شهرها در فقدان انسان امتداد می‌یابند: اصفهان و نقش‌جهانش در روزگار کرونا

من به کاری که این روزها می‌کنیم می‌گویم فرار معکوس؛ فراری نه برای رهایی، که برای بیشتر محبوس شدن. فکر می‌کنم بالاخره دیوارهای خانه برای هرکسی تنگ می‌شود و بیرون می‌زند. خُب البته که بعضی‌ها آستانه‌ی تحمل بالاتری دارند.

گاهی دیوارهای خانه به من هم نزدیک می‌شوند و الکلی که حالا حکم سپر دارد را توی کیفم می‌اندازم و فرار می‌کنم. از بین دیوارهای سقف‌دار می‌روم بین دیوارهای بی‌سقف. البته راستش را بگویم، دیوارها هنوز برایم مشکل‌ساز نشده‌اند، و هنوز آنقدر به من نزدیک نشده‌اند که بترسانندم. این جادوی جهان خارج است که بیرون می‌کشاندم، همان‌چیزی که بالاخره همه را از پا درمی‌آورد.

حالا شهر روی جدیدی از خودش را بهم نشان می‌دهد، خلوت‌تر و تاریک‌تر. آدم‌ها خلاق‌تر شده‌اند و با کوچک‌ترین چیزها برای خودشان فضایی ساخته‌اند. می‌توانم دیوار نامرئی دورشان ببینم. خطوطی که بین چند درخت کشیده شده‌اند و یکی تویشان دارد آسمان را نگاه می‌کند. یا مربعی که در امتداد سطل زباله ایجاد شده و کسی دارد مخفیانه در کنارش سیگاری می‌کشد. کسی هم وارد حریم دیگری نمی‌شود.

می‌روم سمت پل‌های بدون رودخانه. نوار زرد خطر باز شده و زیر پا افتاده و آدم‌ها بی‌توجه به آن می‌روند و می‌آیند. پلیس می‌آید و بدون اینکه نزدیک شود، بیرونمان می‌کند. همه با رعایت فاصله از هم راه می‌افتند به سمت یک پل دیگر. بعد دوباره از آنجا هم که رانده می‌شوند، بعدی و بعدی.

راستش حالا بیشتر از این شهر و روابط موجود در آن خوشم می‌آید. همه‌ی زواید در آن حذف شده. برخورد‌های اضافه، نورهای اضافه، مغازه‌های اضافه. من آن را مثل تئاتری آزمایشگاهی می‌بینم. اصلاً خلاقیتی که ازش حرف می‌زنم همین است. نیازهای اولیه‌ت رفع شده و حالا می‌آیی بیرون تا به سمت بالای هرم حرکت کنی. هیچ گزینه‌ی در دسترس نداری، بقیه‌اش به زحمت و خلاقیت خودت بستگی دارد. حالا خودت برای عناصر همیشگی شهر کارکرد جدیدی تعریف می‌کنی. حالا برای پیدا کردن باید بیشتر نگاه کنی و دقیق‌تر شوی. همیشه هم برای زیبایی شهر نباید انتظار خیابان‌های نورانی و شلوغ از شادی داشت.

راه می‌افتم به سمت نقش‌جهان. خیابان‌ها خلوت‌اند. خلوت‌تر از کوچه‌ها و اتوبان‌ها. چهارباغ را که پیاده‌راه کرده بودند، پر بود از کافه‌های خیابانی و مغازه‌های نورانی. حالا چراغ‌هایشان یکی در میان روشن است. چنار‌های خم ‌شده فضا را تاریک‌تر کرده‌اند. با این خاموشی، آسمان را روشن‌تر از همیشه می‌بینم.

از بزرگ‌ترین خیابان‌ها می‌گذرم. توی میدان تقریباً کسی نیست. چراغ حجره‌ها خاموش است، از کوچه‌های پشتی صدای ترقه می‌آید، تصویر همیشگی چند پیرمرد روی نیمکت را -نه به اندازه‌ی قبل- ولی همچنان می‌بینم، و چندتا بچه هم کفش‌هایشان را درآورده‌اند و دور حوض می‌دوند.

 

می‌گویند پیرها و بچه‌ها جزو گروه‌های حساس‌اند اما فقط این دو گروه و یکی دوتا جوان توی میدان‌اند. روی پل تعدادشان بیشتر بود. با احتیاط می‌نشینم روی یکی از نیمکت‌های سنگی، درست روبه‌روی بازار قیصریه. بسته ‌است. این‌جا را فقط نیمه‌شب‌های تابستان اینجوری دیده بودم. برایم حس جدیدی دارد. یک عکس می‌گیرم که آنقدرها تویش معلوم نیست این بار چقدر با بقیه‌ی بارها فرق دارد.

 * تیتر برگرفته از سطری است در کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم نوشته‌ی نادر ابراهیمی.

۲۴۳۱۰cookie-checkشهرها در فقدان انسان امتداد می‌یابند: اصفهان و نقش‌جهانش در روزگار کرونا

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *