از پشت شیشه‌ها به خیابان‌ نظر کنید!

دو گلوگاه مطرود

دو گلوگاه مطرود

تعداد بازدید: 353نظر: 0

خيابان ولیعصر اولين راهنما‌ی ما شصت ‌نفر در تهران بود، منتها با وزن مقفای «كوری عصاكش كوری ديگر»! گم‌شدن در تهران براي هيچ‌كداممان ترسناك نبود، مشروط به اينكه بالأخره مطمئن بشويم هر جایی هم كه گم‌و‌گور می‌شويم، آخرِ كار از خيابان ولیعصر سر در می‌آوريم. نخستين خانه‌‌‌مان در تهران هم همين‌‌جا بود، تهِ يكی از فرعی‌های ضلع شمالی چهارراه ولیعصر. البته اگر تصور کنیم که خوابگاه هم می‌تواند حكم خانه را برای ساكنانش داشته باشد. ما شصت ‌نفر برای ۳۶۵ روز در بن‌بست فرهاد كوچه‌ی بالاور، خودمان را به رسم پهلوان‌پنبه‌ها آش‌و‌لاش كرديم و يك‌خط‌درميان به ميدانی سرك كشيديم كه قرار بود در آن زمين بخوريم؛ واضح است كه نه به سياق ماتادورها، بلكه خيلی‌ خيلی رقت‌انگیزتر و بهيمی‌‌تر!

خوابگاه پسرانه‌ای برای يك‌ سال به ما پيشكش شده بود؛ به ما به ما دختران ورودی ۷۹ كه اغلبمان تازه‌نفس هم بوديم. خوابگاه به «رهساز» معروف بود ته بن‌بست فرهاد، و كانهو شكستگیِ روی پيشانی، زودتر از هر خانه يا ساختمان ديگری در آن كوچه‌ی پت‌وپهن به چشم می‌آمد. هيچ‌وقت ما دخترها نفهميديم چرا آن خوابگاه پسرانه را فقط برای يك ‌سال در اختيارمان گذاشتند. سال‌بالایی‌ها می‌گفتند سال قبل، يكی از پسرهای سينما در سویيت هشت همين ساختمان خودش را سربه‌نيست كرده بود؛ يك لفاف پلاستيكی روی سرش كشيده و برای محكم‌كاری با چسب‌نواری محكمش كرده بود. نه هيچ‌وقت هيچ‌يك از ما چشممان به جمال يكی از اهالی رفيق‌مرده‌ی سوئيت هشت افتاد، نه حتی معلوم شد اسم متوفی واقعاً چه بوده تا دوره بيفتيم و تهش را دربياوريم. يكی می‌گفت سعيد، يكی می‌گفت وحيد؛ يكی هم می‌گفت اسم‌فاميلی‌اش دارابی بوده.