از پشت شیشه‌ها به خیابان‌ نظر کنید!

بی‌رحمِ آفتابی؛ ولیعصر در آینه‌ی داستان‌های فارسی

بی‌رحمِ آفتابی؛ ولیعصر در آینه‌ی داستان‌های فارسی

تعداد بازدید: 210نظر: 0

نوشته‌ی امیر رضا اسماعیلی | داستان نویس و پژوهشگر معماری 



ولیعصر آن‌قدر طولانی و قدیمی است که هم می‌شود رد پایش را در تاریخ پایتخت جست‌وجو کرد و هم از بازنمایی‌‌ بخش‌های مختلفش در ادبیات داستانی، حظ برد. دیدن «عینیت» خیابان، مکان‌ها و رویدادهایش می‌تواند تجربه‌ای لذت‌بخش یا به‌یادماندنی باشد و مواجهه با تصویر «ذهنی» این رویدادها و مکان‌ها نیز ممکن است حتی لذتی عمیق‌تر به‌دست دهد، لذتی که با آگاهی از تاریخ خیابان نیز همراه است و همین، پرسه‌زنی در این وادی را خواستنی‌تر و خواندنی‌تر می‌کند.

طوطی: روایت سرگشتگی و کام‌جویی

ولیعصر در طوطی زکریا هاشمی حضوری پررنگ دارد. البته نه به‌اندازه‌ی شهر نو که محور اصلی رویدادهای رمان است؛ اما همچنان این خیابان، یکی از مهم‌ترین فضاهای شهری‌ای است که شخصیت‌های اصلی داستان- هاشم و بهروز- در وقت‌های بی‌حوصلگی و دل‌زدگی از شهر نو یا به قصد خلوت‌کردن و فاصله‌گرفتن از روزمرگی‌های آشوبناکشان، به آن پناه می‌برند. گاه رفتن به سینما و دیدن آنتونی‌ کویین روی پرده‌ی سینما رادیوسیتی بهانه می‌شود تا به لطف چشم‌چرانی‌ و نوشیدنی خنک بتوانند گرمای تابستان و دردهایشان را تسکین دهند و گاه رفتن به کافه‌ای که در نزدیکی چهارراه است و لبی تر کردن و بعد هم پیاده‌روی، فرصتی است برای گفت‌وگوی دو دوست. گفت‌وگویی که بعد از خاتمه‌ی ماجراجویی‌های پرتب‌وتاب شکل می‌گیرد و ولیعصر بستری است برای آنکه از شلوغی فیزیکی و ذهنی‌شان بگریزند. ولیعصر مجالی است برای آنکه دردهایشان، بی‌پناهی و گذشته‌ی تلخ‌شان را اندک‌اندک بالا بیاورند و با آن روبه‌رو شوند:
«همیشه یاد گذشته‌ی کدرش می‌کرد. دلم می‌خواست از آن حالت دربیاورمش. قدم‌هایم را تند کردم تا رسیدم به نزدیک چهارراه پهلوی. یک‌راست رفتم کافه‌رستوران کوچکی که آنجا بود. یک بطر و نیم [...] ممتازِ میکده با چهارپنج‌تا خیار و نمک و دوسه سیر پسته خریدم و داشتم می‌آمدم بیرون که برگشتم دو تا استکان هم خریدم و آمدم بیرون. سربالایی را خیلی باعجله می‌رفتم. می‌ترسیدم که مبادا بهروز رفته باشد. از دور در تاریکی چشمم به سیاهی او افتاد. زانوهاش را جمع کرده دستش را گذاشته بود روی هم و پیشانی‌ش را به دستش تکیه داده و بی‌حرکت بود... بعد کنار جوی آب چمباتمه زدم و با دستم شن‌ها و سنگ‌ریزهای کف جوی را جمع کردم و قسمتی را گود کردم. داشتم بطری‌ها را از پاکت در می‌آوردم که پرسید: اون چیه؟
...
سرم پایین، مشغول کار خودم بودم. بطری‌های [...] و خیارها را گذاشتم توی آب. گفت: خوب کاری کردی.
نگاهش کردم و او هم نگاهم کرد و لبخند زد و گفت: خیلی دلم [...] می‌خواس. ولی از شلوغی بدم میاد. دلم می‌خواس یه جای خلوتی پیدا می‌کردم.
گفتم: منم همین ‌طور، از شلوغی بیزارم. واسه همینم اینجا رو انتخاب کردم.
گفت: آره، جای خوب و خلوتیه.
گفتم: به قول یارو... در کنار جوی آب... مست و خراب... منو تو بخواب. دارام دیم دام. دارام دیم دام رام. اودت ددو رده د. دد و ... ره د دو. »
مجلس عیش آن‌ها در کنار ولیعصر برپا می‌شود؛ متفاوت از آنچه که در شلوغی و هیاهوی شهر نو تجربه کرده‌اند. سکوت شب، خوش‌وبش و تعارف زدن به دسته‌ای که از سینما برمی‌گردند، راه‌دادن کارگری جنسی که سرش کلاه گذاشته و بی‌پول رهایش کرده‌اند و دست‌آخر عیشی که منغّص می‌شود، پاسبانی از راه می‌رسد و به لطف اسکناسی پنج‌تومانی ماجرا ختم‌به‌خیر می‌شود و با پایان شب، بار دیگر روزهای پر حادثه و سرگشتگی هاشم و بهروز از سر گرفته می‌شود.

شراب خام و روایت طبقه‌ی متوسط شهری از خیابان

اسماعیل فصیح را به‌حق می‌توان نویسنده‌‌ی طبقه‌ی متوسط شهری جدید دانست. در دوره‌ای که دغدغه‌های سیاسی، گرایش به تمثیل و خلق فضاهای ذهنی ارزش‌های غالب جریان داستان‌نویسی بودند، فصیح در اولین اثر خود، شراب خام، بی‌محابا قهرمانش را از طبقه‌ی متوسطی انتخاب کرد که محصول سیاست‌های توسعه‌طلبانه‌ی دوران پس از کودتا بود. جلال آریان، قهرمان این رمان، خانه‌ی کوچکی را در زعفرانیه «دوسه کوچه دورتر از جاده‌ی پهلوی» کرایه کرده بود. خانه‌ای خلوت و دنج برای زندگی جوانی خودساخته که تحصیلاتش را در آمریکا گذرانده بود، صبح زود سوار فوردش می‌شد و از جاده‌ی پهلویِ آن ‌روزها پایین می‌رفت تا به محل کارش در دفتر شرکتی آمریکایی در خیابان ویلا برسد و عصر بار دیگر از جاده‌ بالا می‌رفت تا به برادر کوچک ساکن بیمارستانش سر بزند. ولیعصر ستون فقرات زندگی جلال آریان بود: متصل‌کننده‌ی خانه به تنها عضوی از خانواده که در ایران بود و در نهایت محل کار. مثلثی که اشاره‌ای به زندگی ظاهراً آرام اما شکننده‌ی او - به عنوان نمادی از طبقه‌ی متوسط جدید- داشت. جلال آریان در رفاه بود، خوب می‌پوشید، خوب می‌خورد و صاحب خودرو و خانه و شغلی آبرومند بود و همچون خیابان ولیعصر همه‌چیزش به‌قاعده و مرتب، اما رو به فرسودگی بود؛ همان ‌طور که در این بریده از داستان توصیف شده:
«یک صبح سرد پاییزی بود و ابر سیاه و باران‌داری آسمان تهران را گرفته بود. من کت و شلوار آبی تیره‌ام را پوشیده بودم با پیراهن آبی روشن و کراواتی سیاه با دانه‌های سرخ. عینک تیره‌ی ضخیم به چشمم، پشت فرمان فورد نشسته بودم و تنها از جاده‌ی پهلوی پایین می‌آمدم. صبح شنبه بود. تمیز و اصلاح‌کرده و هوشیار بودم و ذره‌ای بوی الکل در نفسم نبود. با قد بلند، موهای زودتر از موقع خاکستری شده، شاید نمونه‌ی آخرین مدل کارمند بیست‌وهفت‌ساله‌ای بودم که شرکت شیمیایی امریکن پرکین آلمر (اپا) در تهران بخواهد. »
و البته که آرامش او و نظم تازه‌برقرارشده‌اش شکننده نیز از آب درآمد.
ولیعصر تنها مسیر ارتباطی قهرمان رمان فصیح برای رفتن به سر کار و سرزدن به برادر کوچکش نبود، خیابانی بود که به اعماق ناخودآگاه او رخنه کرده بود:
«در جاده‌ی پهلوی‌ام: از آسمان قلوه‌سنگ می‌بارد. من برهنه و تنها، دوان‌دوان، از جاده‌ی سربالا با سرعت عجیبی صعود می‌کنم. سنگ‌ها بدنم را می‌کوبند. به سنگ‌ها نگاه می‌کنم و می‌بینم هر پاره‌سنگ صورت یک آدم است. سنگ‌ها، صورت‌ها، صورت‌ها، سنگ‌ها. تمام صورت‌ها را می‌شناختم ولی حالا نمی‌دانستم و نمی‌توانستم بفهمم که کجا و چه وقت آن‌ها را دیده بودم. »
و البته بی‌رحم. همچون تهرانی که جلال آریان احساس می‌کرد «بدجوری بزرگ و غول‌آسا شده» و «دیوی شده بود، بزرگ و بی‌رحم. در عرض هشت و نه سالی که من نبودم، انگاری که یک انفجار بزرگ هر گوشه‌ی شهر را به هزاران قسمت تقسیم کرده بود. شهر پراکنده و بی‌انتها شده بود. » و این بی‌رحمی از خصوصیات ولیعصر هم بود و پیش‌آگهی‌ای از وقایعی که انتظار قهرمان داستان را می‌کشیدند. برای همین است که حالا چنارهای جاده‌ی پهلوی برای جلال پس از شبی رویایی را با همکار آراسته و زیبایش گذرانده بود، به جای آنکه کیفیتی رمانتیک داشته باشند، خشن و دلهره‌آورند:
«صبح با هم به شهر آمدیم. روز آفتابی و روشنی بود، اما هنوز سوز و سرمای خشک و گزنده‌ای به صورت می‌خورد. در طول راه، درخت‌های چنار کنار جاده، تنه‌های سفید و بلند و شاخه‌های عریان و خشک خود را بالای جاده پهن کرده بودند... »
ولیعصر بسیاری چیزها به جلال آریان داده بود و چیزهای ارزشمندی هم از او گرفت. اگر در جست‌وجوی آمپولی کمیاب برای برادرش بود، داروخانه‌ای در چهارراه آن را می‌فروخت. اگر در جست‌وجوی خانه‌ای بود، آن را در نزدیکی خیابان پیدا می‌کرد. اگر برادرش هنوز زنده بود، این زندگی را مدیون پزشک‌ها و مراقبت‌های بیمارستان خیابان ولیعصر بود و البته در نزدیکی همین خیابان که «مات و بی‌خیال، لنگش را بین شهر و شمیران دراز کرده بود. عین خیالش نبود که کی مرده و کجا عروسی است» عشقش -اولین زنی را که او از صمیم قلب دوست داشت- بی‌حیثیت و زندگی‌اش را نابود کرده بود. جاده‌ی پهلوی برای او و شاید برای طبقه‌اش، همه‌چیز بود.

چهارراه: نوستالژی با طعم خاطرات کودکی

برای گلی ترقی خیابان ولیعصر (پهلوی) یادآور دوران کودکی است. راوی داستان‌های کوتاه او که نوعی «حسب‌حا‌ل‌نویسی تخیّلی» هستند، خانه‌ای در این خیابان، نرسیده به ایستگاه محمودیه دارد؛ اما بیشترین ماجراهای مربوط به این خیابان را در واقع باید در یکی از مهم‌ترین تقاطع‌هایش جست‌وجو کرد. چهارراه پهلوی (ولیعصرِ امروز) جایی است که:
«یک ساعت پیش از شروع کلاس رقص سر چهارراه پهلوی جمع می‌شویم و از آنجا دوان‌دوان خود را به ساندویچ‌فروشی آندره می‌رسانیم. گل‌های شیراز اشتهایی حیرت‌انگیز دارند و دوتا ساندویچ کالباس را درجا می‌بلعند. شاید هم سه‌تا. خیابان شاه تا نادری را پیاده می‌رویم و با سروصدا وارد پیراشکی‌فروشی خسروی می‌شویم. از پیراشکی نمی‌شود گذشت. آخرین لقمه را نجویده فرو می‌دهیم و نفس‌زنان خود را به کلاس رقص می‌رسانیم. »
و زمانی که موقع مهاجرت فرا می‌رسد، خاطرات یک‌باره سر می‌رسند:
«در این لحظه در زمان گذشته‌ایم و واقعیت صریح و روشن خیابان پهلوی و بانو خانم و کلاس‌های کهنه‌ی دبیرستان انوشیروان دادگر و ساندویچ‌فروشی آندره برایمان از این هواپیما و این... حقیقی‌تر است. »

سال‌های اختناق و سپس انقلاب

چهارراه ولیعصر وجه سیاسی-اجتماعی پررنگی دارد. نزدیکی‌اش به دانشگاه تهران و تقاطع خیابان‌های مهمی چون ولیعصر و انقلاب بودن، آن را به عرصه‌ی حضور مردم در برهه‌های مختلف تبدیل کرده است. رضا براهنی در رازهای سرزمین من به‌خوبی این نقش‌آفرینی را در روزهای منتهی به انقلاب اسلامی ترسیم کرده است:
«ساعت دوی بعدازظهر، در چهارراه پهلوی غوغا شد. پنج‌شش نفر، روزنامه را بالا سر مردم بلند کردند. نوشته بود: شاه رفت! لحظه‌ای تاریخی بود. نه، از آن بالاتر بود. برای فرد فرد مردم، لحظه‌ای خصوصی بود که از یک زمان مرموز عمومی سرچشمه می‌گرفت. یک عده می‌خندیدند. و عده‌ای گریه می‌کردند. یک عده به حال خنده گریه می‌کردند. من گریه‌ام گرفت. کنار جوی آب نشستم. و جمعیت رد می‌شد. سیل عظیمی که هدفی از درون آن را به سوی بیرون منفجر می‌کرد. های‌های گریه می‌کردم، بی‌آنکه خجالت بکشم، گریه می‌کردم. و بعد، بلند شدم... سه‌چهار نفر از چلوکبابی حقیقت بیرون آمدند. یک آمریکایی دوربین‌به‌دست هم کنارشان بود. شاید آمریکایی نبود. ولی معلوم بود خارجی است. ریش داشت، نه ریش توپی، بلکه ریش بزی؛ و قدش زیاد بلند نبود. از کنار من که رد می‌شدند، انگلیسی حرف می‌زد. و انگلیسی‌اش لهجه‌ی آمریکایی داشت. معلوم بود؛ آمریکایی بود. بالاپوش کلفتی تنش بود و دوربین فیلم‌برداری گنده‌ای دستش بود. یک دوربین عکاسی هم دور گردنش بود... مردم منتظر بودند ببینند آمریکایی از خودش چه عکس‌العملی نشان می‌دهد. در آن روزها، آمریکایی‌ها در می‌رفتند ولی این شخص، درست وسط چهارراه پهلوی ایستاده بود و نمی‌خواست برود. یک عکس‌العمل عوضی، یک حرف اشتباه، کافی بود که جمعیت را به ضد او بشوراند... ناگهان مشتش را بلند کرد و به فارشی ناشیانه‌ای فریاد زد: مرگ بر شاه! مرگ بر شاه! مرگ بر شاه! در ابتدا جمعیت باورش نمی‌شد، ولی در کمتر از چند ثانیه‌ی ناچیز، کم‌رویی و حجبش را کنار گذاشت. ده‌دوازده نفر محاصره‌اش کردند و بعد، دوسه نفر بازوهاشان را انداختند دور گردن آمریکایی و شروع کردند به بوسیدن سر و صورت، لب‌ها و ریش و سبیل آمریکایی...»

این کارکرد صرفاً مربوط به دوران انقلاب ۵۷ نیست. محمدعلی جمالزاده نیز در تلخ و شیرین، آنگاه که می‌خواهد تصویری عینی از حال‌وهوای عصبی و مضطرب مردم تهران پیش از حمله‌ی متفقین به‌دست دهد، شاهدی از چهارراه می‌آورد:
«یک روز تابستانی دیگر هم یادم است که هوای تهران جهنم شده و نزدیک‌های ظهر تو خیابان پهلوی گیر کرده بودم و از بس شلوغ بود راه پس‌وپیش نداشتم. یک دفعه دیدم یک صاحب‌منصب تریاکی لاکردار که با آن دک‌وپوز مفنگی و آن قیافه‌ی تیره و گرفته و آن چکمه‌های دراز که به‌ شکل لوله‌ی تریاک و به تلخی سوخته تریاک بود، یک سرباز وظیفه‌ی جوانی را که معلوم بود تازه از ده به شهر آمده است و هنوز جای آفتاب‌زدگی زیر کلاه در پیشانیش دیده می‌شد به باد فحش و کتک گرفته و چنان با شلاق به سروصورت جوان مادرمرده می‌نواخت که گویی پدرکشتگی با او دارد. معلوم شد بیچاره جوان که مات‌ومبهوت خیابان‌های پایتخت و چیزهای هرگزندیده ‌شده بود، آن‌طوری که باید به جناب اجل سلام نداده بود... آن‌قدر به سر و صورت و تن و بدن درشکه‌چی نواخت تا دلش خنک شد... »

البته که بازنمایی خیابان ولیعصر، مکان‌ها و رویدادهایش تنها به نمونه‌های ذکرشده محدود نمی‌شود. موقعیت ممتاز این خیابان بارها نویسندگان را وادار کرده تا به آن اشاره کنند، حتی اگر این اشارات مختصر باشد و جزئی از مسیر تردد یا پرسه‌زنی قهرمان داستان در شهر. قهرمانی که گاه چون جلال امین در فیل در تاریکی مصمّمانه به سراغ ماجراجویی می‌رود: «ده دقیقه به یازده از خانه‌ی حاجی بیرون آمده بود و در خیابان‌های خلوت روز جمعه از ژاله به شاهرضا پیچیده بود و از پهلوی آمده بود بالا و به آریامهر پیچیده بود... » و گاه چون داود گوژپشت در زنده به گور صادق هدایت، درهم‌شکسته و نااُمید روی به مناطق نوساز شمالی شهر و حوالی منزل معشوق می‌آورد:
«او از سر پیچ خیابان پهلوی انداخته بود در خیابان بیرون شهر و به سوی دروازه دولت می‌رفت. نزدیک غروب بود، هوا کمی گرم بود. دست چپ جلوی روشنایی محو این پایان غروب، دیوارهای کاه‌گلی و جرزهای آجری در خاموشی سر به سوی آسمان کشیده بودند. دست راست خندق نیمه‌کاره‌ی آجری دیده می‌شد. اینجا نسبتاً خلوت و گاهی اتومبیل یا درشکه‌ای می‌گذشت که با وجود آب‌پاشی کمی گردوغبار به هوا بلند می‌کرد، دو طرف خیابان کنار جوی آب درخت‌های تازه و نوچه کاشته بودند. »
آنچه تمام این بازنمایی‌ها در طول بیش از هفت‌ دهه‌ی گذشته می‌گویند آن است که ولیعصر، جزئی جدانشدنی از شهر و البته از داستان‌های فارسی است.





نظر خود را ثبت کنید