از پشت شیشه‌ها به خیابان‌ نظر کنید!

خيابان يك‌طرفه؛ درباره‌ی دو عکس شخصی در خیابان ولیعصر

خيابان يك‌طرفه؛ درباره‌ی دو عکس شخصی در خیابان ولیعصر

تعداد بازدید: 651نظر: 0

نوشته‌ی فریدون بابااحمدی | عکاس و نویسنده‌ی حوزه‌ی عکاسی


۱
عمويش گفته بود که اصلاً یادش نمی‌آید که این مکان کجاست. اين اولین برخورد من است با عکسي كه فرخ خادم، فرزند علي خادم، انداخته است . فردید، نوه‌ی علی خادم که آرشیو عکاس‌خانه‌ی پدربزرگ و پدر را در اختیار دارد به من از افراد درون عکس گفت؛ از اینکه فرد ایستاده در عکس، پدرش فرهاد است. شخص ديگری هم که بر لبه‌ی دیوار نشسته، دوستش ابراهیم سعادتمند از عکاسان آن دوران است. عکس حوالی سال‌های ۱۳۴۳-۱۳۴۲ گرفته شده، روزش اما مشخص نيست. دوربين به مکاني كه آن‌ها قرار دارند از بالا نگاه می‌کند. زاویه‌ی دید دوربین را که پی بگیری، به خيابان وليعصر در پس‌زمينه مي‌رسی. مکان، خانه‌ای در خیابان ولیعصر، احتمالاً جایی بالاتر از خیابان جامی روبه‌روی کاخ مرمر است. حال‌وهوای عکس، قاب‌بندی و نيز جلوه‌ی خيابانی كه تا عمق تصوير می‌رود، همگي داستان رفاقت‌های طولانی را به یاد من می‌آورند.

آنچه که می‌شنوم ملاقات سه عکاس در یک روز نسبتاً سرد در خیابان ولیعصر است. حتي اگر ساكن تهران نباشيد، احتمالاً روزي گذرتان به خیابان ولیعصر افتاده است؛ خياباني كه به سبب وضعیت این روزهایش به آن خلوتی‌ای نیست که در این عکس‌ها می‌بینیم، اما همچنان جايي است كه مي‌توان در آن ساعت‌ها پیاده‌روی كرد و لحظه‌هايي هرچند كوتاه از همهمه‌ی خيابان رها شد و به زيبايی‌هاي به‌جاي‌مانده‌اش نگاه كرد.

در مواجهه با عکس روبه‌رويم، آنچه به چشم می‌آید خنده‌هاست؛ خنده‌هایی از ته دل؛ گویی آن‌ها در حال گفتن و شنیدن خاطره‌ای شیرین هستند. به نظر پر شور می‌آیند، آن‌چنان که می‌بینم راوی در حال روایت دستانش را تکان می‌دهد و گره کروات خود را سفت می‌کند. شنونده هم از سرمای آخر اسفند دکمه‌های پالتو را تا انتها بسته و می‌خواهد سیگاری روشن کند. حرکات و حالت‌های این دو نفر که در حال گفت‌و‌گو و خندان هستند، وضعیتی عادی به هنگام يك مكالمه‌ی گرم و صميمي را در ذهنم تداعي مي‌كند. یکی از آن دو نفر فوت شده و نفر دوم و عکاس هم به علت کهولت سن، چیزی از زمان، مکان و داستان خنده‌ها در خاطرشان نمانده است. غمگین می‌شوم. شايد بايد بگذاريم زمان و حافظه هم كار خودشان را بكنند، زیرا زندگي فقط به‌يادمانده‌ها نيست و بخشي از آن درست همان چيزهایي‌ست كه به قول بورخس قرار است حافظه آهسته تغييرشان دهد يا فراموشي براي هميشه ناپديدشان كند . از این گذشته، عکس‌ها همیشه یک واقعیت انتخاب‌شده را بازنمایی می‌کنند. عکس، انتخاب یک زاویه و یک لحظه است از میان درهم‌تنیدگی‌ها و هم‌زمانی‌های یک واقعه و هر بازنمایی از واقعیت در بطن خود به معنای حذف بخش‌هایی از خود واقعیت است. از خود می‌پرسم این عکس از واقعیت آن روز چه چیزی را باز‌نمایی می‌کند؟ عکس چه انتخابی از واقعیت را سندیت می‌بخشد؟ از واقعیت آن روز چه برداشتی ایجاد می‌کند؟
خاطره‌ی من از وليعصر اما شمایلی عاشقانه‌ دارد، هرچند پايانش مانند خیلی از داستان‌هاي اين‌چنينی آن‌قدر هم شيرين نیست. روزهايي كه خيابان را رو به بالا و پايين قدم مي‌زديم و كشف مي‌كرديم. هربار كه خانه اي مي‌ديد دستم را مي‌گرفت و مرا می‌کشاند به كوچه‌اي و شروع مي‌كرد به نام‌گذاري خانه‌ها. هر خانه قديمي را به مالكيت خودش درمي‌آورد و مي‌گفت اين خانه‌ی من است؛ اما در حال حاضر كسي درآن ساكن است. شهر را به معناي واقعي بلد بود؛ مثلاً مي‌دانست اگر روزي به‌يك‌باره هوس قهوه يا شيريني كند مسير كدام كافه، قنادي يا رستوران را در خيابان پي بگيرد. با تماشای عکس انگار به يک‌باره خود را در يك كافه ديدم. صداي خوردن قاشق چاي خوري به لبه‌ی فنجان، صداي گپ زدن آدم‌ها، صداي كشيدن شدن صندلي بر روي زمين. حباب خاكستري خاطراتم را تركاند. خاطرات همیشه از روبه‌رو نمی‌آیند؛ گاهی هم از پهلو به آدم ضربه می‌زنند. فهمیدم عوض اینکه من دنبال او باشم، حالا اوست که به جان من افتاده و دنبالم می‌کند. شاید تحمل خاطرات تلخ سخت باشد، ولی بدون خاطره ماندن محال است.

عکس‌ها و خاطرات شخصی ما هميشه در يك برهه زمانی مشخص و با اندک تفاوت‌هایی رخ مي‌دهند. با این تفاسیر همیشه مشتركاتي نیز دارند. اين خاصیت عکس‌های قدیمی‌ست؛ آن ها همیشه ناکامل هستند. بخشی از «آنِ» عکس تا ابد در لحظه‌ی ثبت باقی می‌ماند و گویی از دست می‌رود. فرانتس کافکا جايي به دوستش گوستاو يانوش از مخالفت خود با همه‌ی آن‌هايي می‌گوید كه عقیده داشتند آدم‌ها عكس مي‌گيرند تا چيزي را براي هميشه پيش خودشان نگه دارند. او معتقد بود زماني كه ما از چيزي عكس مي‌گيريم، سعي در طرد آن داريم و از آلبوم‌ها كمك مي‌گيريم تا شايد از سنگيني بار به‌خاطر سپردن و به ياد آوردن آن‌ها خلاص بشويم.

۲

شايد وجه اشتراك تمامي عكس‌هايي كه در جست‌وجوهايم يافتم، خيابان يا مكان‌هاي موجود در آن‌ها باشد. وليعصر خياباني‌ است كه با تمام مشكلات، هنوز زیبایی‌های خاص خودش را دارد. فريم دوم را از آرشيو عليرضا محمودی، محقق و روزنامه‌نگار، به‌دست آوردم. عكسي با گرمای قرمزرنگ آنالوگ در چاپ‌های آن زمان. شاید چیزهایی که از خیابان ولیعصر در عکس می‌بینیم، در گرمای رنگی مختص خودش بیشتر جلوه کند و نوستالژی ازدست‌رفته‌ی خیابان در این کیفیتی که تصویر ارائه می‌دهد جا خوش کرده باشد.


عكسي از شش مرد جوان و يك كودك كه همگي خوش‌چهره و آراسته هستند و دست بر شانه‌هاي يكديگر گذاشته و مانند بازيكنان تيم فوتبال در كنار يكديگر قرار گرفته‌‌اند. این تصویر یک روز بهاری را در دهه‌ی شصت در حوالي اميريه نشان مي‌دهد. بر خلاف خیلی از عكس‌هاي قديمي، افراد حاضر در این عکس نه تنها لبخندی به پهنای‌ صورت زده‌ا‌ند، بلكه آگاهانه به دوربين هم خيره شده‌اند. شخصي كه زير بازوان كودك را گرفته با موهاي کم‌پشت سياه و سبيلي ريخته بر لبانش، خيره به دوربين سعي در نگه داشتن كودكي دارد كه از فشار اين درآغوش‌كشيدن کمی سرش رو به پايين خم شده و نیم‌خیز ایستاده است. این می‌تواند صحنه‌ای از کودکی خود من در عكس‌هاي خانوادگي باشد. در سمت راستش مردي را می‌بینیم با موهاي مجعد و انبوه، صورتي گرد، شانه‌هايي فراخ و لبخندي كه تمام دندان‌هايش را نمايان كرده است. او به‌واسطه‌ی گذاشتن دستانش بر زانوهايش، مانند كشتي‌گيران هنگام شروع مسابقه به نظر مي‌آيد. سمت چپ و راست اين گروه هفت‌نفره را دو مرد احاطه کرده‌اند؛ يكي با موي كوتاه روشن كه يك كت جين تيره و شلوار پاچه‌گشاد به تن كرده (پوششی كه تحت‌تأثیر مد آن سال بود)، و ديگري با موهايي كه گوش‌هايش را پوشانده و ريش‌های بلندی که او را شبيه داریوشِ خواننده -که در آن سال‌ها بسیار محبوب بود- کرده است. دلم می‌خواهد تصور کنم که از درخواست عكاس برای انداختن عکس در وسط خيابان به خنده افتاده‌اند، در حالي كه شوق و خنده در چهره‌هايشان خودنمايي مي‌كند؛ اما به سبب موقعیتی که در آن قرار گرفته‌اند، به شکل متناقضی در حرکاتشان احتياط و سرعت‌عمل ديده مي‌شود؛ به‌طوري كه دو نفرشان انگار هنگام سيگارکشیدن و درحالي‌كه کارشان را نیمه‌کاره رها کرده‌اند، به ميان تصوير هجوم آورده‌اند. طبق سنت بیشتر عکس‌های شخصی، به نظر می‌آید عكاس تلاش كرده تا كاملاً افراد را در مركز تصوير قرار دهد.

عکس در حالتی ثبت شده که به شکل غم‌انگیزی دوطرفه‌بودن خیابان در آن زمان را نشان می‌دهد. ندیدن کوه‌ها و ساختمان‌های شمالی ولیعصر در «آسمان صاف تهران» به ما می‌گوید که عکس رو به جنوب خیابان ثبت شده و عکاس از جادادن تمام محیط پیرامون درون کادر دریغ نکرده ‌است؛ از شلوغي خيابان عبور عابرين گرفته تا درختان چنار كه كاملاً در هر دو طرف به شكل سايه‌باني خيابان را پوشانده‌اند. در انتهای سمت چپ عکس، کیوسک زرد تلفنی قرار دارد که نمونه‌های آن در نیمه‌ی دوم دهه‌ی سی پا به خیابان های تهران گذاشتند. کیوسک‌های دراماتیکی که همه‌ی سکه‌های ما را می‌خوردند تا بتوانیم دقایقی با آن‌ سوی خط حرف بزنیم. سمت راست را اما تابلویی با نوشته‌ی قرمزرنگ «خياطي سليم» به مالكيت خود درآورده است؛ یکی از خياطي‌هايي كه طی تجدد این صنعت و با گذشت اين سال‌ها از تعدادشان كاسته شده است.

هر چند واقعیت‌هاي نازيباي تهران انكاركردني نيستند، وراي اين همهمه‌ی گنگ و خاكستري تصاويري هست كه مثل ريسمان نجاتي آدمي را از واقعیت مطلق محيط شهر مي‌رهاند؛ اما از این نکته غافل نشویم که نبود امکان نمایش بعضی از عکس‌های زنان در خیابان ولیعصر هم معنادار است. این فقدان، خود بازنمود بخشی از هویت فعلی خیابان است.