جستار سرگردانی؛ سرگردان در موقعیت فردریش در مشهدِ دوم

۱

خانه‌ی من در صد قدمی یکی از دامنه‌های کوه‌های جنوبِ غربی «مشهدِ دوم» قرار دارد. «مشهد دوم»، آن مشهدی‌ست که بسیاری از «مشهدی‌ها» آن‌ را زیست می‌کنند، و با آن مشهد که خواننده‌ی احتمالی این سطور می‌شناسد تفاوت دارد. آن مشهد که احتمالاً شما می‌شناسید، «مشهدِ اول»[۱] است.

مشهد دو شهر است، یا اگر هم یک شهر باشد، مشهد دیگری درون آن است؛ یا حتی چند شهر. بستگی به عینکمان دارد. اما «مشهدِ دوم» برای هر مشهدی ممکن است از جایی شروع شود. برای من از ارگ و مخصوصاً میدان سراب، جهانبانی و خیابان دانشگاه شروع می‌شود، سناباد و احمدآباد را پُر می‌کند، به وکیل‌آباد می‌رسد و همین کوه‌های جنوب غربی. در سناباد و احمدآباد بزرگ شدم و در وکیل‌آباد دوران جوانی را سیر کردم. تا به امروز وقتی کسی می‌گوید مشهد، مشهد برای من «مشهد دوم» است با تمامی خاطرات خوب، بد، عجیب و زیبا. این‌ها گفت‌وگویی ذهنی بود که بارها در «موقعیت فردریش» برای من، با جستجوی نمادهای مرتفع بدقواره‌ی شهر که عیار تشخیص خیابان‌ها از آن فاصله بودند، در این مدت پاندمیِ سرگردانی تکرار شد.

۲

امروز بیست و پنجم اسفند سالِ عجیب، ساعت یک بعدازظهر، چند روز مانده به نوروز ۹۹٫ در مکانی قرار گرفته‌ام که شاید بیشتر از دوهزارقدم از خانه دور نشده باشم، اما بعد از دو هفته سرگردانیِ در خانه ماندن، و بعد از حدود هشت سال در این مکان نبودن، فرصتی پیش آمد تا خودم را به نقطه‌ای برسانم که نامش را «موقعیت فردریش یکم» گذاشته‌ام. «موقعیت فردریش» موقعیتی است که من در پنجاه روز سرگردانی تا به امروزی دیگر در هفته‌ی سوم فروردین۹۹ ، نُه بار در نقاطی متفاوت‌، و هربار متفاوت‌تر از قبلی تجربه‌اش کردم، «موقعیت فردریشِ یکم تا نهم».

هربار خودم را همچون کوهنورد مشکی‌پوش و سرگردان بر فراز مهِ [۲] نقاش معروف، «کاسپار داوید فردریش» دیدم که در نقطه‌ای می‌ایستد، در سکوتی محض و خلوتی چشم‌نواز شهر را چشم‌چرانی می‌کند و در افکارِ سرگردانِ خود می‌چرخد. این «سرگردانی» برای من مفهومی جایگزین بود به جای «پرسه‌زن»[۳]. احتمالاً پیش از این به عنوان یک علاقه‌‌مند به شهر در کوچه‌هایمان، کافه‌هایمان، کتاب‌هایمان، سطور کاغذهایمان و کاف‌های دیگری پرسه می‌زدیم. اما امروز چیزی که من در «موقعیت فردریش هشتم» به آن می‌اندیشم و می‌نگارم، چیزی جز «سرگردانی» نیست. تجربه این پنجاه روز دست‌کم چیزی جز سرگردانی گردِ خانه‌ام، خاصه گرد کتابخانه‌ای که هنوز مرتب نشده، سرگردانی گرد حیاط مشاع شصت‌متری و سر آخر سرگردانی در انتخاب «موقعیت‌های فردریش» نبود. در همه‌ی این وضعیت‌ها، دیگر در افکار پرسه‌ای نزدم و پرسه‌زنی جای خودش را به تجربه سرگردانی در لباس فرصتی جدید داده بود. انگار بعد از هیاهویی چندساله، ناگهان همه چیز کند شده؛ انگار ایستاده‎ایم تا ببینیم چه می‎شود؛ دیدنی که در ذهن، چشمان و فیزیکمان را با سرگردانی همراه کرده. سرگردانی، احتمالاً یک بسته‌ی زمانی است برای هنگامی که همه چیز کند شده؛ پاندمی کندی و سرگردانی. می‌توان به کارها، فکرها، چیزها و ایده‌های قدیمی اندیشید. ایده‌ی «مشهد دوم» برای من در نُه «موقعیت فردریش» در نُه‌بار کوهنوردی پشت خانه‌ام، در نُه نقطه متفاوت تکرار شد؛ با شلوار ورزشی مشکی که از خیابان سراب خریده بودم، سوئیشرت مشکی تیمبرلند قلابی قدیمی که در خانه می‌پوشم و کتانی مشکی تعمیری ریبوک، که سالها پیش از کیش خریده بودم و دوباره به پا آمده بود، تا دستکم در ذهنم به سرگردان کاسپارفردریش نزدیک شوم.

تصویر ۱- «سرگردان بر فراز مه»۱۸۱۸ –  اثر نقاش آلمانی «کاسپار داوید فردریش»

تصویر ۲- «موقعیت فردریش یکم »؛ با نگاه به مرزهای مشهدِ اول و دوم.

تصویر ۳ – «موقعیت فردریش یکم»؛ با زاویه نگاهی کاملاٌ به سمت مشهدِ دوم.

۳

بین سرگردانی‌های متعددی جابجا می‌شدم: افکارم، «ابرهای دارچینی»ای که با شکل‌های مختلفی می‌دیدم و از سر می‌گذارندم، ابرهایی که«یادآر»[۴] لحظاتی از گذشته‌ی پیش از خود بودند. پهنه‌ی وسیعی از شهر به چشم می‌آمد، پهنه‌ای که در آن همه چیز عجیب شبیه به هم بود؛ جعبه‌های قوطی‌‌کبریتی بزرگ و کوچک. کم شدن حرکات ماشین در آن روزها و باران صبحگاهی، عمیق‌ترین تصویری بود که تا به آن روز از مشهدِ اول و دوم در کنار هم دیده بودم. بوی باران خورده‌ی کاج‌های دستی کاشته از بیست سال قبل روی کوه مست‌کننده بود. میانه‌های عید -شاید در «موقعیت فردریش سوم و یا چهارم»- بارانی حسابی زد، کوه کاملاً سبز شده بود، این از پنجره‌ی خانه کاملاً واضح بود. من قبل از غروب بیرون زده بودم و شهر عجیب می‌درخشید، بی اغراق با چشم می‌شد الماسِ باسمه‌ای[۵] هتلی بلندمرتبه در نزدیکی حرم را دید، با اینکه همه چیز را دیدم جز حرم. هم به ذوق آمده بودم از وسعت و عمق دید، و هم بیشتر از موقعیت‌های فردریش قبلی به تفاوت‌ها و گسست‌های «مشهد اول» و «مشهد دوم» می‌اندیشیدم. قطعاً هردو مشهد را ساکنان آن ساخته بودند و نه شهروندانش! برج‌های فاجعه‌بار «مشهدِ دوم» در آب و برق و هنرستان، و همچنین ساختمان بلندی که در کوچه‌ی خودمان، در ده قدمی کوه، چندسال پیش ساخت تا بعداً مجوز بگیرد، نگرفت و فقط اسکلت ناتمامش خط آسمان کوه را از پنجره‌ی ما ربود! همه‌ی اینها لذت سرگردانی در کوه و «ابرهای دارچینی» را با کمی سرگردانی در دردها نیز همراه می‌کرد.

تصویر ۴ – «موقعیت فردریش سوم»؛ چشم‌چرانی شهری و یافتن خیابان‌ها با ساختمان‌های مرتفع بدقواره.

تصویر ۵- «موقعیت فردریش سوم»؛ ساختمان‌های بدقواره‌ای که عیار پیداکردن خیابان‌ها از آن نقطه بودند؛ و ساختمانی غیرمجازی که در چندقدمی کوه ساخت و متوقف شد.

تصویر ۶- «پنجره‌ی خانه» رو به کوه تازه سبز شده، موقعیت‌های فردریش و ساختمانی که غیرمجاز ساخت و متوقف شد.

تصویر ۷ – «موقعیت فردریش چهارم»

تصویر ۸ – «موقعیت فردریش چهارم»

تصویر ۹- «موقعیت فردریش پنجم»

تصویر ۱۰ – «موقعیت فردیش ششم»

تصویر ۱۱- «موقعیت فردریش هفتم»؛ کمی نزدیک تر به شهر

۴

باری در «موقعیت فردریش هشتم» ، غروب روز جمعه‌ای را انتخاب کردم، بعد از بارانی حسابی در صبح. گویا عده‌ی زیادی به مسیر خلوت، هوای بی‌نظیر فروردین و موقعیت مذکور پی‌برده بودند! سرگردان‌های زیادی را در کوه دیدم، انگار پاندمی کوویدِ نوزده شکست خورده، و پاندمی سرگردانی «موقعیت فردریشِ» من شریک‌هایی هم پیدا کرده بود؛ مثلا کودکی که در نوک قله از فاصله‌ای بسیار دور، اصرار داشت خانه‌شان را همراهِ با پدر پیدا کند و من با حفظ فاصله‌‌گذاری اجتماعی آن‌ها را می‌پاییدم. اما برای من «موقعیت فردریش» کارایی هشت سال قبل خودش، که پیداکردن خانه‌ از میان انبوه جعبه‌های مشابه بود را از دست داده بود. من همان کودک بودم، اما در این موقعیت، طوفانی غیرخطی از مجموعه‌ی افکار بر من می‌گذشت؛ پررنگ‌ترین و پرتکرارترین فکر برایم ایده‌ی قدیمی «مشهد دوم» در پس‌زمینه‌ی «ابرهای دارچینی»[۶] بود.

تصویر ۱۲ – کودکی که به دنبال خانه‌ی خود بود؛ در «موقعیت فردریش هشتم»

حتی در آن بار هشتم در نقطه‌ای جدیدتر قرار گرفتم که خانه‌های بسیار ریز حاشیه‌نشین محله‌ی نُه‌دَرّه، که در انتهای همین کوه‌های جنوب غربی دیده می‌شد، بسیار دور اما دردناک به‌ نظر می‌رسید. دستکم مرز باریک مکانی و مرز پررنگ اختلاف طبقاتی میان ساکنان مرفه‌نشین همین محلات وکیل‌آباد با ساکنان حاشیه‌ای نه‌دره، در چند قدمی آنها، به چشم و ذهن می‌آمد. تاکنون این «مشهدِ سوم» را از نزدیک ندیده بودم و احتمالاً این اولین باری بود که به آن خیره می‌شدم، آن هم از آن زاویه و آن موقعیتِ عجیب!

تصویر ۱۳- کشف «مشهدِ سوم» و خیرگی به حاشیه‌نشینان محله «نودره»؛ مرز وکیل‌آباد از آن به چشم می آید.

۵

آن ویروس آمد، زمان کند شد، «موقعیت فردریش» را دریافتم، حتی کشف کردم که این «سرگردانی» فقط در آن موقعیت نیست، بلکه در هر موقعیتی، در درونِ ذهن و خانه‌، در بیرونِ درون آن‌ دو –یعنی روابطمان و حیاطمان-، در بیرونِ بیرون آن‌ها –موقعیت فردریش و کوه- ، در همه‌جا هست و جملگی سرگردانی‌ست.

شاید که «سرگردانی» فرصتی برای تکرار باشد، شاید خودش اپیدمیک شود. «سرگردان» معادل جدید «پرسه‌زن» شد. کاراکترهای پرسه‌زنِ در نقاشی‌ یک روز بارانی در پاریسِ گوستاو کایبوت را با سرگردانِ بر فراز مه فردریش جایگزین کردم. شاید دیگر ما آن مردمان اجتماعی نباشیم و در موقعیت‌های فردریش حقیقی و مجازی افکارمان تجربه‌های سرگردانی متعدد را زیست کنیم.

حتی همه‌ی آنچه اینجا از ذهن گذشت، سرگردانی در پاراگراف‌هایی بود که هرکدام خود اپیزودی جدا و تجربه‌ی جدیدی از سرگردانی در «شهرِ افکار آشفته» بود. بعید است این پاندمی سرگردانی به زودی تمام شود…

تصویر ۱۴- «موقعیت فردریش هشتم»؛ مشهد اول در مه!

تصویر ۱۵ – «موقعیت فردریش نهم»؛ قابِ پاندمی سرگردانی


پی‌نوشت‌ها:

[۱]  منظور مشهد زیارتی-توریستی است که با زیارت حرم امام  رضا(ع) شناخته می‌شود .

[۲] Wanderer above the Sea of Fog (German: Der Wanderer über dem Nebelmeer) -1818

[۳] معادلِ Flâneur ( فلانور) واژه‌ای فرانسوی. به نقل از ویکی‌پدیا فارسی: «شارل بودلر، شاعر و نویسنده‌ی فرانسوی مفهومی دیگر از آن مشتق کرد که به معنای فردی است که در شهر قدم می‌زند تا آن را شخصاً تجربه کند. به علت استفاده‌ی بودلر و دیگر اندیشمندان در حوزه‌های مختلف اقتصادی، فرهنگی و ادبی، پرسه‌زن مفهومی مهم در پدیده‌های شهری و مدرنیته شد. پرسه‌زنی تنها به قدم زنی در خیابان‌های شهر محدود نمی‌شود بلکه می‌تواند شیوه ای از تفکر فلسفی و زندگی باشد.»

[۴] استعاره‌ای شخصی؛ با «یادآور» متفاوت است. برگرفته از شعر معروف علی اکبر دهخدا «یادآر ز شمعِ مرده! یادآر!»

[۵] معادل واژه کیچ. به معنای گل درشت و پرطمطراق اما توخالی

[۶] استعاره‌ای شخصی

۲۵۰۹۰cookie-checkجستار سرگردانی؛ سرگردان در موقعیت فردریش در مشهدِ دوم

One comment on “جستار سرگردانی؛ سرگردان در موقعیت فردریش در مشهدِ دوم

  1. به عنوان آدم خانه‌به‌دوشی که هشت، نه باری میان مرزهای مشهد اول و دوم و چندم جابه‌جا شده و حالا هر از چند گاهی که گذارش به آن‌جا بیفتد، همین‌طور سرگردان در شهر سر می‌چرخاند؛ حرف‌هایتان برایم فهمیدنی و تاثیرگذار بود.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *