کاشان از ایوان خانه‌ی ما: خانه‌نشینی در کاشانِ کرونازده

در اولین روزهایی که خبر شیوع بیماری در شهر همسایه منتشر شد، برایمان روشن بود که شهر ما هم از این آشوب بینصیب نخواهد ماند و از قضا طولی هم نکشید که پیشبینیمان درست از آب درآمد. نزدیکی به مرکز شیوع بیماری از یک طرف، و اصرار همشهریها به خرید شب عید از طرف دیگر راه را هموار کرد تا اوضاع کاشان خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردیم بحرانی شود. ما از همان روزهای ابتدایی و بعد از تعطیلی مدارس و دانشگاهها خانهنشین شدیم. به خصوص من که همین سه چهار سال پیش از یک بیماری ریوی جان به در برده بودم، ابداً تصمیمی برای بیرون رفتن از خانه نداشتم. بنابراین تا مدتی تنها راه ارتباطیمان با بیرون از خانه، بابا بود که به ناچار در محل کار حاضر میشد و بعد از ظهرها با مشروحی از اخبار سطح شهر به خانه برمیگشت. درست در زمان برگشتن بابا بود که از شنیدن خبر مرگ کارمند فلان اداره، صاحب فلان پاساژ و مغازه و یا فلان همسایهی قدیمی جا میخوردیم و غصهدار میشدیم.

از آن‎جا که اوضاع شهر روزبه‎روز بحرانی‎تر می‎شد، تلویزیون استان اصفهان، برنامه‎ای نیم ساعته را به کاشان اختصاص داده بود. این برنامه که شب‎ها به صورت زنده از دو خیابان بالاتر پخش می‎شد، بعد از بابا دومین دریچه‎ای بود که ما را به شهر پیوند می‎داد و تنها محتوای صدا و سیما بود که همگی مخاطبش بودیم. در واقع به این دلیل آن برنامه را دنبال می‎کردیم که لابه‎لای التماس مجری و میهمانان برای در خانه ماندن همشهری‎ها، تصاویری هم از جای جای شهر نشان می‎داد. اوایل این تصاویر طوری بودند که انگار در یک موقعیت عادی گرفته شده‎اند، شب عید است، همه خوشحال‎اند و چیزی هم به اسم بیماری همه‎گیر وجود ندارد! اما به تدریج حال‎وهوای‎ شهر و تصاویری که ما از قاب تلویزیون می‎دیدیم، تغییر کرد و رفته‌رفته چهره‎ی شهر برای‎مان غریب شد؛ به خصوص تصویر پررفت‎وآمدترین خیابان و مهم‎ترین چهارراه شهر در خلوت‎ترین صورت ممکن آن هم در شب عید، برای‎مان چنان ناآشنا بود که انگار اصلاً مربوط به شهر دیگری است. خلاصه بعد از ظهرهای روزهای اسفندماه برای ما با شنیدن خبر مرگ یا ابتلای همشهری‎ها و شب‎ها هم با دیدن تصاویری غم‎بار از تلویزیون همراه بود.

در این شرایط و در روزهای پایانی اسفند، مامان طبق معمول هر سال برای هر کدام از ما وظیفه‎ای تعیین کرده بود تا هم سنت خانه‎تکانی را به جا آورده باشد و هم به قول خودش سرگرم شویم و کمتر اخبار نگران‎کننده را دنبال کنیم. ما که توان و حوصله‎ی کار کردن نداشتیم، به شوخی می‎گفتیم امسال که کسی به خانه‎مان نمی‎آید، خودمان را خسته نکنیم! و مامان خیلی جدی می‎گفت: «کی از خودمان مهم‎تر؟! اتفاقاً امسال باید بیشتر به سر و وضع خانه برسیم». با مامان موافق بودیم. رسالت خانه از یک سال پیش که هیچ، از همین یک ماه قبل هم سنگین‎تر شده بود. قرار بود علاوه بر آن که محل استراحت است، محل درس و کار و ورزش و تفریح‎مان هم باشد. من بعید می‎دانستم که خانه‎مان از این امتحان سربلند بیرون بیاید. آخر خانه‎ای که پانزده سال در آن زندگی کرده‎ایم و تمام سوراخ و سنبه‎هایش را از بر هستیم، چه حرف تازه‎ای می‎تواند برای گفتن داشته باشد؟ چه برگ برنده‎ای می‎خواهد رو کند تا ما در مدت نامعلوم قرنطینه دست‎کم دیوانه نشویم؟ ماندن در خانه‎ای که در آن حتی اتاق خواب از اتاق کار جدا نیست، چطور می‎تواند منجر به نتایج مثبتی در پایان قرنطینه بشود؟

با همین ذهنیت اوایل در خانه می‎گشتم تا برای هر کدام از کارهایی که قبلاً در گوشه‎ای از شهر انجام می‎شد، جای مناسبی در خانه پیدا کنم و بالاخره در همین گشت‎وگذار، فضای مطلوبم را در خانه پیدا کردم: ایوان!

خانه‌ی ما یک ایوان مشرف به حیاط دارد که در تعمیرات ده سال پیش به خانه اضافه شد. از آن‎جا که در ماه‎های معتدل کاشان، یعنی فروردین و اردیبهشت و مهر و آبان، معمولاً در مدرسه یا دانشگاه بودیم، و در سایر ماه‎ها هم گرما و سرمای کویری مجال نشستن در ایوان را نمی‎داد، هرگز پیش نیامده بود که من در ایوان بنشینم. در واقع تمام این سال‎ها بی آن که بدانم، چنین فضایی را از دست داده بودم. بنابراین در ایام خوش آب‎وهوای قرنطینه به جبران کم‎کاری سال‎های گذشته، قالیچه‎ای در ایوان می‎انداختم و می‎نشستم به تماشای درختانی که تازه جوانه زده بودند، پرنده‌هایی که روی شاخه‎ها می‎نشستند، تکه‎هایی از آسمان که از لابه‎لای شاخه‎ها و چشمه‎های داربست درخت مو پیدا بود.

گاهی هم صدای خانم و آقای همسایه‌ی سمت راستی را می‎شنیدم که تقریباً هر روز به حیاط می‎آمدند و درباره‌ی بهارنارنج‎هایی که از درخت‎شان می‎ریخت، بحث می‌کردند و به نتیجه نمی‎رسیدند. درخت نارنج آن‎ها آن طرف دیوار بود، اما شاخه‎هایش تا روی دیوار مشترک‎مان آمده بود و عطر گل‎هایش هم در حیاط ما می‎پیچید. برای همین من خیلی دوست داشتم از سر دیوار در هم‎فکری‎شان درباره‎ی بهارنارنج‎ها شرکت کنم؛ اما متأسفانه در روزهایی که در کوچه با او چشم در چشم می‎شدم، مقدمه‌ی چنین صمیمیتی را فراهم نکرده بودم. وقتی بابا در حیاط بود و صدای لخ‎لخ دمپایی آقای همسایه را می‎شنید یا بوی سیگارش را می‏‎فهمید، با صدای رسا می‎گفت :«آقای کمالی! حالتان چطور است؟» بعد واقعی‎ترین گفت‎وگوی این روزها، بی هیچ ابزار و تکنولوژی خاصی شکل می‎گرفت و من به عنوان شخص سوم این گفت‎وگو در ایوان کیفور می‌شدم. دلم می‎خواست من هم داد بزنم و به ایشان بگویم که می‎توانند با بهارنارنج‎هایشان مربا بپزند! اما جز این که احتمالاً به فال‎گوش ایستادن متهم می‎شدم، نگران بودم آقای کمالی به بابا بگوید «به‎به! می‎بینم که دخترتان به سلامتی زبان باز کرده!». پس پشیمان می‎شدم و ساکت می‎ماندم. حتی نمی‎توانستم به خانم همسایه‌ی سمت چپی که از روزهای اول قرنطینه بساط پخت‎وپزش را به حیاط آورده بود بگویم که چقدر بوی غذای آن روزشان خوب است و به نظر می‎رسد خوشمزه هم باشد. بعد در حالی که به خاطر کوتاهی در معاشرت با همسایه‎ها خودم را سرزنش می‎کردم، به بابا خیره می‎شدم که هر سال این موقع به درختانش در روستا سرمی‎زد، پیوندهایشان را وارسی می‎کرد و به سر و وضع‎شان می‎رسید؛ اما امسال قلمروی کشاورزش‎اش به چهاردیواری حیاط محدود شده و خودش هم به عوض کردن خاک گلدان‎ها و رسیدگی به همین پنج شش درخت توی باغچه بسنده کرده است! بابا هم مثل من سعی می‎کند این روزها را به نوعی برای خودش ثبت کند. برای همین روی هر گلدانی که عوض می‎شود، می‎نویسد «یادگار کرونا». یک روز هم یک شاخه از درخت پرتقال را به انار پیوند زد و با خنده از من خواست یادم بماند که این پیوند مبارک نتیجه‌ی چند روز خانه‎نشینیِ بی‎سابقه در فروردین است.

ایوان برای من جایی است میان درون و بیرون و سومین دریچه‎ی بی‏‌خطر برای پیوند با خارج از خانه. بر خلاف پنجره که فرصت را برای تماشای اتفاقات بیرون از خانه مهیا می‎کند، ایوان خانه‎ی ما فرصت تماشا را می‎گیرد و در عوض امکان تأمل را فراهم می‎کند. همین نشستن، شنیدن و ندیدن کمک می‎کند که تصویر دلخواهم را از پشت دیوارهای خانه بسازم و با صداهایی که از بیرون می‎شنوم، در تصورم در شهر قدم بزنم و همه چیز را زیر نظر بگیرم. مثلاً در خیالم محله‌ی سلطان امیراحمد، الان آن‎قدر شلوغ است که جای پارک ماشین نیست؛ یا در خانه‌ی طباطبایی‎ها نمی‎شود یک عکس انداخت بدون آن که یک غریبه در کادر باشد؛ یا در بازار، کار و بار کافه مهدخت و عطرچی و ملک و رنگرزی و حتی چای‎فروش امینالدوله حسابی سکه است؛ یا در خیابان مقابل باغ فین مردم برای ورود به باغ یا گشتن در کوچه‎باغ‎های فین با درشکه، صف کشیده‎اند و مغازه‎دارهای همان خیابان هم پول خوبی به جیب می‎زنند. در خیالم به مسافران نوروزی نشانی ‎بناهای تاریخی شهر را می‎دهم، بناها را براساس دوری و نزدیکی و جالب بودن‎شان اولویت‎بندی می‎کنم، مسافران را برای پیدا کردن بهترین و مناسب‎ترین اقامتگاه راهنمایی می‎کنم، در قنادی توصیه می‎کنم که کلوچه‌ی کاشان را از دست ندهند و در صف نانوایی تلاش می‎کنم از روی لهجه‎‎ها بفهمم کی از کجا آمده است!

می‎دانید، با تصاویری که ذهنم بدون اراده‌ی خودم و حتی بی‎خبر ثبت کرده، می‎توانم از ایوان خانه که افق دیدش بیش از پنج متر نیست، به همه جای شهر و حتی حومه‌ی آن سرک بکشم؛ اما همین که صدای آژیر آمبولانسی به گوشم می‎رسد یا بلندگوی سیار اعلام می‎کند که با عابرین برخورد جدی خواهد شد و یا از جایی سوره‌ی تکویر را با صوت عبدالباسط می‎شنوم، خیالم فوراً دست به کار می‎شود و پر می‎کشد به بیمارستان شهر، به بیایان‎های پشت همان بیمارستان که می‎گفتند محل احداث بیمارستان صحرایی است، به سالن‎های ورزشی که برای مراقبت از بیماران تجهیز شده، به گورستان شهر که هر روز عضوی از خانواده‎ای را غریبانه می‎پذیرد، به تنها پیاده‎راه شهر که شنیده بودم سرتاسرش حجله گذاشته‎اند و به باغ فین و بازار و محله‌ی سلطان امیراحمد که حتم دارم آن‎ها هم مثل من تا به حال نوروزی این چنین را تجربه نکرده‎اند. آن‎وقت تصاویری که در آن برنامه‎ی تلویزیونی از شهر دیده‎ام یکی یکی از جلوی چشمانم می‎گذرد و به یاد می‎آورم که کاشانِ امسال، آن کاشانِ همیشگی نیست.

تا من در عالم خیال و خاطرات، در شهر گشتی بزنم و به ایوان و حیاط خانه برگردم، بابا روی چهار جعبه نوشته: «ریحان، شاهی، تره و جعفری، یادگار کرونا». داخل پرانتز: «برای آن که از خانه بیرون نرویم». بله، شنیدن همان صداها و دیدن همین چهار جعبه کافی است که یادم بیاید که در تعطیلات نوروز ۱۳۹۹ هستیم، در قرنطینه و محکوم به خانه‎نشینی، چند نفری از نزدیکان و آشنایان را از دست داده‎ایم و حالا باور کرده‎ایم که مرگ در همین نزدیکی است.

۲۴۸۵۰cookie-checkکاشان از ایوان خانه‌ی ما: خانه‌نشینی در کاشانِ کرونازده

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *