شادترین خیابانِ شادترین شهر: گفت‌و‌گو با م.پ. جکتاجی درباره‌ی رشت و محدوده‌ی تاریخی‌اش

محمدتقی جکتاجی یکی از نام‌آشناترین رشت‌پژوهان است. او علاوه بر پژوهش درباره گیلان و تصحیح و نگارش کتاب‌هایی درباره‌ی فرهنگ گیلکی و نیز فعالیت در حوزه‌ی داستان‌نویسی، مدیر مسئول و سردبیر نشریه‌ی گیله‌وا و مدیر نشر گیلکان نیز هست. جکتاجی در کتاب‌ فروشی تخصصی و کوچکش در غروبی ابری در رشت  ما را به حضور خود پذیرفت و در گفت‌و‌گویی مفصل از ویژگی‌های فرهنگی و اجتماعی رشتی‌ها، خاطراتش از فضاهای فرهنگی و هنری شهر، تأثیر و نحوه‌ی حضور روس‌ها در رشت، و بالاخره از وضعیت خیابان اعلم‌الهدی و محدوده‌ی سبزه‌میدان تا شهرداری گفت[۱].


وقتی از بیرون به شهر رشت نگاه می‌کنیم،انگار نسبت به جمعیت و مساحتش، در قیاس بابیشتر شهرهای دیگر -شاید به استثنای تهران- فضای فرهنگی بارورتری دارد. به نظر شما چه چیزی در شهر رشت باعث شده این شهر چنین وضعیتی پیدا کند؟

رشت به‌عنوان مرکز و ویترین استان گیلان یک ویژگی خاص دارد و آن هم این است که درهم‌کردی از همه‌ی شهرهای ایران است، به خصوص از اواخر قاجار و پهلوی اول به بعد که سیل مهاجرت به رشت پیش آمد و در دوره‌ی پهلوی دوم و بعد از انقلاب هم تداوم پیدا کرد. در نتیجه جامعه‌ی رشت جامعه‌ی بازی است و بسته نیست. با توجه به این‌که خود شهر در درون خود یک جامعه‌ی باز و بیرون‌گرا بود و بخش‌هایی از جمعیت استان گیلان هم به آن وارد شدند، قبلاً اقلیت‌های دینی و قومی مثل ارمنی‌ها و یهودی‌ها آنجا بودند، و بعد در یک دوره‌ای یونانی‌ها و فرانسوی‌ها هم برای تجارت ابریشم به رشت آمدند، رشت تقریباً شبیه شهری اروپایی شد. به همین خاطر شهر رشت نسبت به شهرهای دیگر مقداری بازتر و شادتر است و دیر به خواب می‌رود و هنر هم اینجا بیشتر نمود پیدا کرده است. به طور کلی فضایش با بعضی شهرهای دیگر فرق می‌کند. البته به استثناء شهر تهران که در موردش صحبت کردید و آن هم دلایل خودش را دارد. البته بعضی شهرهای دیگر هم فضای متفاوتی دارند. مثلاً شیراز تا حدی این وضعیت را دارد، یا آبادان هم این وضعیت را داشته است به خاطر این‌که انگلیسی‌ها آنجا بوده‌اند. شهر رضائیه (ارومیه) هم تا حدی این‌طور است. معمولاً شهرهایی که مهاجرپذیر باشند و مهاجران در آن شهرها زندگی کنند، جامعه‌ی بازتر دارند. شهر رشت هم به دلایلی که ذکر شد یک جامعه‌ی باز، مهاجرپذیر و شاد است. اصولاً این چیزها برمی‌گردد به مسأله‌ی روان‌کاوی قومی مردم. گیلک‌ها اصولاً زیاد دنبال مسائل دنیایی و مسائل اقتصادی نیستند و بیشتر می‌خواهند شاد باشند، بگذرانند و حال کنند و زیاد سخت نمی‌گیرند. جامعه‌ی گیلان هم بسته نیست که زیاد دچار تعصبات قومی خشک و این‌جور مسائل باشند. به‌هرحال یک جور با هم گفت‌و‌گو می‌کنند.

به نظر شما این تساهل و آسان‌گیری که می‌گویید در گیلک‌ها وجود دارد،به غیر از مهاجرپذیری دلایل دیگری هم دارد؟

به نظر من همه این‌ها تحت شرایط اقلیم است، یعنی در اینجا جغرافیا نقش عمده دارد. دریا، جنگل، کوه، دشت و فضای اقلیم سبز و نمور گیلان و مازندران از نظر اقلیمی و جغرافیایی روی مسائل روان‌کاوانه‌ی ساکنینش تأثیر می‌گذارد. ضمن این‌که قبلاً سخاوت طبیعت هم در اینجا وجود داشت که البته الآن دیگر نمی‌شود با آن قدرت در موردش صحبت کرد؛ یعنی این رشتی که الآن شما می‌بینید آن رشتی نیست که من دیده‌‌ام و با آن بزرگ شدم. اما به هر حال تنوع اقلیم در گیلان باعث شد که تنوع کشاورزی و تنوع طبیعت به‌وجود بیاید و درنتیجه برای انسان گیلانی به نسبت جاهای دیگر دستیابی به منابع خوراکی و غذایی بسیار زیاد بشود. بنابراین دستیابی آسان‌تر به غذا و انواع و اقسام کشت‌ها در نوع زندگی مردم گیلان تأثیر داشته است، یعنی یک‌جور غنا وجود داشته است. این غنا در ضرب‌المثل‌های ما هم هست. مثلاً ضرب‌المثلی گیلکی داریم که معادل فارسی‌اش می‌شود «هر کس مزرعه خودش را می‌کارد». این ضرب‌المثل را موقعی می‌گویند که کسی در مجموعه‌ای کاری بکند که با کارهای دیگر همگون نیست. الآن خانه‌ها به هم نزدیک‌تر شده است، ولی قبلاً کلبه‌های روستایی وجود داشت و خانه‌ها از هم فاصله داشتند و به همین خاطر این موجب می‌شد که آدم در محدوده‌ی منظره‌ی خودش هم فاصله داشته باشد و خودکفایی سبزی، گوشت و مرغ داشته باشد. ضمن این‌که گیلانی‌ها به خاطر سخاوت طبیعت و اقلیم، ذاتاً یک نوع استقلال یا خودمختاری خویشی و قومی داشتند که این مسائل ریشه‌های تاریخی دارد و من نمی‌خواهم زیاد وارد این قضیه‌ها شوم. به هر صورت این چند فاکتور باعث می‌شود که ویژگی‌های جامعه‌ی باز در رشت و گیلان وجود داشته باشد.

اشاره کردید که رشت در زمان کودکی‌تان با رشت امروز خیلی متفاوت بوده است. این تفاوت بیشتر از چه جهاتی بوده است؟

اول این‌که جمعیتش خیلی کم بود. الآن جمعیت روزانه شهر به یک میلیون و سیصد تا یک و نیم میلیون نفر می‌رسد و جمعیت شبانه‌اش نزدیک یک میلیون نفر است. بنابراین شهر به نسبت گذشته شلوغ شده است و کیفیت زندگی پایین آمده و آلودگی‌ ایجاد شده است. البته در گذشته به همان نسبت که جمعیت کم بود، خود شهر گسترده و به صورت یک باغ‌شهر بود. محلات مختلفی داشت که متراکم بودند و هر محله یک بازار، مسجد و گورستان کوچک در خودش داشت و گاه‌گداری بقعه‌ای هم داشت که این بقعه‌ها الآن در رشت گسترده هستند. بین محلات فاصله‌ی زیادی بود که آنجا هم خانه بود، اما مزارع و باغ‌ها هم بودند و بیشتر حالت جنگلی داشت. اگر شما گزارش سفرنامه‌ها را بخوانید، اغلب به صورت گزارش‌هایی آمده است که نشان می‌دهد اینجا یک باغ‌شهر بزرگ بوده است.

از طرفی شهر رشت به خاطر طبیعتش هیچ‌وقت حصار و دروازه نداشته است. شما از جنگل‌ها عبور می‌کردید و می‌آمدید و یک‌دفعه می‌دیدید خانه‌ها زیاد شده است و بعد یک‌مرتبه شهر پیدا می‌شد. بنابراین جمعیت کم احتیاج به مسکن کم و از آن‌طرف احتیاج به باغ و فضای سبز بیشتری دارد. از طرف دیگر وقتی به معماری شهر نگاه می‌کردیم، خانه‌ها حداقل دو طبقه بودند که آن‌ها هم خانه‌های اشرافی بودند. بافت معماری زیبا و هرمی، سفال و رنگ گرم سرخ و آجری و نارنجی باعث می‌شد که هم شهر جلوه‌ی زیبایی به خود بگیرد و هم صفا و صمیمیت بیشتری در شهر باشد.

آن زمان شهر رشت مرکز استان و مرکز راه اصلی اروپا بود. اروپا مستقیماً با رشت ارتباط نداشت و از طریق روسیه‌ی تزاری، که خودشان را اروپایی می‌دانستند و تحت تأثیر اروپا و به خصوص فرانسه تبلیغ می‌کردند، با رشت ارتباط داشتند. البته راه هم نبود. این راه‌ها همه جدید است. راه در زمان رضاشاه کم‌کم تأسیس شد. آن موقع راه‌ها بیشتر آبی و از طریق رودخانه ها بود. در سفر خارج هم از طریق باکو به طرف انزلی می‌آمدند و از انزلی وارد بندر پیربازار و رشت می‌شدند.

پیربازار خودش بندر رشت بود. از آنجا تا رشت هفت کیلومتر بود و راه‌آهن داشت. یعنی قدیمی‌ترین راه‌آهن ایران اینجا بود، در حالی‌که راه‌آهن ما تازه پارسال افتتاح شد! به هر حال راه‌آهن از پیربازار می‌آمد تا پشت کلیسای ارامنه در رشت. هم بار می‌آورد هم مسافر. بیشتر باری بود ولی واگن‌های درجه‌ی یک هم برای تجار، مقامات عالی اداری، حاکمان، سفرا، دیپلمات‌ها و نظامی‌ها داشت. البته کشور چند مبادی ورودی داشت که یکی از طریق بندر بوشهر بود، ولی در شمال بیشتر از این طریق وارد می‌شدند. بهترین اطباء هم در رشت بودند که وقتی مسافران ایرانی می‌خواستند به خارج بروند، ابتدا خودشان را اینجا چک‌آپ می‌کردند و بعد عازم می‌شدند. کاروان‌سراهای خیلی زیادی هم داشت و این کاروان‌سراها تخصصی بود. مثلاً یک کاروان‌سرا فقط بلورآلات می‌آورد و یک کاروان‌سرا خشکبار. با دولت تزار روسیه مبادله هم می‌کردند و هنوز انقلاب سرخ رخ نداده بود. بنابراین اینجا یک پاتوق خیلی خوب بود برای اقلیت‌های قومی و دینی و اقلیت‌های کشورهای بیگانه.

می‌دانید که ما اینجا یک سرکنسولگری روسیه داریم. این سرکنسولگری هم آذربایجان و مازندران را پوشش می‌دهد و هم خراسان و گرگان را. یعنی سراسر شمال کشور را پوشش می‌دهد. اراضی این سرکنسولگری متعلق به زمان پترکبیر[۲] است. کنسولگری‌های فرانسه، انگلیس و شه‌بندری عثمانی هم در اینجا بود. بعضی از این کنسولگری‌ها نمایندگی برای کشورهای دیگر هم داشتند، مثل یونان و جاهای دیگر. در مجموع رشت شهری بود که در آن تردد می‌شد و هم تجار و هم دیپلمات‌ها در آن رفت‌وآمد داشتند. مرکز روشنفکری کشور هم بود و اغلب لابی‌های سیاسی نیز در رشت و در خانه‌ی بعضی از کسانی که سوداهای سیاسی داشتند اتفاق می‌افتاد، مثلاً در خانه‌ی میرزا کریم‌خان رشتی( خان اکبر) و سردار محیی. اغلب این‌ خانه ها عمارت‌های بزرگی بود که در زمان مشروطه یا وقایع نهضت جنگل نشست‌های سیاسی داشتند.

رشت از اول هم یک شهر شاد، پر تردد و پُرانرژی بود، منتها از وقتی انقلاب سرخ شد و اتّحاد جماهیر شوروی روی کار آمد، به خاطر مرام کمونیستی‌اش و همیچنین به‌دلیل سر کار آمدن رضاشاه که یک دولت ملی ایجاد کرد ، ارتباطات ایران و شوروی فقط در حدّ سیاست خارجی باقی ماند و بقیه ارتباط‌ها منتفی شد. یعنی مرزها بسته شد و دیگر رفت‌ وآمدی صورت نگرفت. از سال ۱۳۰۵ و ۱۳۰۶ به بعد کم کم ارتباط رشت با روسیه و دنیای غرب از سمت دریا بسته شد و بیشتر پایتخت کشور نقش گرفت. هر چه به زمانِ نزدیک‌تر می‌رسیم، آن حالت نیمه‌ مختاری اقتصادی و سیاسی منطقه، از بین رفت.

راه‌آهنی که می‌گویید از رشت به پیربازار کشیده شده بود، در چه دوره‌ای ساخته شده بود؟

راه‌آهن مربوط به اواخر دوره‌ی ناصرالدین شاه و اوایل دوره‌ی مظفرالدین شاه بود که همزمان می‌شد با دوره‌ی تزاری. البته راه‌آهن فقط در رشت نبود. خط انزلی تا پونِل هم یک راه‌آهن داشت که آن فقط راه‌آهن باری بود و چوب و بار حمل می‌کرد. بعد وقتی ارتباطات تجاری و اقتصادی ایران و روسیه حذف شد، دیگر تاجران معمولاً از انگلیس، اروپا و آمریکا از طریق بوشهر به ایران می‌آمدند و تجارت می‌کردند. آن موقع مسیر ارتباطی رشت محدود شد چون سیاست کشوری آن منطقه را بسته بود.

به نظر می‌رسد رشت در جنگ جهانی دوم هم نقش مهمی داشته است یا حداقل اتفاقات مهمی در آن افتاده است. جنگ جهانی چه تأثیری روی بافت شهری رشت داشت؟ چه از وجه کالبدی مثل خراب شدن بخش‌هایی از شهر، و چه از وجه اجتماعی مثل حضور خارجی‌ها.

جنگ همیشه تأثیر می گذارد. دوستی به نام آقای دکتر عظیمی دارم که ایشان تز جالبی داشت. می‌گفت زمانی که افغان‌ها به ایران حمله کرده بودند و اصفهان را گرفته بودند، همزمان روس‌ها هم حمله کرده بودند به گیلان و تمام گیلان را گرفته بودند. پتر کبیر یک تز سیاسی داشت که می‌خواست به آب‌های گرم برسد. کنسولگری که الآن در رشت هست و زمینش جزو ملک روس‌هاست نیز متعلق به همان زمان است. یعنی مربوط می‌شود به ۲۵۰-۲۶۰ سال قبل. روس‌ها دوازده سال در رشت ماندند. البته اوایل در رشت علیه آنها جنگ‌های چریکی شد ولی این جنگ‌ها به شدت سرکوب شد و آنها آمدند و گیلان را گرفتند. اصلاً گیلان را دیگر جزو روسیه حساب کرده بودند.

حالا این دوست بنده می‌گوید در یک زمان، دو نیروی خارجی به یک کشور حمله می‌کنند، یکی به پایتخت حمله می‌کند که جمعیت و مردمی هستند که تمدن‌شان نسبت به ایران آن زمان پایین‌تر بوده است و آنها چیزی جز نکبت، جنگ، خون‌ریزی و تخریب نداشته‌اند که به ایران بدهند، اما در رشت کشوری آمده شهر را استعمار کرده و گرفته است که یک مرحله از ما مترقی‌تر بوده است. در نتیجه، درست است حمله‌ی بیگانه‌ها با خودش استعمار می‌آورد ولی این کشور بیگانه بعضی تکنولوژی‌‌ها، رفتارهای مدنی دنیای جدید را نیز همراه خودش آورده است. بنابراین یکی از فاکتورهایی که گیلان و به خصوص رشت را دچار تحول کرده همین حضور روس‌ها بوده است. روس‌ها در دوازده سالی که در گیلان بودند یک جاده در کنار سفیدرود ساختند که البته آن کار را برای منافع خودشان کردند ولی وقتی مجبور شدند بروند دیگر راه ماند برای گیلانی‌ها. در آن دوازده سال جامعه‌ی گیلانی و محیط بسته‌‌ی آن‌روزهای شهر با تکنولوژی‌های جدید آن زمان آشنا شد و مردم و فرهنگی غیر از خودش را دید و این تأثیرگذار بود.

در جنگ جهانی دوم که لهستانی‌ها وارد شدند حضورشان تأثیراتی دیگر گذاشت.  باز هم رشت و گیلان اشغال شد. بمباران‌هایی که شد بیشترش در سربازخانه‌ی رشت بود.

یادم می‌آید سال ۱۳۴۶ که سپاه دانش بودم، اولین دوره‌ای بود که سربازخانه‌ی رشت پس از بمباران‌های جنگ درست شده بود و رفته بودیم آنجا که تعلیمات نظامی و فرهنگی ببینیم تا به‌عنوان معلم به روستاها برویم. تمام آنجا حفره حفره بود، یعنی تخریب‌های جنگ جهانی بیشتر در سربازخانه‌ی رشت اتفاق افتاده بود. یکی دو بمب هم در جاهای مختلف شهر ریخته بودند، ولی خوشبختانه در جاهای آباد شهر نبود. فکر کنم اطراف بیستون و سبزه‌میدان یا طرف زرجوب ریخته بودند. بیشتر همان اطراف سربازخانه را زده بودند.
اثری از آن بمباران‌ها باقی نمانده است؟

خیر. بعد مسأله‌ی لهستانی‌ها پیش آمد. آنها اول وارد باکو شدند و بعد کشتی از باکو به انزلی و از انزلی به رشت آمدند و از رشت به تهران رفتند. البته هر جا که می‌رسیدند طیف کوچکی از آن ها در همان‌جا ماندگار می‌شدند. مثلاً طیف محدودی از لهستانی‌ها در انزلی و تعدادی هم در رشت ماندند. بعضی‌ها در رشت ماندند و ازدواج کردند. مثلاً خانواده‌ی متشخصی را می شناسم که مرد خانواده با یکی از دختران اصیل لهستانی ازدواج کرده است. به هر حال تعدادی از لهستانی‌ها در رشت ماندگار شدند که برخی از آنها به خاطر این‌که به پول نیاز داشتند مجبور می‌شدند لباس‌های خودشان را بفروشند. خیلی از اهالی رشت هم به لهستانی‌ها کمک کردند و به آنها اغذیه و لباس دادند. تعدادی از آن‌ها هم در تهران ماندند و بقیه‌شان رفتند. الآن هم سالی یک‌بار یادی از آن لهستانی‌ها می‌شود و سفارت لهستان در ایران سالانه برنامه‌ای در رشت و انزلی برگزار می‌کند. درباره‌ی حضور لهستانی ها و دیگر خارجی‌ها در رشت می‌توانم بگویم که تأثیر عمیقی نداشت، ولی این تأثیر را داشت که ذهنیت رشتی‌ها و گیلانی‌ها را با آدم‌ها، فرهنگ‌ها و کشورهای مختلف آشنا می‌کرد، زیرا از این اتفاقات در کرمان، یزد و مناطق کویری نمی‌افتاد و فقط مختص جاهایی مثل رشت، بوشهر، جلفا و ارومیه بود که مبادی ورودی بودند.

آیا لهستانی‌هایی که به رشت آمدند به صورت یک گروه منسجم در جایی ساکن شدند و فضای زیستی خاصی داشتند یا پراکنده بودند و در جامعه حل شدند؟

حل نشدند. این‌ها اسیر بودند و بهداشت خوبی نداشتند و به همین‌خاطر وقتی وارد انزلی می‌شدند ابتدا قرنطینه می‌شدند. تا مدتی آنجا بودند تا دستوراتی صادر شود. دیگر صلح شده بود و کشورها خودشان را متعهد می‌دانستند که به معاهدات بین‌المللی وفادار باشند. هر وقت پول و اعتباری به انزلی می‌آمد آنها را حرکت می‌دادند. لهستانی‌ها چندین هزار نفر بودند که در طول دو، سه سال وارد شدند. واقعاً سرنوشت شوم و شورانگیزی داشتند، اما وقتی پا به گیلان می‌گذاشتند همگی احساس رضایت داشتند چون از یک منطقه‌ی جنگی به یک سرزمین امن رسیده بودند. معمولاً این‌طور بود که یک گروه را به رشت می‌فرستادند و بعد گروه بعدی می‌آمدند به انزلی. در رشت هم گتویی داشتند که من نمی‌دانم دقیقاً کجا بود، ولی خارج از شهر بودند. مدتی در این گتو می‌ماندند و بعد آنها را به تهران کوچ می‌دادند و آن گروهی که به انزلی رسیده بود را می‌فرستادند به رشت. این وضعیت دو، سه سال طول کشید. در برخی از موارد گروه‌ها فشرده و بیشتر بودند و در برخی موارد کمتر. اما یک تعداد معدودی از لهستانی‌ها در رشت ماندند و ازدواج کردند و حتی بعضی‌هایشان مغازه زدند. البته الآن دیگر فوت کرده‌اند.

رشت در شهریور ۱۳۲۰ اشغال شده بود و در اینجا یک نهضت پارتیزان ملی‌گرایی تشکیل داده بودند که علیه روس‌ها مبارزه کنند. آقای سرتیپ‌پور در خاطراتش در این‌باره نوشته است. اما قدرت سیاسی روس‌ها بیش از آن بود که نیرویی پارتیزانی بخواهد شکل بگیرد و با آنها مقابله کند. همزمان با آن حزب توده هم شکل گرفت و در روستاها نفوذ پیدا کرد‌ند و روستاییان اغلب عضو حزب توده ‌شدند و دیگر نهضت پارتیزانی پاسخگو نبود، مگر این‌که می‌رفتند در مناطق کوهستانی و جنگلی که آنجا هم تکنولوژی آنقدر پیشرفته بود که ممکن بود آنها را محاصره بکنند. شرایط سختی در رشت حاکم بود. روس‌ها به قدرت رسید بودند و در محله‌ها می‌گشتند و مزاحمت ایجاد می‌کردند و مست می کردند و عربده می‌کشیدند، می‌زدند و می‌گرفتند. طبیعتاً مردم نیز در حد توان خود مخالفت و مبارزه می‌کردند. رشت یک شهر اشغال شده بود.

این وضعیت تا چه زمانی ادامه داشت؟ تا وقتی که حزب توده قدرتمند بود؟

خیر. حزب توده همیشه قدرتمند بود. حزب تا سال ۱۳۳۲ بود و بعد از آن منحل شد و دوباره در زمان انقلاب اوج گرفت. در سال‌های ۱۳۲۴ و ۱۳۲۵ که مسأله‌ی خودمختاری آذربایجان پیش آمد و بعد غائله پیشه‌وری شکست خورد، روس‌ها رفتند.

تا چه سالی در رشت بودید؟ چون گویا مدتی برای تحصیل به تهران رفتید.

من از سال ۴۶ به ندرت رشت بودم. از ۵۳ تا ۵۷ تهران بودم و بعد دوباره به رشت برگشتم. مدتی هم که در رشت نبودم، رفت‌ و آمدم کاملاً قطع نشده بود.

سال‌های قبل از انقلاب فضاهای فراغتی و تفریحی یا پاتوق‌های فرهنگی‌تان کجای رشت بودند؟ به خصوص در محدوده‌ی سبزه‌میدان، میدان شهرداری و خیابان اعلم‌الهدی (شاه سابق).

آنجا یکی از مراکز متراکم و تفریحی شهر بود. مرکز تفریحی عمومی بود و مردم می‌آمدند قدم می‌زدند. باغ مفرحی بود و بزرگ‌تر از وضعیتی بود که الآن دارد. علاوه‌بر آن، باغ محتشم (پارک شهر) که الآن به‌عنوان پارک شهر شناخته می‌شود هم بود ولی آن موقع شهر این‌قدر تراکم نداشت. من چون از کوچکی کتاب دوست داشتم، همیشه سری به کتابفروشی‌ها می‌زدم یا به کتابخانه‌ی ملی می‌رفتم. کتابخانه‌ی ملی یکی از پاتوق‌های فرهنگی بود. به سینما هم زیاد می‌رفتم. من این‌طوری خودم را سرگرم می‌کردم ولی خُب هر جوان یا نوجوانی طبع و سلیقه‌ای دارد و ممکن است دنبال تفریحات دیگر بوده باشد. تفریحات مختلفی بود. عده‌ای می‌رفتند و در رودخانه شنا می‌کردند. استخری بود به نام جفت سلان. الآن آنجا تبدیل به کمربندی بهشتی شده و مرکز جمعیتی است. آنجا دو تالاب بزرگ در کنار هم بود که چون کنار هم بودند به آن می‌گفتند جُفت سلان. سل همان برکه یا تالاب است. آنجا از جاهایی بود که بچه‌ها می‌رفتند و تفریح می‌کردند. در رودخانه‌ها هم قایق‌سواری می‌کردند. البته همه این کار را نمی‌توانستند انجام بدهند. انواع و اقسام بازی‌های محلی مثل بازی ماچلوس هم سر کوچه‌ها انجام می‌شد. آن زمان تازه فوتبال از غرب آمده بود و انزلی و رشت اولین شهرهایی بودند که فوتبال را دیده بودند. بارفیکس، ژیمناستیک و پینگ پنگ هم انجام می‌شد. باشگاه‌های خصوصی زیاد بود. زورخانه هم بود. بنابراین وسایل تفریحی زیاد بود و هر کس به نحوی سرگرم می‌شد.

آمریکایی‌ها در رشت انجمن فرهنگی و کلاس زبان داشتند و زمانی که کلاس هفتم یا هشتم بودم در آن انجمن ثبت‌نام کردم تا انگلیسی‌ام خوب شود چند ترم خواندم. مدرسه‌ی آمریکایی‌ها و بیمارستان شوروی هم در رشت بود.

خیلی چیزها در رشت بود. رشتی‌ها بسیار نظیف بودند و همیشه به ظاهرشان خیلی خوب می‌رسیدند. کراوات می‌زدند و لباس خوب می‌پوشیدند. عده‌ای از آنها در تابستان هم کت و شلوار می‌پوشیدند و در خیابان پهلوی سابق (امام خمینی امروز) و خیابان شیک قدم می‌زدند. شهر زیاد گسترده نبود ولی تراکم در همین میدان شهرداری، سبزه‌میدان و خیابان شیک بود. بقیه‌ی خیابان‌ها بیشتر خیابان‌های کارگری، کارگاهی و فنی بودند و مردم در آن خیابان‌ها زیاد قدم نمی‌زدند. در همین خیابان شاه سابق که الآن به آن خیابان علم‌الهدی می‌گویند، بهترین کافه‌ها بود که بستنی و لیموناد می‌فروختند.

این وضعیت مربوط به کدام دوره‌ی زمانی است؟

اواسط دهه‌ی سی. خیابان علم‌الهدی سنگ‌فرش بود و ماشین هم به ندرت در آن تردد داشت. بیشتر درشکه در آن تردد می‌کرد، اما درشکه‌ها و کالسکه‌هایش همه تمیز بودند و پلاک داشتند. اولِ خیابان علم‌الهدی هتلی بود به نام هتل ساووی. این هتل محل اسکان خارجی‌ها و دیپلمات‌ها بود. بعضی از دیپلمات‌های سیاسی که می‌خواستند از تهران به خارج از کشور بروند شب آنجا می‌ماندند. آنجا دیسکوتیک، بار و سالن‌های لابی داشت و پاتوق قرار دیپلمات‌ها و خارجی‌ها بود. رشتی‌های متشخص پاتوق‌شان آنجا بود. دانسینگ هم داشت. هتل ایران هم همین‌جور بود. البته هتل ایران کمی جدیدتر بود. بعد از هتل ساووی، بانک خون بود و بعد کوچه‌ای بود که می‌رفت به بازارچه‌ی سبزه‌میدان. در بازارچه‌ی سبزه‌میدان انواع و اقسام اغذیه‌فروشی بود که الآن هم تقریباً هست. اغذیه‌فروشی‌ها به‌ همان صورت هستند ولی عرق فروشی ها تعطیل شد. فعالیت آن جا عصرها شروع می‌شد. در خیابان شاه زورخانه هم بود. قنادی خیلی بزرگی به اسم قنادی نوشین بود که آن جا پاتوق رشتی‌های روشنفکر بود. داروخانه‌ی شبانه‌روزی و درمانگاه هم در این خیابان وجود داشت. آن طرف خیابان ساختمان شهرداری بود. شهرداری در سال ۱۳۲۰ اشغال شده بود و یک شهردار به نام مهندس یوسف سیمرغ داشت که روس‌‌دوست بود و با روس‌ها ارتباط زیادی داشت.

روس‌ها کتابخانه‌ی ملی را گرفته بودند و به‌عنوان خوابگاه خودشان درست کرده بودند و دمار از روزنامه‌های آن زمان درآوردند. اسناد بسیار جالب مربوط به دوره‌ی مشروطه را به‌عنوان دستمال کاغذی و سفره غذا از بین بردند. بالأخره اشغال‌گر بودند و اشغال‌گر حرمت اسناد و مدارک کشور اشغال شده را نگه نمی‌دارد. شرکت سینگر هم در رشت بود که هم آموزش چرخ خیاطی می‌داد، هم می‌دوخت و هم دوخته‌هایش را می‌فروخت. البته هر کسی نمی‌توانست بیاید از سینگر خرید کند و آدم‌های متمول و اعیان رشت یا شهرهای دیگر می‌آمدند از سینگر خرید می‌کردند و پز می‌دادند. مراکز خرید دیگری هم آن جا بود. یک قنادی دیگر هم به نام قنادی حقیقت آن جا دایر بود.

عکاسی‌های شهر هم در این خیابان زیاد بودند. یکی دو تا از عکاس‌ها ارمنی و چند تایشان مسلمان بودند. خیابان کوچکی بود ولی پُر از خاطره. فکر می‌کنم مرحوم اکبر رادی یا آقای آغداشلو از این خیابان خاطره داشتند. من یادم است پدر و مادرم من را روزهای جمعه سوار سه‌چرخه می‌کردند و از خیابان شاه رد می‌شدیم و بستنی می‌خوردیم و قدم می‌زدیم. البته این شاید برای ما که بزرگ شده‌ی آن زمان هستیم جذابیت داشته باشد و الان جذابیت برای شما جوان ها در چیزهای دیگری باشد. به نظر من هر چه بود، صفا، صمیمیت، شادی، دوستی، عشق و محبت بود، برخلاف روحیه خسته‌ای که ما الآن داریم و دائم به جنگ، دشمنی و موشک فکر می‌کنیم. در همان مسیر سینما مایاک هم بود.

از آن سینما چه چیزی خاطرتان هست؟

سینما مایاک سینمای قدیمی و خیلی بزرگی بود که بعدها در دوران نوجوانی ما به سهیلا تغییر نام داد.. بعد از هتل ساووی به سینما مایاک می‌رسیدیم من اولین فیلمی را که تنها و در سنین خیلی کودکی رفتم در همین سینما بود. بعد از آن در طرف مقابل کنار کتابخانه‌ی ملی به کتابفروشی طاعتی می‌رسیدیم که از کتابفروشی‌های قدیمی گیلان است. در بازارچه‌ی سبزه‌میدان مسجدی بود به نام مسجد صالح آباد که میرزا کوچک خان در زمان طلبگی‌اش آنجا درس می‌خواند. البته میرزا مدت زیادی طلبه نبود و لباسش را زود کَند و وارد نهضت جنگل شد، اما زمانی آنجا طلبه بود. خانه‌ی رحیم‌ خان کوچصفهانی هم در بازارچه‌ی سبزه‌میدان بود. او فرزند کریم‌اف بود. آن موقع بازرگان‌های رشتی برای این‌که از جریان اشغال روس مصون باشند، معمولاً آخر اسم‌شان اُف می‌گذاشتند. گاهی اوقات یک پرچم روس هم می‌زدند که البته در میان مردم از این‌ها به‌ عنوان سرمایه‌دارهای خارجی یاد می‌شود. به‌هرحال خانه‌ی رحیم خان کوچصفهانی هنوز آنجاست و اگر به آنجا بروید خانه‌اش را می‌بینید. باید به بازارچه‌ی سبزه‌میدان بروید و وارد کوچه‌ی باریک و بلندکنار مسجد صالح آباد بشوید. آنجا دیوار آجری سرخ‌ رنگ بلند و قشنگی را می‌بینید که خانه‌ی رحیم خان کوچصفهانی است.

از این خانه‌ها زیاد بود ولی متأسفانه کم‌کاری شد و بسیاری از این خانه‌ها از بین رفته است. هنوز چند مورد از این خانه‌ها باقی مانده است و اگر شهر بجنبد و مدیران شهر بخواهند یک غیرتی نشان بدهند و حفظ‌شان کنند، باز هم حرف برای گفتن دارد.

سینماهایی در سبزه‌میدان هست که قدیمی‌اند. آیا این سینماها از نظر نوع مخاطب و بیننده تفاوتی داشتند؟ یعنی آیا این‌طور بود که فلان فیلم‌ها در یک سینمای خاصی نمایش داده شوند یا یک سینما پاتوق افراد خاصّی باشد؟

بله. شما اگر به سمت انتهای خیابان شاه بروید یک سینما آنجاست که این سینما قبلاً اسمش رادیوسیتی بود و الآن اسمش را گذاشته‌اند سینما ۲۲ بهمن. این سینما در اواخر دهه‌ی چهل ساخته شده است. در انتهای خیابان هم قبلاً یک سینما به نام سینما ایران بود که الآن پارکینگ شده است. آن سینما دو سالن داشت؛ سالن زمستانی و سالن تابستانی. سالن تابستانی‌اش روباز بود و در تابستان‌ها ساعت هشت‌و‌نیم شب باز می‌شد تا ساعت یک‌ونیم-دو بعد از نیمه‌شب. حیاط بسیار بزرگی سنگ فرش بود که در آن صندلی چیده بودند و یک پرده‌ی بزرگ هم داشت.

سالن زمستانی سینما ایران هم یک سالن دیگر بود. آن سینما بعد از انقلاب تعطیل شد و تبدیلش کردند به پارکینگ. آن سینما به ندرت فیلم‌های ایرانی می‌آورد و بیشتر فیلم‌های غربی و کم و بیش فیلم‌های روسی اکران می‌کرد. در سینماهای رشت بیشتر فیلم‌های آمریکایی و وسترن نمایش می‌دادند و بعد از انقلاب طبیعتاً فیلم‌های ایرانی اکران می‌کردند. یک سینمای کوچک هم در زاویه‌ی شمالی ساختمان شهرداری و درست روبروی هتل ایران بود که به آن سینما شرق می‌گفتند. آن سینما را به یاد ندارم، ولی می‌دانم آن سینما گاهی وقت‌ها چندمنظوره بود و در آن تئاتر و کنسرت هم اجرا می‌شد.

در میدان شهرداری یک تماشاخانه هم بود. آن‌جا به اتفاق پدر و مادرم به دیدن تئاتر می‌رفتم و خیلی هم خوشم می‌آمد. همیشه جمعیت در آن سرریز می‌شد. وقتی آنجا تعطیل شد، بسیاری از هنرپیشه‌های آن مثل میلانی، خانم ایرن و آقای جعفری به تهران رفتند و در تماشاخانه های لاله‌زار کار کردند.

چرا تعطیل شد؟

سینما آمده بود و جای تئاتر را گرفته بود. تئاتر دیگر آن جذبه را نداشت و اگر می‌خواستند نمایش‌های مترقی بگذارند، ساواک جلویش را می‌گرفت. به‌ هرحال صاحب تماشاخانه و هنرپیشه‌ها ورشکست شدند و دیگر کار کردن در آنجا برایشان کفاف نمی‌داد. اختلافات انجمن داخلی خودشان هم شروع شده بود و دیگر تماشاخانه پاشید. بعد تا مدتی تبدیل شد به سینما آبشار و از چند سال پیش هم جایی مطرح کردیم که چه خوب است این تماشاخانه دوباره به صورت اولیه‌اش برگردد که خوشبختانه مصوب شورا شد، اما متأسفانه شورای شهر کم‌کاری می‌کند. اگر خرجی بکنند و آنجا را دوباره به صورت یک تماشاخانه در بیاورند، خیلی خوب می‌شود.

در دوره‌ای که شما در رشت بودید چهره‌های فرهنگی و هنری دیگری هم در رشت بودند، از جمله شاعران یا نقاشانی که آن دوره در رشت کار می‌کردند. این فضای فرهنگی چطور در شهر شکل می‌گرفت؟ ارتباط شما با این آدم‌ها چطور بود؟

از نقاش‌ها گفتید و چیزی یادم آمد. در بازارچه سبزه‌میدان یک عکاسی بزرگ به نام مرکزی بود. دو برادر بودند که در اصل از دست بلشویک‌ها فرار کرده و از آذربایجان شوروی آمده بودند. کنارش یک چاپخانه بود که قبل از این‌که چاپخانه شود آتلیه‌ی حبیب محمدی آن‌جا بود. حبیب محمدی یکی از پیشکسوتان نقاشی در گیلان است که بسیاری از نقاشان معاصر نظیر حسین محجوبی و بهمن محصص دست‌آموخته‌ی ایشان هستند. من آقای محمدی را ندیدم. بعد از مدت‌ها که ایشان فوت شد در آنجا نقاش دیگری به نام آقای زرین‌کلک بود که بعد در مدرسه‌ی شاهپور معلم ما شد. آقای زرین‌کلک هم معروف است و فکر می‌کنم الآن در آمریکا باشد. من محصل ایشان بودم و گاهی وقت‌ها پیش ایشان می‌رفتم. من گاهی وقت‌ها کارهای مذّهب‌کاری می‌کردم و آقای زرین‌کلک خوشش می‌آمد. می‌گفت اگر بخواهید این کار را بکنید می‌توانید وارد عرصه‌ی مینیاتور هم بشوید. من بعضی از آن کارها را هنوز دارم. یکی دو بار رفتم پیش آقای زرین‌کلک، اما ایشان مینیاتوریست نبود و یک مقدماتی از این کار را می‌دانستند.

یک‌بار که به آنجا رفتم تابلویی دیدم که پرسیدم استاد این کار شماست؟ گفت این کار استاد من محمدی است. آقای زرین‌کلک تا مدتی آنجا بود. بعد آن جا چاپ‌ خانه شد. مدیر آن چاپ‌خانه مرحوم فردانی با من رفیق بود و من آن تابلو را تا مدتی در چاپ‌خانه دیدم. بعد از این‌که مدیر چاپ‌خانه فوت شد دیگر خیلی چیزها تغییر کرد و من دیگر خبری از آن تابلو ندارم.

در همان خیابان پهلوی (خیابان امام خمینی امروز)، در یکی از کوچه‌هایش مؤسسه‌ای بود که هم ساز تعمیر می‌کرد، هم ساز می‌فروخت هم تعلیم می داد و هم آموزشگاه ماشین تحریر بود. من کلاس نهم بود که رفتم آن جا تا ماشین نویسی یاد بگیرم. مادرم به من گفته بود اگر شاگرد اول بشوی برایت یک ماشین تحریر می‌گیرم. من در اوایل تحصیلم اغلب شاگرد اول می‌شدم. به عشق ماشین تحریر به آن مؤسسه رفتم و ظرف یک ماه ماشین نویسی را یاد گرفتم و مدرکش را به من دادند. آن زمان آدم با همان مدرک می‌رفت کار می‌کرد و استخدام می‌شد، چون هر کسی ماشین نویسی بلد نبود و اصلاً ندیده بود ماشین تحریر چیست. ضمن این‌که آن کار را می‌کردم، می‌دیدم هرکس به آنجا می‌آید شکل و شمایل و تیپ خاصی دارد. آن موقع سیزده یا چهارده سالم بود. آدم‌هایی خیلی شیک و کمی پیر می‌آمدند. شاید پنجاه سالِشان بیشتر نبود، ولی به هر حال نسبت به سنی که داشتم آنها را پیر می‌دیدم. به هرحال این آدم‌ها با آقای انکشافی مدیر آموزشگاه صحبت می‌کردند و بعد می‌رفتند توی اتاق و بعد من صدای ساز می‌شنیدم. اغلب آن ها هنرمند بودند. بنابراین من نوجوان بودم که بعضی از هنرمندان رشت مثل آقای فروزان‌فر و آقای نژند را در آن آموزشگاه دیدم و شناختم. پس آن جا یکی از پاتوق‌های جامعه‌ی هنری رشت بود.

پاتوق‌های رشت زیاد بزرگ و گسترده نبود. در حد همان زمان، همان جمعیت و همان هنرمندان بود. بعدها در همان مؤسسه آموزش تار هم داده می‌شد که آن‌ وقت آقای انکشافی به من می‌گفت پسر تو برو به بچه‌های دیگر ماشین نویسی یاد بده. سَمبل می‌کرد دیگر! در آنِ واحد سه‌چهار جور کار می‌کرد. بعدها یکی از کسانی که به مؤسسه می‌آمد و نامش آقای میخچی بود، با من در اداره‌ی ارشاد همکار شده بود. ایشان نابینا و روشندل بود و زمانی که من در موسسه بودم ایشان هم به آنجا می‌آمد. بعد زمانی که من در اداره‌ی ارشاد کارمند بودم با هم همکار شدیم. من آقای میخچی را بابت این‌که از دو چشم نابینا بود به خاطر داشتم و وقتی با هم همکار شدیم،او را زود شناختم. بقیه هنرمندان را یادم نمی‌آید ولی آنجا پاتوق بود. از این پاتوق‌ها در همه‌جای رشت زیاد بود. پاتوق انجمن‌های شعر هم زیاد بود، اما انجمن‌های شعر را در خانه‌های بعضی از اعیان که خودشان هم صاحب‌ذوق بودند برگزار می‌کردند. یا این انجمن‌ها در قهوه‌خانه‌هایی که قهوه‌خانه‌ی روشن‌فکری بود برگزار می‌شد.

گاهی اوقات پارک شهر به خصوص کنار عمارت کلاه‌فرنگی هم پاتوق شاعران بود. کتابخانه‌ی ملی و زیر کتابخانه هم پاتوق بود. همین الآن هم مردم زیر کتابخانه‌ی ملی قرار می‌گذارند. راسته‌ی کتابفروش‌ها که الآن تبدیل به راسته‌ی زرگرها شده است هم پاتوق بود. یکی-دو کتابفروشی در آن راسته بود که پاتوق روشنفکرها و دبیران بود. خود کتابفروشی طاعتی هم پاتوق اغلب دبیران شهر رشت بود.

قهوه‌خانه‌های روشنفکری که گفتید سنتی بودند یا کافه‌ی مدرن؟

همه‌جور قهوه‌خانه‌ای بود. روشنفکرها بیشتر در کافه و در هتل ساووی جمع می‌شدند. کسانی که در قهوه‌خانه جمع می‌شدند بیشتر از شاعرانی بودند که فقط وزن و قافیه و کلمه و واژه در جیب‌شان داشتند، و الّا پولی نداشتند که بروند خرج کنند. به همین خاطر می‌رفتند در قهوه‌خانه. منتها قهوه‌چی هم اهل دل بود و مثلاً می‌گفت شما صبح‌ها می‌توانید بیایید اینجا. فقط در ساعت‌های خاصی می‌توانستند بروند. یا ممکن بود آنها خودشان با هم قرار بگذارند که آنجا جمع بشوند و به قهوه‌چی بگویند ما دو ساعت در اینجا جمع می‌شویم. یکی از این‌ قهوه‌خانه‌ها تا چندی پیش در سبزه‌میدان دایر بود.

از طریق بازارچه‌ی اصلی سبزه‌میدان که در آن بیشتر خوراکی فروخته می‌شود هم می‌توانید به محلی که قبلاً آتلیه‌ی حبیب محمدی آنجا بوده بروید. در آن مسیر مسجد صالح‌آباد و کوچه‌ی کریم‌اف را هم می‌بینید. قبلاً عکاسی زیبا هم در آن کوچه و بعد از چاپخانه بود. آن عکاسی از عکاسی‌های قدیم بود که عکس‌های فوق‌العاده‌ای می‌گرفت. اگر کسی می‌خواست عکس خوب بگیرد که به یادگار بماند به آنجا می‌رفت. یک دکان کوچک هم در آن محل به نام آپادانا هست که قبلاً بهترین کارت‌‌پستال‌ها را وارد می‌کرد. فکر کنم الآن آنجا خرازی شده است یا شاید هم چیز دیگری. آن موقع پوستر و قاب عکس‌ می‌فروخت.یک کتابفروشی هم نرسیده به سینما سپیدرود امروز همان مایاک سابق به نام کتابفروشی بنفشه بود که کتاب‌ها و روزنامه‌های خارجی مثل روزنامه‌ی تایمز  و لوموند و از این دست در آن فروخته می‌شد. خود مردم هم اغلب فرانسه می‌دانستند. یک عده هم روسی می‌دانستند که البته بیشتر شفاهی بود. اما طیف تحصیل‌کرده بیشتر فرانسه و انگلیسی می‌دانستند. در نتیجه کتابفروشی بنفشه فقط کتاب‌های خارجی می‌فروخت که بعد آن را تعطیل کردند و لیموناد فروشی زدند.

بعد از اینکه از تهران به رشت برگشتید، رشت تغییر عمده‌ای کرده بود؟ در فاصله‌ی سال‌های ۴۵ تا ۵۷ خیلی از شهرهای ما به دلایل مختلف تغییرات عظیمی کردند. در رشت هم این اتفاق افتاد؟

بله، اتفاق افتاد. مهاجرت از روستا خیلی زیاد شد چون انقلاب سفید شده بود و بعد جریان‌های دیگری پیش آمد. اتفاقی که در رشت رخ داد این بود که شهرک گلسار احداث شد. آنجا سابقاً باغ‌های صیفی جات بود و رشتی‌ها هیچ‌وقت نمی‌آمدند سبزی‌ها را از تهران یا جنوب بخرند. همه‌ جور سبزی‌ها محلی، شفاف، سبز و تازه و خوش‌عطر و بو در زمین های گلسار کشت می شد. بعد همه‌ی آن اراضی به شهرک گلسار تبدیل شد. گلسار هم به استثنای شهرک‌های تهران، دومین شهرک ایران بود. اول در آبادان شهرک بریم و بعد در رشت شهرک گلسار را ساختند. همزمان شهرک منظریه را در رشت می‌ساختند که قبلاً پُر از باغ‌های چای بود. ساخت منظریه ادامه داشت تا این که انقلاب شد و نیمه‌کاره ماند. بنابراین شهر تحول پیدا کرده بود. زمانی که دبیرستانی بودم و در مدرسه‌ی شاهپور درس می‌خواندم، سمت پمپ بنزینِ فلکه‌ی فرهنگ به آن طرف اصلاً تراکم جمعیتی و ساختمان نداشت و دیگر محدوده‌ی خارج از شهر بود؛ در حالی‌که الآن کیلومترها گسترش پیدا کرده است. از هر طرف که بخواهید این گسترش هست.

در ده سال منتهی به انقلاب در همان محدوده‌ها و بافت‌های قدیمی‌تر هم می‌شد این تغییرات را پیگیری کرد؟ مثلاً شلوغ‌تر شده باشند یا کاربری‌هایی اضافه شده باشد.

بله. این جا ساختمان‌های اداری مثل شیر و خورشید سرخ تأسیس شد. یک ساختمان خوب و مدرن بود که اخیراً زدند خرابش کردند. درست در چهارراه میکائیل بود که الآن یک پارکینگ موقتی بزرگ در آنجا ساخته‌اند و ماشین‌ها می‌روند پارک می‌کنند. خیابان حافظ که نخل‌های بزرگی دارد، باغ میکائیل بود که بعداً بازگشایی شد. دروازه قدیمی کارخانه گونی بافی را برداشتند و خیابان پرستار فعلی را از میان زمین های آن عبور دادند.

به هر صورت در آن ده سال شهر شلوغ‌تر و ماشین‌ها زیادتر شده بود و دیگر آن شهر سابق ما نبود. بعد از سال ۵۷ هم ما رشد قارچ‌گونه داشتیم و از طرفی جنگ هم شد و بعضی مهاجرها از مناطق جنوبی و غربی مثل آبادان و خرمشهر به رشت آمدند که هنوز هم در رشت مانده‌اند. این اتفاقات هم باعث شد که جمعیت رشت رو به فزونی برود.

آیا در دهه‌های سی، چهل و پنجاه در محدوده‌ی خیابان شاه سابق اتفاقات سیاسی هم رخ می‌داد؟
بله، معمولاً در سبزه‌میدان میتینگ می‌دادند. سکویی داشت و آن‌هایی که اهل سیاست بودند می‌رفتند آنجا سخنرانی می‌کردند. سال‌های اول دهه‌ی سی را خوب به خاطر ندارم چون کوچک بودم، اما مثلاً یادم می‌آید که اطراف کتابفروشی مژده و داروخانه ی کارون شلوغ شده بود و بین طرفداران مصدق و طرفداران شاه، زنده باد و مرده باد بود. یک نفر داشت فرار می‌کرد که کرکره را پایین کشیدند و این آدم خودش را داخل انداخت که نصف بدنش بیرون ماند و او را به شدت کتک می‌زدند. خیابان شاه همیشه شلوغ بود. من آن ها را ندیدم و احتمالاً دیگران خاطراتی دارند که باید به آن ها رجوع کنید. اما سال ۵۷ و ۵۸ که انقلاب شده بود، از جلوی شهرداری تا خود سبزه‌میدان وجب‌به‌وجب کیوسک‌های مطبوعاتی بود و هر کیوسک یک خط فکری داشت. مثلاً یکی از کیوسک‌ها حزب‌الله بود، یکی چریک فدایی، یک مجاهد، یکی پیمانی، یکی امتی و یکی پیکار و الا آخر. تا ساعت پنج بعدازظهر همه چیز آرام بود و از آن به بعد دارودسته‌ها در اطراف کیوسکِ خودشان جمع می‌شدند و با هم بحث می‌کردند و بعد کتک‌کاری می‌کردند و بعد مغازه‌ها تعطیل می‌شد. تا مدت‌ها این مشکل را داشتیم. بنابراین این خیابان به خاطر این‌که در مرکز شهر است و بین میدان شهرداری و سبزه‌میدان است و به سمت غرب می‌رود، همیشه محل تجمعات اعتراضی بوده است. گاهی وقت‌ها در این جا تیر و تفنگ هم دَر می‌کردند و تجمعات مجروح هم می‌داد، اما روز بعد دوباره تجمعات از نو شروع می‌شد.

این جریانات تا چه مدتی ادامه داشت؟

تا سال ۱۳۶۰ ادامه داشت. تا زمانی که آقای بازرگان روی کار بود، برای این‌که مشیِ ملی و دموکراتیک داشته ، این گروه‌ها هم فعالیت می‌کردند و بعد از آن دیگر رفت به سمت بستن همه چیز و خراب شدن اوضاع. به هر حال جامعه هم آن زمان خسته از فرقه بازی ها شده بود و قرار نیست آدم همیشه خودش را درگیر این مسائل کند.

گفته می‌شود که قبلاً بعضی نوازندگان و گروه‌های موسیقی، چه به صورت نوازندگان دوره‌گرد و چه به صورت گروهی یا حتیارکسترال به اینجا می‌آمده‌اند و ساز می‌زدند.

این اتفاقات را خیلی کمرنگ به یاد دارم. عده‌ای می‌آمدند و نوازندگی می‌کردند و مردم هم به آنها پول می‌دادند. رشت شهر شادی بود و آن خیابان هم شادترین خیابان بود. اجراهای موسیقی نهایتاً به سبزه‌میدان ختم می‌شد که بیشترِارکسترها به آنجا می‌رفتند و ساز می‌زدند. در روزهای عید برنامه‌های خوبی داشتند. شهرداری آن زمان ارکستر موزیک خودش را داشت که این ارکستر بعد از انقلاب تعطیل شد.

ارکستر موسیقی کلاسیک؟

خیر. موسیقی سنج و طبل و سازهای بادی و کوبه‌ای بود.

یعنی موسیقی نظامی بود؟

بله شبه‌نظامی بود اما موسیقی پخش می‌کردند و سرود ملی می‌گذاشتند. این کار بعد از انقلاب تعطیل شد  و بعد در اوایل دهه‌ی هشتاد که آقای مرتضی شگفت شهردار رشت شد دوباره آن ارکستر را احیا کرد. تا موقعی که خود آقای شگفت شهردار بود، این ارکستر هر روز صبح زود جلوی میدان شهرداری -که آن موقع هنوز پیاده‌رو نبود- موسیقی می‌نواخت و مردمی که در آنجا تردد داشتند شور و نشاط پیدا می‌کردند. بعد از آقای شگفت، اعضای ارکستر ماندند ولی شهردارهای بعدی این کار را انجام ندادند. البته بعدها برای بعضی از مراسم‌های رسمی دوباره از آن ارکستر دعوت کردند ولی افراد ارکستر دیگر عوض شدند.

یادم می‌آید که حدود سال ۳۲ یا ۳۳ که من کوچک بودم، در کتابخانه‌ی ملی یک نمایشگاه صنایع دستی و سوغات گذاشته بودند که مادرم من را به آنجا بُرد. مهمانان خارجی زیادی هم به آنجا آمده بودند. من در آن‌جا بعضی چیزها را برای اولین بار دیدم. ما در رشت چیزهای مدرن تمدنی زیادی داشتیم. در دبیرستان‌ها گاهی نمایشگاه و کنسرت و گاردن پارتی می‌گذاشتند و معلم‌ها سرود و موسیقی یاد می‌دادند.

گویا ابوالحسن صبا در رشت هنرستانی تأسیس می‌کند. آن هنرستان کجای شهر بوده است؟
نمی‌دانم. به احتمال زیاد در ساختمان فرهنگدر سبزه‌میدان بوده است، چون بیشتر مکان‌های هنری حول محور سبزه‌میدان، خیابان شاه سابق و میدان شهرداری تا نیمی از خیابان پهلوی و خیابان شیک و از آن طرف تا ساختمان فرهنگی- ورزشی امروز شهرداری استانداری اولیه بودند. در نزدیکی کلیسا و خانه‌ی میرزا کوچک‌خان در استادسرا بود. من سنگ‌فرش‌های خیابان شاه را هم یادم است. سنگ‌فرش‌های خیابان آن روز با سنگ‌فرش‌هایی که امروز دارد فرق می‌کرد و از سنگ‌های رودخانه بود. نقش‌های خیلی خوبی هم داشت. کسانی که این کار را می‌کردند به واقع استاد کار هنرمند بودند.

عکسی از آن سنگ‌فرش‌ها وجود دارد؟

به عکسی برنخورده‌ام، اما نمونه‌های سنگ‌فرش‌ها با همان طرح‌ها در برخی خانه‌های قدیمی هست.

[۱]لازم می‌دانم که از کمک و همراهی دوست خوبم، مهسا پوراحمد جکتاجی سپاسگزاری کنم. مهسا انجام این مصاحبه را برای ما میسّر کرد.

 

۲۲۸۳۰cookie-checkشادترین خیابانِ شادترین شهر: گفت‌و‌گو با م.پ. جکتاجی درباره‌ی رشت و محدوده‌ی تاریخی‌اش

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *