عشقی پیشابلوغ در شهری ذهنی: گفت‌و‌گو با صفی یزدانیان درباره‌ی تصویر رشت در فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟»

گفت‌‌و‌گوکننده: میلاد دارایی

دوستانم در دالان ابتدا از من خواستند یادداشتی با موضوع تصویر رشت در سینمای ایران بنویسم. جست‌وجوهای ذهنی و عینی‌ام بی‌فایده بود و رشت، مثل بسیاری از شهرهای دیگر ایران، صاحب تصویر پررنگی در سینمای ما نبود، جز در یک مورد: در دنیای تو ساعت چند است؟ (صفی یزدانیان، ۱۳۹۳). به دالان‌نشینان گفتم نوشتن درباره‌ی فقط یک فیلم، برای پرونده‌ای با موضوعی کلی، چندان جالب نیست و بهتر است مرا معاف کنند و سراغ سازنده‌ی اثر بروند و با ایشان گفت‌وگویی انجام بدهند. آن‌ها هم، از سر لطف، پیشنهادم را به خودم برگرداندند و این کار را به عهده‌ی من گذاشتند. امیدوارم از عهده‌اش برآمده باشم. از آقای یزدانیان عزیز، که در سفر بودند و گفت‌وگو با ایشان به صورت مکتوب انجام شد، بابت همکاری و بردباری‌شان سپاسگزارم.

شما سال‌ها پیش از آن‌که به عنوان فیلم‌ساز شناخته شوید، منتقدی گزیده‌کار بودید با علایقی کمابیش مشخص، از جمله آثار وودی آلن که شهر در آن‌ها نقشی پررنگ دارد. آن‌چه از بازنمایی شهرها در فیلم‌های دیگر دیده بودید، تا چه حد در ترسیم رشتِ در دنیای تو ساعت چند است؟ تأثیر داشت و به کارتان آمد؟
وقتی فیلم می‌سازید، می‌فهمید هرچه دیده‌اید به کارتان می‌آید. این به کار آمدن هم همیشه صریح یا همیشه خودآگاهانه نیست. پس نمی‌توانم جواب سرراستی بدهم. اگرچه خوش‌حالم اگر وودی آلن و نسبتش با نیویورک هم هر جوری در این فیلم راهی پیدا کرده باشند. نشان دادن خیلی چیزها در اثر هنری وظیفه یا کار اصلی منتقد است، مثل همین که الان گفتید. برای من شاید، بعد از عمری فیلم دیدن، این مهم بود که بتوانم «روح» یک شهر را منتقل کنم. نیویورکِ آلن که می‌گویید که در و دیوار و مناظر نیویورک نیست، مناسبات آدم‌هاست که هم درون شهری چنین اتفاق می‌افتد و هم شهری چنین را می‌سازد.

یعنی دغدغه‌ی نمایشِ تصویر و روح یک شهر از ابتدا در ذهن‌تان بود؟ به این دلیل می‌پرسم که شهر، برای بسیاری از فیلم‌سازان ایرانی که اتفاقاً فیلم‌های‌شان هم در دل شهر می‌گذرد، مسئله‌ی چندان مهمی نیست.
فیلمبرداری این فیلم در چهل‌وهفت روز انجام شد که جز یک شب در فرودگاه تهران، که در برگشت از رشت گرفتیم، بقیه‌اش در گیلان یا در جاده‌ی رشت بود. رشت، همان‌طور که بارها گفته‌ام، شهر مادر من است و من، بی آن‌که هرگز در آن زندگی کرده باشم، از خیلی بچگی روح و جانم چسبیده به رشت بوده: رشت و آدم‌هاش، خانواده و دوستان، رشت و کوچه‌هاش، خیابان‌هاش، مغازه‌هاش، آسمانش و بارانش. پس روز اول که وارد شدیم، ناگهان به سرم زد فقط فرهاد نیست که در انتظار آمدن گیله‌گُل ابتهاج است، خود شهر هم هست. پس ترتیب گرفتن نماهایی را دادیم که بعد، در روزهای مختلف که وقت می‌شد، یکی دوتاش را می‌گرفتیم، که اسمش را گذاشته بودیم «نماهای استقبال»: استقبال خود شهر رشت از گلی، در سپیده‌دم. هرچه بعداً در فیلم می‌بینیم، پیش‌تر در این نماها که میان تصاویر نزدیک شدن اتوبوس گلی به رشت تدوین شد، دیده شده است، حتی گربه‌های بازار! میخواهم بگویم رشت خودش کاراکتر اصلی فیلم بود، یا شد.

انتخاب رشت، جدا از دل‌بستگی شخصی شما به این شهر که ظاهراً در فیلم دوم‌تان ـ ناگهان درخت- هم نمود دارد، دلیل دیگری هم داشت؟ از این جهت می‌پرسم که ظاهراً از اول به رشت و انزلی فکر نکرده بودید.
هشت سال پیش از در دنیای تو ساعت چند است؟ کمابیش با همین گروه، فیلم کوتاهی ساخته بودم به اسم قایق‌های من، که به قول یکی از دوستان منتقد، اولین فیلم از سه‌گانه‌ی فرهادهای من است. داستان باز هم در جاده‌ی رشت و خود رشت و انزلی می‌گذشت. فیلم‌نامه‌ی اولیه‌ی در دنیای تو… در تهران و پاریس می‌گذشت. در پاریس مجموعه‌ای فلش‌بک از ارتباط گیله‌گل و دوست‌پسرش، آنتوان، می‌دیدیم. یکی از کسانی که آن را خواند، گفت چرا نمی‌بری‌اش به همان رشت که در قایق‌های من حضور داشت و مایه‌ی اصلی بود؟ وقتی فیلم‌نامه را دوباره نوشتم، نه فقط تهران را بردم به رشت، که پاریس را هم کشاندم به رشت. و این راه درست اجرای این داستان بود. چیزی از هویت خودم در فیلم‌نامه تنیده شد که شاید در آن نسخه‌ی اول وجود نداشت، فقط بخش تهرانی وجودم در آن بود!
در ناگهان درخت هم به رشت رفتم، گرچه در یک‌سوم آخر فیلم، و به این خاطر که داستانی را که با قایق‌ها شروع شده بود آنجا تمام کنم. البته این‌یکی رشت بسیار با رشت آن دو فیلم فرق دارد، چنان‌که فرهادش فرق دارد، و چنان‌که روحیه‌ی کارگردانش فرق دارد. که چون شما و خیلی‌ها هنوز آن را ندیده‌اید، بحثش بماند برای بعد.

در فیلم می‌بینیم که صرفاً به بازنمایی فضاها و بناهای رشت اکتفا نکرده‌اید، و به حال‌وهوا و مناسبات موجود در شهر هم توجه کرده‌اید. این مسئله چه‌قدر برای‌تان مهم بود؟
گفتم که شوق نمایش روح شهر را داشتم. حتی شاید به حال‌وهوا و مناسباتی که می‌گویید بیشتر هم توجه کرده باشم. در نگاه و تجربه‌ی خودم، که اصلاً نمی‌توانم به خانواده‌های دیگر یا فرهنگ گیلان بسطش بدهم، آدم‌های گیلانی، یا رشتی، زیاد اهل مستقیم حرف زدن نیستند. احساسات را هم سرراست بروز نمی‌دهند. در خانواده‌ی ما، وقتی کسی به کسی فحش می‌داد می‌فهمیدیم خیلی دوستش دارد، یا وقتی خیلی قربان صدقه‌ی کسی می‌رفت (رشتی‌ها معمولاً دارند می‌گویند «تی جانا ره بیمیرم»، «تی چومانا قوربان» و این‌جور حرف‌ها) معلوم بود بدش نمی‌آید طرف را دست‌به‌سر کند! این هم به روحیه‌ی خودم نزدیک بود، و هم به آدم‌های این داستان می‌خورد. حوا خانم، مادر گلی، معمولاً دارد به فرهاد بد و بیراه می‌گوید و دستش می‌اندازد، و مرد ترازویی کنار خیابان یا آش‌فروش یا آن پیرمرد، آقای مهربان، یا آقای نجدی هم کارشان بی‌طعنه نمی‌گذرد. در وجه دیگرش باید بگویم این فیلم برای من داستان مهاجرت هم هست، داستان از هم‌پاشیدگی خانواده‌های ایرانی. هر کسی به سویی رفته یا می‌خواهد برود. ساعت‌ها دیگر با هم نمی‌خواند. برای زنگ زدن به دخترت هم باید اول حساب کنی در دنیایش ساعت چند است. در دنیای این فیلم زمان به وقت ساعت میدان شهرداری رشت تنظیم است، که در همان دو سه دقیقه‌ی اول فیلم می‌بینمش.
شهر مهم دیگر، بندر انزلی است، که من در هر سه فیلمی که گفتم به سراغش رفته‌ام. دانشجویانی که رضاشاه به خارج می‌فرستاد، طبعاً به‌وسیله‌ی کشتی، و از طریق باکو یا به قول قدیمی‌ها «بادکوبه»، راهی اروپا می‌شدند. آخرین عکس‌ها را، پیش از آنکه ساعتشان عوض شود، در همین میدانچه و پای همین پله‌ها می‌گرفتند. من در ناگهان درخت عکسی از پدر خودم، که با دانشجویان اعزامی دیگر زیر سردری که رویش نوشته «بندر پهلوی» ایستاده، را هم لحظه‌ای نشان دادم، تا هم جنبه‌ی خانوادگی داستان‌هایم را برای خودم حفظ کنم، و هم به دست کسی که می‌خواهد این فیلم‌ها را درست بخواند کلیدی داده باشم.

گیله‌گُل (لیلا حاتمی) و فرهاد (علی مصفا) در بازار رشت؛ عکس از وب‌گاهCICinema، عکاس: صبا سیاهپوش
گیله‌گُل (لیلا حاتمی) و فرهاد (علی مصفا) در بازار رشت؛ عکس از وب‌گاه CICinema، عکاس: صبا سیاهپوش

بار اولی که فیلم را دیدم، احساس کردم با فیلمی در ستایش چیزهای قدیمی روبه‌رو هستم: خانه‌ی قدیمی، اتومبیل قدیمی، عشق قدیمی و رشت قدیمی. پیش از این مصاحبه که فیلم را برای بار سوم تماشا می‌کردم، احساس کردم برای فیلمی که ـ به قول خودتان ـ تم اصلی‌اش «زمان» است و یکی از شخصیت‌هایش بیست سال از زادگاهش دور بوده، پرداختن به چیزهای قدیمی و رابطه‌ی آن‌ها با اکنون تا حدی طبیعی است، و فیلم هم در کل نگاه مهربانانه‌ای دارد، چه به گذشته و چه به حال. موقع ساخت فیلم، چه‌قدر به تفاوت‌های رشت قدیم و جدید و انعکاس این تفاوت در فیلم‌تان فکر ‌کرده بودید؟

خُب، من چندان ستایشگر چیزهای قدیمی نیستم. راستش این است که در دنیای فعلی ما، بس که بد است، هر گذشته‌ای می‌تواند جلوه و فخر بفروشد. بُرد چیزهای سبُکی مثل [شبکه‌ی] من‌و‌تو از همین راه‌هاست ـ فروش نوستالژی سرسری، که خوب هم کار می‌کند. وضع آن‌قدر وخیم است که دهه‌ی تاریک شصت را هم تبدیل کرده‌اند به حسرت. ساندویچ دهه‌ی شصت، کارتون دهه‌ی شصت…
رشت این فیلم شهری است ذهنی، که چون می‌خواهد به استقبال کسی برود، و چون می‌خواهد جلوه‌گری کند، خودش را شبیه زمانی دیگر کرده، زمانی که نتیجه‌ی آمیختن واقعیت و فانتزی است.

انتقادی هم که برخی به فیلم‌تان می‌کنند، این است که تصویری پاستوریزه و پاکیزه از همه‌چیز، از جمله شهر، ارائه می‌دهد. می‌گویند شهر فیلم ربط چندانی به واقعیت ندارد و رشتِ ذهنی شماست، هم‌چنان که آدم‌ها و عشقی که نشان می‌دهد ربطی به زمانه‌ی ما ندارد. مثلاً آش‌فروشی طوطی که در فیلم می‌بینیم دکور است، و با آش‌فروشی طوطیِ واقعی که در ساغری‌سازانِ رشت وجود دارد متفاوت است؛ شما سعی کرده‌اید آن را زیباتر از آن‌چه هست بسازید و نشان بدهید. خلاصه کنم: حرف‌شان این است که نگاه شما به رشت، نگاهی توریستی است. چه‌قدر این انتقاد یا ادعا را قبول دارید؟
معلوم است که اصلاً قبول ندارم. نگاه توریستی یعنی چه؟ در خود این حرفِ آن‌هایی که میگویید تناقض هست. اگر این رشت ربطی به واقعیت ندارد، پس کجایش توریستی است؟! نگاه توریستی بخش‌های غیرتوریستی را حذف می‌کند برای بزک موضوع خودش.
فکر کنم به اعتبار سی سال کار نوشتنم از سینما، این اجازه را داشته باشم که بگویم کار بعضی از نویسنده‌های فعلی بیشتر مزه‌پرانی و نکته‌گیری است تا این‌که بخواهند کارشان را جدی بگیرند و به خواننده‌شان راه‌های دیدن فیلم را پیشنهاد کنند. همه‌چیز حال‌وهوای اینستاگرامی پیدا کرده، نکته‌گیر و سبُک. این بحث واقعیت در هنر هم آنقدر مبتذل است که فقط به درد نکته‌گیری کسانی می‌خورد که فکر می‌کنند کار هنر نشان دادن عین واقعیت است. همان‌ها که نمونه‌ی «فیلم اجتماعی» (که تبدیل شده به صفتی دمِ‌دستی، و بحثش مفصل است) برای‌شان نعره کشیدن و فحاشی است، یا مثلاً نشان دادن بچه‌ی مرده، یا نماهای چرک از خرابه‌ها. معلوم است که نمی‌گویم نمی‌شود از هر موضوعی فیلم ساخت، اما این‌جا متأسفانه یک تفاهم جمعی در ساده‌انگاری برقرار است. فضایی درست کرده‌ایم و خودمان از موهبت وجود خودمان تعریف می‌کنیم و دست در دست هم کار اینستاگرام را راه می‌اندازیم. همه‌ی این‌ها مهم نبود اگر به نتیجه‌ای ماندنی می‌رسید، نتیجه‌ای بیش از چهار روز لایک و شکلک در فضای مجازی. قصد جدل ندارم، اما رشت فیلم من اگر این‌قدر دور از حقیقت گیلان بود، پس چرا فیلم هنوز این‌قدر حضور دارد؟ چرا نسخه‌ی دی‌وی‌دی‌اش هنوز یکی از پرفروش‌ترین‌هاست و چهار سال است به طور منظم بازنشر می‌شود؟ چرا کتاب فیلمنامه‌اش در یک سال به چاپ پنجم می‌رسد؟ اگر حقیقتی در شهر این فیلم زنده نبود و تصویری پرت از همه‌چیز ارائه می‌کرد هم باز همین می‌شد؟ البته که استقبال و فروش چیزی را ثابت نمی‌کند، اما در مورد چنین فیلمی که در هر حال به جریان‌های سینمای ایران شبیه نیست، می‌شود مطمئن بود که ماندگاری‌اش نسبتی دارد با ملموس بودنش. آنها که مرا می‌شناسند می‌دانند جواب حرف‌های تند و این‌جور انتقادها را نمی‌دهم (و اصلاً به استناد همان رگ رشتی‌ام اهل صراحت نیستم!)، اما کدامیک از این فیلم‌های چرک‌تاب، که زود هم به پاپیون و خنده و عکس جلوی پنل اسپانسرها می‌رسند، قدر یک لحظه‌ی دسیکا یا روسلینی، که اتفاقاً خدایان همین ژانر هستند، رؤیایی از خود به جا گذاشته و پیش تاریخی خیلی کوتاه حتی ماندگار شده‌اند؟
در ضمن، بگویم که آش‌فروشی طوطی این فیلم اتفاقاً در یک قهوه‌خانه فیلمبرداری شده، و خب طبعاً رنگ‌ورو و سر و وضعش را با فضای فیلم تطبیق داده‌ایم. وگرنه چه لطفی داشت برویم در ساغری‌سازان فعلی و از طوطی اصلی، با آن شیشه‌های کلفتِ قهوه‌ای مثلاً نونوارشده، فیلم بگیریم؟
من عمد داشتم در کنار این رشتِ نیمه‌تخیلی، یک جلوه‌ی مستند شهر را هم نشان بدهیم. و این شد که آن سکانس بازار را نوشتم، بازاری که من سال‌ها پیش‌تر از راسته‌‌ی ماهی‌فروشان و گربه‌هایش فیلم مستندی به اسم نفس ساخته بودم. می‌دانستم فیلمبرداری در آن بازار شلوغ با چهره‌های معروف کار سختی است، اما اصرار داشتم چنین وجه واقعی و مستندی هم در فیلم باشد، و مسئله‌ای هم نداشتم با این که آدم‌ها به دوربین نگاه کنند. خُب، ما در آن فصل حتی یک پرتقال را هم جابه‌جا نکردیم، اما چه‌کار کنم اگر بازار رشت همین‌قدر زنده و زیباست؟ همان روز فیلمبرداری یکی از افراد گروه گفت حالا بعضی‌ها بهت تهمت می‌زنند که داری می‌گویی با وجود تحریم‌ها در ایران خیلی هم وفور نعمت است!
یک توضیح هم باید به شما، که بهانه و انگیزه‌ی اصلی‌تان بحث از «شهر» در این فیلم است، بدهم. متأسفانه خیلی از اعتبار این فیلم نصیب رشت شد، در حالی‌که خیلی جاها و به خصوص در مورد کوچه پس‌کوچه‌ها، اصلاً آنچه می‌بینیم رشت نیست، لاهیجان است. هرچه دنبال کوچه‌هایی دراز گشتیم که بشود تا عمقش را دید، بدون مزاحمت آپارتمان‌های نوساز با شیشه-آینه‌های آبی بَدرنگ، نتوانستیم. این شد که به شهر لاهیجان رفتیم تا علاوه بر صحنه‌های مربوط به باغ و کارخانه‌ی چای، از کوچه‌هایش هم استفاده کنیم و در نقش رشت جا بزنیم.
همین کار را هم زمان فیلمبرداری ناگهان درخت کردیم، که توضیحش بماند به وقتش.

فیلم‌برداری در لاهیجان؛ عکس از وب‌گاه CICinema، عکاس: صبا سیاهپوش
فیلم‌برداری در لاهیجان؛ عکس از وب‌گاه CICinema، عکاس: صبا سیاهپوش

دوگانه‌ی رشت/ پاریس چه‌طور شکل گرفت؟ فرهاد این فیلم، مثل حافظ شیرازی که ظاهراً در عمرش بیش از یکی دو بار از شهرش خارج نشد اما تخیلش این تنبلی را جبران کرد، در کنج دنجی به نام رشت نشسته و چیزهایی را در خیال خود ساخته، از جمله پاریس و فرهنگ فرانسوی را. همین باعث شده برخی بگویند رشت فیلم شما هم فرانسوی است!
یک فصل کلیدی در فیلم هست که فرهاد در قاب‌سازی‌اش به خواب می‌رود و در خواب می‌بیند که آنتوان، رقیب فرانسوی‌اش، آمده به کلاس فرانسه‌اش و پیش شاگردانش لهجه‌اش را دست می‌اندازد. این یک خودکم‌بینی نمونه‌ایِ ایرانی است. اگر مثلاً یک فرانسوی جمله‌ای فارسی را به افتضاح‌ترین شکل ممکن بگوید، می‌خندیم و قربان صدقه‌اش می‌رویم، اما خودمان باید یا در حد ویکتور هوگو حرف بزنیم یا خاموش شویم. آهنگ معروف فیلم، همان کی‌سه، یک نمونه‌ی عالی است. خیلی‌ها توجه نکردند که این ترانه اصلاً برای این فیلم ساخته نشده و شعری است که شصت-هفتاد سال پیش جهانگیر سرتیپ‌پور روی ترانه‌ی معروف آن روزگار، و هنوز، گذاشته بود، و همان‌وقت در ضمن داشت با زبان فرانسه -که یک‌جاهایی با گیلکی شباهتی دارد- شوخی می‌کرد. فکر می‌کنید من چند بار شنیده‌ام که چرا مرد ترازویی کنار خیابان یک کلمه به فرانسه می‌گوید؟ و معمولاً جوابم این است که اگر در فیلمی فرانسوی یک دستفروش به یک دختر ایرانی با بدترین لهجه مثلاً بگوید «همیشه»، ذوق می‌کنیم و سعی می‌کنیم بفهمیم از کجا این کلمه را یاد گرفته، اما در نمونه‌ی برعکسش، ایراد می‌گیریم که چه‌طور یک دست‌فروش رشتی یک کلمه فرانسه بلد شده. خُب اما اگر بخواهم به جای دفاع، توضیحی بدهم، این را هم می‌شود گفت که در این فیلم همه‌ی آدمها مهره‌های فرهادند، از نوازنده‌ی آکاردئون (چون در فکر فرهاد، و در کلیشه، این ساز یادآور فرانسه است) تا واکسی و آش فروش. اگر کسی دنبال منطق باشد، می‌تواند فکر کند فرهاد همه‌‌ی این‌ها را سر راه گلی قرار داده، در مسیر دسیسه‌ی خودش.
این فیلم پر از بازی و شیطنت آدم‌هایی است که ظاهراً از وقت بازی‌شان گذشته. به یک معنی، داستان عشقی پیشابلوغ است. اگر کسی بخواهد، می‌تواند این‌طور هم نگاهش کند. من همان‌قدر که از سینمای فریب‌کاری که خود را متعهد به اجتماع جا می‌زند فاصله دارم، از عبوسی تحمیلی، دیالوگ‌های عصا قورت‌داده‌ی مثلاً پر از اندیشه و صحنه‌پردازی شیک هم متنفرم. مرا یاد دکور این کافه‌هایی می‌اندازد که به ضرب عکس بکت و شاملو و داستایفسکی و گُدار و کلمات قصار بزرگان روی دستمال‌سفره، لابد می‌خواهند بگویند هرکه اینجا بنشیند کسی در همان مایه‌هاست. انگار نمی‌شود جایی نشست و اصلاً فکر هنر و تاریخِ اندیشمندی و ابدیت هم نبود و چایی یا قهوه‌ای خورد و رفت.

از گوشه و کنار شنیده‌ام که هم شکل و شمایل خود رشت و هم استقبال از آن، بعد از فیلم شما، دچار تغییر شده. افراد زیادی مشتاق سفر به آن شده‌اند، و بعضی از اهالی صاحب ذوق رشت هم سعی کرده‌اند تصویر واقعی شهر را به آن‌چه شما نشان داده‌اید نزدیک کنند. خودتان هم چنین چیزی را شنیده‌اید و احساس کرده‌اید؟
مدتی پیش برایم آگهی یک تور گیلان فرستادند که در آن نوشته شده بود: «بازدید از لوکیشن‌های در دنیای تو ساعت چند است؟»، که طبعاً برایم جالب بود. البته این‌که بعد از نمایش فیلمی برای دیدن مکان‌هایش تور بگذارند، با توریستی بودن خود فیلم فرق دارد! گفتند نام فیلم و محله‌هایش در منوی رستوران‌های رشت آمده، یا در این سال‌ها ده‌ها زوج برایم عکس‌هایی پای آن پله‌های انزلی فرستاده‌اند که همان ژست گلی و فرهاد را گرفته‌اند. اما مهم‌تر از این‌ها این‌که خانه‌ی اصلی فیلم، که در محله‌ی صومعه‌بیجار رشت بود و گویا خیال تخریبش را داشتند، بعد از فیلم ما ثبت ملی شد و از ویرانی نجات یافت. یک‌بار هم شهرداری رشت، من و کریستف و رخشا را دعوت کرد تا بابت «خدماتی که به شهر رشت و فرهنگ گیلان» کرده‌ایم ازمان تقدیر کند، و شهردارش به من گفت به پاس همان «خدمات» هزینه‌ی فیلم بعدی‌ام را تقبل خواهند کرد؛ که خب البته ما جدی نگرفتیم. خود آن آقا هم گویا مدتی بعدش برکنار شد!

۲۳۵۱۰cookie-checkعشقی پیشابلوغ در شهری ذهنی: گفت‌و‌گو با صفی یزدانیان درباره‌ی تصویر رشت در فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟»

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *