شنیدن شهر از خانه: کرمان، کرونا، و خانه‌نشینی

پیش از عید، زمانی که با برادرم تصمیم گرفتیم به کرمان نزد خانواده برگردیم، نگران بودیم ویروس کرونا را به آنها منتقل کنیم؛ اما وقتی رسیدیم مادرم گفت تقریباً از همان روز‌هایی که خبر انتشار کرونا در قم تأیید شد، او هم بیمار شده بود. پزشک از روی علائم، بیماری کرونا از نوع خفیف را تشخیص داده و از او خواسته بود فقط در خانه بماند و استراحت کند. به ما گفته بود سرماخوردگی ساده است تا نگران نشویم. خوشبختانه از بهبود بیماری‌اش چند روزی می‌گذشت و تا امروز هم دیگر از علائم کرونا در اعضای خانواده‌مان خبری نشد، اما بدبختانه در همین اوضاع دندان‌درد به سراغم آمد. جرأت مراجعه به کلینیک نداشتم، اما پس از پرس‌وجو هم فهمیدم در این تعطیلات کرونایی فقط کلینیک ابوالفضل، آن هم فقط برای کشیدن دندان پذیرایم است.

همان اولین صبح که بیدار شدم سکوت محض خانه و شهر شگفت‌زنده‌ام کرد. کرمان همیشه از کرج- که در آن زندگی می‌کنم- چندین برابر آرام‌تر است و این برایم جذاب‌ترین ویژگی آن است، اما این بار این سکوت به خاطر خانه‌نشینی‌ها بیشتر شده بود و من را که به تازگی از شلوغی‌های تهران و کرج آمده بودم حسابی به خود جلب می‌کرد. هیچ خبری از صدای هوهوی ماشین‌های کمربندی نزدیکمان یا رفت‌وآمد موتورها و ماشین‌های داخل کوچه نبود. در روز‌های بعد این سکوت کمتر شد، یا شاید به تدریج تازگی‌اش را برایم از دست داد، اما همان سکوت نسبی و حبس خانگی و ساعت‌های بیکاری در این دوران و همچنین دلتنگی‌ام برای این شهر حواسم را تیزتر کرد. از طرفی موقعیت اتاقم برای شنیدن هم‌زمان صداهای کوچه، حیاط و داخل خانه بسیار مناسب است. اتاق من از ابتدا در این خانه طراحی نشده بود و بعدها از جداکردن بخش انتهایی گاراژمان به خانه اضافه شد. درنتیجه از سه طرف به حیاط، گاراژ و هال دسترسی دارد. از حیاط صدای همسایه‌ها را می‌شنوم، از گاراژ صدای کوچه را، و از هال صدای تلویزیون بابا و صدای مامان را که کلاس‌های درسش به داخل خانه منتقل شده و هر هفته در حال تهیه‌ی فیلم یا فایل صوتی آموزشی است. خوشبختانه اینترنت ضعیف تلاش چندین روزه‌ی آموزش و پرورش کرمان برای برگزاری کلاس‌های مجازی‌اش در سایت zer.ir را نقش بر آب کرد. شوخی نمی‌کنم! آدرس سایتش دقیقاً همین است! از سقف اتاقم هم صدای خنده‌های برادرم را می‌شنوم که در حال مکالمه با دوستان و همکارانش از اتاقش است، که روی اتاق من است. از وقتی که فشار آب در کرمان خیلی کم شد و ما هم یک پمپ آب در گاراژ نصب کردیم، در اتاقم از باز و بسته شدن شیرهای آب خانه در ساعات مختلف روز هم خبر می‌شوم.
روزهای اول، چند روز به طور متوالی بوی قاووت یا قُوتو همه جا را پر کرده بود. به نظرم رسید همه برای اینکه با قدرت بدنی بیشتری برای جنگ با کرونا آماده شوند و تهیه‌ی قاووت از عطاری‌ها خطرناک است، به تهیه‌ی نوع خانگی آن روی آورده‌اند. همین امروز باز هم بوی تندی همچون بوی گیاه جَدوار را می‌شنیدم. از بابا پرسیدم «شما هم می‌شنوید؟»، گفت «نه، اما بعید نیست چون جدیداً یک مغازه‌ی قوه قوتوی خانگی اینجا باز شده است». به این ترتیب که هر کس می‌خواهد خودش مواد لازم برای قاووتش را می‌خرد و برشته می‌کند و او برایشان آسیاب می‌کند. یکی دیگر از همان روزهای اول صدای همان وانتی را شنیدم که می‌گفتند در شهر می‌چرخد و با لحنی هراسناک هشدار می‌دهد «در خانه‌هایتان بمانید». تا با گوش‌های خودم نشنیده بودم باورم نمی‌شد که راست باشد. همین امروز که روز ۱۵ شعبان است باز هم اول ظهر صدایی شبیه به همان وانتی از خواب بیدارم کرد که داد می‌زد به یاری امام زمان کرونا را شکست می‌دهیم.
عجیب اینکه با همه‌ی سکوتی که نشانه‌ی خانه‌نشینی‌ها بود، امسال هنوز هم حول و حوش چهارشنبه‌سوری صدای ترقه می‌آمد، البته خیلی کمتر از سال‌های قبل. در روزهای بعد، با طولانی شدن قرنطینه، هر روز صدای مشاجره‌ی همسایه‌ی دیوار به دیوارمان بلند‌تر ‌شد. اول‌ها فقط هیاهوی بازی بچه‌هایشان- که تعدادشان از دستم در رفته است- در حیاط می‌آمد و بعد صدای مادرشان که سرشان داد می‌زد. بعد کم‌کم هر عصر صدای مشاجره‌ی مادر و پدرشان با هم. گه‌گاه که بوی کباب کردن یا طبخ غذایی به مشام می‌رسد مطمئن می‌شوم ساعت وعده‌های غذایی همسایه‌هایمان هم مثل خودمان بی‌نظم شده است.
بیشتر این صداها در سال‌های پیش کمی آزار دهنده بودند. دوست داشتم اتاقم فقط صدای پرنده‌های روی حیاط را به خود بپذیرد و صدای بلند بچه‌های همسایه، تلویزیون، ترقه، موتورهای توی کوچه و پمپ آب را درز بگیرد. اما حالا با اینکه از سکوت شهر لذت می‌برم، هر کدام از این صداهایی که گاهی سکوت را می‌شکنند یا بوهایی که به مشامم می‌رسند کمی دلتنگی‌ام از حال و هوای کرمان را کمتر می‌کند. فقط کمی بوی قاووت می‌تواند من را به عطاری‌های داخل چهارسوق بازار کرمان ببرد تا بتوانم در کنارش صدای شلوغی‌های بازار و لهجه‌ی کرمانی غلیظ مغازه‌دارانش را هم تجسم کنم. بعد، در همان خیالات همین‌طور که از کنار دَلَنگ دُلونگ بازار مسگری می‌گذرم به کاروانسرای گنجعلی‌خان و تماشای رقص چوب آن که سال پیش درست در همین روزهای عید برگزار می‌شد بروم. بعد هم وارد حیاط کوچک بازار ابراهیم‌خان شوم و دقایقی را روی نیمکت روبه‌روی سردر مدرسه‌ی ابراهیم‌خان به شنیدن صدای ساعت سردر و فواره‌ی آب و نظاره‌ی نقش‌ونگار سردر بگذرانم.
الان که اولین هفته‌ی بعد از تعطیلات عید است، ناگهان همه‌ی صداهای بیرون از خانه تقریباً به حالت اول خود بازگشته است. دیروز عصر که درد دندان دوباره امانم را بریده بود، بالاخره از خانه بیرون زدم و دندانم را عصب‌‌کشی کردم، اما چون این روزها متخصصی در محل کارش حاضر نیست، گذاشتن روکش دندان به روزهای آینده واگذار شد. شلوغی کلینیک و گفت‌وگوهای میان‌شان نشان می‌داد که چه تعداد آدم مثل من این مدت را با درد‌دندان سپری کرده‌اند. خیلی‌هاشان هم فقط آمده بودند دندانشان را بکشند. یکیشان داشت به همراهَش می‌گفت «من دندان‌های راستم را کشیده‌ام، حالا سمت چپ را هم که بکشم چه‌طور غذا بخورم؟» او هم جواب داد «خُب دیگر، با دندان‌های جلو!» شلوغی کلینیک به جای خود، شهر هم شلوغ شده بود. حتی امروز عصر صدای روضه‌خوانی مسجد محله را هم می‌شنیدم. وقتی این را با تعجب به مادرم گفتم، گفت «این صدای روضه نیست، بلکه دارند برای جشن نیمه‌شعبان آماده می‌شوند!» صدای بلند سیستم صوتی ماشین‌هایی که درست در سکوت بعد از ظهر در محله‌ی خلوتمان ویراژ می‌دهند و پشت سرش صدای لرزیدن شیشه‌های در و پنجره‌ی اتاقم هم شروع شده است. شاید از هفته‌ی دیگر نتوانم گزارشی از صداهای شهر بدهم، چون اشتیاق گوش‌هایم برای شنیدن شهر خودبه‌خود دارد کمتر می‌شود و به حالت گذشته‌اش برمی‌گردد.

۲۴۰۴۰cookie-checkشنیدن شهر از خانه: کرمان، کرونا، و خانه‌نشینی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *