از پشت شیشه‌ها به خیابان‌ نظر کنید!

در ستایش امپراتوری رنگ‌ها

جشن یلدا و رنگ‌ها

در ستایش امپراتوری رنگ‌ها

نسیبه فضل‌اللهی | 1400/09/24 | 0 نظر

تعداد بازدید: 169

من از حشرات مرده خوشم می‌آيد، دقيقاً يعنی سوسك‌های جواهرنشان. به نظرم سوسك‌های جواهر، امپراتور رنگ‌ها هستند حداقل امپراتور رنگ‌های بيولوژيك. الان چند سالی است كه يك مقصد آرمانی برای سفرهای آينده‌ام پيدا كرده‌ام: بخش حشرات موزه گياه‌شناسی لندن. رنگ غلاف و پوسته حشرات، شبيه تقلا و رنگ‌بازی يك نقاش صبور وسط كارگاه رنگرزی است. حتی اگر لندن هم نرفتم دوست دارم بالاخره يك روز دست از تنبلی بردارم و داستان بلندی درباره‌ی اشتياقم به رنگ‌ها بنويسم و مفصل بگويم شبيه‌ترين رنگ به فامِ كهربایی شكم اسب در زير نور صلات ظهر، دم براق و طلایی عقرب در گرمای كشنده‌ی مرداد است وقتی خشاب پُر دمش را بالا گرفته و منتظر چكاندن خشاب در تن شكارش است.


تماشای چينش رنگ‌ سوسك‌های جواهر و همسايگی رنگ‌های مكمل يا گرم‌ها، سرد‌ها، اصلی‌ها، فرعی‌ها در دامنه‌ای از ته‌رنگ‌ها‌، سايه‌ها، تاريك‌ها و روشن‌ها كلافه‌كننده است. فقط كافی است برای چند دقيقه‌ی متوالی به رنگ‌های بشره و پوسته‌ی اين سوسك‌ها نگاه ‌كنيد تا از زبردستی چينش رنگ‌ها كلافه شويد. خود من اينجور لحظات احساس می‌كنم شكار شده‌ام آن‌هم زير دست و پای آن‌همه رنگ و ستون‌های نيلی و كبود كنار چشم كه با كمی تأمل جايشان را به خطوط شرابی سر و گردن می‌دهند يا پايه‌ی كله‌غازی گردن و گوشه‌ی حنایی بال‌های پس‌سينه‌ی سوسك كه آرام‌آرام خونی‌تر و سرخ‌تر می‌شوند. خيلی وقت‌ها بال‌ سوسك‌های جواهر دورنگ است، مثل سوسك‌های ‌Belionota جنگل‌های اندونزی كه بال‌ها با يك خط افقی به دو ستون پهن شنگرفی و لاجوردی تقسيم می‌شوند. گاهی فكر می‌كنم ما آدم‌ها در مقايسه با غلاف پوسته‌ی ياقوتی يا ارغوانی سوسك‌های جواهرنشان و آن دست و پاهای مخملی و آرواره‌های فيلی‌رنگ‌شان، بيش از حد رنگ‌پريده، زشت و عريان محسوب می‌شويم.


به نظرم رنگارنگ‌ترين موجودات جهان، همين سوسك‌های مرده هستند كه در حاشيه‌ی زيبایی‌های دنيا قرار گرفته‌اند. از اين جهت بازی را به رقبایی مثل گل‌ها يا پروانه‌ها به عنوان نقطه اوج‌های سانتی‌مانتاليسم واگذار كرده‌اند. به نظرم رنگ‌ها بهترين هديه برای هر چشم يا بيننده‌ای هستند، هرچند ممكن است همين رنگ‌ها، بهانه‌‌ی خوش‌منظره‌ای هم برای فريب دادن بيننده بشوند مثل رنگ‌های مشعشی كه نرها موقع جفتگيری ساطع می‌كنند فارغ از اينكه چقدر واقعاً قوی‌تر و باهوش‌تر از بقيه رقبايشان باشند.


وقتی خريدن قاب‌های پروانه مد شد هميشه مترصد بودم تا بالاخره يكی از اين سوسك‌های جواهرنشانِ مصلوب توی اين قاب‌ها محبوس بشود. پروانه‌ها و سوسك‌های جواهر، قله‌های دست‌نيافتنیِ رنگ‌ها هستند. اصطلاحاً به رنگدانه‌های اين حشرات، رنگ‌های بيولوژيك می‌گويند كه هيچ بعيد نيست دست‌پنجه آهن و منيزيم موجود در خون اين جانوران باشد كه در نهايت منجر به ايجاد تركيب‌های حيرت‌انگيزی مثل برنزی در بستر مهتابی يا سربی با خال‌های طلایی شده است. با وجود اينكه گل‌ها و گياهان هم كوه‌های رفيعی در رنگ‌شناسی هستند اما چون رنگدانه‌های گياهان از نوع بيولوژيك نيست ديگر اثری از آن رنگ‌های ديوانه‌كننده در گل‌ها و گياهان ديده نمی‌شود.


يكی از تفنن‌های بچگی‌ام اين بود كه دنيا را بدون متعلقاتش تخيل كنم و مثلاً فكر كنم اگر دنيا فلان چيز را نداشت چه شكلی می‌شد يا من به عنوان دختربچه می‌توانم گليمم را از آب اين دنيای ناقص بيرون بكشم يا خير. با وجود چيزها و افراد مختلفی كه اغلب با سنگدلی از دنيا حذفشان می‌كردم اما تقريباً هيچ‌وقت نتوانستم دنيا را بدون رنگ تصور كنم. فقط كسی كه هلاك تماشا و شكار رنگ‌ها باشد می‌تواند برای جمع كردن سوسك‌های جواهرنشان راهی جنگل‌های بارانی آن‌سوی درياها بشود. يكی از ديوانگان رنگ، آلفرد راسل واسل است، كسی كه مقاله‌ی مشتركی با موضوع تمايل گونه‌ها برای تشكيل انواع با داروين نوشت اما موقع ارائه مقاله در اول جولای 1858 نه داروين در مراسم حاضر بود نه والاس. هر دو دليل موجهی برای غيبت‌شان داشتند داروين سرگرم مراسم تدفين پسرش بود كه سه روز قبل و به خاطر تب مخملك فوت كرده بود و والاس هم مشغول جستن و تكميل كلكسيون سوسك‌های جواهر بود. به عنوان ستايشگر رنگ‌ها، اهمال والاس برای شركت نكردن در مراسم سخنرانی را كاملا درك می‌كنم. شايد به خاطر همين ستايش بی‌پايان رنگ‌ها باشد كه به غلتيدن در معمول‌ترين عادات روزمره‌ ادامه می‌دهم.  


برای ستايش رنگ‌ها نمی‌شود چندان به سراغ ادبيات رفت، به نظر نمی‌رسد ادبيات برگ برنده‌ای برای «رنگ‌» كنار گذاشته باشد. همنشينی معنایی كلمه‌ی «رنگ» با «ريا» بخشی از اين تقدير نافرجام است. مكر، فريب، حيله و افسون برخی از هم‌مترادف‌های كلمه «رنگ» معرفی شده‌اند به اين سياهه می‌توان رنگ برآميختن به معنی فتنه كردن، هفت‌رنگ به معنی دغل‌باز، رنگ شدن يا رنگ كردن به معنی فريب خوردن يا گول زدن را هم اضافه كرد. اما هيچ كدام اينها مانع ستايش رنگ می‌شود؟!


به عنوان يك رنگ‌باز حرفه‌ای از بین همه جشن‌ها و مراسم ایرانی بیشتر از همه شب یلدا را دوست دارم. به نظرم رنگ‌ و قاعدتاً نور نقش وانفسایی در یلدا دارند. اين‌هم بخشی از همان غلتيدن در زندگی روزمره با قلم‌موی رنگی است كه قبلاً گفتم. اگر بخواهم یلدا را برای آدم جشن‌ندیده‌ای توصیف کنم فقط می‌توانم از رنگ‌ کمک بگیرم. به نظرم زشت‌ترين توصيف برای يلدا تقليلش به رنگ‌های يك سفره‌ی خوراكی است. البته اين راحت‌ترين و شيوه‌ی برخورد برای مواجهه با هر آيين ‌است؛ تقليلش به يك سفره به يك ميز، مثل همان كاری كه مردمان ينگه‌دنيا با روز شكرگزاری انجام می‌دهند. البته در غيابِ رقص‌ و اجرا در مفهوم پرفورمنس كه عمود خيمه در هر آيينی هست‌، تنها چاره‌ی انسان پناه بردن به بخش خوراك و نوشاك هر آيين است. هرچند چنين غفلتی از اشرف‌مخلوقات برمی‌آيد و لاغير، انتخاب پايكوبی به نفع خوراك!


يلدا به عنوان يك جشن زمستانی، يعنی اخگر عقيقی‌رنگ در پالت رنگ‌های ابتر و خنثی و سرد و ته‌سايه. برای آغاز یک جشن زمستانی که قاعدتا تاریک‌تر، کدرتر و مات‌تر از بقیه روزهای سال است  چیزی گرمابخش‌تر از یک مشعل سرخ و افروخته هم وجود دارد؟ یلدا، مقدمه‌ای رنگی برای شروع سه ماه بی‌رنگی است، فام‌های عنابی با تاج نارنجی و زرد در دل تاریکیِ زاغ‌فام.


از بین همه نقاشی‌هایی كه ديده‌ام فقط یک نقاشی می‌تواند برای من گویای تصویر یلدا باشد: مادر جوان  دولاتور. ژرژ دولاتور این نقاشی را در فاصله سال‌های ۱۶۴۵ تا ۱۶۴۸ ميلادی کشیده است: تصويری از دو زن با يك نوزاد. زن سمت چپ كه احتمالا زن قابله است شمعی را بالا نگه داشته و به مادر جوان و نوزادش نگاه می‌کند. نور شمع تنها منبع نور نقاشی است و بقيه‌ی سوژه‌های نقاشی در قياس دوری يا نزديكی به اين منبع نوری، از تاريكی فاصله می‌گيرند يا درش فرو می‌روند. زن جوان، ترسیده و سرخ‌جامه است، وسط نقاشی و سیاهی پیرامونش نشسته است و به نوزاد خوابش خیره شده. شمعی که زن قابله در دست گرفته پیشانی و سر نوزاد را برق انداخته است. يلدا برای من همين بانوی ترسيده و شرابی‌پوش است، زنی نگران با مولودی نحيف و عاجز در آغوشش، درست مثل هر مادر جوان و كم‌تجربه‌ای كه باورش نمی‌شود نوزادی با اين جثه را بتوان بزرگ كرد به دندان گرفت و از آب و گل درآورد. يلدا، مقدمه‌ی اميدوار اما ترسيده برای زمستانی است كه هنوز از راه نرسيده.   


نظر خود را ثبت کنید