پرسه‌های غریب میان کُرنل وایلدهای رشتی

بازتاب شخصیت‌ها و فضاهای شهری رشت در رُمان «دایره‌های اوج»

در مطالعات شهریِ چنددهه‌ی اخیر به تأثیر انسان و رفتار او در شهر و تحولات شهری توجه شده است. مشاهدات و تجربیات شهری انسان‌ها می‌تواند قسمتی از مواد خام چنین مطالعاتی را تأمین کند. یکی از معضلات موجود، کمبود اسنادی مکتوب از این مواد خام است. هنوز هم بسیاری از اخبار مرتبط با ساکنان یک شهر را فقط می‌توان در نقل قول‌های شفاهی افرادی یافت که به ارزشِ ثبت دیده‌ها، شنیده‌ها و خاطرات خود از شهر واقف نیستند. با این حال می‌توان نشانی از تجربیات شهری را در برخی آثار داستانی پیدا کرد. دکتر اصغر عسکری خانقاه انسان‌شناس، پژوهشگر، نویسنده، مترجم و استاد بازنشسته‌ی دانشگاه تهران است که در رمانی به نام «دایره‌های اوج»[۱]، از شهر رشت به عنوان اصلی‌ترین بستر مکانیِ اتفاقات داستانش سخن گفته است. او از معدود نویسندگانی است که هویت بستر مکانی روایت خود را هم‌ارز با مضمون داستانش پیش برده است. این داستان و بسیاری از شخصیت‌هایش زایید‌ه‌ی خیال نویسنده است، اما فضاهای شهری و برخی شخصیت‌های حاضر در آن، برآمده از خاطرات نویسنده و تجربه‌ی او در شهر است. غریب‌اوقلی شخصیت اصلی داستان است. او که متولد و بزرگ شده‌ی رشت است، طی حادثه‌ای ناچار به ترک این شهر شده، اما نهایتاً عواملی سبب بازگشت وی به زادگاهش می‌شود.

غریب‌اوقلی متولد و بزرگ‌شده‌ی رشت است، اما حادثه‌ای او را برای چندسال به ترک این شهر وا می‌دارد و نهایتاً عواملی سبب بازگشت وی به شهر زادگاهش می‌شود. از آن پس این شهر و مجموعه‌ی فضاها و شخصیت‌های خیالی و واقعی‌اش است که به زندگیِ شخصیت اصلی سمت و سویی می‌دهد و او را در بستر داستان، یعنی رشت حل می‌کند و خواننده را پابه‌پای شخصیت اصلی با حال و هوای شهر در دوره‌ی پهلوی دوم (حدوداً سه‌دهه‌ی اول دوره) آشنا می‌کند.

داستان در شهرهایی چون تهران، انزلی و حتی محدوده‌هایی کوچک‌تر همچون خمام و غازیان جریان دارد، اما تنها شهر رشت است که  صحبت از آن دغدغه‌ی همیشگی شخصیت اصلی داستان است؛ هما‌ن‌گونه که دغدغه‌ی اصلی نویسنده. از همین روست که در اکثر صفحات این رمان می‌توان نام و نشانی از رشت پیدا کرد. این شهر یا در مقابل چشمان شخصیت اصلی داستان پدیدار می‌شود یا  در گوشه‌ای از خیال او خانه می‌کند. نیمه‌ی اول کتاب چنان بارور از رشت و فضاها و آدم‌هایش است که خواننده انتظار دارد تا پایان داستان از رشت و فضاهایش بخواند؛ اما نیمه‌ی دوم بیشتر در دست شخصیت‌های خیالی است و نمی‌توان در آن اثر چندانی را از جزئیات شهر و رفتار شهروندان مشاهده کرد.

نگاه نویسنده به رشت و فضاهای شهری صرفاً یک نگاه کالبدی نیست. گرچه او در ذکر خصوصیاتی کالبدی نظیر جزئیات نما و بام خانه‌ها، معرفی عناصر خیابان‌ها و چگونگی چیدمان برخی دکان‌ها و مغازه‌ها دقت بسیاری دارد، توصیفاتی از این دست شاخصه‌ی قلم عسکری خانقاه در این رمان نیست. آنچه دایره‌های اوج را شاخص می‌کند، اشاره به رفتارها و عادات جامعه‌ای است که در کنار کالبدْ حال و هوای شهر را در چند دهه شکل می‌داد. عسکری خانقاه رشت را، خیابان‌هایش را و عناصرش را  با تمام آدم‌ها و عابرانی می‌بیند که در ایجاد آن عناصر یا شخصیت‌بخشی به آنها نقشی داشته‌اند. او از رفتار و پوشش‌ این افراد می‌نویسد که نه تنها معرف شیوه‌ی تفکر و تربیت رایجِ آن‌زمانِ رشت، که معرف جایگاه اجتماعی آن خیابان‌ها و عناصر در شهر بوده است.

نویسنده به شرح رفتارها و پوشش‌های ظاهری فراگیر در میان دسته‌ای از گروه‌های اجتماعی می‌پردازد که شخصیت اصلی داستان را در نقاط شاخصی از شهر همراهی می‌کردند و در خاطراتش جایی داشتند. گرچه تشریحات نویسنده از این رفتارها گاه به مناطق کمترشناخته‌شده‌ی رشت و حتی به فضاهای درونی خانه‌ها اختصاص می‌یابد، تمرکز نویسنده بر نقاط شاخصی از رشت است که شهر را حتی در ذهن افراد غریبه تعریف می‌کرد. بازار شهر و خیابان‌های پررونق و برخی عناصر موجود در بدنه‌ی آنها از این دسته‌اند. او با بیان تأثراتی که چنین عناصری از صاحبان یا عابران‌شان گرفته‌اند، در پی نمایش هویتی است که رشت از ساکنانش گرفته است.

رشت در این داستان دیگر فقط با کوی‌ها و کوچه‌های باریک و پرخم و خزه تعریف نمی‌شود؛ که با احوال‌پرسی و نگاه دنبال‌کننده‌ی عابرانش و آواز دکان‌داران و قهوه‌چی‌هایش در همین کوچه‌ها، معرف شهری است با کوچه‌هایی آرام و می‌زده. بازارش دیگر فقط مجموعه‌ای از راسته‌های شلوغ و خلوت نیست، که مجموعه‌ای است از فروشندگانی که نوع گویش و پوشش ظاهری آنها خصیصه‌ی هر کدام از راسته‌هاست. خیابان‌هایش دیگر گذرگاه گاری‌ها و اسب‌ها و اتوبوس‌ها و نمایشگاهی از پلاکاردها نیست، که در حضور عابران و رفتارشان است که از شخصیت خود خبر می‌دهد. زندگی عصرگاهی و شبانه‌ی شهر دیگر فقط در درخشندگی شیشه‌ها و تابلوهای قنادی‌ها و سینماها خلاصه نمی‌شود، که در حضور جوانان در صف سینماها هم نمود پیدا می‌کند. سینماها هم دیگر فقط بر اساس فیلم‌های روی پرده‌ شناخته نمی‌شوند، که تماشاگران‌اند که با بروز رفتاری خاص، آن را به مکانی برای نمایش هر چیزی جز خود فیلم در می‌آورند. مغازه‌های رشت، کتابفروشی‌هایش، داروخانه‌هایش و مهمان‌خانه‌هایش هم صرفاً به واسطه‌ی عملکردی خاص یا خرید و فروش اجناس در یاد نمی‌مانند، که حضور و شخصیت صاحبان‌شان است که عناصر مذکور را ماندگار می‌کند.

نویسنده تمامی این موارد را در روایت‌های روزانه‌ی شخصیت اصلی از شهر گنجانده است. روایات روزانه‌ی این شخص معمولاً با اشتغال در ادارات دولتی و ذکر خصوصیات کالبدی ادارات و خلق و خوی قشر فرهنگی رشت آغاز می‌شود و با پرسه‌های شبانه در خیابان‌های زنده‌ی شهر به پایان می‌رسد. عسکری خانقاه از محله‌ها و خیابان‌ها و کوچه‌های زیادی سخن گفته است اما مشخصاً دربار‌ه‌ی عابرانِ خیابان‌های پررفت و آمدِ پیرامون میدان شهرداری، نظیر شاه (اعلم‌الهدی) و پهلوی (امام خمینی)، مغازه‌داران و فروشندگان راسته‌های گوناگون بازار و تماشاگران سینماهایی چون سینما ایران می‌نویسد و به کتابخانه‌ی ملی، کتاب‌فروشی طاعتی و داروخانه‌ی کارون به عنوان چند نقطه‌ی شاخص در ذهن شخصیت اصلی اشاره می‌کند. بازار از نخستین جاهایی است که شخصیت اصلی داستان در زمان بازگشت به رشت با آن مواجه می‌شود تا با شنیدن اصواتی برآمده از لهجه‌ی آشنای انبوه مردم، خانه‌اش، یعنی رشت را به یاد بیاورد و صداها و رفتارهای جاری در آن را به خاطر بسپرد:

ولی این بازار زیبای شهر رشت دگرگونم کرده بود، طوری که یک‌مرتبه احساس کردم وارد خانواده‌های اقوام خود شده‌ام و همه‌ی این آدم‌ها که برای فروش کالاهایشان داد و گاهی جیغ می‌زنند فامیل خود من هستند […] با ببخشید و معذرت‌خواهی از کنار زنان، مردان، جوانان، پیران و کهنسالان رد می‌شدم و گاهی هم با شنیدن واژگان محلی و صدای دلنشینشان که با محبت ادا می‌شد: «بفرما برارجان، تی جان قوربان، رد ابو» دلم را نوازش می‌دادم! همین‌طور با سیل جمعیت بازار و با گذشتن از کوچه‌های تنگ و پر اشیایی که در کنار خیابان برای فروش گذاشته بودند به دهانه‌ی بازار اصلی رسیدم. از دیدن این‌همه ماهی، مرغابی، چنگر، غاز، مرغ، خروس، تخم‌مرغ‌های محلی و انواع زیتون در خمره‌‌ها و چلیک‌های بزرگ گیج شده بودم […] به بازار پارچه‌فروشان و بلورفروشان رسیده بودم، در این قسمت جمعیت آرام گرفته بود. فروشندگان پارچه داد و فریاد نمی‌زدند و مثل لباس‌فروشان نجیب و ساکت و آرام بودند و لباس‌های شیک و تمیزی داشتند.  اکثر پارچه‌فروشان کراوات زده بودند، ولی لباس‌‌فروش‌ها که قیافه‌ی اکثرشان به ترک‌ها می‌خورد یا اصلاً ترک بودند دکمه‌های پیراهن‌شان را تا انتهای گردن بسته بودند و بعضی‌ها با نگاه به عابران و تکرار «بویوروز ایچاریه» من و سایر عابران را دعوت به خرید می‌کردند.[۲]

همین کوچه‌های تر و تمیز بازار است که شخصیت اصلی را به آدم‌هایی می‌رساند که سبب تداوم زندگی او و نیز گردش او در شهر می‌شوند. او با آنها برخی خیابان‌ها و عناصر شهر را  به یاد می‌آورد و از نو تجربه‌شان می‌کند. این گردش‌ها اغلب به وقت غروب است و پیرامون میدان شهرداری، همان‌زمانی که مغازه‌ها هم رونق بیشتری می‌گیرند. گویی که خیابان‌گردی در این شهر جز به هنگام عصر و غروب معنایی ندارد. خیابان‌ها هم گذرگاهی‌اند برای رفت و آمد، هم قلمرویی برای پرسه‌زنی؛ اما به وقت عصر و غروب ویترینی می‌شوند برای نمایش مد روز لباس و موی کرنلی:

مغازه‌ها و فروشگاه‌های شیک و زیبای رشت یکی بعد از دیگری روشن می‌شدند. غروب با ترنم زیبای خود به بازار رشت صفای بیشتری می‌بخشید […] رشت به هنگام غروب دیدنی است. همه‌ی جوان‌ها به خیابان ریخته و دسته‌دسته به خوش‌وبش و گفت‌وگوهای دوستانه مشغول بودند. هنگام قدم زدن با جامه‌های زیبا و رنگارنگ خیلی دقت می‌کردند که به نظر مرتب و شیک باشند. حتی نگاهی هم که به یکدیگر و یا به اطراف می‌انداختند همه از روی حساب و کتاب بود […] شهر از جمعیت موج می‌زد. بیش از همه جوان‌ها بودند؛ با لباس‌های تمیز و زیبا. با ادب و کاملاً حساب‌شده، به هم سلام می‌گفتند و با لبخندی مؤدبانه یکدیگر را زیرچشمی و سریع برانداز کردند. اغلب دو یا سه‌نفره قدم می‌زدند. دست چپشان در جیب شلوار فرو رفته بود و هرچندقدم که می‌رفتند دستی به موهایشان می‌کشیدند تا مطمئن شوند که مرتب است. اصرار همه این بود که کراوات‌هایشان منظم و دقیق زیر یقه و به حالت مثلث قرار گیرد. بعضی‌ها برای اینکه کراواتشان را باد روی شانه‌هایشان نیندازد یا به اطراف پراکنده نکند با گیره پنسی، معمولاً به رنگ طلایی، به پیراهن خود محکم کرده بودند. اکثر پیراهن‌ها دکمه‌ی سردست داشت. نمای جالبی داشتند، همه یکدست تمیز و شیک بودند و همه به موهای خود پارافین یا بریانتین زده بودند و اکثراً جلوی موهایشان شبیه موی هنرپیشه‌ی معروف آن‌زمان یعنی «کرنل وایلد» بود. در آن سال‌ها این مد یعنی موی کرنلی رواج دامن‌گیری داشت. آن‌دسته از گیلانی‌ها که طالب آخرین مد و تابع آرایش و پیرایش روز بودند به تهران می‌رفتند و در بازگشت آنها را در رشت رواج می‌دادند. موی کرنلی رواج یافت و گاهی هم با طنر توأم شد. کرنلی‌ها شدند «مموش» و اگر «پوشت» می‌زدند به آنها «مموش پوشتیان» می‌گفتند. [۳]

این نمایش فقط در خیابان‌ها اجرا نمی‌شد. بدنه‌ی این خیابان‌ها چندین سینما را در خود جا داده است که شخصیت اصلی داستان و همراهانش را در هنگام گذر از خیابان به سوی خود می‌کشاند. سالن پردود سینمایی مانند ایران جولانگاه دیگری بود برای عرضه‌ی زیباترین لباس‌ها و کت و شلوارها و البته نگاه‌های پرمعنا:

در سال سینما قیافه‌ی مردم دیدنی بود. همه‌ی افراد اعم از پیر یا جوان بسیار شیک و اتوکشیده بودند. همدیگر را با نگاه می‌پاییدند و خانم‌ها زیرچشمی به لباس‌‌ها و آرایش هم نگاه می‌کردند و لحظه‌ای از نگاه دقیق و توأم با نوعی نخوت به قیافه‌ی یکدیگر غافل نبودند. گاهی پشت چشمی نازک می‌کردند و روی برمی‌گرداندند و این واقعاً دیدنی بود. جوانان بریانتین‌زده بر موهای سیاه و گاه قهوه‌ای و بور، حتی یک‌ثانیه از نگاه به دختران شیک و زیبای سالن که خود را به حد اکمل جذاب و دوست‌داشتنی ساخته بودند، غافل نمی‌ماندند. خلاصه اینکه در سالن سینما یک‌لحظه فکر کردم آیا این مردم برای دیدن فیلم سوزان هیوارد آمده بودند یا برای حداقل حظّ بصر؟[…] جوان‌های داخل سالن حتی یک‌نفر هم نبود که کفش کهنه یا بدون واکس پوشیده باشد. تمام شلوارها اتوکشیده و شق‌ورق روی کفش‌ها افتاده بود. بعضی‌ها برای تکمیل ژست خود سیگاری بر لب و دست چپ در جیب شلوار داشتند و با هر پک به سیگار نگاه عاشقانه‌ای هم به یکی از خانم‌های سالن می‌انداختند. [۴]

شکل ظاهری این لباس‌ها و کت و شلوارها تنها نکته‌ای نیست که شخصیت اصلی را در حین گذر از خیابان‌ها یا تماشای فیلم درگیر خود می‌کرد. او از چگونگی دوخت این البسه و دوزندگانشان نیز که بعضاً در بازار و بازار شیک و خیابان پهلوی مغازه داشتند، اطلاعاتی داده است:

خیاطان رشت بی‌اندازه قابل و ماهر بودند. حرفه‌ی آنها برحسب مشتریان پولدار یا کاسب و یا مردان سن‌وسال‌دار تقسیم می‌شد. مثلاً شیک‌دوزها مشخص بودند و رفقای زیادی بین پولدارها داشتند. وقتی نزدشان می‌رفتی در یک سالن زیبای خیاطی از شما با چای و کلوچه و شیرینی معروف آذربانی یا نوشین پذیرایی می‌کردند. کسانی هم که پول کمتری داشتند و پارچه‌های گران نمی‌خریدند، به ناچار نزد خیاطان معمولی می‌رفتند و یک عده که باز هم فقیرتر بودند به بازار می‌رفتند، حال «بازار شیک» باشد یا بازار روزانه، فرقی نمی‌کرد، غرض اینکه در آنجا کت و شلوار از هر رقمی که باب میلشان بود به فروش می‌رفت. [۵]

اما شخصیت اصلی داستان در این خیابان‌ها فقط به گشت‌وگذار و تماشای فیلم سینمایی مشغول نبود. نامی آشنا، چهره‌ای آشنا یا تابلویی آشنا او را به سمت خود می‌کشاند. گاه هم بهانه‌ای پیدا می‌شد تا با آشنایانش در این خیابان‌ها دیداری تازه کند. مگر می‌شد داروخانه‌ی کارون را در خیابان پهلوی ببیند و به یاد صاحب منصفش نیفتد که داروها را با قیمتی ارزان‌تر در اختیار مردم می‌گذاشت؟

داروخانه‌ی کارون سر راهم بود. خیلی زود به آن رسیدم. موسیوی ارمنی، «آرسن میناسیان» آدم خوش‌مرام و انسان شریف و بسیار پاکی بود که همه‌ی اهالی رشت برایش احترام قائل بودند، مرد والایی که بنگاه‌های خیریه‌ی رشت هنوز مدیون کمک‌های او هستند […] به راستی که موسیو آرسن آدم فوق‌العاده‌ای بود. پنج‌سال پیش هروقت به دارویی نیاز داشتم و باید ارزان‌تر می‌خریدم به داروخانه‌ی شلوغ و پر از جمعیت وی مراجعه می‌کردم. [۶]

یا مگر می‌شد در میدان شهرداری باشد و به یاد خاطراتش در کتابخانه‌ی ملی و کتاب‌فروشی طاعتی در خیابان شاه نیفتد؟ شیرینیِ آب‌نبات‌قیچی‌های پستوی کتابفروشی طاعتی هیچ‌گاه گلوی شخصیت اصلی داستان را نمی‌زد. از همین‌رو هیچ‌گاه هم‌صحبتی با آقای طاعتی را، که زمانی کتب دست دوم را رایگان در اختیارش می‌گذاشت، از دست نمی‌داد:

«مگه ممکنه این عزیز محترم و خیر از یادم رفته باشه، که بعضی وقت‌ها کتاب‌های دست دوم را بدون اینکه دیناری مطالبه کنه مجانی در اختیارم می‌ذاشت» […] آقای طاعتی مطابق معمول در پشت پیشخوان کتابفروشی با حرارت تمام مشغول بحث‌های علمی و ادبی بود و گاه شوخی‌های جالبش چاشنی‌ گرمی بود برای محفل مراجعان به کتابفروشی […] من و کرامتی به پستوی کتابفروشی رفتیم. همه‌چیز آماده بود، استکان و نعلبکی برای چای، قندان پر از قند و آب‌نبات‌قیچی قنادی‌های بندر پهلوی و چندعدد نان قندی فومن یا آستانه اشرفیه. [۷]

طبعاً هر مکانی در این خیابان‌ها که آدم‌هایش بیش از بقیه در زندگی شخصیت اصلی نقشی دارند، با قلم نویسنده پررنگ شده‌ است؛ اما این موضوع سبب نشده که به دیگر عناصر پرزرق و برق خیابان‌ها اشاره‌ای‌ نشود:

چراغ‌های مغازه‌ها، کتابفروشی‌ها، پارچه‌فروشی‌ها و … با الوان مختلف و رنگ‌های سفید و زرد و سبز و قرمزشان به جلوه و رنگ خیابان‌ها می‌افزودند. انسان از این همه تنوع در خیابان‌ها و زیر هتل ساوی لذت می‌برد.[۸]

اما رشت فقط با همهمه‌ها و نشاط غروب‌گاهی‌اش رشت نبود. ساعات آخر شب هم رنگ و نشان خودش را در شهر داشت. گاه آواز غریبه‌ای در میانه‌ی راه، شخصیت اصلی را از صدای ملایم شاخه‌های تبریزیِ خیابان‌ها و کوچه‌ها جدا می‌کرد و مسیر کم‌نور شبانگاهی را تا رسیدن به اقامت‌گاهش دلچسب‌ می‌کرد:

خیابان‌ها با نور کمرنگ تیرهای چراغ برق حالتی خلیایی و سکرآور به مغازه‌های تک و توک باز داده بودند. بعضی عابران تک‌تک یا چندتایی به سرعت به سمت خانه‌هایشان می‌رفتند. زمزمه‌ی ملایم باد در گوش درختان، برگ‌های سبزشان را به رقص و آواز غریبی وا داشته بود. ترکیب نور و باد حرکت شاخه‌های تبریزی را در این شب خنک و پرستاره مبدل به آواز کولیان در دشتی سبز کرده بود. [….] ناگهان جوان کارگری که کرکره‌ی یک دکان مکانیکی را پایین می‌کشید با نوای دلنشینی شروع به خواندن کرد. صدایش گرم بود و نغمه‌اش دل را به رویاهای دور می‌برد. [۹]

معمولاً روایات روزانه‌ی شخصیت اصلی با توصیف حال و هوای نیمه‌های شب پایان می‌یابد و روز بعد از سر گرفته می‌شود. عسکری خانقاه با مرور زندگی شخصیت اصلی در روز و شب رشت، فضاهای متفاوت شهر را در ساعات مختلف روز نمایش داده است که به بخشی از آن در نوشته‌ی حاضر اشاره شد. گرچه قلم او آمیخته به تعلقش به رشت است، در توصیف رفتارهای انسانی و تأثیر آنها بر لایه‌های شهر اغراق نکرده است. خاطرات و تجربیاتی که او در این داستان منعکس کرده، می‌تواند عوامل مؤثر بر تحولات شهری رشتِ پهلوی و نیز علت اهمیت آن‌دسته از عناصر شهری را روشن کند که تا به امروز در رشت باقی مانده‌‌اند و کماکان شاخص‌اند.

پی‌نوشت‌ها:

[۱]: عسکری خانقاه، اصغر. دایره‌های اوج. چ۱. تهران: دیبایه، ۱۳۹۳

[۲]: اصغر عسکری خانقاه، دایره‌های اوج، ص۴۲و۴۳

[۳]: همان، ص۴۹و۵۰و۶۵

[۴]: همان، ص۶۶

[۵]:همان، ص۵۰و۵۱

[۶]: همان، ص۹۸

[۷]:همان، ص۵۴ و ۱۲۰ و ۲۴۹

[۸]: همان، ص۱۲۷

[۹]: همان، ص۱۰۷

۲۲۸۸۰cookie-checkپرسه‌های غریب میان کُرنل وایلدهای رشتی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *