شب‌های خوشحالِ شهر بحرانی: شب‌گردی در کرمانشاه کرونازده

من یک ویژگی عجیب دارم: اگر ظهر بخوابم و بعد از خواب از خانه بیرون نزنم، احساس می‌کنم زندگی پوچ است و از خودم می‌پرسم «من کی‌ام؟»، «چرا زنده‌ام؟»، و اصلاً «چرا این‌جوری‌ام؟» حالا فرض کنید که دو ماه و نیم قرار باشد در خانه بمانم و بخورم و ظهرها بخوابم و قرنطینه هم باشد. برای فرار از این یأس فلسفی، تنها راهی که پیش پایم می‌ماند، این است که با ماشین به شب‌گردی بروم و از پشت شیشه شهر را تماشا کنم.   این کاری بود که در دوران قرنطینه در کرمانشاه زیاد انجامش دادم. از خیال‌بافی‌های عجیب و [ادامه‌ی مطلب]

همه‌ی چراغ‌های خیابان روشن‌اند

تجربه‌ی شب‌گردی در رشت و خیابان اعلم‌الهدی *عکس از مهدی بهروزی در وب‌سایت دیار میرزا مانند خیلی از داستان‌های داستایوفسکی، راوی شب‌های روشن یک راوی اول شخص بی‌نام و نشان است که در شهر زندگی می‌کند و از تنهایی و ناتوانایی‌اش در متوقف کردن افکار خود رنج می‌برد. کتاب با نقل قولی از شعر گل نوشته‌ی ایوان تورگنیف آغاز می‌شود: و آیا این نقشی بود که سرنوشت برایش برگزیده بود تنها لحظه‌ای در زندگی او تا به قلب تو نزدیک باشد؟ یا این که طالعش از نخست این بود تا بزید تنها دمی گذرا را در همسایگی دل تو در [ادامه‌ی مطلب]