در این کار هست! چه می‌دانم! خودت کار خودت را بهتر می‌دانی ولی خوب کاری نکردی.

دایی من ادم متجددی بود. با اینکه سید بود، سید طباطبایی هم بود یعنی از پدر و مادر هر دو سید بود، خیلی فرنگی‌مآب بود. اسمش سید حسن رفعت بود. این آدم در آن زمان سگ داشت. لباس رنگارنگ می‌پوشید. کاشکول می‌بست. کاشکول یک‌جور دستمال گردن است. شال گردن می‌گذاشت و لباس گلف می‌پوشید. کسی کاری به او نداشت. رشت خیلی محیط بازی داشت. یک شهر روشنفکری بود.

پدرم در جوانی تار می‌زد. بعد که با مادرم ازدواج کرد فکر کرد که آبرومندانه نیست و کنار گذاشت. اوایل ازدواج با مادرم وقتی به خانه می‌آمد، اگر مادرم خواب بود، می‌نشست بالای سرش ساز می‌زد تا بیدار شود. آن وقت‌ها توی خانواده‌ها زن‌ها مطرب زنانه داشتند. برخلاف اینکه همه خیال می‌کنند که زن‌ها فقط به کارهای خانه رسیدگی می‌کردند، چنین مجالسی هم داشتند که فقط هم زن‌ها در آن بودند. یادم می‌آید وقتی بچه بودم زنی بود که چادرنماز به کمرش می‌بست و آفتابه‌ای می‌گذاشت و بعد دور آفتابه می‌چرخید و شعرهای مستهجن می‌خواند و یادم می‌آید حتی به بچه‌های پنج شش ساله می‌گفتند که بیرون بروند. می‌دانید که خانوم‌ها وقتی با هم هستند چقدر بی‌ادب‌اند! آن خانوم این شعر را می‌خواند:

می‌خوام برم تو آفتابه

آفتابه تنگ و باریکه

این‌ورِ دلم درد می‌کنه، اُفینا!

اون‌ور دلم درد می‌کنه، اُفینا!

بعد هی به جاهای دیگر می‌رسید. بعد تبدیل می‌شد به زبان محلی که معنی‌اش این بود که فلانی آبستن است. از کجا معلوم شده؟ و بعد اوصافی می‌گفت که این‌طور شده و آن‌طور شده و زن‌ها غش‌غش می‌خندیدند.

سیزده چهارده ساله بودم که کمی مشق ویولن کردم. اول معلمی داشتم که رئیس ارکستر شهر بود. بعد موسیو یروانی بود. پدرد ژرژ مارتیروسیان نوازنده‌ی خوب ارکستر سمفونیک. مدتی پیش او کار کردم. ما گرامافون داشتیم و خوشبختانه توی خانه‌ی ما آواز قمر بود، ظلّی بود، تاج اصفهانی بود، ادیب خوانساری بود… من از بچگی با این آوازها بزرگ شدم.

خانواده‌ی ما جزو اشراف نبود. پدربزرگ پدری‌ام لقب ابتهاج‌الملک داشت و پدربزرگ مادری‌ام رفعت‌الممالک بود. دوره‌ای زندگی خیلی مرفهی داشتیم. همه‌چیز توی خانه فراهم بود. گاهی هم به افراط فراهم بود، اما وضع اشرافیت اصلاً توی خانه‌ی ما نبود. در رفتار که اصلاً این‌طور نبود. ما توی خانه‌مان یک «مرغِ لانه» داشتیم، یعنی لانه‌ی مرغ. در زبان گیلکی جای موصوف و صفت با یک کسره‌ی اضافه عوض می‌شود. همیشه چهارصد پانصد تا مرغ و جوجهه و نیمچه توی این لانه‌ی مرغ بود. مثلاً جوجه‌کباب را فقط با جوجه درست می‌کردند و با نیمچه درست نمی‌کردند. یا فلان غذا را با خروس درست می‌کردند. اردک و غاز هم فراوان داشتیم. یک زغال‌چال داشتیم؛ یعنی زغال‌دانی که همیشه از بالا تا پایین پر از زغال بود. یک بج‌انبار داشتیم، یعنی انبار برنج، که خیلی جالب بود. یک اتاق تقریباً چهار در چهار بود که انگار نجار آمده داخل آن اتاق این دیواره‌ی چوبی را ساخته. یعنی این دیوار که هست، تمام این اضلاع اتاق با چوب است، نه اینکه چوب به دیوار کوبیده باشد. یعنی قفسی به اندازه‌ی این اتاق توی این اتاق ساخته‌اند و بیرونش هم خراطی شده بود و ستون‌هاش هم خراطی شده بود. دریچه‌ای داشت که این دریچه را بازمی‌کردند. پیمانه‌مانندی بود که به آن می‌گفتند «اودار». این یک کلمه‌ی روسی است. آن را توی برنج‌ها می‌زدند و بعد می‌گفتند یک قوطی یا دو قوطی برنج. هر قوطی چیزی حدوداً پانزده-بیست کیلو بود.

تمام ایام سال توی خانه گرفتاری بود. فصل گوجه‌فرنگی کامیون می‌مد، گوجه‌فرنگی خالی می‌کرد به قدر یک کوه! توی دیگ‌های بزرگ که بهشان «قازان» می‌گفتند، رُب می‌پختند. توی همان دیگ‌ها، به اندازه‌ی چند دیگ، آش فاطمه‌ی زهرا (س) می‌پختیم. آش فاطمه‌ی زهرا همان آش شله‌قلم‌کار است. شب می‌پختند، صبح سر دیگ را برمی‌داشتند، می‌گفتند حضرت پنجه زده… چقدر مربا می‌پختند، مربای بالنگ… ترش‌ترین چیزی که به نظرم توی طبیعت وجود دارد، پیه‌ی بالنگ است. سفید سفید مثل برف و خیلی خیلی ترش است. همه‌ی عیش ما این بود که می‌خواهند مربای بالنگ درست کنند و این پیه را بگیریم و بخوریم. می‌گفتند نخورید! زهره‌تان می‌ترکد! گوش نمی‌کردیم. مثلاً یک ماه مرباپزان بود. انواع و اقسام مرباها. فصل غوره که می‌شد وسیله‌ی داشتیم شبیه قایق در حدود دو متر. بهش ناو می‌گفتند. گوشه‌ای از کَفَش سوراخ داشت و یک چوب هم به اندازه‌ی آن سوراخ تویش فرو می‌کردند و بسته می‌شد. غوره را می‌شستند و می‌ریختند توی ناو. دو نفر پاهایشان را با صابون می‌شستند و می‌رفتند توی ناو و هی لگد می‌کردند و بعد چوب را برمی‌داشتند و آب‌غوره می‌رفت توی ظرف. آب‌غوره‌ی یک ساله داشتند، چه آب‌غوره‌ای!

یک بار پدرم با دو تا از دوستانش شریک شد و باغ چایی درست کرد. بعد تصمیم گرفت که چند تا گاو توی باغ نگه دارد. گویا من هم افراط در همه‌کار را از پدرم به ارث بردم. این چند تا گاو شد چهل-پنجاه تا گاو. این باغ پنج شش کیلومتری با شهر فاصله داشت. هر روز کسی با اسب می‌آمد و دو تا بشکه‌ی آهنی سفید بزرگ شیر می‌آورد. روز اول اهل خانه راه افتادند پیش در و همسایه که شیر نمی‌خواهید؟ یکی دیگ آورد. یکی طشت آورد. بعد دیدند که هر روز شیر هست، فقط یک کاسه شیر می‌بردند. حالا این شیر را چه می‌کردیم؟ گفتند ماست بزنیم. تمام خانه پر شد از ظرف‌های چینی مرغی قدیمیِ پپر از ماست. البته از لیوان و استکان و ظروف مسی هم برای ماست‌بندی استفاده می‌شد! این ماست را چه باید کرد؟‌یکی گفت این نعمت خداست. حرامش نکنیم! برویم ماست‌فروشی کنیم. مادرم گفت عیب است این حرف را نزن! بعد به عقلشان رسید که کره بگیریم. دو تا زن، گلی و نوظهور، از صبح تا شب داشتند کره می‌گرفتند! تمام خانه کثیف شده بود! این‌ها هم مستأصل شده بودند. آخر یکی که حتماً همشهری ما نبود، گفت بگویید دیگر شیر نیاورند! فردا صبح که مرد اسب‌سوار آمد، به او گفتند شیر را برگردان! گفت: چه کار کنم؟ گفتند: بریز، بفروش، هرکار می‌خواهی بکن و درنتیجه بحران یکی دو ماهه‌ی خانه‌ی ما حل شد! واقعاً منظره‌ی خانه جلوی چشمم است که این شیر چه مصیبتی شده بود!

توی دی و بهمن که فصل ماهی است، توی خانه‌ی ما ماهی شور می‌کردند. یک خُمی بود هشتصد نهصد تا ماهی تویش جا می‌گرفت. این خُم را نمی‌شد هیچ‌جا گذاشت، در نتیجه توی باغچه چالش کرده بودند. فضای بزرگی را کنده بودند و خم را توی زمین چال کرده بودند. می‌رفتند خم را می‌شستند و بعد یک ردیف سنگ بزرگ نمک ته خم می‌چیدند. روی آن روناس می‌ریختند که پودری قرمز است. رنگ قرمز ماهی شور به خاطر روناس است. یک ردیف سنگ نم، یک ردیف پودر روناس، و یک ردیف ماهی سفید را می‌شستند و می‌چیدند و دوباره به همین ترتیب. هرچه بالاتر می‌آمدند، سنگ نمک کوچک‌تر می‌شد و تا به بالا می‌رسید، دیگر پودر نمک می‌ریختند. بعد لبه‌ی خم را چرب می‌کردند و مثل تنبک رویش پوست می‌کشیدند. بعد با ویریس، طناب‌هایی که از ساقه‌ی برنج درست می‌کنند، دور پوست را می‌بستند و رویش خاک می‌ریختند. تقویمشان این بود که هروقت درخت انار گل کرد، این ماهی شور شده. بعد سر خُم را باز می‌کردند و هفتاد-هشتاد تا ماهی را در می‌آوردند و برای همسایه‌ها و مش‌اوستا خانم خیاط، و راضیه خانم خواهر خانم خیاط، می‌بردند و توی محلات پخش می‌کردند و به نسبت، ماهی یه سال خانواده را به آن‌ها می‌دادند. یک خانواده پنج‌تا، یکی هفت‌تا، و فلان. تا ماهی آن‌ها را نمی‌دادند، خودشان مصرف نمی‌کردند و باز سال دیگر همین بساط بود.

پنج‌شش ساله بودم. پدرم یک بساط ماهی‌گیری را اجاره کرده بود. آن‌جا بهش می‌گویند کولهام یعنی جایی که یک اتاق چوبی است که روی آب پایه زده‌اند و کف آب دریاست. آمدند و به پدرم خبر دادند که شاه‌ماهی گرفته‌ایم. پدرم مرا برداشت و با خودش برد. هنوز آن صحنه‌ها جلوی چشم‌هایم هست. شاه‌ماهی نقش و نگاری دارد که مشخص است. ماهی‌های دیگر به دنبال این شاه‌ماهی می‌آیند. ماهی‌ها هجوم آورده بودند طوری که با پارو ماهی را توی ساحل می‌ریختند. تمام کف کولهام پر از ماهی بود و با پارو می‌زدند!

شاه‌ماهی را که صید می‌کنند، آن را نمی‌کشند. شاه‌ماهی را توی طشتی می‌گذارند، نگه می‌دارند تا از صید خسته شوند. وقتی صیاد شاه‌ماهی صید می‌کند یعنی بخت به او رو آورده و دیگر بی‌حساب ماهی صید می‌کند. این‌قدر که می‌گوید بس است دیگر! ماهی‌های دریا همه به دنبال شاه‌ماهی می‌آیند. بعد یک اشرفی، یک سکه‌ی طلا، می‌انداختند توی دهن شاه‌ماهی و شاه‌ماهی را توی دریا ول می‌کردند، وگرنه ماهی‌ها نمی‌رفتند. خلاصه ماهی‌ها همین‌طور مثل سیل می‌آمدند! طوری که دیگر صیاد به تنگ آمد و شاه‌ماهی را ول کردند. بعد از این قضیه مادرم مریض شد. چند ماه مریضی سختی داشت، طوری که داشت می‌مرد. پدرم گفت من این حیوانات زبان‌بسته را بی‌جان کردم و این بلا سرم آمدم. رفت قراردادش را فسخ کرد.


*آنچه خواندید از کتاب «پیر پرنیان‌اندیش» (سخن، ۱۳۹۱) به کوشش میلاد عظیمی و عاطفه طیه برگرفته شده است.
*عکس از بی‌بی‌سی فارسی، برنامه‌ی «تماشا»

۲۲۵۴۰cookie-checkتک‌پسر خانه‌ی ابتهاج‌ها‌: روایت هوشنگ ابتهاج از خانه‌ی کودکی‌اش در رشت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *