فراق کافه در قرنطینه: صحنه‌ای از وین در دوران کرونا

وین شهر زیبایی است. آمیخته‌ای از معماری گوتیک و باروک و رمانسک. شهری است که موسیقی در گوشه‌گوشه‌اش جریان مدام دارد. اما مشخصه‌ی دیگر این شهر کافه‌های بی‌شماری هستند که در خیابان‌ها و کوچه‌پس‌کوچه‌هایش پراکنده‌اند و همه‌شان به قدمت و اصالت‌شان می‌نازند. فرهنگ کافه‌نشینی در این شهر، مثل فرهنگ قهوه‌خانه‌های قدیمی خودمان، جزیی جدا نشدنی از زندگی مردم است. بسیارند کسانی که هر روز سر ساعت مشخصی به کافه‌ی پاتوق‌شان می‌روند و روی صندلی همیشگی‌شان می‌نشینند و نوشیدنی همیشگی‌شان را سفارش می‌دهند و ساعت‌ها وقت می‌گذرانند. این نوع کافه‌ها که عموماً در محلات یافت می شوند، بر عکس کافه‌های مرکز شهر که مملو از مسافران و توریست‌های دوربین به گردنِ کوله‌پشتی به پشت است، مشتری‌های خاص خودشان را دارند. اگر روزی یک غریبه درشان را باز کند و داخل شود خوب متوجه نگاههای چپ‌چپ و غرولندهای مهمانان کافه خواهد شد و نخواهد توانست راحت قهوه‌اش را سر بکشد و روزنامه‌اش را ورق بزند. انگار این کافه‌ها و میز و صندلی‌هایشان ارث پدری مهمانان دائمی آن هستند و نه متعلق به صاحب کافه.

سر کوچه‌ی ما، یکی از همین کافه‌ها سال‌هاست که پاتوق صرب‌تبارها و کروات‌هاست. تابستان‌ها توی کوچه زیر سایه‌بان‌های پارچه ای لم می‌دهند و با بیشترین حجم صدایشان با هم گپ می‌زنند و بلند بلند می‌خندند و مغز سر آدم را می‌برند. زمستان‌ها همین صدا با بوی قهوه مخلوط می‌شود و به صورت درهم و برهم و گنگی از لابه‌لای پنجره‌های بخار گرفته‌ی کافه بیرون می‌زند.

از روزی که این ویروس نامرئی سمج – کرونا را می‌گویم- پایش به این شهر باز شد و همه‌جا را در خواب و خاموشی عمیقی فرو برد، مهمانان بی‌نوای کافه، بی‌جا و مکان و سرگردان شدند و برای خوردن قهوه و نوشیدنی‌های دیگر نمی‌دانستند چه خاکی توی سرشان بکنند. ما هم بدون آن همهمه، انگار چیزی توی فضا کم داشتیم. کوچه خالی و تنها مانده بود آن بیرون با قشونی از درهای بسته. فقط هرازگاهی رهگذری با سگش یا دونده‌ای با شلوارک چسبان سکوت کوچه را طی می‌کرد.  چند روزی که گذشت، سروکله‌ی یکی از قدیمی‌ترین مشتری‌های کافه پیدا شد. قوطی نوشیدنی‌اش در یک دست و سیگار نیمه دودشده‌اش در دست دیگر، صورتش را چسباند به یکی از پنجره‌ها و با حسرت آه کشید. بعد تنش را مماس کرد به دیوار  قدیمی کافه و یک پایش را چسباند به سنگ ازاره‌ای که تا کمرکش دیوار آمده بود. در تنهایی و اندوه سیگارش را کشید و قوطی خالی شده‌ی نوشیدنی را توی دستش مچاله کرد و رفت. فردای آن روز دوباره آمد و همان‌جا ایستاد و مراسم نوشیدن و دود کردن سیگار را تمام و کمال انجام داد و رفت. از آن روز به بعد بیشتر آمد و بیشتر ماند و کم‌کم رفیقش را و بقیه‌ی رفقایش را هم به صف کرد -با رعایت فاصله‌ی یک‌و‌نیم متر- و این کار هر روزشان شد؛ پشت درهای بسته‌ی مکانی که سال‌ها خاطرات‌شان تویش قفل شده بود.

چند روز پیش با اعلام این خبر که کافه‌ها می‌توانند به زودی دوباره کار و بارشان را از سر بگیرند، صاحب کافه یک نردبان آورد با یک سطل بزرگ پر از رنگ زرد و شروع کرد به نقاشی دیوار کهنه. آن مرد و رفقایش با هیجان و نوشیدنی به دست، ساعت‌ها در آن‌طرف کوچه و روبه‌روی دیوار ایستادند و مشتاقانه زل زدند به رنگ‌های درخشانی که روی دیوار را می‌پوشاند. صف کشیدند زیر آفتاب و با چشم های براق شروع کردند به دوباره گپ زدن و بلند بلند قهقهه مستانه سر دادن؛ انگار که دارند یک فیلم زیبای طولانی را با هم می‌بینند. حالا آنها همچنان همان‌جا  با اشتیاق منتظر باز شدن کافه‌ی محبوب‌شان هستند. برای خودشان پهن شده‌اند روی سکوی چوبی جلوی کافه که روی زمین است، و به نظر می‌آید تا پاسی از شب هم همان‌جا بمانند؛ آخر چند روز دیگر میزبان‌شان آن‌ها را در آغوش خواهد گرفت و من به این فکر می‌کنم که از این به بعد چطور خواهند توانست فاصله‌ی یک‌ونیم متر را در آن یک گُله جا رعایت کنند؟

۲۵۳۱۰cookie-checkفراق کافه در قرنطینه: صحنه‌ای از وین در دوران کرونا

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *