فضای سبز فسفری: بلند بلند فکر کردنی در باب کرج در قرنطینه

بزرگ‌ترین آرزوی بچگی‌ام بعد از اسب داشتن، اسب شدن و پسر شدن، این بود که یک روز صبح از خواب بیدار شوم و هیچکس دیگری در خیابان‌ها نباشد. می‌توانید تصور کنید که قرنطینه به من زیاد بد نمی‌گذرد. ولی نمی‌توانید تصور کنید تا چه حد. سیزده سالم است و از خانه‌ی دوستم می‌روم خانه‌ی خودمان‌. آن دست خیابان پارک اسبی‌ست. سمت چپم یک توری بلند است که مرزهای یک زمین چمن را تعیین می‌کند. وقتی به توری می‌رسم یک دسته پسر ده تا شانزده ساله از آن طرف زمین می‌دوند سمتم. داخل سر و دور بدنم زمان یخ می‌زند و [ادامه‌ی مطلب]

باغ وحش زنجبیلی: پرسه‌ای دراماتیک در ابعاد خیالی خیابان فلسطین

جلوی تئاتر باران ایستاده‌ام و دارم همه‌‌ی سرنوشت‌هایی را که فکر می‌کنم لایق‌شان است توی سرم لیست می‌کنم: آتش‌سوزی؟‌ سیل؟ حمله‌ی ملخ‌ها و سوسک‌ها؟ انفجار‌ راکتور اتمی؟ رانش زمین؟ کیپ شدن چاه فاضلاب؟ یا حتی ورشکستگی و تغییر مدیریت. فرشاد، کارگردان‌مان، نگذاشت گریمم را پاک کنم؛ حتی نگذاشت درست از روی سن بیایم پایین و بعد سرم داد بزند که گند زدی. هنوز تماشاچی توی سالن بود. بعد انگار من خودم نمی‌دانم. هر کسی می‌داند آدم نباید سر صحنه بزند آکسسوار را خرد و خاک‌شیر کند. اگر هم کرد نباید بلند به خاطرش از کارگردان معذرت‌ خواهی کند. در دفاع [ادامه‌ی مطلب]

فتح بابل: پرسه‌ای در دیوارنگاره‌های خیابان فلسطین

بخواب دوستم تا ببینیرؤیا واقعیت منهاگر این جمله برایتان آشناست یعنی احتمالاً شما هم مثل من چهار سال هر وقت به دستشویی دانشکده رفته‌اید و آن‌جا تنها شده‌اید این جمله ها را جلوی روی خودتان دیده‌اید یا حتی ممکن است جوابش را زیرش داده باشید. در جالب‌ترین حالت، شما خودتان کسی هستید که این را نوشته‌اید. در این صورت بگذارید من دست شما را به گرمی بفشارم که در بین همه‌ی توالت‌های عمومی که در زندگی تجربه کرده‌ام، این یکی را منحصربه‌فرد ساخته‌اید. من فکر می‌کنم که ما همه ذاتاً فاتح به دنیا می‌آییم، یا حداقل با آرزوی فتح به [ادامه‌ی مطلب]