ترانه‌های لاتین رشت: گفت‌و‌گو با کریستف رضاعی درباره‌ی موسیقی فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟»

گفت‌و‌گوکننده: کامیار صلواتی، شیرین زنده‌دل یکی از برجسته‌ترین عناصر فیلم در دنیای تو ساعت چند است؟ موسیقی آن بود. تصویر رشت و ترانه‌هایی که در این فیلم می‌شنویم چنان با هم آمیخته شده‌اند، که خود ترانه‌ها به تنهایی تداعی‌گر رشت شده‌اند و حتی در آثار دیگری که مرتبط با رشت هستند نیز استفاده شده‌اند. گفت‌و‌گوی پیش‌رو، تلاشی برای کشف راز توفیق موسیقی این فیلم و پیوند یافتنش با شهر رشت است. در این گفت‌و‌گو، کریستف رضاعی از ایده‌هایش در آهنگسازی موسیقی فیلم در دنیای تو ساعت چند است، بازخوردهای آن، روند شکل‌گیری قطعات، و بالاخره رابطه‌ی سه‌گانه سینما، موسیقی و [ادامه‌ی مطلب]

عشقی پیشابلوغ در شهری ذهنی: گفت‌و‌گو با صفی یزدانیان درباره‌ی تصویر رشت در فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟»

گفت‌‌و‌گوکننده: میلاد دارایی دوستانم در دالان ابتدا از من خواستند یادداشتی با موضوع تصویر رشت در سینمای ایران بنویسم. جست‌وجوهای ذهنی و عینی‌ام بی‌فایده بود و رشت، مثل بسیاری از شهرهای دیگر ایران، صاحب تصویر پررنگی در سینمای ما نبود، جز در یک مورد: در دنیای تو ساعت چند است؟ (صفی یزدانیان، ۱۳۹۳). به دالان‌نشینان گفتم نوشتن درباره‌ی فقط یک فیلم، برای پرونده‌ای با موضوعی کلی، چندان جالب نیست و بهتر است مرا معاف کنند و سراغ سازنده‌ی اثر بروند و با ایشان گفت‌وگویی انجام بدهند. آن‌ها هم، از سر لطف، پیشنهادم را به خودم برگرداندند و این کار را [ادامه‌ی مطلب]

ساکن دائمی رشت: گفت‌و‌گو با روبرت واهانیان درباره‌ی تحولات بافت تاریخی رشت

ساکن دائمی رشت گفت‌و‌گو با روبرت واهانیان درباره‌ی تحولات بافت تاریخی رشت گفت‌و‌گوکننده: محمد صلاحی روبرت واهانیان زاده‌ی تبریز است و در دانشگاه تهران درس خوانده است و در تهران کار کرده است. او بعد از تحصیل معماری جزو دانشجویان اولین دوره‌ی شهرسازی دانشگاه تهران بود اما مدرکش را نگرفت. بعد از رفت‌وآمدهایی که واهانیان به رشت داشت، بالاخره از سال ۶۹ به صورت دائمی ساکن این شهر شد و در آنجا فعالیت کرد. از اولین اقدام‌های او در رشت، مرمت بناهای مهم تاریخی رشت مانند ساختمان شهرداری بود که بعد از زلزله خرداد ۶۹ صدمه دیده بودند. اگفت‌وگویی که [ادامه‌ی مطلب]

در جلد یک دانش‌آموزِ فروغی: تجربه‌ی زیسته‌ی دانش‌آموزی در رشتِ دهه‌ی پنجاه

خرداد ۱۳۵۵ یک ساعتی است که نشسته‌ام روی همین نیمکت و زل زده‌ام به تابلوی آرایشگاه ونوس[۱]. دورتادورم را گیله‌مردهای سن و سال‌دار احاطه کرده‌اند؛ حرف پشت حرف. خیلی هم عجیب نیست. تا بوده، سبزه‌میدان همین بوده. اصلاً قرار نبود اینجا منتظر مادرم باشم. وعده کرده بودیم که هروقت امتحانم تمام شد، از آفخرا یک‌راست بروم آرایشگاه، اما نمی‌شود. شلوغ است، خیلی شلوغ است. نمی‌دانم این مرد هنرمند قدبلند و لاغر با خودش چه فکری کرده که در آن مکان کوچک به آن تعداد آرایش‌گر نان می‌دهد؛ اصلاً جایی برای مشتری نیست. من هم که به بوی اسپری‌های مو حساسیت [ادامه‌ی مطلب]

از رشت تا کُلن، از ویگن تا تختی: داستان فتو دِروی در خیابان اعلم‌الهدی

در یکی از پاساژهای قدیمی خیابان اعلم‌الهدی، یک آتلیه‌ی عکاسی هست که امروز به موزه‌ای می‌ماند: آتلیه‌ی دروی. ابراهیم دروی، عکاس قدیمی این آتلیه، متولد ۱۳۱۸ در انزلی است. او ابتدا در انزلی عکاسی کرده و آکاردئونیست بوده، بعد برای تحصیل به تهران رفته، سپس عازم کُلن شده، و نهایتاً از سال ۱۳۶۲ به رشت آمده است. آتلیه‌ی او پر است از دوربین‌های قدیمی، پرتره‌های سیاه و سفید، تقدیرنامه‌ها، مدارک تحصیلی قدیمی، و عکس‌هایی از مناظر شهری رشت. دروی هرچند عکاسی آتلیه‌ای است، در در بعضی از کارهایش نشانه‌هایی از خلاقیت هم به چشم می‌خورد. آتلیه‌ی بزرگ او در پاساژ [ادامه‌ی مطلب]

پرسه‌های غریب میان کُرنل وایلدهای رشتی

بازتاب شخصیت‌ها و فضاهای شهری رشت در رُمان «دایره‌های اوج» در مطالعات شهریِ چنددهه‌ی اخیر به تأثیر انسان و رفتار او در شهر و تحولات شهری توجه شده است. مشاهدات و تجربیات شهری انسان‌ها می‌تواند قسمتی از مواد خام چنین مطالعاتی را تأمین کند. یکی از معضلات موجود، کمبود اسنادی مکتوب از این مواد خام است. هنوز هم بسیاری از اخبار مرتبط با ساکنان یک شهر را فقط می‌توان در نقل قول‌های شفاهی افرادی یافت که به ارزشِ ثبت دیده‌ها، شنیده‌ها و خاطرات خود از شهر واقف نیستند. با این حال می‌توان نشانی از تجربیات شهری را در برخی آثار [ادامه‌ی مطلب]

شادترین خیابانِ شادترین شهر: گفت‌و‌گو با م.پ. جکتاجی درباره‌ی رشت و محدوده‌ی تاریخی‌اش

محمدتقی جکتاجی یکی از نام‌آشناترین رشت‌پژوهان است. او علاوه بر پژوهش درباره گیلان و تصحیح و نگارش کتاب‌هایی درباره‌ی فرهنگ گیلکی و نیز فعالیت در حوزه‌ی داستان‌نویسی، مدیر مسئول و سردبیر نشریه‌ی گیله‌وا و مدیر نشر گیلکان نیز هست. جکتاجی در کتاب‌ فروشی تخصصی و کوچکش در غروبی ابری در رشت  ما را به حضور خود پذیرفت و در گفت‌و‌گویی مفصل از ویژگی‌های فرهنگی و اجتماعی رشتی‌ها، خاطراتش از فضاهای فرهنگی و هنری شهر، تأثیر و نحوه‌ی حضور روس‌ها در رشت، و بالاخره از وضعیت خیابان اعلم‌الهدی و محدوده‌ی سبزه‌میدان تا شهرداری گفت[۱]. وقتی از بیرون به شهر رشت نگاه [ادامه‌ی مطلب]

پشت طاق‌طاقی‌های کتابخانه‌: داستان قدیمی‌ترین کتابفروشی فعال رشت در خیابان اعلم‌الهدی

زیر سقفی مشبک و فلزی که رنگ‌و‌بوی معماری دهه‌ی پنجاه را دارد، دیواری سفید هست با دو دایره‌ی خالی در دو طرف. در میانه‌ی این دو دایره، خالیِ دیگری هست شبیه به ستونی یونانی. زیر این نقش متقارن، حدیثی منسوب به امام علی به خط کوفی بنایی نقش بسته است: الکُتُب بَساتین العلماء[۱]؛ و اینجا جایی است که خود دهه‌ها در رشت بُستان عُلما بوده: کتابفروشی طاعتی. در اواخر دوران مشروطه و حدود سال ۱۳۰۰ شمسی، همان‌زمان که انجمن‌های سیاسی و ادبی گسترش یافته بودند، غلامرضا طاعتیِ دوازده ساله در کتابخانه‌ی انجمن اخوت با کتاب آشنا شد. نباید به واسطه‌ی [ادامه‌ی مطلب]

انجمن کوچکِ نقاشان بزرگ: آتلیه‌ی حبیب محمدی در سبزه‌میدان

در دهه‌ی بیست، هنرمندان زیادی کودکی خود را در رشت می‌گذراندند. آنها احتمالاً دانسته یا نادانسته بارها همدیگر را دیده‌اند و از کنار همدیگر گذشته‌اند: بهمن محصص، اکبر رادی، فریده لاشایی، آیدین آغداشلو، هوشنگ ابتهاج، و دیگران. اکثر آنها به حوالی سبزه‌میدان رفت‌و‌آمد داشته‌اند و مسیرشان به آنجا می‌خورده. جای کوچکی در ضلع شرقی سبزه‌میدان، در منطقه‌ای که بازارچه نام دارد، قطب یکی از این تجمع‌ها بوده: آتلیه‌ی حبیب محمدی، از اولین نقاشان مدرن ایران. حبیب محمدی که زاده‌ی ۱۲۸۳ ش. در حاجی‌طرخان است، در مسکو درس هنر و نقاشی خواند و سپس در ۱۳۱۷ به ایران بازگشت. او در [ادامه‌ی مطلب]

تک‌پسر خانه‌ی ابتهاج‌ها‌: روایت هوشنگ ابتهاج از خانه‌ی کودکی‌اش در رشت

من یک گیلک تقلبی هستم! پدر و مادر من رشتی بودند، اما پدر و مادر مادر و پدرم رشتی نبودند. هرکدام از جایی بودند؛ پدر پدرم گرگانی و تفرشی بود. مادربزرگم شیرازی و اصفهانی بود. من هم که در رشت به دنیا آمدم. ظاهراً نُه صبح جمعه… شاید ماه رمضان بود. نمی‌دانم… روز ۶ اسفند ۱۳۰۶. پدربزرگم ابتهاج‌الملک بود که معروف است در جوانی برای زنی به اسم گوهر شعر می‌گفته ولی ما از او هیچ‌وقت شعری ندیدیم! گویا بابی هم بوده و در وقایعی که نم هنوز هم نمی‌دانم اصلش چه بوده، سرش را در جنگل یا دهی بریدند. [ادامه‌ی مطلب]