خانه، آخرین سنگر: شهر تاریخی یزد در روزهای قرنطینه

«شوک گرانی بنزین، برای مدتی حجم سفرها را کاهش داد. قطعی یک هفته‌ای اینترنت و پیامدهای روانی ناشی از وضعیت آن روزها، باعث از دست رفتن بسیاری از تورهای کریسمس شد که زمان رزرو آن‌ها در همان روزهای قطعی اینترنت ایران بود. بعد هم سایه ترور و جنگی که منطقه را فرا گرفت، ایران را به کشوری ناامن برای گردشگران تبدیل کرد و موضوع هواپیما، تیر خلاص خیلی از رؤیاهای گردشگری بود. چین مهم‌ترین کشور هدف گردشگری ایران بود که با آغاز شیوع کرونا در این کشور، ورودی آن محدودتر شد. می‌خواستیم با نوروز و گردشگری داخلی، این رکود چندماهه را جبران کنیم که این سونامی وحشتناک از پی آن موج‌های پی‌در‌پی آمد.»

این روایت یکی از فعالان گردشگری یزد از این روزهاست.

حکایت این روزهای یزد، بیش از هر چیز به یک تراژدی می‌ماند که هیچ‌کس را میل باور کردنش نیست. یزد را کهنسالِ آرام و باوقارِ آسمان فرهنگ بخوانیم یا نوعروس طناز سپهر گردشگری، در چشم‌انداز گنگ و مبهم فردای این روزهای سخت و خاموش، تأثیر چندانی ندارد. غبار غم این روزها برای شهروندان یزد همچون سایر مردمان ایران سنگین‌تر از آن است که با انکار و فراموشی تسکین یابد.

از یزد که می‌گوییم، صحبت از شهری است با رشد پراکنده و لجام‌گسیخته و با مناطق مشخص جدای از هم که اساس تردد در آن بر محوریت خودروهای شخصی است. شهری که تنوع کم فضاهای تفریحی‌اش، گذران اوقاف فراغت را در آن به «کافه‌نشینی»، «فست‌فودگردی»، «خیابان‌گردی[۱]» و «سیاحت در طبیعت حومه‌ی شهر» محدود می‌کند. پس شاید چندان جای تعجب نباشد که در نخستین روزهای وحشت عمومی، نه تنها از شلوغی خیابان‌ها کاسته نشود، بلکه ترافیک سواره‌ی برخی خیابان‌ها بیشتر هم شده باشد. شاید تراکم بیشتر خودروها در خیابان نتیجه‌ی کاهش کافه‎نشینی در آن شب‌ها بود، هرچند که بعضی از کافه‌ها هم آن شب‌ها تدابیر بهداشتی جالب توجهی داشتند. مثلاً در بدو ورود، کافه‌من با اسپری دست‌هایتان را ضدعفونی و سپس منو را تقدیم‌تان می‌کرد. برخی فست‌فودها حتی در شب‌های فاصله‌گذاری هم فعال بودند و مشتری‌های خود را داشتند؛ شاید از آن جهت که مردمی که مدت‌ها با فست‌فود خو گرفته‌اند، نمی‌توانند یک‌باره از آن بگسلند.

اما مردم یزد هم همچون سایر شهرها، آرام‌آرام عمق بحران را باور و شاید هم به آن عادت کردند. ابتدا مدارس و دانشگاه‌ها تعطیل شدند و شهر از دانشجوها خالی شد. هفته به هفته از ساعت کاری اداره‌ها کاسته و ضدعفونی کردن فضای کار جایگزین عادت‌هایی مثل صبحانه خوردن کارمندان می‌شد. با فراگیری خبرها، موج کنسلی سفرها هم آغاز شد. فعالان گردشگری از نخستین صنف‌هایی بودند که به ناچار، خود اعلام تعطیلی کردند و بعد هم سایر کسب‌و‌کارها یکی پس از دیگری تعطیل می‌شدند. هر روز بر موج خانه‌نشینی‌ها افزوده می‌شد؛ خیابان‌ها خلوت‌ و چراغ‌های شهر خاموش‌تر. اما گویا این تلاش‌های لازم، کافی نبودند و هر روز بر شمار مبتلایان و قربانیان اضافه می‌شد و بر وحشت مردم می‌افزود.

یک هفته پیش از نوروز، خیابان مسجد جامع، ساکت‌تر از هر زمانی، روزهایی را تجربه می‌کرد که شاید چند سالی می‌شد که آن‌ها را فراموش کرده بود. نه از قرارهای عاشقانه‌ی بهاری خبری بود و نه از تکاپوی تاجرانه‌ی نوروزی، اما کارگران همچنان مشغول کار بودند. کارگران شهرداری، باغچه و گلدانی را در فضای مقابل مسجد جامع می‌ساختند برای گل‌هایی که قرار نبود امسال بیننده‌ای داشته باشند و کارگران مرم‌تگر که خانه‌ای در نزدیکی خیابان را برای تبدیل به هتل مرمت می‌کردند که آن هم قرار نبود امسال مهمانی داشته باشد.

اما اوج این روزهای خلوت و خاموش، نوروز بود. مقایسه قاب‌های سرشار از زندگی و زیبایی پارسال با قاب‌های خالی امسال، بغض شهری را به تصویر می‌کشید که در شبکه‌های اجتماعی مجال شکستن می‌یافت. انگار کسی میل به باور این واقعیت نداشت که درست در اوج روزهایی که یزد سرشار بود از شور و اشتیاق بازگشت به شهر و پس گرفتن خیابان‌ها و زیستن در فضاهای عمومی، کابوسی چنین سهمگین در برابر رشد نهال مدنیت، قد علم کند. کوچه و خیابان‌های یزد تازه داشتند به حضور مردم عادت می‌کردند و مردم هم به حضور پررنگ‌تر و زیست جمعی در شهر و کشف فضاهای ناب آن، که ناگهان در آغاز بهار، زمستان از راه رسید.

آنچه در محدوده‌ی تاریخی شهر به شدت خودنمایی می‌کند، نشانی از زندگی است که در برخی محله‌ها هنوز یافت می‌شود و در برخی دیگر گویی غبار مرگ بر فضا افشانده‌اند. کسی که در یک عصر بهاری از روزهای کرونایی، در محله‌های تاریخی یزد پرسه‌ای بزند، می‌بیند که حوالی آب‌انبار شش‌بادگیری، مردم برای خرید به نانوایی و بقالی محله می‌روند؛ برای جویا شدن احوال همسایه‌ها سراغی از یکدیگر می‌گیرند و در پاتوق‌های محلی رفت و آمد دارند؛ در بازارچه غلامعلی‌سیاه، چراغ چند مغازه روشن است و کسبه در گوشه‌ای ایستاده‌اند؛ در حوالی امیرچقماق مغازه‌هایی که به جامعه محلی خدمات عرضه می‌کنند، همچنان فعال‌اند و در محله زرتشتیان حضور مردم احساس می‌شود. اما فضای میدان امیرچقماق، مانند همیشه رونق ندارد؛ خیابان مسجد جامع که در این سال‌ها به مرکز کافه‌ها و هتل‌ها تبدیل شده بود، سوت و کور است؛ بر بازارچه صراف‌ها سکوت مطلق حاکم است و در کوچه‌های فهادان، خبری از آن سرزندگی همیشگی نیست.

جلوی مسجد جامع یزد، نوروز ۱۳۹۸
جلوی مسجد جامع یزد، نوروز ۱۳۹۸
جلوی مسجد جامع یزد، نوروز ۱۳۹۹
جلوی مسجد جامع یزد، نوروز ۱۳۹۹

 زندگی در این روزها آن‌جا جریان دارد که جامعه محلی هنوز مانده‌اند و سکونت دارند؛ چراغی روشن است و مردم رفت و آمد می‌کنند. در کوچه و گذر دور هم نشسته‌اند، اما با فاصله‌ای بیشتر از پیش.  مرگ فضا آنجا خودنمایی می‌کند که نشانی از جامعه‌ی محلی ساکن نمانده و شهر و فضا با شتابی باورنکردنی به کالایی تبدیل شده است برای تجارت. سنگفرش‌های آراسته حتی برای کسی که سال‌هاست با آن‌ انس دارد، از هراس قدم زدن در کوچه‌ها نمی‌کاهند، چراکه زندگی از آن رخت بربسته است.

بی‌تردید زندگی پس از کرونا، سمت و سوی دیگری خواهد گرفت و شهرها هم خود را با زندگی پساکرونا تطبیق خواهند داد. شاید از این پس، خانه به کانون بسیاری از فعالیت‌ها و کنش‌های زندگی و حتی شغل ما تبدیل شود و گذراندن بخش مهمی از شبانه‌روز در خانه از ویژگی‌های زندگی پساکرونا باشد. بدون شک اگر خانه جایی برای زیستن نباشد، ماندن در آن ممکن نیست و بحران کرونا با صراحت تمام به ما گوشزد می‌کند که آخرین پناهگاه، خانه است و برخورداری این فضا از کیفیت‌های مطلوب، تضمین دلنشین بودن زندگی در آن خواهد بود.

بی‌شک، اگر من قرنطینه را به جای خانه‌ای قدیمی با حیاطی دلباز، درختانی سبز و فضاهایی متنوع، در خانه‌ای آپارتمانی و بدون هیچ ارتباطی با آسمان و هوای آزاد سپری می‌کردم، روایت شخصی‌ام از قرنطینه، حکایت از تجربه‌ای دشوار و طاقت‌فرسا داشت. شاید مهم‌ترین پیام این روزها، یادآوری جایگاه خانه باشد. اگر خوب گوش کنیم، باید در پی بازیافتن خانه به مثابه فضایی برای بهتر زیستن برآییم.

 

 

بافت تاریخی یزد، نوروز ۱۳۹۸
بافت تاریخی یزد، نوروز ۱۳۹۹

 

 

سرانجام اینکه در یزد هم مانند بسیاری از شهرها، خسارت‌های قرنطینه برای همه یکسان نیست. یکی افسوس نوروز زیبا را می‌خورد و دیگری غم از دست دادن بوی کاهگل باران‌خورده را. یکی برای شب‌های مسجد جامع دلتنگ است و دیگری برای جمع‌های دوستانه. پیرمردی از غم دوستان از دست رفته، اندوهگین است و فرزندی که برای بهبود حال خانواده‌اش دعا می‌کند. برخی اندوخته‌ی سال‌ها زندگی را خرج کرده‌اند و در این میان، کسانی هم هستند که نان شب را از دست دادند و صدایشان هم در هیاهوی اظهار دلتنگی‌ها به گوش هیچ‌کس نمی‌رسد؛ همان‌هایی که به دلیل ناتوانی از قرنطینه و نبود آموزش‌های مؤثر و حمایت‌های بهداشتی و درمانی، از همه آسیب‌پذیرتر هستند یا از همان آخرین پناهگاه هم محروم‌اند.


[۱] خیابان‌گردی و پرسه‌زنی در خیابان با خودروی شخصی یا به اصطلاح رایج: دور دور کردن

۲۴۲۷۰cookie-checkخانه، آخرین سنگر: شهر تاریخی یزد در روزهای قرنطینه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *