از پشت شیشه‌ها به خیابان‌ نظر کنید!

از هست‌ها و نیست‌ها؛ درباره‌ی نقش‌هایی که به خیابان ولیعصر نسبت می‌دهیم

از هست‌ها و نیست‌ها؛ درباره‌ی نقش‌هایی که به خیابان ولیعصر نسبت می‌دهیم

تعداد بازدید: 177نظر: 0

بعضی نقش‌ها و مفاهیمی که به تسامح به خیابان ولیعصر نسبت می‌دهیم، به مرور زمان تبدیل به کلیشه‌هایی در شناخت ما از آن می‌شود. شاید به خاطر بزرگی یا اهمیتش در شکل‌گیری شهر تهران و شاید هم از خاطرات خوش شخصی‌مان است که گاهی گفت‌وگوهایمان درباره‌ي این خیابان، معطوف به مفاهیمی غالباً مثبت و در قاب‌هایی تکراری است؛ اما با کنارهم‌قرارگرفتن این مجموعه، مفاهیم یک روایت جمعی غیرواقعی‌ هم ساخته می‌شود. پس بد نیست در نظر داشته باشیم که همین مفاهیم آشنا، در جایگاه و لایه‌ای دیگر اصلاً وجود ندارند. اگر توصیف و مطالعه‌ی به‌جا و لازم «هست‌ها»ی خیابان تبدیل به باورمان شود، تصویری یوتوپیایی و البته دوست‌داشتنی از آن ساخته می‌شود. وحدتی دروغین، با مجموعه‌ای از واژگانی که ما درباره‌ی خیابان به کار می‌بریم، گاه یقینی انگاشته می‌شود و آرام‌آرام و با انباشته‌شدنشان توهمی می‌سازد که فاصله‌ی زیادی از زندگی هرروزه‌ی آن دارد و حتی عکس تجربه‌ی واقعیِ آن است. می‌خواهم نگاهی مجدد به بعضی از این نقش‌ها و مفاهیم بیندازم و نشان دهم که چگونه همین پیش‌داوری‌ها باعث ‌می‌شود به مرور دچار اعوجاجی در نگاهمان به خیابان ولیعصر و شهر تهران شویم و چشممان را به بخشی از واقعیات آن ببندیم.

اول: آیینه‌ی زندگی شهر

وقتی این خیابان را عصاره‌ی شهر‌ یا آیینه‌ی تمام‌عیار زندگی مردم تهران می‌نامیم، هم‌زمان معنای تقلیل‌دهنده‌ای به آن می‌دهیم که اگر کسی بخواهد کلیتی از زندگی مردم تهران دستگیرش شود، می‌تواند از بالا تا پایین ولیعصر را تماشا کند؛ اما چنین ویترینی واقعاً چقدر روایت‌گر زندگی پیچیده و لایه‌لایه‌ی تهران است؟ یادم می‌آید اوایل دانشجویی، یکی از دوستانم پیشنهاد داد که یک روز این بلندترین خیابان خاورمیانه - نمی‌دانم چرا این «ترین‌ها» این‌قدر اهمیت دارند - را پیاده از میدان راه‌آهن تا تجریش برویم و عکس بگیریم. آن وقت فکر می‌کردیم با این کار شناخت خوبی از «همه‌»ی تهران پیدا می‌کنیم. پس صبح از میدان راه‌آهن راه افتادیم و بعد از یک پیاده‌روی طولانی ناهار را در رستورانی حوالی میدان تجریش خوردیم. اما چیزی که واقعاً به دست آوردیم چه بود؟ تصویری از شکل و ظاهر ساختمان‌ها، مغازه‌ها و مردم از پایین تا بالای یکی از خیابان‌های مهم شهر. اگر همان ‌وقت به یکی از کوچه‌های نزدیک چهارراه مولوی می‌رفتیم و کمی گشت می‌زدیم، احتمالاً با صحنه‌هایی مواجه می‌شدیم که آن‌وقت‌ها هیچ تصوری از وجودشان در شهر نداشتیم. پوسته‌ی این خیابان در بسیاری قسمت‌ها تجاری بوده و به این خاطر از امنیت و رونق بسیار بیشتری نسبت به حتی یک لایه‌ی عقب‌تر از خود برخوردار است؛ چه برسد به عمق محلات و زندگی روز و شب مردم در آن‌ها. شاید نتیجه‌ی آن پیاده‌روی ما «شناخت ظاهری واحدهای تجاری در گستره‌ی اقتصادی قابل‌توجهی از شهر» بود، اما قطعاً «شناخت عصاره‌ی زندگی مردم تهران» نبود. از طرف دیگر وقتی ولیعصر را نمایانگر کلیت شهر تهران می‌نامیم، مشکل دیگری هم در شناختمان از شهر پیش می‌آید: با این کار بسیاری از محلات پایین‌تر از میدان راه‌آهن را اصلاً در دایره‌ی گفت‌وگویمان درباره‌ی تهران نمی‌آوریم، چراکه دیگر از آخرین و بیرونی‌ترین لایه‌ی دایره هم بیرون افتاده‌اند؛ محلاتی مثل علی‌آباد، یاخچی‌آباد و هاشم‌آباد که احتمالاً پای بسیاری از ساکنان شهر که مثل ما گردشگرانه به تماشای همه‌ی آن می‌روند، هیچ‌وقت به آن‌ها نرسیده و تصوری از وضع‌وحالشان ندارند. اصلاً تابه‌حال چند بار اسم این محلات را شنیده‌ایم؟

___________________________________________________