شب‌های خوشحالِ شهر بحرانی: شب‌گردی در کرمانشاه کرونازده

من یک ویژگی عجیب دارم: اگر ظهر بخوابم و بعد از خواب از خانه بیرون نزنم، احساس می‌کنم زندگی پوچ است و از خودم می‌پرسم «من کی‌ام؟»، «چرا زنده‌ام؟»، و اصلاً «چرا این‌جوری‌ام؟» حالا فرض کنید که دو ماه و نیم قرار باشد در خانه بمانم و بخورم و ظهرها بخوابم و قرنطینه هم باشد. برای فرار از این یأس فلسفی، تنها راهی که پیش پایم می‌ماند، این است که با ماشین به شب‌گردی بروم و از پشت شیشه شهر را تماشا کنم.  

این کاری بود که در دوران قرنطینه در کرمانشاه زیاد انجامش دادم. از خیال‌بافی‌های عجیب و غریبش که بگذرم، راستش خیلی هم خوش می‌گذشت. حدود ساعت دوازده شب بیرون می‌زدم و از زیباترین بهار این چند سال لذت می‌بردم. لذت این پرسه‌ی بنزینی، چیزی بود شبیه به لذت اتوبان‌گردی در تهران، که انگار تبدیل به یکی از تفریحات «ایرانی» معاصر شده است: موسیقی و تماشای چشم‌انداز شهر و نور و ماشین‌های دیگر. اما یک نکته این وسط وجود داشت که به نظرم عادی نبود: زندگی بیش از اندازه‌ی معمول در شب در جریان بود.

به خیال اینکه شب خلوت‌تر است و لابد خطر کم‌تر، انگار مردم بیشتری برای خرید شب عید بیرون می‌آمدند. مثلاً می‌دیدم که یک سلمانی ساعت یک شب باز است و یک مشتری روی صندلی‌اش نشسته، و بغل دستش روی میزهای یک جگرکی در «مصوری» دو نفر دارند جگرپرده و خوش‌گوشت می‌زنند. در عین‌حال اما رگه‌های غم‌انگیزتری از بحران هم معلوم می‌شد: صحنه‌های عجیب و شاعرانه‌ی تنهایی. مردی که در یک آژانس تلفنی در سعدی زیر چراغ‌های بی‌حال مغازه سیگار می‌کشید، یا فروشنده‌ی دیگری که ساعت ۱:۳۰ شب توی گل‌فروشی‌ خیابان فردوسی داشت با تلفن حرف می‌زد. دور میدان جمهوری (تاج‌گذاری)، زن جوانی به سرعت و با چهره‌ای نگران از ماشینش پیاده می‌شد تا در آن وقت نیمه‌شب میوه‌های شب عیدش را بخرد. کفش‌فروشی‌های خیابان مصدق هنوز تا نیمه‌ی خیابان را با بساط کفش‌هایشان فتح کرده بودند و نیمچه تجمعی کنارشان برپا بود.

 

البته طبق معمول دوروبر فلافلی‌ها، ترامادول‌فروش‌ها‌، و جگرکی‌های سیّار «گاراژ» هیچ چیز تغییر نکرده بود. شلوغ بودند اما با بی‌ملاحظگی کامل. انگار برای جوانان غیور کرمانشاهیِ «درِ گاراژ»، کرونا فقط افسانه‌ای محقر در تلویزیون سوسول‌ها بود که می‌شد با چک و لقد از پا درش آورد. اما زنده‌ترین جای شهر در آن شب‌ها اتفاقاً «سوسول‌ترین» جای شهر هم بود: خیابان نوبهار. جلوی بستنی‌فروش معروف نوبهار حسابی شلوغ بود و هنوز نشانه‌ی رژه‌های فخرفروشانه‌ی جوانان در خیابان دیده می‌شد. چهارراه سی‌متری از این هم شلوغ‌تر بود: ماشین پلیس و آتش‌نشانی چهارراه را بسته بودند و مردم کوچه و خیابان جمع شده بودند و با هیجان صحنه را تماشا می‌کردند. برای کرمانشاه که در آن «زندگی شبانه» تقریباً بی‌معناست، این موقعیت‌ها واقعاً عجیب و تجربه نشده بودند. روشنی و نور و حضور شبانه بیشتر بود، اما در عین‌حال تنهایی هم بیشتر شده بود.

نوروز که آمد، شهر خلوت خلوت شد. شب‌هایش هم همین‌طور. نمی‌دانم آن رونق عجیب نیمه‌شب‌ها به خاطر خرید شب عید بود یا کرونا، اما واقع‌بینانه اگر بخواهم بگویم احتمالاً به خاطر هر دوی این‌ها بوده. عید گذشت و شهر تقریباً به حالت عادی‌اش برگشت. روزها پر از ترافیک و بوق شدند، اما شب تاریک‌تر و تاریک‌ترشد. شلوغی و ازدحام باز هم کم‌کم به روز منتقل شد و دیگر خبری از آن شب‌های عجیب نبود. بالاخره باید گاهی آن چند قطره‌ی پُر لیوان را هم دید: کرونا شب را به کرمانشاه هدیه داد.

 

۲۵۱۹۰cookie-checkشب‌های خوشحالِ شهر بحرانی: شب‌گردی در کرمانشاه کرونازده

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *