فضای سبز فسفری: بلند بلند فکر کردنی در باب کرج در قرنطینه

بزرگ‌ترین آرزوی بچگی‌ام بعد از اسب داشتن، اسب شدن و پسر شدن، این بود که یک روز صبح از خواب بیدار شوم و هیچکس دیگری در خیابان‌ها نباشد. می‌توانید تصور کنید که قرنطینه به من زیاد بد نمی‌گذرد. ولی نمی‌توانید تصور کنید تا چه حد.

سیزده سالم است و از خانه‌ی دوستم می‌روم خانه‌ی خودمان‌. آن دست خیابان پارک اسبی‌ست. سمت چپم یک توری بلند است که مرزهای یک زمین چمن را تعیین می‌کند. وقتی به توری می‌رسم یک دسته پسر ده تا شانزده ساله از آن طرف زمین می‌دوند سمتم. داخل سر و دور بدنم زمان یخ می‌زند و می‌توانم آن‌ها را بشمارم. سی تایی می‌شوند. مثل اسپرم‌هایی که سمت تخمک می‌روند، می‌آیند سمتم، با این تفاوت که تا جایی که می‌دانم اسپرم‌ها در این حالت پارس نمی‌کنند. چه انتظاری دارند؟ که توری وقتی به آن می‌رسند محو شود؟ یا شهوت آن‌قدر کورشان کرده که اصلا توری را نمی‌بینند؟ نکند توری را ذهن من ساخته تا فکر کنم در امانم؟

یک بار که به یکی‌شان گفتم «نه»، دوستش وکیل-مدافع‌وار بهم گفت «فکر کردی کی هستی؟ آنجلینا جولی‌؟» و آن روز کنار توری زمین فوتبال داشتم فکر می‌کردم اگر آنجلینا جولی بودم، شاید این میزان از استیصال کمتر بی‌معنی بود.

یازده سالم است و سوار دوچرخه‌ام هستم. توی زمین آسفالت آن دست پارک اسبی، که پاتوق خانواده‌هایی‌ست که می‌خواهند عصرها اسکیت یا دوچرخه‌سواری کنند. همان دوستم که داشتم از خانه‌شان می‌آمدم از روی دوچرخه‌اش علامت می‌دهد که بایستیم. دوچرخه‌ام نه تنها پسرانه‌ست، بلکه سایزش از دوچرخه‌ی همه‌ی دوستانم بزرگ‌تر است و پاهایم به زمین نمی‌رسد. به‌ همین خاطر، برای اینکه پیاده شوم، باید بیست دقیقه زودتر اقدام کنم. کسی که با ماشینش آهنگ گذاشته یکهو زیادش می‌کند. دوچرخه‌ام را این‌قدر بزرگ خریدم تا مثل پسرها باشم. از محوطه‌ آمدم بیرون ولی هنوز سرعتم به اندازه‌ای کم نشده که پایم را بتوانم بگذارم روی زمین. وقتی بالاخره می‌ایستم پارک اسبی روبه‌رویم است.

بیست‌و‌چهار سالم است و رفته‌ام خانه‌ی پدربزرگم تا برایش واتس‌اپش را درست کنم. پیاده آمده‌ام چون سه هفته‌ است که در خانه‌ام و به هواخوری احتیاج دارم. قرنطینه به من نشان داده که وقتی در خانه‌ایم مکان ثابت است و می‌شود از آن فاکتور گرفت، می‌ماند زمان و همه‌ی اتفاق‌هایی که در آن مکان برایمان افتاده، بدون هیچ ترتیب خاصی. برعکس وقتی که بیرونیم زمان اهمیتی ندارد و ازش فاکتور می گیریم تا مکان‌ها یکی بعد از دیگری از رویمان رد شوند.

نه، پیاده آمدم چون مطمئن بودم «آن‌ها» نیستند. همان‌ها که داشتم می‌گفتم. از کنار زمین آسفالت رد می‌شوم که حالا مدت‌هاست آسفالتش زیر یک فرش چمن پلاستیکی پنهان شده که «آن‌ها» رویش این‌طرف و آن‌طرف می‌دوند. هیچ موجود ماده‌ای اینجا رؤیت نمی‌شود، چون به‌هرحال این یک زمین روباز است.

با صدای پارس به خودِ سیزده ساله‌ام برمی‌گردم. وقتی می‌گویم پارس منظورم استعاری نیست. واقعا پارس می‌کنند و یکی‌شان هم زوزه می‌کشد. ضمیر «شان» اشاره داره به پدیده‌ای که من به عنوان «پسران عزب» به آن اشاره می‌کنم، ولی اصطلاح منصفانه‌تر که زاییده‌ی حرص کور من نباشد همان لات یا عوضی‌ است: اولین و بزرگ‌ترین تولیدی و صادرات کرج و بزرگترین جاذبه‌ی توریستی‌اش: اگر  صدای پارس این نوجوانان نمی‌آمد یا درجه‌ی وحوش‌شان به حدی نبود که از سروکول هم بالا بروند و و احیاناً از آن‌طرف توری سه متری خودشان را بیندازند این طرف، ممکن بود بایستم و تماشایشان کنم.

اگر یک روز گذارتان به کرج افتاد حتما یادتان باشد از«شان» دیدن کنید. کافی‌ست هر جای خیابان را نگاه کنید، حتما پیدایشان می‌کنید. اگر مطمئن نیستید دنبال چه می‌گردید، این‌ها ویژگی‌های کلی‌شان است:

– همیشه دسته‌ای حرکت می‌کنند.

– موهایشان شبیه به آن قطره‌ی بنزین‌ است که از آقای مهندس می‌پرسید چرا بنزین تمام شد.

– لباس‌هایشان تنگ است.

– طاق‌باز راه می‌روند.

– وقتی از کنارتان رد می‌شوند آواز می‌خوانند (یا شاید همیشه آواز می‌خوانند، نمی‌شود دانست).

– بعد از سلام و قبل از هر چیز دیگری سن‌تان را می‌پرسند که سرمایه‌گذاری اشتباه نکنند.

سنم؟ الان دیگه ۲۴ سال. از پارک اسبی رد می‌شوم. در واقع میدان استقلال، ولی اگر این را بگویید همه گیج می‌شوند. اینجا جایی‌ست که حداقل چهل درصد از خواب‌های من در آن فیلمبرداری می‌شوند. احتمالاً چون دو چیزِ مورد علاقه‌ی من در همه‌ی دنیا را پوشش می‌دهد: اسب (حتی در حد یک اسم)، و حوض. و ماهی قرمز. و مخروط کاج. و بچه قورباغه. خودم بلدم بشمارم، مرسی.

حالا دیگر پارک اسبی اسب هم دارد. اسب های قناس توخالی و قایق کاغذی‌های فلزی‌ زشت. و من همه‌ی این‌ها را هنوز دوست دارم. بیشتر به‌ این خاطر که شهرداری چند سال پیش نقل مکان کرد به ضلع شمال شرقی پارک و تصمیم گرفت دقیقاً روبروی خودش یک پارک دیگر بزند: پارک ایران‌زمین. و به دلایلی، پسران عزب (و همه‌ی آدم‌های دیگر) به آن پارک کشیده شدند و اینجا ماند برای من.

چهار سالم است و بابام دستم را گرفته آورده اینجا تا بچه قورباغه تماشا کنم. شش سالم است و برای پیک نوروزی باید مخروط‌های کاج را زشت کنیم و برایشان ریش و سبیل بگذاریم و من مخروطم را از اینجا برمی‌دارم. بیست‌و‌چهار سالم است و هفته‌ی اول قرنطینه است و برف آمده. باغبان‌های پارک اسبی به من می‌گویند بروم، چون شاخه‌ی کاج‌ها تاب این همه برف را ندارد و دارد مخروط می‌بارد و ممکن است یکی بیفتد روی فرق سرم.

شش سالم است و دوچرخه‌ام هنوز اندازه‌ام است. دیشب خواب دیدم از آسمان رادیواکتیو می‌بارد. این از مضرات بابای مهندس شیمی داشتن است. رادیواکتیو در خوابم بیضی‌های سبز فسفری بود که رویشان علامت اسکلت ضربدری داشت. همین سبز کلیشه‌ای آلودگی و بیماری که بعداً با آن کروناها را نقاشی می‌کنند. تا یک هفته نمی‌روم بیرون از ترس بارش رادیواکتیو.

دارم از خانه‌ی بابابزرگ برمی‌گردم. واتس‌اپش را درست کردم ولی فیلترشکنش را نتوانستم. خیابان خلوت است. کسی نیستجز دو-سه تا از کارگرهای شهرداری که دارند گل میمون می‌کارند. توی هر خیابان لااقل یک دستکش روی زمین افتاده. زمین فوتبال را رد می‌کنم و بالاخره روبه‌رویم: پارک اسبی. دارم فکر می‌کنم که به عنوان یک اهل پرسه هیچ‌وقت کرج را درست نگشته‌ام. هیچ‌وقت خیابان‌های کرج را گز نکرده‌ام و هیچ‌وقت این خیابان‌ها جای من نبوده. می‌آیم خوشحال باشم که لااقل «آن‌ها»هم الان توی خانه‌هایشانند و احتمالاً حالا که نمی‌توانند با دارو‌دسته‌شان باشند، عملاً وجود هم ندارند: اگر قرار است خیابان مال من نباشد، همان بهتر که مال هیچ‌کس نباشد. ولی بعد سمت چپم چند قدم آن‌طرف‌تر، کنار دکه‌ی روزنامه‌فروشی که اولین سروش کودکانم را ازش خریدم، می‌بینم‌شان و یادم می‌آید: اگر یک نفر باشد که کرونا به هیچ‌جایش نباشد، آن یک نفر همانا پسر عزب است.

آه، کرج. کرج زیبا! ای جایی که اولین بار توی تاکسی‌ات دستمالی شدم! به تو فکر می‌کنم و صورتم سبز کلیشه‌ای کرونا می‌شود (به جز تو پارک اسبی عزیزم. تو همیشه برایم خانه بودی:*).

۲۴۲۴۰cookie-checkفضای سبز فسفری: بلند بلند فکر کردنی در باب کرج در قرنطینه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *