از پشت شیشه‌ها به خیابان‌ نظر کنید!

ننه‌سرما

شب یلدا و ننه‌سرما و عمو نوروز

ننه‌سرما

احمد ابوالفتحی | 1400/09/24 | 0 نظر

تعداد بازدید: 256

امسال، نیمه‌ی اسفند، حاجتِ ننه‌سرما برآورده می‌شود. هرطور شده باید برآورده شود. بد است اگر نشود؛ باختِ بدی است. از آن باخت‌ها که تا همیشه با آدم می‌مانند. نه برای ننه سرما؛ برای من بد است. ننه‌سرما به باخت عادت دارد. هر سال نیمه‌ی اسفند می‌بازد و این‌بار البته خیلی پیش‌تر از نیمه‌ی اسفند... یک‌شب مانده به یلدا باخته؛ نه... هنوز نباخته. قرار است نیمه‌ی اسفند ورق برگردد. قرار است من بازی را عوض کنم. خیلی چیزها عوض خواهد شد.


ننه‌سرما نذرِ شاهدانه داشت. هر سال دو روز مانده به یلدا می‌رفت بازارِ مولوی و با یک گونی شاهدانه‌ی خام برمی‌گشت و فرداش تشتِ روحی‌اش را می‌برد پشت‌بام و اجاق خوراک‌پزی را کار می‌انداخت و شاهدانه‌های خیس‌خورده را با شعله‌ی کم بو می‌داد. جوان‌تر که بود همه‌ی این کارها را تنهایی انجام می‌داد اما چند سالی می‌شد که دیگر ننه‌سرمای قدیم نبود؛ کمک لازم داشت و ما کمکش می‌کردیم؛ مایی که شاهدانه‌های ننه‌سرما کودکی‌مان را ساخته بود و حالا پا به جوانی گذاشته‌ بودیم. هر سال یکی از ما دستیارش می‌شد و دستیارِ امسال من بودم. آخرین دستیار. امسال، نیمه‌ی اسفند، حاجت ننه سرما برآورده می‌شود و دیگر نیازی به نذر نیست.


دو روز مانده به یلدا من و ننه‌سرما با پرایدِ پدرم رفتیم مولوی. ننه‌سرما دانه‌دانه از عمده‌فروش‌ها قیمت گرفت و آخرسر شاهدانه‌اش را از آن‌که از همه گران‌تر گفته بود خرید. وقتی حاجتی داری و نذری کرده‌ای باید دنبالِ گران‌ترین باشی نه ارزان‌ترین؛ قاعده‌اش این است. شب که به خانه برگشتم وقتی ماجرای گران‌خریِ ننه‌سرما را تعریف کردم این را مادرم گفت.


عمده‌فروش‌ها ننه‌سرما و قاعده‌اش را می‌شناختند. این را می‌شد از لبخندهاشان و از قیمتِ زیادی ارزان‌شان فهمید. معلوم بود که آن‌ها هم مثلِ ما خودشان را در نذرِ ننه‌سرما شریک می‌دانند و پیش از آن‌که او بیاید با هم قرار می‌گذارند که هر کس چه قیمتی بدهد. همه پائین می‌گفتند و آخرسر یکی‌شان بالاترین قیمت را می‌گفت و ننه‌سرما از او می‌خرید. بالاترین هم البته زیرِ قیمتِ واقعی بود.


شاهدانه‌فروش‌ها هم مثل ما می‌دانستند ننه‌سرما عاشق است و دوست داشتند از چشم‌به‌راهی دربیاید. ننه‌سرما عاشقِ دختری به اسمِ بهار است. این را همه‌مان‌ می‌دانیم و از کودکی منتظریم بهار در نیمه‌ی اسفند بیاید. چرا نیمه‌ی اسفند؟ کسی نمی‌داند. تا جایی که می‌دانم خود ننه‌سرما هم هیچ‌وقت این را نگفته که قرارش با بهار این بوده که نیمه‌ی اسفند هم را ببینند. نمی‌دانم از چه‌وقت ولی مدت‌هاست در روزهای نیمه‌ی اسفند همه‌ی ما یک‌ چشم‌مان به درِ خانه‌ی ننه‌سرماست که ببینیم بالاخره آن دخترِ خوش‌ قدوبالا که قاعدتاً باید مانتوی فیروزه‌ای به‌تن کرده باشد و شال سبز به‌سر انداخته باشد زنگ خانه‌اش را می‌‌زند یا نه؟ چشم‌های بهار مشکی است، صورتش گندم‌گون است و موهای مشکی‌اش بلند و تاب‌دار است. نه این‌که عکسی از بهار دیده باشیم، در همه‌ی این سال‌ها همه‌مان تصویری ذهنی از بهار داشته‌ایم و تصویرِ من از کودکی همین بوده که گفتم و یک‌ذره هم تغییر نکرده است.


برعکسِ بهار ننه‌سرما در این سال‌ها پیشِ چشم ما پیر شده؛ ریش و مویش بلند شده و جوگندمی شده و حالا نرم‌نرم دارد سفید می‌شود. در این سال‌ها پالتوی ماشی‌رنگش کهنه شده و کهنه‌تر شده. غباری که در این سال‌ها روی زندگی‌اش نشسته حالا دیگر غبار نیست؛ رسماً خاک است و اعتقادی هم به گردروبی ندارد. ننه‌سرما پیر شده اما بهار همان است که بود. حدوداً بیست و دو سه سال سن دارد و هنوز دانشجوست. دانشجوی نقاشی. لبخند می‌زند و انگشت‌های بلندش را می‌برد لای موهاش. دختری با چنین ویژگی‌هایی امسال زنگِ خانه‌ی ننه‌سرما را به صدا درمی‌آورد. در نیمه‌ی اسفند.


ننه‌سرما وقتی همسایه‌ی ما شد جوان بود، بالابلند بود، سبیلِ آنکادره داشت. من آن زمان سن‌وسالی نداشتم. سه‌چهار ساله بودم و اکثر چیزها را به یاد ندارم. مثلاً اسم واقعیِ ننه‌سرما را. از وقتی یادم می‌آید به او گفته‌ایم ننه‌سرما و تا ده سال پیش حتی به ذهنم خطور نکرده بود چرا اسمِ آن مردِ حالا جاافتاده‌ی خیلی کم‌حرف که یلدا به یلدا برای کوچه‌ی ما اعتبار می‌خرد باید ننه‌سرما باشد. همان ده سال پیش علتِ آن نام‌گذاری را از مادرم پرسیدم و او برایم همه‌چیز را گفت.


آن‌طور که مادرم می‌گفت ننه‌سرما تا یلدای دو سه ‌سال بعد از همسایه‌ شدنش با ما تفاوت خاصی با دیگر همسایه‌ها نداشته. ساکت و آرام با پالتوی ماشی‌اش گوشه‌ی دیوار را می‌گرفته و با سر پائین می‌رفته و می‌آمده. گاهی هم سلامی می‌کرده و علیکی می‌شنیده. آن‌طور که مادرم می‌گفت همه‌چیز از خوردنِ زنگِ همسایه‌ها شروع شده؛ در آخرین ساعاتِ یلدای دو سه سال بعد از همسایه شدنش با ما. پدرم رفته دمِ در و دیده باقیِ همسایه‌ها هم توی کوچه‌اند و همسایه‌ی تازه را دوره کرده‌اند. همسایه‌ی تازه یک تشت پر از شاهدانه را بغل زده بوده و به همه تعارف می‌کرده و می‌گفته بردارید. خیلی بردارید. نذر است. همه با تعجب می‌گفته‌اند نذرِ شاهدانه؟ و می‌خندیده‌اند. همسایه هم که در آن لحظات هنوز ننه‌سرما نشده بوده فقط می‌گفته بردارید. بعد پدرم یا یکی دیگر از همسایه‌ها همهمه را خوابانده و گفته اول بفرمائید چرا نذر کردید، بعد روی چشم. همسایه گفته من چشم‌به‌راهم. شاهدانه نذر کرده‌ام تا چشم‌به‌راهی‌ام تمام شود. همسایه‌ها گفته‌اند چشم‌به‌راه چه کسی؟ وقتی گفته چشم‌به‌راه بهار همه خندیده‌اند. فکر کرده‌اند همسایه‌ شاعر است؛ لطیف است؛ خل‌مشنگ است. بعد پدرم یا یک همسایه‌ی دیگر گفته جناب مگر شما ننه‌سرمایی که چشم‌به‌راه بهاری؟ و همه بلندتر خندیده‌اند و هر کدام یک مشت شاهدانه برداشته‌اند و ننه‌سرما گفته تشتِ من همین‌جا بماند، هر وقت خواستید بیایید شاهدانه بردارید. جوابِ شوخی‌ها و خنده‌ها را هم نداده و برگشته به خانه‌اش و بعد رفته پشت‌بام و شروع کرده به دف زدن؛ به استقبالِ بهار. زده و زده و زده تا وقتی صدای اعتراضِ اولین همسایه بلند شده. بعد دیگر نزده. این حکایتِ اولین سال بوده اما از وقتی من یادم می‌آید ماجرا این‌جوری است که جماعت شب یلدا توی کوچه جمع می‌شدند و منتظر می‌ماندند تا ننه‌سرما با تشتش بیاید. می‌آید و بی‌آن‌که کلامی بگوید تشت را وسطِ کوچه می‌گذارد و برمی‌گردد به خانه و دف می‌زند. آن‌قدر می‌زند تا خسته شود و در همه‌ی این سال‌ها ندیده‌ام کسی بگوید بس است، دیگر دف نزن.


نزدیک بیست سال ماجرای شب یلدا در کوچه‌ی ما از این قرار بود. اما امسال ماجرا تغییر کرد. احتمالاً ناخواسته. شاید هم خودخواسته. هر چه بود ننه‌سرما خوابش برد. پای تشتِ شاهدانه‌های روی اجاق. شاید هم خوابش نبرد. خودش را به‌خواب زد تا کارِ شاهدانه‌ها از بودادگی بگذرد و سیاه شوند و سوخته. خودخواسته بودنِ جریان را می‌شود از این‌جا فهمید که آتشِ اجاق بیشتر از آن چیزی که باید تیز بود و یک دلیلِ دیگرش هم این‌که تا وقتی همه‌ی شاهدانه‌ها جزغاله نشدند ننه‌سرما از خواب بیدار نشد. حتی من که احتمالاً چیزخور شده بودم زودتر از او بیدار شدم. ساعت هفت‌ و هشتِ شب بود و وقتِ خواب نبود. به‌قولِ مادرم این هم خودش می‌تواند دلیلی باشد بر خودخواسته بودنِ ماجرا. مثلاً شاید توی لیوانِ چای من قرصِ خواب‌آور ریخته؛ اگر این نبوده خوابیدنِ من در آن وقتِ شب چه دلیلی می‌توانست داشته باشد؟


من دستیارِ خوبی بودم. روزِ قبلش سرِ وقت رفته بودم سراغش و بی‌حرف برده بودمش مولوی و بی‌حرف گونیِ شاهدانه را کول گرفته بودم و آورده بودم خانه و کلّی پله را شاهدانه به کول بالا رفته بودم و گونی را گذاشته بودم توی خرپشته و صبحِ آن روز شاهدانه‌ها را تمیز شسته بودم و گذاشته بودم خوب خیس بخورند و ظهرش دوباره رفته بودم خانه‌ی ننه‌سرما و شاهدانه‌ها را ریخته بودم توی آبکش و عصر دوباره برگشته بودم کپسولِ گاز را هم از خانه‌ی خودمان آورده بودم. برده بودم پشت‌بام ننه‌سرما و اجاق را راه انداخته بودم و حلبِ روغن را هم از آشپزخانه برده بودم پشت‌بام و... این‌همه‌ کار کرده بودم... این‌همه کار را بی‌حرف انجام داده بودم. می‌دانستم ننه‌سرما میلش به حرف زدن نمی‌کشد و برای همین یک کلمه هم حرف نزده بودم. حتی آن لحظه‌ها که این همه بالا و پائین شدن باعث شد وقتی پای اجاق نشسته بودیم چشم‌هایم گرم شود... چه می‌دانم... شاید هم قرصِ خوابی در کار نبوده... شاید حق با پدرم و باقیِ هم کوچهایها باشد. شاید از بی‌عرضگی من بود. شاید همه‌چیز تقصیرِ من است.


شاهدانه‌ها که سوختند ننه‌سرما نه اخم کرد و نه غمگین شد. جوری نگاهم کرد که یعنی برو و من بی‌حرف سرم را پائین انداختم و آمدم خانه. خب آره... سرشکستگیِ بزرگی بود. خیلی بزرگ. چند سالی می‌شد که سرِ دستیاریِ ننه‌سرما رقابت بود و این‌که در سالی که من دستیار بودم این افتضاح بالا آمده بود بی‌شک انگِ بی‌عرضگی را می‌چسباند به پیشانی‌ام. همین بود که به پیشنهادِ مادرم صبحِ فردا اولِ وقت رفتم مولوی و یک‌ گونی شاهدانه‌ی بوداده خریدم و هنوز کوچه شلوغ نشده خودم را رساندم به خانه‌ی ننه‌سرما ولی هر چه در زدم و زنگ زدم باز نکرد. التماسش هم کردم ولی باز نکرد. شب هم وقتی مردمانِ  بی‌خبر، از همه‌جای شهر، جمع شدند توی کوچه‌ی ما تا شاید از شاهدانه‌ها که چند سالی بود تبرک محسوب می‌شدند سهمی هم به آن‌ها برسد ننه‌سرما در را باز نکرد. حتی به استقبالِ بهار دف نزد تا زن و مرد کوچه را روی سر بگذارند. چند نفر از دف‌زن‌هایی که عادت کرده بودند بروند روی پشت‌بام‌های همسایه‌ها و با ننه‌سرما هم‌نوازی کنند یک‌ربعی هم‌نوازی کردند اما گِلشان نگرفت. یلدای بدی بود. بد بود. بد بود. برای من بد بود.


آن شب که هیچ... پا از خانه بیرون نگذاشتم. فرداش ولی فضای کوچه جوری برایم سنگین شده بود که نمی‌توانستم تحمل کنم. نمی‌توانم. یک‌ماه‌ونیمی می‌شود که نمی‌توانم. یک‌ماه‌ونیم است که راه افتاده‌ام توی کوچه‌ها و خیابان‌ها و دنبالِ بهار می‌گردم. سبیلم هنوز خیلی درست‌وحسابی نیست ولی عیبی ندارد. همان چیزی که هست را هر صبح ساعتِ پنج آنکادره می‌کنم و پالتوی ماشی‌ای که با پالتوی ننه‌سرما مو نمی‌زند را تن می‌کنم و قبل از این‌که کوچه برایم سنگین شود بیرون می‌زنم از خانه و کوچه به کوچه چشم می‌دوانم به دنبال بهار. پیدایش می‌کنم. یک ماه زمانِ کمی نیست. نیمه‌ی اسفند پیروزِ کوچه و محله و شهر من خواهم بود. جشنی راه می‌اندازم که ده برابرِ جشنِ یلدای ننه‌سرما صدا کند. می‌شوم عمو نوروزِ کوچه و محله و شهر. با همین پالتوی ماشی و سبیلِ آنکادره که تا آن زمان پرپشت‌تر هم شده. جای شاهدانه به همه نقلِ بیدمشک می‌دهم یک مشت نقل بردارید که دهنتان شیرین شود. من و بهارم در راهیم.

 

*عکس از کاوه کاظمی

نظر خود را ثبت کنید