در جلد یک دانش‌آموزِ فروغی: تجربه‌ی زیسته‌ی دانش‌آموزی در رشتِ دهه‌ی پنجاه

خرداد ۱۳۵۵

یک ساعتی است که نشسته‌ام روی همین نیمکت و زل زده‌ام به تابلوی آرایشگاه ونوس[۱]. دورتادورم را گیله‌مردهای سن و سال‌دار احاطه کرده‌اند؛ حرف پشت حرف. خیلی هم عجیب نیست. تا بوده، سبزه‌میدان همین بوده. اصلاً قرار نبود اینجا منتظر مادرم باشم. وعده کرده بودیم که هروقت امتحانم تمام شد، از آفخرا یک‌راست بروم آرایشگاه، اما نمی‌شود. شلوغ است، خیلی شلوغ است. نمی‌دانم این مرد هنرمند قدبلند و لاغر با خودش چه فکری کرده که در آن مکان کوچک به آن تعداد آرایش‌گر نان می‌دهد؛ اصلاً جایی برای مشتری نیست. من هم که به بوی اسپری‌های مو حساسیت دارم، ترجیح دادم بیرونِ آرایشگاه منتظر بمانم. مدت مدیدی است که این‌گونه در سبزه‌میدان ننشسته‌ام. بیشتر اوقات از میانه یا کنارش عبور می‌کنم و حواسم بیش از آنکه بر سخن‌چینی‌های گیله‌مردان متمرکز شود، پرتِ غذاخوری‌ها و مغازه‌های پیرامون میدان است. خیلی هم بد نیست که الان مجالی پیدا کردم برای دیدزدن مردمی که مثل من گوشه‌ای قرار گرفته‌اند و پرگویی می‌‌کنند. کمی که سرم را به اطراف می‌چرخانم، یادم می‌آید که این ملتِ بازنشسته، صاف و ساده ننشسته‌اند که من دیدشان بزنم. خودشان هم منتظرند موضوعی بیابند تا بحث‌شان را متوجه من کنند. همین پیراهن طوسی‌رنگ و جوراب شلواری سفید کافی‌ است تا بفهمند دانش‌آموز مدرسه‌ی فروغ[۲] هستم. حق دارند! اکثراً دختران فروغ را دست در دست پسران ابوریحان[۳] دیده‌اند. طبیعی است که منِ تنها را دست بیندازند! خلاصه نمی‌شود در این محدوده نوجوان باشی و با چنین لباس‌هایی بگردی و از نگاه‌های زیرچشمی این و آن در امان بمانی.

زمانی گمان می‌کردم که تنها موضوع بحث‌شان، آلامد بودن بودن معلم‌هایمان است. گمانش را هم نمی‌کردم که روزی خودم هم در مرکز توجه واقع شوم. البته مردم معمولاً خیلی زیاد منتظر موضوع جدید نمی‌شدند و نمی‌شوند، موضوع خودش می‌آید.روزی نیست که در کوی آفخرا اتفاقی بیفتد و ربطی به دانش‌آموزان و معلمان مدارسش نداشته باشد! فروغ و ابوریحان که گفتن ندارد؛ آفرین[۴] و عنصری[۵] هم به وقتش موضوعی را به دست این گیله‌مردان بازنشسته می‌دهد، انگار صحبت از مدرسه‌ها و دانش‌آموزان و معلمان بخش مهمی از گفت‌وگوهای روزانه‌شان باشد. باز زمانی که آفرین بودم، اوضاعم بهتر بود. تا همین پارسال کسی کاری به کارم نداشت. اصلاً آن اونیفرم سرمه‌ایِ‌ آفرین مجوزی برای رفت و آمدِ بی‌حاشیه بود؛ حداقل مطمئن بودیم که پشت سر ما و ابوریحانی‌ها حرفی نمی‌زنند. با این حال  در همان دورانِ دانش‌آموزی در آفرین هم روزهایی بوده که بهانه‌ای به دست مردم داده باشم؛ مثلاً یادم است زمانی که از طرف مدرسه و همراه با دختر دکتر لادن در مسابقه‌ی موسیقی آموزش‌وپروزش استان گیلان شرکت کردم، تا روزها هدف انگشتان اشاره‌ی همین سبزه‌میدانی‌ها بودم و پچ‌پچ‌های متفاوتی را می‌شنیدم: «او را می‌بینی؟ مادرش معلم ادبیات [در آفرین] است و دوست خانم من…»، «دخترم برای ما هم می‌زدی!»، «اصلاً عارف فقط باید با تو سلطان قلب‌ها را بخواند!» و… .  شانس من بود دیگر! کافی بود یک روز از این سبزه‌میدان رد شوی و یکی از همسایه‌ها یا آشنایانت تو را ببیند! آن‌وقت بود که کل شجره‌نامه‌ی خودت و خانواده‌ات در کف دستِ نصف‌ِ بازنشستگان سبزه‌میدان‌نشین قرار می‌گرفت. حتی پسربچه‌های شیطان دبستان عنصری هم از این مسئله در امان نبودند و نیستند.

خوب یادم است. دوسال پیش بود و من هنوز دانش‌آموز آفرین بودم. مثل هرروز شومیز دکمه‌دار سفیدم را با دامن پلیسه‌ی سرمه‌ای‌رنگ به تن کردم و کت کوتاه سرمه‌ای‌رنگ را هم روی دوشَم انداختم. این روزها قدرِ آن اونیفرم را می‌دانم، قشنگ‌تر از لباسی است که در فروغ به تن می‌کنم. خلاصه که روز شلوغ و پرتنشی بود. از خانه بیرون زدم و به سمت آفرین روانه شدم. پیرسراست و مسجد ملاعلی‌محمدش و نانوایی پشتش. همین‌طور که سرمست از عطر بربری کل مسیر پیرسرا تا سبزه‌میدان را طی می‌کردم، آرام‌آرام متوجه یک شلوغی و ازدحام غیر معمول شدم. ازدحام آدم‌ها و دانش‌آموزان در ساعت هشت صبح، آن هم در کوی آفخرا که چندین مدرسه را در خود جای می‌دهد، عجیب نبود و نیست. تعجب من از تجمع کم‌سابقه‌ی آدم‌ها در ابتدای کوچه بود. جلوتر که رفتم، متوجه شدم یکی از پسربچه‌های دبستان عنصری به یک ماشین شاسی‌بلندِ آبی برخورد کرده است. راستش همیشه منتظر چنین اتفاقی بودم؛ آخر آفخرا با وجود بافت مسکونی‌اش، بیشترین تعداد مدرسه را در اطراف سبزه‌میدان دارد و به طرز طبیعی جمعیت زیادی از عابران پیاده را به خود می‌بیند. در این میان اگر شخصی قصد کند با اتومبیل وارد کوچه شود، اوضاع کمی عوض می‌شود، مثل همان‌روز. مگر کسی می‌تواند جلوی دویدنِ سرخوشانه‌ی پسربچه‌های سر به هوای عنصری را بگیرد؟ کوچه قلمرو آنهاست، از همین رو گمان می‌کنند که همه‌ی عناصر کوچه تابع‌شان است. آن پسربچه‌ای هم که با شاسی‌بلندِ آبی برخورد کرد، همین گمان را می‌کرد.

تصادف سنگینی نبود، یعنی اصلاً نمی‌توانست سنگین باشد. پیشانی‌اش کمی کبود شده بود، با این حال کسی در محدوده‌ی سبزه‌میدان و آفخرا نبود که خودش را به صحنه نرسانده باشد. از آن روز به مدت چندهفته تصادف پسربچه و مالک آن شاسی‌بلند آبی در صدر گفتگو‌های روزانه‌ی سبزه‌میدانی‌ها بود. هنوز هم آن پسر را می‌شناسند! گه‌گاه اگر آشنایی ببیندش، او را نشان همراهانش می‌دهد و داستانش را تعریف می‌کند. جالب است: این سبزه‌میدان‌نشین‌ها یا از تاریخ جهان و سیاست می‌گویند، یا از تاریخ آدم‌های همین محله‌های دوروبر! این موضوع را دوست دارم. ذهن این مردم پر است از روزها و خاطرات آدم‌ها.گاهی که خسته می‌شوند از موضوعات ساده‌تری هم صحبت می‌کنند؛ مثلاً خانه‌ی جدید فلان معلم، همسر جدید فلان مدیر، ازدواج دبیران فروغ با دبیران آفرین، فیلم‌های روی پرده و حتی گاهی هم کیفیت آلوچه‌های کتاب‌فروشی مژده [۶].

کسی نیست که مژده را نشناسد. اولین و نزدیک‌ترین پاتوق هر دانش‌آموزی در کوی آفخرا همین کتاب‌فروشی است، البته برای ترشی‌دوستان! شیرینی‌دوستان قنادی آذربانی را ترجیح می‌دهند. مدرسه‌های آفخرا که تعطیل می‌شود، سیل دختران دانش‌آموز سرازیر می‌شود به کتاب‌فروشی. نه برای خرید کتاب، که برای بهره‌برداری از یخچال‌های صندوقه‌ای جلوی مغازه، که پر است از اخته و تمبرهندی و آلوچه! مهم نیست مثل من پیرسرانشین باشی یا در محله‌ی دیگری زندگی کنی، مسیر بازگشت هیچ‌وقت از راه آفخرا نیست. آخر پس از مدرسه نوبتِ گردش است. معنی ندارد که مسیر صبح را تکرار کنی و خشک و خالی برگردی به خانه. اگر گرسنه‌ات باشد، از ساندویچ‌فروشی سر کوچه‌ی آذربانی که یکی از پاتوق‌های فروغی‌ها و ابوریحانی‌هاست، چیزی می‌خری و اگر هم گرسنه‌ات نباشد، همراه دوستانت سرازیر می‌شوی به خیابان شیک و بازار شهر و محض تفریح هم سری به کفاشی نایس[۷] می‌زنی؛ بله، فقط محض تفریح! قاعدتاً پول‌توجیبی یک دانش‌آموز کفاف پرداخت پول کفش‌های گران‌قیمت این مغازه را نمی‌دهد. اگر هم خیلی هوس بازارگردی کرده باشی، جلوتر می‌روی و می‌رسی به فروشگاه پنج‌طبقه‌ی درخشان. البته باز هم  می‌توانی فقط نگاه کنی، نه پول خرید داری و نه پول سلف‌سرویس طبقه‌ی آخرش را. کم پیش می‌آید که حوصله کنیم و به عمق بازار اصلی برویم، اما گاهی تا راسته‌ی کتاب‌فروش‌ها می‌رویم و برمی‌گردیم.

همیشه اما حوصله‌ای برای پرسه زدن در بازار نیست، آخر بازار زیاد می‌رویم؛ یعنی اصلاً محال است که هفته‌ای کمتر از دوسه‌بار با خانواده به اینجا بیایی. این است که گاهی حس می‌کنی از بازار و سروصدایش خسته‌ای و ترجیحت پیاده‌روی در خیابان‌هاست. از آذربانی تا میدان شهرداری مسافتی نیست، اما اگر آن رفیق عکاسی‌دوست من همراهم باشد، دستم را می‌گیرد و با اصرار می‌برد تا عکاسی رافائل، به امید اینکه شاید بتواند اطلاعی از کلاس‌های آموزش عکاسی کسب کند. من هم گه‌گاه دوربینم را می‌برم و عکس‌ها را می‌دهم که برایم چاپ کنند. عکاسی در آن محدوده خیلی زیاد است، اما دوستم این عکاسی را بیشتر دوست دارد؛ چون هم در کوچه‌ی خلوتی است و می‌توان از شلوغی خیابان پهلوی و میدان و خیابان شاه به آن پناه برد، و هم اینکه می‌تواند در آنجا دوست ابوریحانی‌اش را نشانم دهد! هرچه نباشد این کوچه عمود است بر کوچه‌ی آشتی‌کنان که ابوریحان در آن قرار دارد. چه نقل‌ها که از این کوچه و عابرانش نشنیده‌ایم! هرچه از خیابان پهلوی به میدان شهرداری نزدیک‌تر می‌شوی، لباس‌فروشی‌ها بیشتر نمایان می‌شوند.چند لباس مردانه‌فروشی هم وجود دارد که همیشه چندتا از کت و شلوارهایش را برای پدرم نشان می‌کنم. به میدان که می‌رسیم همه چیز از همه‌طرف هجوم می‌آورد: اتومیبل‌ها، دوچرخه‌ها، آدم‌ها و تابلوهای بزرگ و پررنگ مغازه‌ها. به یاد ندارم که این خیابان در روزی یا ساعتی خلوت مانده باشد. صبح و ظهر که معبر مردم و اتومبیل‌هاست برای رسیدن به نقاط مختلف شهر و عصرها و شب‌ها نیز گذرگاهی است تفریحی. به هر منظوری که در آن گذر کنی، ازدحام اولین چیزی است که می‌بینی.

از پهلوی که به شاه می‌رسم، مسیرم از مسیر دوستم جدا می‌شود. او می‌رود به سمت خیابان سعدی و من باید خیابان شاه را گز کنم. سمت چپ سینما سپیدرود است. هیچ‌گاه نشده بعد از مدرسه به آنجا بروم، اما فیلم روی پرده‌اش را در ذهنم می‌سپارم که هم به دوستانم اطلاع دهم و هم به خانواده. درست است که رادیوسیتی[۸] در سبزه‌میدان است و به ما هم نزدیک‌تر، اما کمتر می‌شود که آن و سایر سینماهای این محدوده را به سپیدرود ترجیح دهیم. اینجا فیلم‌های بهتر و جدیدتری دارد. خیابان پر است از مغازه‌های پوشاک زنانه و مردانه، با این حال ما اکثراً از خود بازار پارچه می‌خریم و می‌سپاریم‌شان به خیاطان پاساژ احدی در همان بازار شیک تا برایمان بدوزند. خیاطان مرد کسب و کار بهتری دارند؛ ضخیم‌دوزی با آن‌هاست. اکثر البسه‌ی معمول و رسمی ما و خانواده‌های دیگر نیز از همین جنس است. این است که اغلبْ توجهی به  لباس‌فروشی‌های خیابان شاه نمی‌کنم و مغازه‌ها را پشت سر هم می‌گذرانم تا برسم به ساعت‌فروشی دقیق. تمام ساعت‌مچی‌های من و خانواده از همین‌جاست. کار عبثی است، اما همیشه به ساعت‌هایش نگاه می‌کنم تا ببینم ساعتی که در دست دارم از مد افتاده یا نه. پس از تماشای ویترین دقیق، تنها قنادی نوشین است که برایم ارزش تماشا دارد؛ هیچ‌گاه نشده که بوی شیرینی‌هایش حواسم را ‌نبرد. اما معمولاً به خواسته‌ی دلم بی‌محلی می‌کنم و منتظر می‌مانم تا غروب پنجشنبه. همیشه به آخر خیابان و البته نزدیک سبزه‌میدان که می‌رسم، نگاهی هم به بدنه‌ی شمالی خیابان شاه می‌اندازم، پر است از کیف و کفش‌فروشی. اما هیچ‌وقت جرئت ندارم با سر و وضع دانش‌آموزی به آن طرف خیابان بروم و جلوی ویترین مغازه‌ها رژه‌ای برگزار کنم. نمی‌دانم چگونه است که همیشه عابران آن سمت شیک‌پوش‌تر از این سمت‌اند! اکثراً تماشای ویترین‌های آن‌سمت را هم می‌سپارم به همان غروب پنجشنبه تا دست کم با کفش‌های بهتری در مقابل آن کاسبان لوکس‌فروش رژه بروم.

نمایی از در ورودی مدرسه‌ی ابوریحان در کوچه
نمایی از در ورودی مدرسه‌ی ابوریحان در کوچه

طبق معمول پس از گشت‌و‌گذار در خیابان شاه، باید خودم را آماده‌ی سؤال‌جواب‌های این گیله‌مردان خوش‌رنگِ سبزه‌میدان کنم. وقتی می‌بینند که میدان را از شرق به غرب طی می‌کنی، متوجه می‌شوند که از خیابان شاه عبور کرده‌ای. در این بین شروع می‌کنند به پرسیدن از قیمت اجناس: از قیمت میوه‌های دست‌فروشان بگیر تا کفش‌‌های جدید نایس و فیلم روی پرده‌ی سپیدرود و مدل شیرینی‌های نوشین و … . کافی است یک کلمه به آنها بگویی و سپس بسپاری‌شان به یکدیگر تا ساعت‌ها در مورد همان یک کلمه با هم گپ بزنند.

خدا را شکر که پس از یک‌ساعتْ دیگر به من زل نمی‌زنند. همین گیله‌مردان را می‌گویم. عجیب است! ساعت دو شده و مادرم هنوز هم از ونوس بیرون نیامده است. لابد باز این آقا مشغول آرایش عروس است. دستیارانش هم که کُندند و احتمالاً مادرم را آن داخل گیر انداخته‌اند. این‌جوری نمی‌شود، بهتر است کاری کنم. البته به داخل سالن نمی‌روم. اگر حساسیتم به اسپری‌های مو هم نباشد، حوصله‌ی آن مرد قدبلند موجوگندمی را ندارم تا با لبخندش بخواهد حالی‌ام کند که آرایشگاه جایی برای نشستن علافان نیست! کاش حداقل از خیابان پهلوی برمی‌گشتم و سر راه به خیابان شیک و پاساژ احدی سری می‌زدم تا کت و ‌دامن جدید مادر را بگیرم و در وقت صرفه‌جویی کنم. نشد! حوصله‌ی تماشای غذاخوری‌های این دوروبر را هم ندارم. امتحانی که دادم اشتهایم را کور کرد. پارچه‌فروشی چیت بهشهر[۹] هم پشت سرم است، اما به چه درد من می‌خورد؟ لحاف که نمی‌خواهم بدوزم. کاش حداقل مثل چندسال پیش سرخوش‌هایی پیدا می‌شدند که در این میدان برای آدامس شیک تبلیغ کنند و اگر آدامس را همراهت ببینند، پنجاه تومن مفت بهت بدهند! قاعدتاً اگر الان آن اسکناس پنجاه‌تومنی نصیبم می‌شد کاری می‌کردم، اما نمی‌شود. به نظر هم می‌رسد که به جایش دارد نم‌نم باران نصیبم می‌شود. روی دستم چندقطره است. البته الان نم است، دو دقیقه‌ی دیگر سیل می‌شود. چاره‌ای نیست؛ یا باید زیر این رگبار بهاری بمانم، یا باید به سالن آرایشگاه ‌بروم. بیرونم که نمی‌توانند بکنند. شاید هم دستی به موهایم کشیدم.شاید هم… شاید هم ترجیح بدهم در زیر همین چتری بمانم که اکنون یکی از این گیله‌مردان برایم باز کرده:

ـ کُر جان تو آخر با عارف کنسرت نگذاشتی؟!

 سبزه‌میدان است دیگر! سبزه‌میدان است.

نمایی از کوچه‌ی آشتی‌کنان
نمایی از کوچه‌ی آشتی‌کنان

پی‌نوشت‌ها

۱: آرایشگاهی زنانه که در حد فاصل خیابان پیرسرا و بیستون، در ضلع غربی سبزه‌میدان قرار داشت. این آرایشگاه اکنون دیگر وجود ندارد.

۲: دبیرستان دخترانه‌ی فروغ اکنون با نام دبیرستان هفدهشهریور در همان موقعیت مکانی قدیم دایر است.

۳: دبیرستان پسرانه‌ی ابوریحان در کوچه‌ی آشتی‌کنان قرار داشت که امروزه با نام گذر حاج‌آقابزرگ در نقشه‌ها پیداست. این مدرسه اکنون مخروبه است.

۴: نام مدرسه‌ی راهنمایی دخترانه که اکنون با نام آذربانی شناخته شده است.

۵: نام دبستانی پسرانه که اکنون وجود ندارد.

۶: نام یک کتاب‌فروشی و خواربارفروشی در کوی آفخراست و با کتاب‌فروشی مژده در خیابان پهلوی (امام خمینی) ارتباطی ندارد.

۷: این کفاشی اکنون با این نام وجود ندارد.

۸: نام این سینما اکنون ۲۲بهمن است و در موقعیت قدیم خود در ضلع شمالی سبزه‌میدان واقع است.

۹: این پارچه‌فروشی در ضلع شرقی سبزه‌میدان بود و اکنون وجود ندارد.

۲۳۰۰۰cookie-checkدر جلد یک دانش‌آموزِ فروغی: تجربه‌ی زیسته‌ی دانش‌آموزی در رشتِ دهه‌ی پنجاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *