ترانه‌های لاتین رشت: گفت‌و‌گو با کریستف رضاعی درباره‌ی موسیقی فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟»

گفت‌و‌گوکننده: کامیار صلواتی، شیرین زنده‌دل

یکی از برجسته‌ترین عناصر فیلم در دنیای تو ساعت چند است؟ موسیقی آن بود. تصویر رشت و ترانه‌هایی که در این فیلم می‌شنویم چنان با هم آمیخته شده‌اند، که خود ترانه‌ها به تنهایی تداعی‌گر رشت شده‌اند و حتی در آثار دیگری که مرتبط با رشت هستند نیز استفاده شده‌اند. گفت‌و‌گوی پیش‌رو، تلاشی برای کشف راز توفیق موسیقی این فیلم و پیوند یافتنش با شهر رشت است. در این گفت‌و‌گو، کریستف رضاعی از ایده‌هایش در آهنگسازی موسیقی فیلم در دنیای تو ساعت چند است، بازخوردهای آن، روند شکل‌گیری قطعات، و بالاخره رابطه‌ی سه‌گانه سینما، موسیقی و شهر می‌گوید.

چه زمانی قرار شد موسیقی فیلم در دنیای تو ساعت چند است را بنویسید؟ ایده‌ای که در بدو کار داشتید و آن را در طول کار پیش بردید چه بود؟

اتفاقی که برای فیلم « در دنیای تو ساعت چند است ؟» و موسیقی آن افتاد و چطور مخاطبین شیفته‌شان شدند، غیر قابل پیش‌بینی بوده، هم برای آقای یزدانیان و هم برای بنده. صفی یزدانیان متولد رشت هستند، و داستان این فیلم، مثل فیلم دوم ایشان، «ناگهان درخت»، به گونه‌ای اتوبیوگرافیک است. در حقیقت، در این دو فیلم، اشاره‌هایی می‌شود که به خود او ربط دارند و باعث می‌شود که خود کارگردان جزو داستان و سناریو باشند. به این دلیل، یکی از خط‌های داستانی اصلی «در دنیای تو ساعت چند است؟» این سه تا ترانه هستند که انتخاب خود آقای یزدانیان بوده‌اند. آقای یزدانیان این ترانه‌ها را ده پانزده سال پیش از آقای رخشا شنیده بودند و در ذهنشان مانده بود. برای این فیلم، دنبال خواننده‌‌ی آن زمان این ترانه‌ها، یعنی روزبه رخشا، رفتند و ایشان را پیدا کردند. عملاً، خط اصلی موسیقی در داستان بوده و انتخاب شده بود. نقش کوچکی هم در این فیلم داشتم و یادم هست که تا وقتی که سر فیلمبرداری بودم، با آقای یزدانیان هیچ صحبتی راجع به موسیقی نکرده بودیم. وقت زیادی گذشت تا بعد از اینکه بازی کردم، مسأله‌ی موسیقی مطرح شد.

این سه ترانه‌ی قدیمی که یکی‌شان کوبایی، دیگری‌اش از [ترانه‌های] فُلکور روسیه، و سومی‌اش از آهنگساز پانامایی هستند، الگوی اصلی فیلم شدند، هم از لحاظ ملودیک، هارمونیک و هم از لحاظ نوع صدا. از آن‌جایی که قرار بود آقای رخشا ترانه‌ها را بخواند و ایشان با گیتارِ اجرا می‌کردند، فکر کردم که گیتار حتماً جزو سازهای اصلی این کار خواهد بود. در موسیقی این فیلم از گیتارهای مختلفی استفاده شده، از جمله گیتار جیپسی (کلی)، گیتار آکوستیک، گیتار کلاسیک و گیتار الکتریک. این ساز، به نوعی، یکی از شخصیت‌های این فیلم شده. انتخاب رنگ‌آمیزی با کوارتت زهی و پیانو در تنظیم ملودی‌ها بعدا انجام شد، و «عصاره‌ی» هارمونیک از همان ترانه‌ها برگرفته شده. در آلبوم «در دنیای تو ساعت چند است؟» ۲۹ تِرک وجود دارند که چهار تا پنج تایشان همان ترانه‌ها هستند و بقیه بر اساس حال این ترانه‌ها و فیلم ساخته شده‌اند. مثلا از روند هارمونیک قطعه‌ی چشم سیاه [اوچوم سیایه] استفاده کردم و ملودی دیگری رویش ساختم که اولش زیاد مشخص نیست و در آخر هم به ملودی قطعه‌ی اصلی اشاره می‌شود.

واقعاً انتظار نداشتیم که هم فیلم و هم موسیقی این‌قدر تاثیر خوبی داشته باشند. البته الآن می‌شود توضیح داد که چرا موسیقی فیلم با بازتاب خوبی مواجه شد. دلیلش این است که ساده و عامه‌پسند است و یک بار نوستالژیک هم دارد که نمی‌دانم از خود گویش گیلکی می‌آید یا از ملودی‌هایی که انتخاب شده‌اند. همان‌طور که گفتم، دو تا از ملودی‌ها متعلق به آمریکای جنوبی هستند. معمولاً خبرنگارها از من می‌پرسند «چرا از موسیقی غربی استفاده می‌کنید؟» … در این مورد آن دو ملودی از غرب هم غرب‌ترند!

این ملودی‌ها به نظر من، به یک تعادل و پختگی رسیدند و به نوعی عصاره‌ی حس شده‌اند که مردم کل دنیا، از هر فرهنگی، خیلی سریع با آنها ارتباط برقرار می‌کنند. دیگر این ترانه، متعلق به یک سنت، کشور یا آهنگساز نیست، کاملاً بین‌المللی و جهانی می‌شود و به دل همه می‌نشیند.

چگونه ایده‌ای را که از آن سه ترانه‌‌ی محلی گرفتید، به غیر از سیر هارمونیک ملودی‌ها، در کل آلبوم امتداد دادید؟

البته کلمه‌ی محلی که شما اشاره می‌کنید وابسته به ایران یا شمال نیست؛ یا امریکای لاتین است، یا روسیه.

ببینید، مثلاً برای ملودی کی‌سه؟ که از کشور کوبا است، قاعدتاً باید سراغ تنظیم موسیقی لاتین کوبایی می‌رفتم و از کوبه‌ای یا بادی برنجی استفاده می‌کردم؛ اما چون یک بخش فیلم به فرانسه ربط داشت، به سراغ تنظیمی رفتم که بیشتر امضای فرانسوی داشته باشد. به همین دلیل در تنظیم این ترانه، بیشتر از هارمونی‌های دهه سی و چهل [میلادی] فرانسه استفاده شد و چون تک‌گیتار بود، قرار نبود از ارکستر بزرگ هم استفاده شود؛ بلکه قرار بود از بعضی سازهای محدود در کنار گیتار استفاده شود که بتوانند آن را همراهی کنند و اختلاف صدا زیاد نباشد. پیانو خیلی دیرتر به تنظیم‌ها اضافه شد. پیانو فقط یک جا خیلی مطرح است: در بخش کابوس شخصیت فرهاد که بین فرانسه و رشت می‌گذرد. در این کابوس اشاره‌ی خیلی کوچکی هم به یک ملودی اصیل فرانسوی کردم که متعلق به خواننده‌ و شاعری به نام لئو فره[۱] است. لئو فره متعلق به شاعران و آهنگسازان شانسون‌های فرانسوی دهه، پنجاه و شصت میلادی قرن بیستم، نظیر ژاک برل[۲] و ژرژ برَسِنس[۳] است. دراین دهه‌ها بعضی خوانندگان، موزیسین‌‌ها و شاعران فرانسوی چیزهایی نوشته‌اند که واقعاً هم از لحاظ ملودی خیلی زیباست هم از لحاظ متون. آوازی که از لئو فره انتخاب کردم اسمش «با گذشت زمان» است (Avec le temps). این قطعه را انتخاب کردم چون مسأله‌ی گذشت زمان و تاثیر آن در فیلم  «در دنیای تو ساعت چند است؟» خیلی مطرح است. البته در آواز لئو فره، گذشت زمان همه‌ی حس‌ها یا خاطره‌ها را کم رنگ می‌کند، پاک و خنثی می‌کند و فراموشی می‌آورد، در حالی‌که در فیلم « در دنیای تو ساعت چند است؟» برعکس است و فرهاد هر چه از گلی دورتر می‌شود، گلی بیشتر برایش زنده می‌شود و در خاطراتش زندگی می‌کند.

از خود موسیقی گیلکی در موسیقی فیلم استفاده نکردید؟

خیر، به نظرم لازم نبود و البته صفی یزدانیان هم خیلی لزومی نمی‌دید. ضمن اینکه در این فیلم زیبایی شهر رشت نشان داده می‌شد، گیلان فقط بستری بود؛ بهانه‌ای بود برای داستان عاشقانه‌ی بین گلی و فرهاد و حتی [روایت داستان] وجود تاثیرگذار مادر. فیلم راجع به عشق و رابطه و خاطره بود… یعنی موضوعی جهانی که احتیاج به مرز جغرافیایی و حتی فرهنگی سنتی ندارد. پس موسیقی می‌تواند از حس یک آهنگساز دورگه‌ی ایرانی-فرانسوی بیاید که از ملودی‌های امریکای لاتین و روسی استفاده می‌کند و با تفکر یک کارگردان ایرانی اهل رشت همراه شود! موسیقی و احساس مرز ندارند!

برخورد اول با این سه ترانه‌ برایم خیلی عجیب بود، چون تعلق غربی این ترانه‌ها را می‌شناختم، می‌دانستم که هیچ ربطی به رشت ندارند! ولی اتفاق جالبی که پیش آمد این بود که وقتی آدم‌ها این موسیقی‌ها را گوش می‌کردند فکر می‌کردند موسیقی گیلکی یا موسیقی فرانسوی است، در حالی‌که نیست. هنوز هم این اتفاق می‌افتد و خیلی‌ها این قطعات را پخش می‌کنند و می‌گویند این موسیقی گیلکی است، در حالی‌که اصلاً موسیقی گیلکی نیست. حتی موسیقی فرانسوی هم نیست. فقط در تنظیم قطعه «کی‌سه؟» اشاره‌ی کوچکی به موسیقی فرانسه شده است که آن هم از لحاظ هارمونیک است؛ یعنی تعدادی آکورد و ریتم را در بخش اول کوارتت استفاده کردم که شبیه موسیقی اواخر قرن نوزدهم یا اوایل قرن بیستم فرانسه بود. در اوایل قرن نوزده مُدی در اطراف پاریس بود که به آن می‌گفتند گانگت (guinguette). بعضی از آدم‌ها شب‌ها می‌رفتند یک جایی غذا و شراب سفید می‌خوردند و می‌رقصیدند. آنجا ارکسترهایی بودند که موسیقی‌های خاصی را به صورت زنده می‌نواختن. اوایل قرن بیستم هم یک مقدار مُدها و ریتم‌های آمریکایی وارد موسیقی فاخر فرانسه و آثار آهنگسازانی نظیر موریس راول و کلود دبوسی شد. در ریتم کوارتت زهی قطعه‌ی «کی‌سه؟» مقداری از آن موسیقی‌ها الهام گرفتم ولی غیر از آن مبانی فرانسوی دیگری در موسیقی این فیلم نیست، مگر این‌که نوع موسیقی نوشتنم به طور ناخودآگاه شبیه فرانسویان باشد. ممکن است این‌طور باشد، چون موریس راول و کلود دبوسی که از آنها نام بردم الگوهای بنده هستند و موسیقی فرانسوی این دوره یا دوره‌های قبل را خیلی دوست دارم و به شدت تحت تأثیر آن هستم. این موضوع فقط مرتبط به فیلم هم نیست و شاید در فیلم‌های دیگر هم از این تیپ ملودی یا چرخش هارمونیک استفاده کرده‌ام که یک مقدار به فرانسه ربط داشته است. اضافه کنم که، خاطره‌ی تصویری در ذهن مخاطبین خیلی می‌تواند روی برداشت صوتی تأثیر داشته باشد: دیدن رشت و گیلان می‌تواند به تخیل بر روی آهنگی ناآشنا کمک کند، [طوری که] به‌نظر می‌آید ترانه‌ی کوبایی گیلکی است…

ترانه‌های فیلم سروده و ساخته‌ی چه کسانی است؟

ترانه‌ها سروده‌ی آقای جهانگیر سرتیپ‌پور است. ایشان، ترانه‌سرا، شاعر، نویسنده و سیاست‌مدار گیلانی بودند. چند سال هم شهردار رشت بودند. عاشق ترانه‌های دهه‌های سی، چهل، پنجاه و شصت میلادی بودند و یک کتاب هم چاپ کردند که در آن از اصل شعر یا ملودی‌های غربی الهام گرفتند که بتوانند شعر دیگری [روی ملودی‌ها] بنویسند. مثلاً کی‌سه؟ کی‌سه؟ برگرفته از یک قطعه‌ی کوبایی به نام کی‌ساس کی‌ساس[۴] است و از نظر فونتیک کاملاً مشابه هستند. کی‌ساس کی‌ساس به زبان اسپانیایی یعنی شاید شاید[۵] که فرانک سیناترا و آدم‌های مختلف دیگری این ملودی را در میان انگلیسی‌زبان‌ها معروف کرده‌اند. به هر حال آقای سرتیپ‌پور روی کلام ملودی‌های آن سال‌ها کلام گیلکی و فارسی گذاشتند و ما از همان کلام ایشان استفاده کردیم.

 

اصل ترانه‌های گیلکی که آقای رخشا خوانده است را کجا می‌شود پیدا کرد؟

نمی‌دانم. فکر می‌کنم باید توی آرشیوهای رادیو رشت یا صداوسیمای سراسری باشد.

شما آن‌ها را شنیده‌اید؟

خیر. فقط خود آقای رخشا با گیتارش این ترانه‌ها را برایمان اجرا کرد. البته ملودی‌ها را می‌شناختم. از زمانی که انقلاب شد روزبه رخشا دیگر خوانندگی را رها کرد و به کارهای دیگر پرداخت و فکر می‌کنم اتفاقی که برای فیلم افتاده، تقریباً سی یا چهل سال بعد از این رخ داد که آن آثار را خوانده بودند. ایشان عادت به خواندن با گیتار داشتند و من مجبور بودم در تنظیم کارها بعضی موارد را رعایت کنم تا ایشان بتوانند راحت بخوانند. باز تکرار می‌کنم، جالب اینجاست که این سه اثر به غیر از شعرشان هیچ ربطی به رشت و گیلان ندارند ولی از آن طرف ربط هم دارند چون این قطعات قبل از انقلاب پخش می‌شد و مردم این آهنگ‌ها را شنیده‌اند. اساساً ملودی خوب، بدون مرز و متعلق به همه است و کسی که تهِ روستایی در گیلان است می‌تواند با این ملودی‌ها یا حداقل با این شعرها ارتباط برقرار کند. الآن این موسیقی خیلی به خود شهر رشت وابسته شده است.

در آلبوم قسمت‌هایی وجود دارد که بین ترانه‌ها از دیالوگ‌های فیلم استفاده شده است. آیا به این قسمت‌ها از قبل فکر کرده بودید؟  

زمانی که تصمیم گرفتیم موسیقی فیلم را تبدیل به یک آلبوم کنیم، به این موضوع فکر کردیم. وقتی روی موسیقی یک فیلم کار می‌کنم، با خود دیالوگ‌ها و افکت‌ها کار می‌کنم و این‌ها خیلی کمکم می‌کنند که بدانم موسیقی جا دارد خودش را بیشتر مطرح کند یا نه. آن‌قدر دیالوگ‌های این فیلم زیباست که وقتی خواستم آلبوم چاپ کنم، خیلی سریع تصمیم گرفتم حتماً یک قسمتی از دیالوگ‌ها را در آلبوم بگذارم. بعضی از دیالوگ‌ها را می‌خواستم کامل‌تر بگذارم ولی بعد دیدم آلبوم صوتی یک چیزی است که بیشتر در آن به موسیقی دقت می‌شود و به همین خاطر یک مقدار دیالوگ‌ها را کمتر کردم. در کل فکر می‌کنم استفاده از دیالوگ‌ها جزو اتفاقات جالب آلبوم شده.

آقای سرتیپ‌پور موزیسین هم بوده‌اند؟

نمی‌دانم. قطعاً به موسیقی علاقه داشته‌اند که این ترانه‌ها را گوش داده‌اند. شخصی که هم سراینده و هم سیاستمدار است، نمی‌تواند فرهنگی نباشد!

تنظیم ملودی‌ها را هم خود ایشان انجام داده‌اند؟

خیر. فقط روی اشعار ملودی‌ها کار کرده‌اند. نت‌هایی هم که در کتاب‌شان هست را فکر نکنم خودشان نوشته باشند. احتمالاً نت‌ها را از یک جای دیگری گرفته‌اند و در کتاب گذاشته‌اند. در کتاب ایشان علاوه‌بر ترانه‌های گیلکی، تعدادی از ترانه‌های کردی و نوشته‌های دیگر هم هست. 

از اکران فیلم و بازخوردهایی که از مردم رشت گرفتید برای‌مان بگویید. مثلاً فکر می‌کنم اتفاقاتی در رشت افتاد و مردم رشت این موسیقی را از آن خودشان کرده‌اند، یعنی انگار این ترانه‌ها تبدیل به یک موسیقی گیلکی شده‌اند. 

بله. یادم می‌آید یک سال بعد از اکران فیلم و انتشار آلبوم به همراه آقای صفی یزدانیان از طرف شهرداری رشت برای افتتاحیه‌ی یک میدان به رشت دعوت شدیم و آنجا به آقای یزدانیان و بنده لوح تقدیر دادند. شهردار رشت حس کرده بود فیلم در دنیای تو ساعت چند است و موسیقی آن معرف خیلی درست و خوبی از رشت و زیبایی‌های این شهر است. البته فکر می‌کنم این بیشتر به فیلم ربط دارد و کاملاً معلوم است کسی که فیلم را ساخته، رشت و مردم آن را خیلی خوب می‌شناخته است. همان سال اول هم که فیلم در جشنواره فجر اکران شد، علی‌رغم اینکه هیچ جایزه‌ای نبرد، بازتاب مردم بسیار خوب بود و هنوز هم ادامه دارد. پخش‌کننده‌ی سی‌دی آلبوم هم می‌گوید این از آن موسیقی‌هایی است که هیچ‌وقت از بین نمی‌رود و دائماً فروش دارد و [فروشش] کم نمی‌شود. شاید به خاطر این است که هم به رشت ربط دارد و هم به ذات مردم عادی مرتبط است. واقعاً یک موسیقی‌ است که می‌شود هم در شرایط خاص و هم در شرایط عادی زندگی گوش داد.

از خود رشتی‌ها چه بازخوردی گرفتید؟

با خود رشتی‌ها مستقیماً ارتباط نداشته‌ام ولی در اینستاگرام می‌بینیم برخی آدم‌ها برای ثبت یک لحظه از زندگی‌شان این موسیقی را می‌گذارند. این یعنی موسیقی «در دنیای تو ساعت چند است؟» بار نوستالژیک دارد. مخاطبانش هم لزوماً رشتی نیستند.

گفته می‌شود که سال‌ها پیش، مثلاً پنجاه شصت سال پیش، در خیابان‌های رشت، به‌خصوص سبزه‌میدان و آن حوالی، نوازندگانی دوره‌گرد مثل آکاردئون‌نوازها می‌آمدند و در شهر و میدان ساز می‌زدند. در فیلم هم، جلوی کافه‌ی طوطی، صحنه‌ای شبیه به این وجود دارد. آیا این نوعی ارجاع به آن نوازندگان بود؟

این در سناریوی خود صفی یزدانیان وجود داشت و قرار بود این اتفاق بیفتد. از این صحنه که موسیقی بود استفاده کردم و بعد موسیقی صحنه را با موسیقی متن ادامه دادم. یعنی اول آکاردئون نواخته می‌شود و یک نفر آواز می‌خواند و در ادامه آواز را محو می‌کنم، سازهای زهی می‌آورم و آکاردئون هم آرام‌آرام محو می‌شود. اما آکاردئون در خود سناریو بود. به هر حال آکاردئون سازی است که در فرهنگ آذربایجان و ارمنستان و از آن‌طرف در فرهنگ اروپای شرقی وجود دارد و به نظر من غیر عادی نیست که قبلاً در رشت آکاردئون بوده است. فکر می‌کنم خیلی از اتفاقات فیلم، مثل شنیدن آکاردئون در شهر یا کافه طوطی به گذشته و زندگی خود صفی یزدانیان برمی‌گردد. صفی یزدانیان دقیقاً بلد است که بعضی حس‌های زیرپوستی را خیلی ساده و زیبا نشان بدهد. فکر می‌کنم هرکسی، به خصوص رشتی‌هایی که بیننده‌ی فیلم هستند، خاطره‌هایی از گذشته توی ذهنشان می‌آید.

این فیلم از سمت بعضی‌ها در مظان اتهامی هم بود: اینکه دارد تصویری سانتی‌مانتال، غیر واقعی یا فانتزی از رشت نشان می‌دهد و شاید بشود به طریق مشابه بحث کرد که در موسیقی فیلم هم این اتفاق افتاده است. آیا با چنین دیدگاهی موافق هستید؟

خیر. به‌خاطر این‌که اولاً اگر سینما فانتزی نباشد و منعکس‌کننده‌ی فقط واقعیت باشد، دیگر به نظرم سینما نیست. البته سینما در وهله‌ی اول انعکاس واقعیت است و شاید تنها راه‌هایی که وجود دارد تا از این واقعیت خارج شویم، یکی موسیقی است و یکی دیگر زیبایی تصویر و کادربندی‌های درست. البته روایت و داستان هم میتواند موثر باشد. وقتی که به سینما می‌روم دوست دارم این را داشته باشم. روزی که خانمم به من گفت با همدیگر جدایی نادر از سیمین را ببینیم، فکر کردم که: «آیا حاضرم در شلوغی شهر بلند بشم و بروم پول بدهم و داستان جدایی دو آدم را ببینم؟» به هر حال رفتیم فیلم را دیدیم. نمی‌گویم حالم بد شد، ولی، خارج از اینکه از لحاظ پرداخت داستانی، کارگردانی، دیالگ، بازی گری، تدوین این فیلم شاهکار هست، واقعاً چه لزومی دارد که همان اتفاقی که ممکن است برای من یا بغل دستی‌ام بیفتد را با همان واقعیت روی پرده سینما ببینم؟ یعنی حتی موسیقی‌ای هم نبود که من را به فکر بیندازد. به نظر من موسیقی بُعد دیگری به دیالوگ‌ها و پرسوناژها می‌دهد و جزو ابزار سینماست. سینما با موسیقی به‌وجود آمد. فراموش نکنیم که اولین فیلم‌های سینمایی، صامت بودند و تنها صوتی که وجود داشت موسیقی بود، که هم نقش پر کردن سکوت را داشت و هم مفهوم دادن به تصویر. پس موسیقی از ابتدا در فیلم بوده است و بعد وقتی صدا به وجود آمد دیگر موسیقیْ زیاد لازم نشد و به اعتقاد من این برای موسیقی خیلی بهتر بود، چون دیگر جنبه‌ی پر کردن سکوت را نداشت. اما از آن‌طرف الآن به این رسیده‌ایم که اصلاً موسیقی نباشد. یک قشرْ کارگردان وجود دارد که می‌خواهند واقعیت را نشان بدهند و توی واقعیت هم موسیقی نیست. می‌بینیم که الآن بزرگ‌ترین کارگردانان‌مان هم تقریباً بدون موسیقی کار می‌کنند.

درباره‌ی «در دنیای تو ساعت چند است؟» هم می‌توانم بگویم که به نظر من این فیلم اتفاقاً قرار نبود واقعیت رشت را نشان بدهد. صفی یزدانیان خواست کار دیگری بکند. خواست شاعرانه ببیند، آن هم یک شاعرانه‌ی ساده. مثل دیوار روبروی‌مان که دارای تیرآهن‌ و آجرهای شکسته است ولی می‌تواند زیبا باشد. بستگی به نوع نگاه کردن آدم‌ها دارد، ولی معتقدم که اگر این دیوار زشت است لزوماً نباید آن را زشت نشان بدهم. این اتفاق در خیلی از فیلم‌ها افتاده است. فیلم دیگری که خیلی دوستش داشتم ولی زشت است، فیلم فروشندهی آقای اصغر فرهادی است. از ابتدای انقلاب توی ساخت ‌وسازهایی کاملاً بدون هویت افتادیم و یا خانه‌های قدیمی را با بی‌سلیقگی عجیب‌وغریبی بازسازی کردیم که باعث شد زشت شوند. این زشتی‌ها وجود دارد و ممکن است صفی یزدانیان بلد باشد این زشتی‌ها را زیبا نشان بدهد، ولی بعضی‌ها دوست دارند این زشتی‌ها را همان‌طوری که هست نشان بدهند چون واقعیت است. در موسیقی «در دنیای تو ساعت چند است؟» هم فانتزی وجود دارد. دوباره به حرف قبلی‌ام برمی‌گردم که موسیقی تخیل ایجاد کردن و دخیل کردن تماشاگر در پرسوناژها و داستان به نحوی دیگر را برعهده بگیرد.

و این وجه تخیل در موسیقی شما چگونه نمود پیدا کرد؟ آیا به آن فکر کرده بودید یا کار خودتان را انجام دادید و بعد دیدید موسیقی فیلم وجه تخیل هم پیدا کرده؟

وقتی شما موسیقی فیلم می‌نویسید از همان اول می‌دانید که این موسیقی خود شما نیست، یعنی شما در خدمت یک داستان، یک کارگردان یا یک تفکر هستید. چون این را می‌دانم از قبل، سعی می‌کنم وارد تفکر یا شخصیت خود کارگردان شوم. این برایم مهم‌ترین قسمت نوشتن موسیقی است. وقتی فیلم را می‌بینم یک برداشت شخصی از آن می‌کنم که این برداشت شخصی هم نباید در موسیقی‌ام دخیل شود، بلکه باید به جای کارگردان فکر کنم و باید ببینم او چه چیزی از من می‌خواهد. اول باید این را بفهمم و بعد که «مغزم» را جای «مغز» کارگردان گذاشتم، دیگر می‌توانم بخش خلاق خودم به‌عنوان آهنگساز و موزیسین را رها کنم و چیزی در خدمت فیلم بنویسم. پس قسمت تخیل در موسیقی «در دنیای تو ساعت چند است؟» حتماً وجود دارد. در بخش رویا[ی علی مصفا درباره‌ی پاریس] صددرصد هست و آن بخشی که مادر گُلی فیلم‌های قدیمی را نشان می‌دهد نیز برای پیدا کردن حس نوستالژیک، هارمونی یا ملودی کار خیلی مهم بود.

به لحاظ تاریخی هم فکر می‌کنم همزمانی اکران فیلم با همان اتفاقاتی که در رشت افتاده بود، مثل همان پروژه‌ی پیاده‌راه، باعث این تأثیرگذاری شد. پروژه‌ی پیاده‌راه کردن آدم‌های جدیدی را به رشت کشاند و دیدگاه دیگری را هم نسبت به رشت به وجود آورد.

حتماً. می‌دانم که فیلم و موسیقی آن را در تهران می‌شناسند، اما نمی‌دانم در رشت هم همین‌طور است یا نه.

دیدم کنسرتی برگزار شده که پشت صحنه‌ی آن عکس میدان شهرداری رشت نمایش داده می‌شود و ترانه‌های فیلم در دنیای تو ساعت چند است را در آن می‌خوانند. گاهی اوقات ترانه‌های فیلم در رشت در کنار خیابان هم خوانده می‌شود. بنابراین به نظر می‌رسد جفت شدن موسیقی فیلم با تصویر رشت حتی برای خود رشتی‌ها یک شناخت تازه از آن شهر به وجود آورده است. یعنی یک لایه‌ی دیگر از رشت را به آنها شناسانده است و مردم رشت با این موسیقی‌ها به تصویر و تفسیر نویی از رشت رسیده‌اند که شاید قبل از آن خودشان آگاهانه به آن فکر نکرده باشند.

بله. جالب می‌شود اگر از یک جامعه‌ی آماری هزار یا دو هزار نفری از مردم رشت پرسید که «در دنیای تو ساعت چند است؟» و موسیقی‌اش را می‌شناسند یا نه.

ترانه‌ای که اول فیلم پخش می‌شود هم ساخته‌ی شماست؟

بله.

کمی با بقیه‌ی ترانه‌های فیلم بی‌ارتباط به نظر می‌رسد.

زیاد بی‌ارتباط نیست. فضای آمدن از فرانسه به رشت را تداعی می‌کند. فکر می‌کنم موسیقی سفر است، یعنی یک حالت فولک سفری در آن دارد. اول می‌خواستم برای این موسیقی کلام بگذارم اما نه کلام پیدا شد نه خواننده، و چون برای آماده شدن موسیقی متن فیلم عجله داشتیم، فقط یک گیتار گذاشتیم که احسان صدیق، سرپرست گروه کاسته آن را نواخت. بعد وقتی قرار شد آلبوم منتشر شود، چون ایده‌ی اولم این بود که یک ترانه روی این اثر باشد، با ماکان اشگواری صحبت کردم و ماکان هم تکستش را نوشت و هم آوازش را خواند. موسیقی این قطعه را خودم نوشتم، ولی آن سه اثر متعلق به من نیست و فقط تنظیم‌شان کرده‌ام.

فیلم‌هایی هستند که مثل «در دنیای تو ساعت چند است؟» عنصر شهر در آن‌ها خیلی پررنگ است و گاهی ارتباط موسیقی فیلم و شهر در آن‌ها هم پررنگ می‌شود. آیا نمونه‌های دیگری از این دست سراغ دارید که در آن موسیقی و شهر و سینما با هم در رابطه‌ای تنگاتنگ قرار بگیرند؟ آهنگساز در مواجهه با چنین شرایطی چه چیزی از فضای شهری یا فضای فیلمی که راجع به شهر است می‌گیرد؟

موسیقی فیلم‌های وودی آلن با فضای جز زیرزمینی[۶] نیویورک یا قشر روشن فکرهای نیویورک کاملاً همخوانی دارد. اما در کل چون سینما برای خودش گذشته‌ای دارد، عملاً خیلی از فیلم‌ها خارج از متون موسیقیایی نیستند. مثلاً در فیلم‌های گدار یا تروفو موسیقی‌هایی هست که کاملاً متعلق به آن فیلم‌ها بودند ولی الآن متعلق به فضای پاریس شده‌اند، دقیقاً مثل «در دنیای تو ساعت چند است؟» که قرار نبود موسیقی‌اش در حال و هوای موسیقی رشت باشد یا قرار نبود موسیقی‌ای باشد که مردم دوست داشته باشند؛ چون آهنگساز کار خودش را می‌کند و اگر مردم هم دوست داشتند که چه عالی. خوشبختانه دیدیم که مردم موسیقی این فیلم را دوست دارند!  واقعاً موسیقی دو بار متولد می‌شود، یک‌بار وقتی خلق می‌شود و یک‌بار هم وقتی در میان عامه‌ی مردم پخش می‌شود. در مورد موسیقی «در دنیای تو ساعت چند است؟» هم همین اتفاق افتاد. ما داشتیم با هم کار می‌کردیم و بعد که کار منتشر شد و مردم به ما فیدبک دادند متوجه شدیم که ناخودآگاه تأثیرگذار بوده‌ایم. خیلی چیزها را خود خالق نمی‌تواند بگوید و مردم می‌توانند راجع به آن صحبت کنند. در واقع وقتی یک اثر موسیقی منتشر می‌شود و از ذهنیت و حیطه‌ی شخصی آهنگساز بیرون می‌آید و مردم آن را گوش می‌دهند، مسیر زندگی آن ترانه یا موسیقی عوض می‌شود.

زیاد فیلم‌باز نیستم اما اخیراً صحبتی درباره‌ی راننده‌تاکسی مارتین اسکورسیزی و موسیقی متنش داشتم. در حقیقت موسیقی این فیلم دو بخش دارد؛ یک بخش نسبتاً سنگین با ریتم خیلی کند که کاملاً به قسمت زیرزمینی شهر و بار منفی‌ای اشاره دارد که از نگاه فیلمساز، شهر می‌تواند داشته باشد. در واقع این بخش از موسیقی برنارد هرمن برای مطرح کردن حس سلطه‌ای است که شهر روی آدم‌ها دارد. بخش دیگر موسیقی با سبک جَز و سبکتر است و فضای متفاوتی نسبت به بخش اول دارد.

فیلم خداحافظ لنین را هم می‌شود مثال زد. فیلم درباره خانواده‌ای است که در برلین زندگی می‌کنند و خیلی طرفدار لنین هستند و نمی‌خواستند مادر بیمارشان متوجه شود که دیوار برلین فرو ریخته است. اتفاقی که می‌افتد این است که برای مدتی طولانی شهر را از مادرشان پنهان می‌کنند. مثلاً می‌روند روی کنسروها برچسب‌های شوروی می‌چسبانند. فیلم بسیار جالبی است.

بله. فکر می‌کنم موسیقی خوبی هم دارد. البته موسیقی‌اش را زیاد یادم نمی‌آید. این هم می‌تواند جزو خاصیت‌های موسیقی خوب باشد، چون فکر می‌کنم اگر شما موسیقی فیلم را خیلی به یاد بیاورید یعنی موسیقی فراتر از فیلم است که این به نظر من درست نیست. در کل چون سینما هنری است که همیشه به اجتماع ربط دارد و به موضوعات اجتماعی می‌پردازد، قطعاً به شهر هم ربط دارد. ما حتی می‌توانیم سراغ فیلم‌های شهرستان هم برویم، چون در طبیعت هم یک اتفاقاتی بین موسیقی و طبیعت وجود دارد.

در فیلم‌های ایرانی هم شهر زیاد است. فیلم زیر پوست شهر به کارگردانی خانم بنی‌اعتماد را ندیده‌ام ولی این فیلم داستان آدم‌هایی است که با شهر و اجتماع ارتباط دارند و حضور خود فضاهای شهری هم در فیلم پررنگ است. یا فیلم‌های سعید روستایی هم قطعاً همین‌طور است. البته فیلم‌های سعید روستایی بیشتر قسمت‌های منفی شهر را نشان می‌دهند.

به‌هرحال فکر می‌کنم موضوعات هشتاد درصد فیلم‌های جهان، شهر و اجتماع است و وقتی آهنگساز کار می‌کند قطعاً نمی‌تواند شهر را در نظر نگیرد، اما باید دید آگاهانه خواسته کاری بکند یا خود به خود اتفاقی می‌افتد. توضیح دادنش سخت است. مثلاً ما اگر داستان فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟» را ببینیم، خیلی ساده‌ است و عملاً داستانی هم وجود ندارد، ولی روایتش خیلی زیباست و ریتم خوبی دارد. فکر می‌کنم این یک اتفاق است. حالا می‌شود گفت این اتفاق افتاده است چون صفی یزدانیان عوامل فیلمش مثل همایون پایور، ایرج رامین‌فر، فردین صاحب‌زمانی، علی مصفا و لیلا حاتمی را سال‌هاست می‌‌شناسد. من و آقای یزدانیان هم ده سال است همدیگر را می‌شناسیم. در واقع کسانی که به طور ناخودآگاه همدیگر را می‌شناسند، یک کار سینمایی هم با هم کرده‌اند که قطعاً اتفاقات روان‌تر و باحال‌تری در پرداختش می‌افتد. ما الآن داریم سعی می‌کنیم ببینیم کلید موفقیت در چیست و می‌خواهیم ببینیم چرا این‌قدر موسیقی با فیلم «مَچ» شده است. همان‌طور که اول مصاحبه گفتم اصلاً دلیلی ندارد که موسیقی با فیلم مچ شود چون ملودی‌هایش متعلق به کوبا، پاناما و روسیه و بخشی از آهنگسازی‌اش متعلق به فرانسه است، اما می‌بینیم که این مچ شدن اتفاق افتاده است. پس ممکن است به خاطر گیتار باشد؛ سازی که در تمام ملیت‌ها و فرهنگ‌ها هست و متعلق به تمام آدم‌هاست و راجع به حس‌های معمولی، عشق، نفرت، غم، زیبایی، شلوغی و این‌ها حرف می‌زند. در کنار آن، ملودی‌ها هم به نوعی جا افتاده‌اند. یک ملودی خوب که راجع به عشق باشد یعنی «عصاره‌ی عشق» و عشق هم مرز ندارد و فقط لهجه دارد. عشق ایرانی لهجه‌ی ایرانی دارد و عشق فرانسوی، فرانسوی است ولی عشق همان است. پس آدم‌ها می‌توانند با چیزی که آن عصاره را دارد ارتباط برقرار کنند. یعنی لزوماً این نیست که چون کسی با سه‌تار ابوعطا نمی‌زند، یک ایرانی آن موسیقی را نمی‌فهمد.

شهر بدون آدم‌هایش و سنتی که خود آدم‌ها به‌وجود می‌آورند و هم‌زیستی‌ای که در منطقه‌[های مختلف] شهر به خاطر وضعیت معماری‌اش وجود دارد، نمی‌تواند وجود داشته باشد. زمانی که به ایران آمدم می‌دیدم که می‌گویند برای خانه پرده بگذارید چون مردم خیلی «فضول» هستند و نگاه می‌کنند، در حالی‌که در اروپا اصلاً همچین چیزی نداریم. این در صورتی است که در آن سال‌ها ۱۳۷۴ و ۷۵ برج‌ها این‌جوری نبودند، بلکه شرایط فرهنگی که ما در سی چهل سال اخیر داشته‌ایم باعث شده که آدم‌ها مقداری کنجکاو شوند. این مسائل الآن در اروپا حل شده است. به‌هرحال زیستن در نزدیکی [همدیگر] و کنار هم بودن باعث می‌شود که سنت‌ها، طرز تفکر و فرهنگ‌ها هم عوض شود. به همین خاطر فکر می‌کنم الآن آن کنجکاوی یا «فضولی» که در موردش صحبت می‌شد کمتر شده و تصورم این است که کمتر هم خواهد شد. آن‌قدر فرهنگ‌ها، معماری و شهر در هم تنیده شده که دائماً همه چیز دارد عوض می‌شود و اتفاقات جدیدی می‌افتد و این روی مردم شهر و عادت‌ها و سلایق آن‌ها هم تأثیر می‌گذارد. به طور مثال در اروپا بعضی از موسیقی‌ها کاملاً از دل شهر آمده‌اند؛ مثل رپ یا هیپ هاپ.

این مسأله در رپ ایرانی هم بازتاب دارد؟

بله حتماً هست. البته در مورد موسیقی فیلم معلوم نیست آهنگساز یک موسیقی را برای وجود شهر ساخته است یا ماجرا چیز دیگری بوده. مثلاً ممکن است موسیقی‌اش فقط دنبال تفکر یکی از پرسوناژها باشد که اتفاقاً می‌خواهد رها از شهر باشد، اما بعد می‌بینیم موسیقی کاملاً متعلق به فضای آن شهر شده است. این چیزی است که می‌شود بسیار راجع بهش بحث کرد.

بحث پیچیده‌تر این است که این شهری بودن چطور در خود محتویات موسیقایی‌اش بروز پیدا می‌کند؟ یک بخش کلام است که ملموس است، ولی بخش دیگرش مربوط به بافت، هارمونی، ملودی و ریتم موسیقی است که باید دید این چه ربطی به آن شهر دارد.

دقیقاً. البته، خیلی از همکاری‌های هنری و خلق آنها با حس مشترک هنرمندان آفریده می‌شود که خوشبختانه خیلی اوقات اتفاقی‌ است یا در یک لحظه و به طور ناخودآگاه پیش می‌آید. این واقعاً سرچشمه‌ی هنر و خلق است و هیچ منطقی نمی‌تواند توضیح دهد یا ربطی پیدا کند. همین است که هست و خوب است… مثل موسیقی «در دنیای تو ساعت چند است؟» که هیچ ربطی به رشت ندارد…


پی‌نوشت‌ها


[۱] Léo Ferré

[۲] Jacques Romain Georges Brel (1929-1978(

[۳] Georges Brassens (1921-1981)

[۴] Quizas Quizas

[۵] Perhaps Perhaps

[۶] Underground Jazz

۲۳۶۵۰cookie-checkترانه‌های لاتین رشت: گفت‌و‌گو با کریستف رضاعی درباره‌ی موسیقی فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟»

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *