از رشت تا کُلن، از ویگن تا تختی: داستان فتو دِروی در خیابان اعلم‌الهدی

در یکی از پاساژهای قدیمی خیابان اعلم‌الهدی، یک آتلیه‌ی عکاسی هست که امروز به موزه‌ای می‌ماند: آتلیه‌ی دروی. ابراهیم دروی، عکاس قدیمی این آتلیه، متولد ۱۳۱۸ در انزلی است. او ابتدا در انزلی عکاسی کرده و آکاردئونیست بوده، بعد برای تحصیل به تهران رفته، سپس عازم کُلن شده، و نهایتاً از سال ۱۳۶۲ به رشت آمده است. آتلیه‌ی او پر است از دوربین‌های قدیمی، پرتره‌های سیاه و سفید، تقدیرنامه‌ها، مدارک تحصیلی قدیمی، و عکس‌هایی از مناظر شهری رشت. دروی هرچند عکاسی آتلیه‌ای است، در در بعضی از کارهایش نشانه‌هایی از خلاقیت هم به چشم می‌خورد. آتلیه‌ی بزرگ او در پاساژ فاتحی، یکی از شناخته شده‌ترین نشانه‌های خیابان اعلم‌الهدی است. آنچه خواهید خواند حاصل گپ‌و‌گفت ما با ابراهیم دروی است.

هفتاد و پنج سال است که عکاسی می‌کنم. مادرم مخالف بود که عکاسی کنم. می‌گفت دایی‌های تو دکتر شده‌اند و تو که یگانه فرزند من هستی هم باید دکتر شوی! گفتم علاقه‌ای به طبابت ندارم. دو سال هم به دانشکده‌ی دندانپزشکی رفتم و به طبابت و دندان‌سازی هم وارد هستم، ولی خب به عکاسی بیشتر احترام می‌گذاشتم. تحصیل سینما هم کرده‌ام و مدرک سینما گرفته‌ام. در کاخ دانش تهران تحصیل کردم و بعد، در سال ۱۹۷۱ میلادی، به دانشگاه کلن در آلمان رفتم. قبل از آن در ایران عکاسی می‌کردم.

کُلن محاسن زیادی داشت. مثلاً یک استاد از کانادا می‌آمد و به ما تعلیم زاویه در عکس‌برداری می‌داد. مثلاً می‌گفت چگونه باید از صورتی که بیضی شکل است عکس بگیرید. یا می‌گفت موقع عکاسی نور را باید چطور تنظیم کنید. البته من اینها را می‌دانستم چون پدرم عکاس بود و خیلی کار می‌کرد. عکاس نیروی دریایی بود. غواص بود و می‌رفت زیر آب. من هم یک مدتی در آن کار بودم.

در بندر انزلی مغازه داشتم. دو، سه سالی هم در کار موسیقی با آقای ویگن همکار بودم و برای ایشان آکاردئون می‌زدم و عکس هم می‌گرفتم. آن آکاردئون را در آتلیه‌ام به یادگار نگه داشته‌ام. کنار دریای انزلی محله‌ای بود به نام کلبه که تمام سرمایه‌دارهای بزرگ، استاندارها و تیمسارها  به آنجا می‌آمدند. آنجا یک رقیب به اسم کازینو دو پاری داشتیم که کنار موج‌شکن بود.

آنجا با مرحوم تختی هم آشنا شدیم. چند ماهی در انزلی بود و به بچه‌های بندر کُشتی یاد می‌داد. عکس‌های زیادی از او دارم. مرد بزرگی بود. به مردم کمک زیادی می‌کرد. مخصوصاً به جوان‌ها خیلی علاقه‌مند بود. همان‌ جا یک مسابقه کشتی برگزار می‌شد و بچه‌های انزلی می‌آمدند کشتی می‌گرفتند. آقای [اکبر] خوجینی که قهرمان بوکس بود و بعد به ارتش رفت و شهید شد هم به آنجا می‌آمد.

من درسال ۱۳۶۲ به رشت آمدم. همکارانم علاقه‌مند بودند که به رشت بروم. بچه‌های مشهد هم علاقه‌مند بودند که به آنجا بروم. دوستی در مشهد دارم به نام آقای صالحی که نماینده رنو و ماشین‌های بزرگ است. ایشان گفت آنجا را ول کن و بیا مشهد. گفت بابت جا خیالت راحت باشد. گفتم آقای صالحی جان! من بچه گیلان هستم و باید در گیلان باشم. بچه‌های گیلان را دوست دارم چون خیلی با معرفت هستند. به نظرم مردم رشت همه خوب هستند و از مردم انزلی بهترند. نمی‌گویم مردم انزلی بد هستند. انزلی هم مردمان خوب زیادی دارد. اما رشتی‌ها هنر دوست هستند.

مثلاً آقای کمال ناجی، هنرمند عکاس در رشت بود. برادرش رسول ناجی هم عکاسی می‌کند. عکاسی ناجی در اول خیابان شریعتی متعلق به اوست. اما کمال از نظر هنر خیلی بالا و بزرگ بود. اتفاقاً در تهران با هم به دانشگاه می‌رفتیم. بعد من دیگر به رشت آمدم. در رشت با هنرمندان، به‌خصوص خواننده‌ها و نوازنده‌ها ارتباط داشتم. مثلاً استاد ویولن من آقای ویسانلو بود که از بندر انزلی به رشت می‌آمد.در جوانی، ناصر امیری را می‌دیدم که در روتوش کارش خوب بود. برادرش عباس امیری یک بازیگر بود که چند سال قبل فوت کرد. در رشت دوستان خوبی دارم. مثلاً آقای پیشگاهی، رئیس صنف عکاسان انسان بسیار با محبتی است. اتفاقاً به من تقدیرنامه هم داده است که آن را در آتلیه‌ام زده‌ام. وقتی در بندر انزلی بودم بچه‌ها از رشت و مشهد می‌آمدند تا من را ببینند. من هم چیزهایی که در هنر یاد گرفته بودم را خالصانه به این‌ها یاد می‌دادم.

کلاس هشتم بودم که مادرم می‌گفت باید مثل دایی‌هایت دکتر بشوی. بعد یک دوربین از چوب ساختم و اولین عکس را از خودم گرفتم که در آن با کراوات دیده می‌شوم. یک جعبه درست کردم و بعد گرفتار لنز شدم. لنز هم گران بود. البته لنزهای روسی می‌آمد، ولی کیفیت لنزهای آلمان را نداشت. سابقاً گلاب‌هایی از کاشان می‌آمد که شیشه‌هایش محدب بود و وقتی تویش آب می‌ریختی، خودش می‌شد لنز! آن را درست کردم و جلوی دوربین گذاشتم و این عکس را با آن دوربین گرفتم. یک رفیق هم‌کلاس داشتم که دوربین را به او دادم و گفتم شاتر را بزن. شاتر را زد و این عکس ثبت شد. این عکس بهترین یادگار من است.

ضربه‌ی‌ بزرگی که عکاسان ایران خوردند این بود که دوربین‌های موبایلی آمد و خود نیروهای انتظامی رفتند دوربین‌های دیجیتال خریدند و گفتند دیگر ما خودمان باید عکس بگیریم. این شکست بزرگی برای عکاسان ما بود و خیلی از عکاسان مشهد مغازه‌های خود را فروختند. نباید این کار را می‌کردند چون عکاس خودش را برای خلاقیت آماده کرده است. هنر عکاسی آن‌قدر دامنه‌اش وسیع است که آدم هر چقدر بداند باز هم هیچی نمی‌داند.

 

۲۲۹۱۰cookie-checkاز رشت تا کُلن، از ویگن تا تختی: داستان فتو دِروی در خیابان اعلم‌الهدی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *