ائل‌گلی در بند: تبریزِ خاموش در دوران کرونا

وقتی چراغ‌های شهر پشت شیشه‌ی کدر پنجره‌ی هواپیما ظاهر شدند، فکر کردم که شاید مدت‌ها باید حسرت آزادانه پرسه‌زدن در محله‌هایی که می‌دیدم را بخورم. احتمالاً آن ساعت خیلی از ساکنین مجتمع‌های آپارتمانی و ویلایی رشدیه داشتند یکی از شب‌نشینی‌های طولانی‌شان را شروع می‌کردند، مثل ساکنین ولیعصر، عباسی، باغمیشه، تپلی‌باغ، مارالان، میرداماد، زعفرانیه و بقیه‌ی محله‌های شهر. برای همین خیابان‌ها خالی بودند و جلوی لاله‌پارک هم جنب‌وجوش خاصی دیده نمی‌شد. دست کم از آن بالا.

توی فرودگاه نشانه‌ها محدود می‌شد به دو مأموری که با یونیفورم مخصوص تب مسافرها را اندازه می‌گرفتند. مستقبلین با مهمان‌هایشان دست نمی‌دادند و گاه و بی‌گاه از دهان این آن کلمه‌ی «کرونا» را می‌شنیدی. به جز این‌ها همه‌چیز به نظر عادی می‌رسید. نشانه‌ها بعداً شروع شدند. دیدن هیچ دوستی ممکن نبود. هیچ‌کدام جرات نمی‌کردیم جایی قرار بگذاریم، به‌علاوه هیچ راه حمل‌ونقل مطمئنی هم وجود نداشت و از همه بدتر نمی‌دانستیم که کدام‌مان ممکن است ناقل باشیم. ده روز مانده بود به عید و قرار نبود خریدی بکنم: نه می‌خواستم ریسک‌ رفتن به پاساژها و مال‌ها را تقبل کنم و نه به لباس‌های نو نیاز داشتم، چون اساساً قرار نبود جایی ازشان استفاده کنم. سعی کردم به هر زحمتی که هست توی خانه بمانم. شهری که مشتاق دیدنش بودم را از دوربین تلویزیون و عکس‌ها می‌دیدم، آن‌هم با میکروفونی در پس‌زمینه و صدای سرزنشگر گزارشگر همراه با زیرنویس‌هایی که مدام هشدار می‌دادند «کرونا بیداد خواهد کرد» و اغلب لانگ‌شات‌هایی بودند از ازدحام مردم و ماشین‌ها در خیابان‌ها: تربیت همیشه‌شلوغ، بازار پرجنب‌وجوش و آبرسان همیشه ‌زنده. تلویزیون که خاموش می‌شد، تصاویر را توی ذهنم بازسازی می‌کردم. مثل کُلاژی از انبوهی تصاویر مربوط به مکان‌هایی خاص. خودم را تصور می‌کردم که اطراف ارک پرسه می‌زنم، توی کافه‌های تازه‌تاسیس اطرافش قهوه می‌خورم و در جستجوی ناشناخته‌ها-ساختمانی ارزنده یا پاتوق‌هایی تازه- کوچه‌پس‌کوچه‌های بارناوا را اکتشاف می‌کنم.
از جایی به بعد احساس کردم که دارم ارتباطم با شهر را از دست می‌دهم. دستِ کم باید تا جایی پیاده‌روی می‌کردم. تنها راه مطمئن اتکا به پاها بود. بار اول ده کیلومتر پیاده‌روی کردم. مسیری کسل‌کننده که برای ماشین‌ها ساخته شده بود. پُر از آپارتمان‌های بدقواره و بی‌روح. حتی جاده‌ی‌ ائل‌گلی هم سرد و بی‌روح بود، بی‌آنکه نشانی از دوچرخه‌سوارها و مشتری‌های شیرینی‌فروشی‌ها و مراکز خرید داشته باشد. از خلوتی مطلق شلوغ‌ترین بستنی‌فروشی‌ها شوکه شدم. کارگرها، چمباتمه‌زده روی پیشخان، منظره‌ی بی‌رمق خیابان را تماشا می‌کردند. توی پارک هم خبری از ازدحام همیشگی نبود. کسی به کسی تنه نمی‌زد. خانواده‌های پرسروصدا میدان را برای دسته‌های نوجوان‌ها و جوان‌ها خالی کرده بودند تا همان‌طور که سیگار دود می‌کردند و به پشت هم می‌زدند، اطراف استخر پرسه بزنند. کافه‌های مشهور اطراف پارک همگی تعطیل بودند، فست‌فودهای پرطرفدار هم خالی. تابلوی نوبت‌دهی یکی‌شان روی شماره‌ی ۳ متوقف مانده بود، اتفاقی که حتی در کسادترین روزها هم نمی‌شد تصورش را کرد، چه برسد به ساعت هشت شب یک جمعه‌ی پیش از عید.

پیاده‌رَوی‌های بعدی نوعی مبارزه برای تهیه‌ی مهمات بود. مهماتی که می‌توانست دوام‌آوردن در این جنگ را طولانی‌تر کند. از ماسک گرفته تا محلول ضدعفونی‌کننده و دست‌کش. به عبارتی اجناس نایاب. مسیر بلوار تا آبرسان مثل همیشه دوست‌داشتنی بود، بی‌آنکه نشانه‌هایی از زوال داشته باشد: کبابی‌های باز و بوی هوس‌انگیز چربی گوسفند روی ذغال، پیاده‌روهای فراخ و خلوت و درختان انبوه. حتی خود چهارراه آبرسان هم با اینکه به شکلی محسوس کم‌جمعیت‌تر نشان می‌داد فاجعه‌زده به نظر نمی‌رسید. اما چرا، چیزهایی کم بودند: اتوبوس‌های سرخ‌رنگ زیر پل، صف‌های جلوی صندوق قنادی تشریفات، ازدحام آدم‌های منتظر تاکسی و تنوع. آخری بیش از همه به چشم می‌آمد. نه خبری از کارمندها و اداری‌های یونیفورم‌پوش بود و نه مادر و دخترهایی با کیسه‌های خرید، دانشجوها و خانواده‌هایی با بچه‌های کوچک. بیش از همه مردها و پسرهای جوان به چشم می‌خوردند و زوج‌هایی که عجله داشتند. یکی‌شان جلوی داروخانه‌ای که پیشخانش را به ورودی منتقل کرده بود ایستاد. «ماسک واریزدی؟» و تا بالا رفتن سر متصدی به نشانه‌ی نفی را دیدند، به هم لبخند زدند، بازوی هم را محکم‌تر گرفتند و تُندتر از قبل قدم برداشتند، انگار بی‌دفاعی‌شان در برابر سرنوشت برایشان محرز شده باشد و بخواهند با تمام توان از آن بگریزند.

به‌زحمت چند تایی ماسک و یک بطری محلول پیدا کردم و مسیر طولانی خانه را در پیش گرفتم. بی‌شک پادشاه شهر داروخانه‌ها بودند. صف‌های پشت صندوق، جعبه‌های مقوایی تلنبارشده کنار ورودی، نگاه‌های خواهش‌گر مراجعین در جست‌وجوی ماسک و دیگر وسایل. هیچ‌چیز حال‌وهوایی از نزدیک‌شدن نوروز نداشت. کتاب‌فروش سایه تنها توی زیرزمین برج بلور کتاب می‌خواند، باغ کتاب انگار که سلسله‌ای پادشاهی باشد و مدام دست‌به‌دست شود حالا تابلوی دیگری بر پیشانی داشت و البته تعطیل بود، کتاب‌فروشی تازه‌تاسیس دیگری تمام چراغ‌های فروشگاه بزرگش را روشن کرده بود و درهایش را باز. رفتم داخل. دو دختر نوجوان چادری پشت صندوق توی گوش هم پچ‌پچ می‌کردند و می‌خندیدند. قفسه‌ها نیمه‌خالی بودند بی‌آنکه چیز دندان‌گیری تویشان باشد. پسر جوان یقه‌بسته‌ای داشت برای مخاطبین کانال تلگرامی‌شان کتاب می‌خواند و بهم چشم‌غره رفت تا مزاحم حریمش نشوم. برگشتم. سه هفته‌ی بعدی آن‌قدر توان نداشتم که تا مرکز شهر پیاده‌روی کنم. سری به ولیعصر زدم. برای اولین‌بار نیمکت‌های فلکه‌ی بزرگ خالی بودند. بستنی‌فروشی‌ها و کافه‌های اطراف سنگ‌فرش هم تعطیل. باز هم پسرهای جوان و باز هم پیاده‌روی‌های خالی. فقط یکی از کافه‌های زنجیره‌ای مشهور داشت خلاف جهت آب شنا می‌کرد. به روال همیشگی قهوه‌ می‌فروخت و داخل کافه پر بود از دخترهایی با آرایش‌های غلیظ و پسرهایی با هیکل‌های ورزیده. فروغی هم مثل همیشه شلوغ بود و انگار سرنشینان دوج و موستانگ و مرسدس و هیوندای از سیاره‌ی دیگری آمده بودند. روی صورت هیچ‌کس ماسک نبود. حلقه‌های جوان‌ها کنار ماشین‌های پارک‌شده‌شان گپ می‌زدند و گعده‌شان پررونق‌تر از همیشه و مسیر دوردور هموارتر از قبل بود. نه خبری از پلیس بود و نه بلوک‌های بتنی. برگشتنی، چیزی که به چشم می‌آمد، چراغ‌های روشن آپارتمان‌ها بود با پرده‌هایی از هم گشوده‌شده. پدیده‌ای که در روزها بعد بیشتر هم به چشمم خورد. هر بار پنجره‌های روشن و پرده‌های گشوده‌شده‌ی بیشتری را از پشت اتاقم می‌دیدم. هوا هنوز آن‌قدر گرم نشده بود که بالکن‌ها قابل استفاده باشند، اما توی پرسه‌زنی‌هایم در محله (قلمروی جدیدی که پیش‌تر رغبتی به اکتشافش نداشتم) چیزی که بیش از پیش به چشم می‌آمد آدم‌هایی بودند که برای هواخوری به بالکن‌ها آمده بودند، حتی بالکن‌های مشرف به خیابان اصلی و همیشه شلوغ.
کم‌کم پرسه‌زنی‌هایم محدودتر شد. «بیرون» تبدیل شد به پدیده‌ای نامفهوم، گنگ و مغشوش. ترکیبی از خطرات، ناشناخته‌ها و فضاهای ناآشنا. ظرف یک ماه گذشته نوارهای زرد و نارنجی دور پارک‌ها را احاطه کردند، کافه‌ها و پاتوق‌های دوست‌داشتنی کرکره‌هایشان را پایین کشیدند، جلسات و گردهمایی‌ها تعطیل شدند و آنچه باقی ماند مجموعه‌ای بود از آسفالت و سنگ و سیمان و آجر و جمعیت پراکنده‌ای که برای انجام دادن کاری به بیرون آمده بودند و هرچه زودتر می‌خواستند به پناهگاه امن‌شان برگردند. قلمروی ذهنی شهر کوچک و کوچک‌تر شد. از شهناز و بازار و منصور و آبرسان فاصله گرفت و تبدیل شد به دایره‌ای محدود به یکی دو خیابان اطراف خانه. حالا روزهاست که آنچه موجودیت شهر را به یادم می‌آورد صدای آژیر هشداری است که از وانت شهرداری بلند می‌شود. آژیر خطر آن‌قدر بلند است که همه‌مان را از خانه بیرون می‌کشد. جمع می‌شویم توی بالکن‌ها و پشت‌بام‌ها و به صدای هیجان‌زده‌ای گوش می‌کنیم که فریادزنان می‌خواهد در خانه‌ها بمانیم. وانت‌ پرسه‌زن که دور شد و صدای آژیر و موسیقی حماسیِ پس‌زمینه‌اش محو، برمی‌گردیم به خانه‌ها و درها و پنجره‌ها را می‌بندیم.

۲۴۱۷۰cookie-checkائل‌گلی در بند: تبریزِ خاموش در دوران کرونا

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *