زدن دکمه‌ی آسانسور خطرناک است؟

بار اول که دیدمش، از صدای جیغم سری تکان داد و صورتش را درهم کرد. من هم هول‌زده نگاهش کردم. لابد فکر کرد از گربه‌ی توی دستش می‌ترسم که در آسانسور را تا ته باز کرد و دستش را کشید عقب. خجالت‌زده از اتاقک آسانسور پریدم بیرون و «ببخشید»گویان ازش دور شدم.

شروع داستان همیشه تکراری است: من که صدقه‌سر ورزش صبحگاهی دیرم می‌شود و هم‌زمان‌ با اسنپ جلو در حرف می‌زنم، دکمه‌ی آسانسور را به‌طور ممتد فشار می‌دهم. اتاقک آسانسور برای من مثل جعبه‌‌ی جادویی عمل می‌کند. به طبقه‌ی چهارم که می‌رسد هنوز موهایم مرتب نیست، لب‌هایم خشک است و احتمالاً بند کفش‌هایمَ هم باز. اگر وسیله‌ی زیادی دستم نباشد، شاید به طبقه دوم نرسیده، گره کفش‌هایم را ببندم. دو طبقه‌ی باقی مانده صرف مرتب کردن شال یا روسری روی سرم می‌شود. اگر که همه‌ی این‌ها درست پیش بروند، شاید وقتی آسانسور در طبقه‌ی همکف می‌ایستد، بتوانم رُژ  لبم را درست کنم. باز کردن در آسانسور بعد از گذراندن همه‌ی این‌ها، برایم درست مثل تمام شدن اولین دور ماراتن می‌ماند.

ایده‌آل‌ترین شکل از رابطه‌ی من و آسانسور می‌توانست همانی باشد که گفتم. که نبود. ترجیح من یک سفر بی‌توقف و خروج بی‌عیب و نقص از آسانسور است. در همه‌ی این روزها هیچ توقفی نبود، اما خروج… درست همان لحظه که لب‌هایم را کج می‌کنم تا کناره‌ی رُژ را پاک کنم، در را باز می‌کند. یا وقتی که هیچ چیز درست پیش نرفته و با یک کفش لی‌لی‌کنان در را باز می‌کنم، جلوی آسانسور ایستاده است. من که هنوز دور اول بازی برایم تمام نشده، از حضورش می‌ترسم و او برایم سر تکان می‌دهد.

ساختمان ما نسبتاً ساکت و آرام است. هر طبقه تنها یک واحد دارد و فضای ورودی خانه و در آسانسور با شیشه‌ای زخیم از پاگرد پله‌ها جدا شده است. کسی کاری به کار کسی ندارد و احتمال هم‌سفر شدن با همسایه‌ها در آسانسور خیلی کم است. شاید نزدیک‌ترین ارتباط من با آن‌ها، همین صورت درهم اول صبح آقای همسایه باشد؛ همسایه‌ای که حضور ناخواسته‌ش، در کل سال گذشته من را می‌ترساند. ترس من هم خُلق او را تنگ می‌کرد. آقای همسایه در طبقه‌ی دوم زندگی می‌کند و پزشک است. هم‌صحبت گاه و بی‌گاه پدرم در آخر شب‌هاست و حتی پدرم هم درست نمی‌داند که چند فرزند دارد.

آقای همسایه قامتی متوسط و شکم نسبتاً برآمده‌ای دارد؛ شاید برای من که از دلِ نور به او نگاه می‌کردم، سفیدی لباسش در تاریکی پارکینگ آن را بزرگ جلوه می‌داد. میانه‌ی موهایش ریخته و سیبیل پرپشتی بالای لبش نشسته است. گربه‌ی فضولش معمولاً در آغوشش لمیده و ماشینش را با در باز در حیاط رها کرده ‌‌است. البته که این تصویر اول صبح اوست. آخر شب‌ها مثل همه مردهای پا به سن گذاشته با پیژامه‌ی خانگی مسئولیت خطیر بیرون گذاشتن آشغال‌ها را به دوش می‌کشد. شاید او هم مثل پدر من سکوت شب را با صدای فندکش پاره کند. از جزییات صورت آقای همسایه تصویری واضحی نداشتم تا آن بعدازظهری که برادرم تلفنش را به سمتم گرفت و در زیر تصویر بزرگش، خبر را خواندم.

آقای همسایه مُرد. در یکی از روزهای اول نوروز. می‌گویم یکی از روزها، چون حتی پدرم هم روز دقیق را نمی‌داند. ساختمان هنوز هم ساکت و آرام است ‌و تنها درِ خانه سیاه‌پوش شده است. صدای گریه‌ای نمی‌آید، کسی شیون نمی‌کند و خبری از اعلامیه نیست. آقایانِ همسایه بعد از کلی  شور کردن، تصمیم گرفتند ساختمان را ضدّ عفونی کنند. بوی وایتکس و الکل از هرگوشه به مشام می‌‌رسد.  برای اولین بار بعد از نبود آقای همسایه دکمه‌ی آسانسور را فشار می‌دهم. آرام و ساکت به تغییر اعداد چشم دوخته‌ام. نیم‌بوت‌های بدون ‌بندی به پا دارم و رژ لبم را مزه‌مزه می‌کنم. درِ آسانسور باز می‌شود. آینه پوشیده از لکه‌های اشک‌مانند است. جعبه‌ی دستمال کاغذی و پلاستیک کوچکی، از دستگیره‌ی آن آویزان است. کاغدی را در کنار دکمه‌های آسانسور چسبانده‌اند. بالای آن بزرگ نوشته شده: «زدن دکمه‌ی آسانسور خطرناک است؟»، و در ادامه‌اقداماتی برای پیش‌گیری از آلوده شدن در فضای‌های بسته شرح داده شده ‌است. دکمه را فشار می‌دهم و  دستمال را در پلاستیک می‌اندازم. صورتم را نزدیک آینه می‌کنم و از صاف بودن رُژِ لبم مطمئن می‌شوم. پارچه‌های سیاهِ جلویدر ورودی رفته‌‌اند. ماشین آقای همسایه این‌بار سر جایش در گوشه‌ی پارکینگ پارک شده است. به آسانسور نگاه می‌کنم  و به رابطه‌ی سه نَفَره‌مان با آقای همسایه فکر می‌کنم؛  به ساختمانی که هنوز ساکت و آرام است و آقای همسایه‌ای که نیست.

۲۴۶۵۰cookie-checkزدن دکمه‌ی آسانسور خطرناک است؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *